چرا سهام عدالت شکست خورد

نگاه نخست روزنامه جهان صنعت روز سه شنبه سی دی ماه را به بهانه سهام عدالت نوشتم. طرحی که می توانست خوب باشد ولی برای خوبیش اجرا نشد.

اولین قانون اقتصاد که در کلاس‌های مبانی اقتصاد تدریس می‌شود، قانون تقاضاست مبنی بر اینکه همه چیز آن ارزشی را دارند که متقاضی مایل به پرداختش است. به این ترتیب یادگاری‌های خانوادگی که برای افراد ارزش عاطفی بالایی دارند معمولا در وقت معامله ارزش ریالی بسیار پایینی دارند که باعث تعجب و ناراحتی دارندگانشان می‌شود. بدون مبادله کالاها ارزشی ندارند، همین گزاره درباره سرمایه‌گذاری‌ها هم صادق است.
آنچه سرمایه‌گذاری را خواستنی می‌کند توان تبدیل آن به نقدینگی و مبادله آن در یک بازار آزاد است که به سرمایه‌گذاران اطمینان می‌دهد در هر لحظه می‌توانند از این دارایی خود در سایر فعالیت‌های اقتصادی استفاده کنند و آن را به کار بندند. آنچه به طرحی مانند سهام عدالت معنا می‌دهد و آن را به معنای واقعی یک برنامه بازتوزیع ثروت در جامعه با هدف بهبود وضعیت اقشار کم‌درآمد می‌کند همین توان سهامداران برای مبادله سهام است. این واقعیت که با وجود سالیان سپری شده این سهام هنوز آزادسازی نشده است و نمی‌توان آن را در بازارهای بورس سرمایه کشور مبادله کرد به معنای شکست این سهام در انجام ماموریت بازتوزیع‌اش است.
شکست سهام عدالت پیش از هر چیز ناشی از نگرش سیاست‌گذاران و دولتمردانی است که در این برنامه‌ها نه اعتقادی به کارکرد بازار دارند و نه ارزش‌گذاری براساس مکانیسم آن را جدی می‌گیرند. آنها بیشتر در بند تاسیس دفاتر، دیوان‌ها و شرکت‌های دولتی جدیدی هستند که فرآیند کاغذبازی اداری مربوط به این برنامه‌ها را پیچیده‌تر می‌کند. هدف برنامه‌ای مانند سهام عدالت نمی‌توانست تاسیس 30 شرکت سرمایه‌گذاری استانی و اضافه کردن به اختیارات و وظایف استانداران و دولتی‌های مستقر در مراکز استان‌ها باشد ولی در عمل این برنامه تنها برای گروه دیگری از حقوق‌بگیران ایجاد اشتغال کرد بی‌آنکه برای مردمی که این اوراق را دریافت کرده باشند ثروت جدیدی را به ارمغان آورده باشد.
ابهام در جمعیت تحت پوشش، سرگردانی در سبد سرمایه‌گذاری و ندانستن ارزش واقعی سهام واگذاری همه و همه حکایت از این دارد که مجریان طرح بیشتر با هدف افزایش محبوبیت خود و با تکیه بر عوام‌گرایی به اجرای آن اقدام کرده‌اند. آنها بدون آنکه به فردای اعلام اجرای این طرح فکر کنند، خواسته‌اند تا افتخار اجرای آن را از طریق بیانیه‌ها و مصاحبه‌ها از آن خود سازند و بعد مسایل اجرایی و مشکلات فنی را به نسل بعد خود واگذار کنند. کسانی که این مسایل چالش‌های آنها خواهد بود ولی از اعتبار اجرای طرح برخوردار نخواهند بود. حال آنکه یک نگرش واقع‌بینانه و متکی به دانش و مهارت‌های تخصصی انباشت شده در نتیجه چند دهه فعالیت شرکت‌های سرمایه‌گذاری و بازار بورس کشور با اتکا به بازار و فرآیند ارزش‌گذاری آن پیش می‌رفت. به‌جای تاسیس شرکت‌های استانی این برخورد اجازه می‌داد تا افراد دریافت کننده سهام خود به تاسیس شرکت‌های سرمایه‌گذاری و هلدینگ اقدام کنند و توان معامله سهام خود را بلافاصله داشته باشند. این نگرش نگرشی ‌بود که برنامه سهام عدالت در چارچوب آن می‌توانست فاصله طبقاتی را کاهش دهد و دارایی‌های عمومی را در میان مالکان حقیقی توزیع کند. افسوس که در آن روزها تشنگان شهرت و نورافکن‌های مقبولیت زودگذر سیاسی هدفشان نه کاهش نابرابری بلکه ظاهر شدن به‌عنوان قهرمان توده‌ها بود.
امروز سهام عدالت به‌عنوان برگه سهام ارزشی ندارد چراکه نه می‌توان در چارچوب بازار آن را مبادله کرد تا فرآیند عرضه و تقاضا ارزشش را تعیین کند و نه معلوم است این برگه سهام سهام کدام شرکت با کدام دارایی‌هاست. فقدان حسابرسی و استانداردهای مدیریت مالی در فرآیند اجرای برنامه سهام عدالت ما را به نقطه‌ای رسانده است که نزدیک به 40 میلیون ایرانی می‌توانند به کاغذهایی نگاه کنند که قرار بود سهمی از دارایی‌های عمومی به آنها دهد ولی امروز تنها سند شکست عوام‌گرایی و اعتماد به نوکیسه‌گانی است که به قصد شهرت و نه برای خدمت از نردبان ترقی بالا می‌روند.

از برزیل تا آرژانتین

یادداشتم درباره والیبال و فوتبال از پیروزی در برابر برزیل تا شکست احتمالی (احتمالی امید به معجزه دارم) سرمقاله پنجشنبه روزنامه دنیای اقتصاد شده است.

همه نوشته‌ها برای تحلیل نیست، گاهی باید پرسشی را پرسید تا ببینیم آیا اصلا صورت مساله را درست متوجه شده‌ایم یا نه.
به‌زودی تیم فوتبال ایران در جام جهانی برزیل به مقابله تیم آرژانتین خواهد رفت. بعد از بازی با آلمان در جام جهانی 96 این قدرترین تیمی است که تیم ایران به مصاف آن می‌رود. برای بسیاری از دوستداران فوتبال صرف صف‌آرایی در برابر این تیم کافی است. تیمی که لیونل مسی را در میان ستارگانش دارد و بازیکنان نیمکت ذخیره‌اش از ستاره‌های فوتبال ایران پرفروغ‌تر هستند.
خیلی‌ها امید مساوی هم از این بازی ندارند و فقط به یک شکست آبرومندانه امید بسته‌اند. اگر هزینه رفتن به جام جهانی و سایر منابع صرف شده را در نظر بگیریم، به‌نظر نمی‌رسد که یک شکست آبرومندانه نتیجه مناسبی باشد؛ ولی کسی انتظاری بیش از این ندارد.
حالا در همان کشور برزیل تیم ملی والیبال ایران به مصاف تیم برزیل که قهرمان جهان است، رفته است. در دور اول با اختلاف چند امتیاز یک بازی نزدیک و برتر را واگذار کرده است. در دور دوم اما تیم ملی ما بدون واگذاری حتی یک ست، حریف را در خانه خود و در برابر هزاران تماشاچی برزیلی در هم شکسته است. برخلاف فوتبال، والیبال ورزش محبوب ایران نیست و برخلاف کشتی ورزش سنتی کشور ما هم نیست. فدراسیونی معمولی دارد مانند فدراسیون‌های دیگر که اولویتی هم در دریافت بودجه نداشته است. نه میلیاردها تومان خرج بازیکنانش می‌شود، نه تیتر اول روزنامه‌های ورزشی درباره دعواهای مدیران و مربیانش است. آدم‌های کمی اسم تمام بازیکنان تیم ملی والیبال را می‌دانند، در حالی که آدم‌هایی که اسامی نیمکت ذخیره تیم‌های لیگ فوتبال را حفظند بی‌شمارند.
این روزها همه ما این سوال را از خود می‌پرسیم چرا با صرف آن مبالغ هنگفت و این همه توجه رسانه‌ای و این لیگ پرفروغ، فوتبال ما امیدش به یک باخت یک – هیچ در برابر یک تیم برتر است؛ ولی والیبال ما جواب می‌گیرد؟
برخلاف دوستانی که معمولا یک یا دو عامل را در هر حادثه‌ای مسوول می‌دانند که این رویداد نتیجه مجموعه‌ای از عوامل است. برخی از این عوامل محیطی هستند و گروهی دیگر عوامل درون‌زا. در مقایسه دو ورزش فوتبال و والیبال اولین نکته‌ای که به چشم می‌خورد متلاطم بودن فضای حاکم بر یکی و آرامش، حداقل ظاهری، محیط حاکم بر دیگری است. مربیان فوتبال و فوتبالیست‌های کشورمان همیشه یا در حال جنجال‌آفرینی هستند یا در مرکز جنجال‌ها قرار دارند. روسای فدراسیون‌های فوتبال اگر کاری خلاف نظر ستارگان، مدیران یا حتی سیاستمداران متصل به فوتبال انجام دهند، باید آماده روزهای توفانی و دسیسه از درون سیستم خود باشند. در یک جا مسیر رشد را می‌توان آهسته ولی پیوسته پیمود و در جای دیگر اختلالات بازار آنقدر هست که جایی برای پیوستگی باقی نمی‌ماند.
محبوبیت فوتبال منافع فردی و هزینه فرصت‌های شخصی را در این ورزش تا آنجا افزایش داده است که افراد به قیمت کاستن از نفع همگانی می‌کوشند تابع هدف خود را حداکثر کنند. در مقابل فوتبال والیبال قرار دارد. نمی‌خواهم بگویم در فدراسیون والیبال از رقابت‌های شخصی و کوته‌بینی خبری نیست، ولی حداقل به‌نظر نمی‌رسد که این رقابت‌ها بر کل ورزش تاثیر گذاشته باشند. برخلاف فدراسیون فوتبال که رئیس نیک‌سیرتش باید هر روز برای جنگ با یک اژدهای هفت‌سر زره بپوشد، فدراسیون والیبال، مربیان تیم و دست‌اندرکاران می‌توانند بر ارتقای ورزش و تربیت تیم تمرکز کنند. ورزشکاری که به تیم ملی والیبال دعوت نشود، معمولا نمی‌تواند خبرساز باشد و حامیان پرقدرتی هم ندارد که بخواهند در کار مربی اخلال ایجاد کنند؛ اما ورزشکاری که پیراهن تیم ملی را به تن نمی‌کند، می‌تواند از بی‌کیفیتی پیراهن تیم تا بی‌لیاقتی مربی و مسوولان خبرساز باشد و فضای حاکم بر کل ورزش فوتبال را تغییر دهد. منافع زیاد موجود در صنعت فوتبال باعث شده است تا کسی دیگر حواسش به هزینه رفتارش نباشد. جایی که والیبال می‌تواند متمرکز باشد، فوتبال باید هر روز دنبال یک توپ تازه از یک گوشه تازه بدود.
موفقیت امروز والیبال این نکته را به ما یادآور می‌شود که بازدهی سرمایه‌گذاری‌های انجام شده در روند توسعه فقط وابسته به استعداد و پتانسیل نیست، بهره‌وری در هر صنعتی علاوه‌بر توانایی‌ها و استعداد موجود تابعی از شرایط محیطی و قطعیت موجود در بازار است. سرمایه‌گذاری ما در والیبال به پای سرمایه‌گذاری در ورزش فوتبال نمی‌رسد؛ ولی شرایط محیطی حاکم بر این ورزش و پیوستگی روند رشد آن بهره‌وری بیشتر و بازدهی بالاتر را ممکن می‌کند. حرکت والیبال شاید لاک‌پشتی، ولی همیشگی بوده و پیوسته در مسیر رشد، راه خود را ادامه داده است تا امروز با شکست دادن قهرمان جهان در معرض توجه قرار گیرد. تغییرات محیطی و جنجال‌های فراوان دنیای فوتبال این پیوستگی را ناممکن کرده‌اند. فراموش نکنیم تیم ملی فوتبال ایران قرار نیست همیشه در فوتبال به آرژانتین یا آلمان ببازد؛ گرچه یک شبه هم نمی‌تواند به جایی برسد که توان پیروزی بر این تیم‌ها را داشته باشد. بگذاریم کارش را بکند، رشد کند و بهتر شود تا روزی این تیم‌ها را شکست دهد. در ژن تیم ملی شکست ننوشته‌اند. همان‌طور که تیم والیبال ما برای چندمین بار نشان داد پیروزی بر بهترین تیم‌ها ممکن است اگر یادمان باشد رشد و توسعه یک مسیر همیشگی است که لاک‌پشت‌ها برنده آن هستند.

پاسخ ساده است: صنعت توریسم

یادداشتم برای شماره 76 تجارت فردا، با تشکر از محمد طاهری عزیز که فرصت انتشار این یادداشت را در اختیارم قرار داد. بنظرم وقت مناسبی است که دولت به صنعت توریسم بعنوان یک صنعت راهبردی کشور بها بدهد.

کدام صنعت می تواند روند رشد منفی اقتصادی کشور را در یک سال متوقف کند و اقتصاد کشور را در مسیر رشد اقتصادی مثبت قرار دهد. گرچه صنایع بسیاری نامزد این کار خواهند بود فقط یک صنعت است که استعداد چنین کاری را دارد: صنعت توریسم.

استاد بزرگوارم دکتر مسعود نیلی که این روزها بعنوان مشاور اقتصادی رییس جمهور با چالشهای اقتصادی کشور از نزدیک آشنا می شوند در فراخوانی پرسیده اند «در چنین شرایطی ما باید به دنبال چه صنایعی برویم که بتواند، با کمترین هزینه برای دولت رشد اقتصادی را تامین کند و تا پایان سال آینده رشد اقتصادی را به حدود سه درصد برساند» در چنین ساعاتی در حیات اقتصادی یک کشور گرفتن تصمیم درست می تواند افق اقتصادی را روشن کند و به حیات اجتماعی – سیاسی کشور جان تازه ای ببخشاید. در این فراخوان ایشان از صاحبان صنایع و کارآفرینان کشور خواسته اند تا پای پیش بگذارند و صنعت مورد نظرشان را معرفی کنند و استدلالهای خود را در حمایت از این صنعت عرضه کنند. طبیعیست که بسیاری از این بزرگواران باور دارند که در صورت اختصاص منابع کافی با قیمتهای مناسب و حمایت دولت و نهادهای دولتی از صنعت مورد نظر ایشان آن صنعت می تواند نجات دهنده کشور باشد.

اما واقعیت اینجاست که در شرایط فعلی اقتصادی منابع بسیار محدودتر از همیشه هستند و حمایتهای دولت به تنهایی کافی نیستند. باید صنعتی را برگزید که در درجه اول مزیت اقتصادی مناسبی نسبت به سایر صنایع داشته باشد، دوم امکان ایجاد اشتغال در همه مناطق و استانهای کشور را داشته باشد و سوم برای محصولات آن بدون تشویقهای دولت و یارانه ها و رانتهای دولتی تقاضا بقدر کافی وجود داشته باشد و چهارم فعال شدن آن باعث تحرک اقتصادی و جنبش و جوش سایر صنایع بشود. در واقع ما بدنبال صنعتی هستیم که اثر مستقیم و جانبی آن قوی باشد و الهام بخش سایر بخشهای اقتصادی هم باشد. بنظر می رسد تنها یک صنعت همه این ویژگیها را دارا می باشد: صنعت توریسم.

مزیت نسبی صنعت توریسم نسبت به سایر صنایع

نگاهی به طبیعت، میراث فرهنگی و پراکندگی آثار باستانی در کشورمان کافیست تا هر ناظری را متقاعد کند ایران هنوز گنجینه ای منحصر بفرد از دیدنیهای جهان را بدنیا عرضه می کند. بر خلاف سایر صنایع که به سرمایه گذاریهای هنگفت از جانب دولت احتیاج دارند در صنعت توریسم در صورت ایجاد اطمینان به آینده بخش خصوصی آمادگی سرمایه گذاری مستقل از دولت را دارد. به حمایت دولت به معنای اعطای رانت و یارانه و وام بی بهره در اینجا احتیاجی نیست. بلکه به حمایت دولت به معنای ایجاد فضایی امن و حذف مقررات دست و پاگیر دولتی  نیاز هست. با توجه به درآمدی که فعالیتهای بخش خصوصی در این صنعت از طریق پرداخت عوارض و مالیات برای دولت ایجاد می کند بنظر می رسد که کارا کردن مقررات بهترین سرمایه گذاری ممکن دولتیست.

نگاهی به سابقه فعالیتهای بخش خصوصی در این صنعت نشان می دهد که بخش خصوصی ایران درسهای تجربه های کیش، مشهد و سفرهای زیارتی منطقه ای را فرا گرفته است و از آنها بخوبی استفاده کرده است. در نتیجه در اینجا علاوه بر وجود محصولی خواستنی تجربه و دانش انجام کار نیز وجود دارد. در حالیکه در بسیاری از صنایع باید سرمایه گذاریهای هنگفتی برای انتقال دانش و تجهیزات به داخل کشور انجام داد در صنعت توریسم بیشتر به برنامه های آموزشی و ارتقا فرهنگ عمومی احتیاج هست. توریسم صنعتیست که در شرایط فعلی بیشترین برگشت ممکن را برای سرمایه پیشنهاد می دهد. و سرمایه ما بسیار محدودتر از آن است که صرف رفتارهای رانت خوارانه شود.

این نکته را باید در نظر داشت که صنعت توریسم تنها صنعت کشور بعد از نفت است که امکان جذب درآمد ارزی برای کشور را دارد. ورود این درآمد به کشور از کانالهای مختلفی صورت می گیرد که باعث افزایش عرضه ارز در همه بازارهای کشور اعم از رسمی و غیر رسمی می گردد. امری که با ایجاد تعادل در بازار ارز و پایداری بخشیدن به نرخ برابری ریال در برابر ارزهای خارجی نقش مهم و قابل توجهی در ایجاد ثبات اقتصادی در کشور و افزایش شاخص اطمینان به آینده خواهد داشت.

امکان ایجاد اشتغال فراگیر

نگاهی به آمار اشتغال نشان می دهد که همه استانهای کشور از بیکاری و کندی روند ایجاد اشتغال رنج می برند. در حالیکه اثر اقتصادی صنایع دیگر محدود به محل فعالیتشان است گسترده بودن جاذبه های توریستی ایران در سراسر کشور باعث می شود که این صنعت از همه مناطق کشور از چابهار تا ارومیه امکان و توان ایجاد اشتغال را داشته باشد. نکته جالب و منحصر بفرد درباره جاذبه های فرهنگی، طبیعی و تاریخی ایران این است که محدود به یک مکان جغرافیایی یا حتی یک شاخه از توریسم نیستند. عاشق گونه های جانوری می تواند به دیدن گاندو، تمساح ایرانی، در سیستان و بلوچستان برود یا در دریاچه نئور به صید قزل آلای رنگین کمانی مشغول باشد. فرهنگ شناس می تواند در بازارهای محلی خود را غرق کند و ورزشکار از برف در کوههای البرز تا شنا در سواحل خلیج فارس را برای انتخاب در برابر خود می بیند. در چنین کشوری اشتغال زایی صنعت توریسم محدود به شهرهای بزرگ یا مناطقی با آثار باستانی نیست. همه کشور از آن می توانند بهره ببرند. در نتیجه برای رفتارهای رانت خوارانه برای اولویت دادن به این استان یا شهرستان فضای کمتری وجود خواهد داشت و امکان ایجاد چهارچوبی برای رقابت سالم وجود دارد.

وجود تقاضای قوی ملی و منطقه ای

دهه گذشته شاهد تحول مثبتی در صنعت ایرانگردی و جهانگردی بوده است. تقاضای مردم کشورهای همسایه در منطقه برای سفر به ایران در حال افزایش بوده است و مردم ایران بیش از همیشه به ایرانگردی و کشف زیباییهای فلات ایران روی آورده اند. جوامع ایرانیان خارج از کشور همیشه مشتاق سفر به ایران و بازدید از کشور مادر بوده اند. ایرانی تباران این تقاضا را تقویت می کنند و مایلند زادگاه پدران و مادرانشان را از نزدیک ببینند. صنعت توریسم تنها صنعت کشور است که از چنین  تجمیعی در تقاضا بهره می برد. مولفه های تقاضا مختلفند و از گروههای مختلفی سرچشمه می گیرند ولی همین امر باعث می شود تا تقاضای کل برای ایرانگردی قوی و ماندگار باشد و هر تحول مثبتی را در این صنعت پایدار و ماندگار نماید. این مزیت منحصر به این صنعت است و ایجاد آن برای هر صنعت دیگری به سرمایه گذاریهای هنگفت احتیاج دارد. عقل اقتصادی حکم می کند بجای صرف منابع برای ایجاد پایگاه برای صنایع دیگر منابعی را صرف گسترش پایگاه موجود و تقاضای پایه در صنعت توریسم کنیم.

ایجاد تحرک اقتصادی در سایر صنایع

برخلاف سایر صنایع، عملکرد صنعت توریسم به گروه بسیار بزرگی از صنایع دیگر وابسته است. موفقیت توریسم به معنای افزایش تقاضا برای کالاها و خدمات مختلف می باشد، از آنجمله به این موارد می توان اشاره کرد: سفرهای زمینی و هوایی (صنعت حمل ونقل)، وسایل نقلیه شخصی و عمومی مناسب (خودروسازان)، خدمات مناسب جاده ای و بین شهری (بیمه، تعمیر و نگهداری، خدمات جاده ای خصوصی)، هتلها (ساخت و ساز) و خدمات بانکی مسافرتی. علاوه بر این افزایش تقاضا برای صنعت توریسم در ایران باعث افزایش بهره وری و تحرک اقتصادی در بخشهای مختلف اقتصاد می شود. نگاهی به مثالهای موفق ایرانگردی و جهانگردی در ایران نشان می دهد که آثار مثبت گسترش صنعت توریسم را می توان در همه ابعاد زندگی اجتماعی تجربه کرد. بعنوان مثال گسترش توریسم به معنای گسترش هتلداریست و ایجاد محلی برای سرمایه گذاری مولد در بخش ساخت و ساز است. صنعتی که در شرایط فعلی  فقط به کار ساختن واحدهای مسکونی مشغول است و فعالیتهایش به زیرساختهای اقتصادی کشور نیفزوده است. بخشی از این رویداد در نتیجه فقدان تقاضا از طرف بخشهایی بوده است که به تاسیساتی  غیر از واحدهای مسکونی احتیاج دارند. تاکید بر گسترش صنعت توریسم در کلیه بخشهای اقتصادی ایجاد تحرک می کند و بخشی از سرمایه های سرگردان در کشور به سمت  ایجاد ساختارهای اقتصادی سوق داده خواهند شد.همین رهاورد به تنهایی کافیست تا باور داشته باشیم گسترش صنعت توریسم می تواند ورق اقتصادی را برگرداند و آینده بهتری را برای کشور و مردم ایران رقم بزند.

بنظر می رسد همه شرایط فعلی: نیاز به ایجاد اشتغال، تاکید بر عزت و تدبیر و نیاز به مثبت کردن رشد اقتصادی کشور به ما یادآور می شوند که باید نوع نگاه به اقتصاد را تغییر داد و بجای تسلیم شدن در برابر رفتارهای رانت خوارانه به سراغ صنایعی رفت که مزیت نسبیشان و توان اشتغال زاییشان آنها را شایسته حمایت و داشتن اولویت می کند. امیدوارم سیاستگذاران کشور به این نتیجه برسند که در شرایط فعلی کاندیدایی بهتر از صنعت توریسم برای نجات اقتصاد کشور وجود ندارد.

بیل گیتس و یک پیشفرض توسعه

164687904-microsofts-chairman-bill-gates-one-of-worlds-richest.jpg.CROP.promovar-mediumlarge

مصاحبه خوب بیل گیتس را درباره نامه اخیرش به مجمع جهانی اقتصاد در داووس گوش کردم. این نامه درباره باورهای نادرست درباره فرایند توسعه اقتصادی، از جمله بیفایده بودن کمکهای کشورهای توسعه یافته به کشورهای در حال توسعه است. گیتس باور دارد که اعتقاد به ناکارایی کمکهای بین المللی به کشورهای در حال توسعه درست نیست. استدلالش خیلی جالب بود.  او می گوید که اکثر این کمکها به بهانه توسعه اقتصادی برای حمایت از دولتهای وابسته پرداخت می شوند.  هدف اصلی بخش عمده این کمکها در نتیجه کمک به روند توسعه نیست بلکه هدف اصلی پشتیبانی سیاسی است . او به دوران جنگ سرد اشاره می کند که کمکهای آمریکا در واقع برای این بوده است «که آدم بدها، آدم بدهای ما باشند و نه آدم بدهای مسکو».

برای من مثال امروزی این پیشفرض کمکهای بین المللی به روند توسعه در افغانستان است. بارها درباره این کمکها و فساد ناشی از آنها صحبت شده است. اینکه حجم قابل توجهی از این کمکها در ادارات و دوائر دولتی توسط صاحبمنصبان به مصرف دیگری می رسند و اینکه اثر کمی بر اقتصاد افغانستان داشته اند. با اینحال پرداخت این کمکها برای حفظ دولت افغانستان ادامه دارد.  در نتیجه نمی توان بخاطر  پایین بودن بهره وری این کمکها استدلال کرد که کمکهای بین المللی به روند توسعه در کشورهای توسعه یافته یا کمتر توسعه یافته بیفایده هستند. این کمکها با هدف کمک به فرآیند توسعه اقتصادی پرداخت نمی شوند که بهره وری آنها را با اثرشان بر روی رشد اقتصادی بسنجیم.  کارایی این کمکها را باید با اثرشان بر تعادل سیاسی و پایداری حکومتها سنجید، امری که برای آن من شاخصی نمی شناسم.  ولی می توان برایش یک شاخص کمی تعریف کرد.  در پژوهشهای اقتصادی باید این نکته را باید در نظر داشت و اثر آنرا بر بهره وری اقتصادی این کمکها را در مدلها در نظر گرفت. چالش جالبی خواهد بود. شاید واقعا آن بخش از کمکهای بین المللی که صرف فرآیند توسعه شده اند کارآیی بالاتر از آن سطحی که فکر می کنیم داشته باشند.

سعی و خطا

این هفته دو نوشته خوب و بسیار آموزنده خوانده ام که خواندنشان را به همه توصیه می کنم. اولی بررسی ریسکهای فاز دوم هدفمندی یارانه هاست ، که دکتر مسعود نیلی نوشته است و یادداشت بسیار خوب و واقع بینانه ایست. دومی که به همان اندازه خواندنیست گفتگوی تجارت فردا با دکتر هاشم پسران است که توسط روزنامه دنیای اقتصاد بازنشر شده است.   در ادامه این بحثها ستون بازتاب روزنامه دنیای اقتصاد به واکنشها  به پرونده  دنیای اقتصاد درباره استفاده از حساب یارانه نقدی برای افزایش برابری در دسترسی به فرصت های دریافت وام های خُرد است. یادداشت ذیل را در امتداد یادداشتم در تجارت فردای شماره 28  برای ستون بازتاب نوشته ام:

«سعی و خطا» عبارت آشنایی برای بسیاری از تحلیلگران اقتصادهای  کشورهای جهان سوم است.  دولتهای این کشورها با هدف دستیابی به توسعه پایدار مجموعه ای از سیاستها را به اجرا می گذارند. اما در بسیاری از موارد در این اجرا واقعیتهای اقتصاد ملی و فرآیند اقتصادی بازارهای بومی را در نظر نمی گیرند، در نتیجه اجرای این سیاستها تبعات منفی و زیانباری را بدنبال دارند که معمولا در نظر اول برای دولتمردان غیرقابل پیش بینی بوده اند. اینجاست که بعد از «سعی»  خطا روی می دهد و روند یادگیری آغاز می شود، یا باید آغاز شود ولی آغاز نمی شود. برنامه هدفمندسازی یارانه ها در ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست.

برنامه ای با نیات قابل بحث و انگیزه های نه صرفا اقتصادی به اجرا گذاشته شده است و حالا همه از خودمان می پرسیم که آیا این بهترین شیوه اجرای این برنامه بوده است؟ و آیا اصولا هدفمندسازی بر اساس تعریفی سازگار با توسعه اقتصادی  از مفهوم برابری آغاز شد؟ تا کنون روشهای چندی برای ارتقای بهره وری این برنامه پیشنهاد شده است، یکی از این پیشنهادات استفاده از یارانه نقدی در چهارچوب خرده وامها microfinancing   است (یادداشت نویسنده در هفته نامه تجارت فردا شماره 28) و اعطای آنها به زنان می باشد. اما برای موفقیت این طرح در مرحله اجرا، تنها مرحله ای که در آن موفقیت مهم است و در بهبود اقتصاد کشور موثر، باید با واقع بینی درباره شرایط اقتصادی کشور و در نظر داشتن درسهای هدفمندی یارانه گام برداشت.

باور همگانی تا مدتها این بود که خرده وام دهی در کشور بنگلادش و کشورهای در حال توسعه دیگر به کاهش فقر، بویژه در میان زنان، کمک کرده است ( Khandker 2005). اما روستاییان از خرده وامها معمولا در فعالیتهایی استفاده کرده اند که بازده کمی داشته اند و نیازمند سرمایه اندکی بوده اند. این وامهای اندک باعث خود اشتغالی روستاییان و زنان در بازارهای محلی شده اند و با کاهش بیکاری و افزایش فرصتهای درآمدسازی به کاهش فقر کمک کرده اند. موفقیت بنگلادش باعث شد تا بسیاری از کشورهای در حال توسعه  در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین برنامه های مشابهی را به اجرا بگذاراند. در سالهای اخیر محققان بسیاری  کوشیده اند تا موفقیت این برنامه ها را بسنجند  و البته به نتایج مختلف و گاه متضادی در اینباره رسیده اند: ایمایی و آزم (2012)   از دانشگاه منچستر بعد از بررسی داده های موجود درباره کشور بنگلادش به این نتیجه رسیده اند که عواملی مانند سن رییس خانوار، تعداد افراد خانوار، درآمد سرانه و بهره وری پروژه های  بر موفقیت این برنامه ها با ضرایب مختلف و متغیر تاثیر گذاشته اند. بعنوان نمونه درآمد سرانه خانوار در ابتدای اجرای برنامه های خرده وام دهی تاثیر مثبتی بر این میزان موفقیت آنها در بنگلادش داشته است ولی این تاثیر در سالهای اخیر منفی بوده است.  نکته دیگری که همه محققان درباره آن متفق القولند این است که موفقیت خرده وام دهی در بنگلادش تا حد بسیار زیاد مدیون گسترش شبکه بانکی به روستاها و دسترسی خانواده های به این خرده وامها بوده است.

برای موفقیت استفاده از یارانه ها در قالب خرده وامها باید با در نظر گرفتن واقعیات اقتصادی در ایران عمل کرد. آیا سیستم اداری فعلی بانکهای و صندوقهای قرض الحسنه آن پوشش لازم برای موفقیت این طرح را در میان اقشار کم درآمد جامعه دارد؟ آیا پروژه هایی که افراد کم درآمد با فعالیت در آنها بتوانند از این وامها استفاده تولیدی کنند در کشور ما وجود دارند؟ برای گسترش این فرصتها چکار باید کرد؟ این سوالهاییست که باید پرسید و به آنها جواب داد وگرنه دوباره شاهد مسخ شدن یک ایده خوب بواسطه سعی و خطا در مرحله اجرا خواهیم بود.

یارانه به زنان یا از آن مردان

در این روزهای زمستانی بحث خوبی شروع شده است درباره نقش زنان در فرآیند توسعه، بچه های تجارت فردا با مصاحبه کاوه مجلسی این بحث را شروع کرده اند و بنظرم این بحث ادامه خواهد داشت. یکی از راههای استفاده از تدبیر بانوان این است که یارانه نقدی به آنها هم تعلق بگیرد. با این کار اثرات اقتصادی پرداخت نقدی یارانه ها بیشتر می شود و بخشی از آن به سرمایه گذاری بر نیروی انسانی تبدیل خواهد شد. متن زیر یادداشتیست که برای تجارت فردای این هفته نوشته ام.

طی سال گذشته دولت با پرداخت نقدی یارانه ها به سرپرستان خانوارها کوشید تا با بهینه سازی نظام پرداخت یارانه کشور بودجه اختصاص داده شده به یارانه ها را وارد چرخه زندگی روزمره اقتصادی نماید و به این ترتیب با واقعی کردن قیمتها و هزینه ها گامی در تخصیص بهینه منابع عمومی بردارد. طی ماههای گذشته  درباره کارایی این سیاست و انگیزه های دولتمردان در اجرای آن در سطح جامعه بحثهای مختلفی شده است. اما نکته ای کمتر کسی به آن اشاره کرده است این است که آیا پرداخت نقدی یارانه ها به شکل فعلی آن بهترین روش ممکن است و آیا بیشترین کارآیی اقتصادی ممکن دارد؟ آیا پرداخت نقدی یارانه های می توانست و می تواند به شتاب توسعه در کشور کمک نماید و باعث افزایش بیشتر تولید ناخالص داخلی بشود؟ کم نیستند اقتصاددانانی که باور دارند با وجود کمبودها و کاستیها پرداخت نقدی یارانه های می توانست و می تواند اثرات اقتصادی مثبت و بیشتری برای کشور داشته باشد. آنها به گروهی اشاره می کنند که مدیران بودجه خانوارها در کشور هستند و اصلیترین تصمیمات را درباره آموزش و پرورش نسلهای آینده می گیرند: زنان ایرانی که مادران نسل آینده هستند.

زمانیکه دولتها بودجه پروژه های عمومی را تخصیص می دهند و یا با استفاده از درآمدهای عمومی تصمیم به اجرای برنامه ای می گیرند، همیشه این سوال مطرح است که این هزینه تا چه اندازه باعث افزایش فعالیتهای اقتصادی در جامعه می شوند. چرا که پولی را که دولت هزینه می کند بصورت درآمد توسط نیروی کار و پیمانکاران جذب می شود و آنها این درآمد را برای تامین مایحتاج زندگیشان هزینه می کنند. این هزینه مجددا بصورت درآمد توسط قشر دیگری جذب می گردد و آنها آنرا مجددا هزینه می کنند. در هر مرحله افراد بخشی از درآمدشان را پس انداز می کنند و آنرا از این چرخه خارج می کنند و بعد از چندین مرحله تکرار دیگر چیزی برای هزینه کردن باقی نمی ماند. اما هزینه کردن بودجه اولیه باعث شده است تا تولید داخلی در جامعه چندین برابر افزایش داشته باشد. این اثریست که به آنmultiplier effect  یا اثر ضریبی می گوییم و باعث چند برابر شدن اثر و فواید اقتصادی پروژه های دولتی می گردد.

از این منظر بخشهایی مانند آموزش و بهداشت عمومی و پروژه های راهسازی و زیرساختارسازی  تنها بعنوان بخشی از فرآیند توسعه یا خدمات عمومی برای اقتصاد مهم نیستند بلکه مشاغل و درآمدهایی که بواسطه آنها در جامعه ایجاد می شوند مهم تلقی می گردند. اگر با این نگاه به سراغ سیاستگذاری  اقتصادی برویم و اولویتهای را بر اساس اندازه ضریب اقتصادی پروژه ها تعریف نماییم پروژه هایی باید در اولویت باشند که هزینه آنها با ضریب بالاتری به  جامعه بازگردانده می شود. واقعیت  ساده است  و در عین حال از نظر اقتصادی جالب توجه. اگر نود درصد هزینه یک پروژه بصورت درآمد جذب و مجددا هزینه گردد و این زنجیره ادامه پیدا کند حجم تولید در جامعه ده برابر هزینه اولیه افزایش پیدا می کند. اما اگر تنها هفتاد و پنج درصد هزینه یک پروژه بصورت درآمد جذب و مجددا هزینه گردد این افزایش تنها چهار برابر هزینه اولیه خواهد بود.

حالا فرض کنیم امروز می خواهیم یارانه ها بطور نقدی پرداخت نماییم، چه کسانی بهترین دریافت کنندگان این نقدینگی خواهند بود و بیشترین اثر اقتصادی را در جامعه ایجاد خواهند کرد؟

واقعیت این است که امروزه دولتهای بسیار و بیشتری  و به دلایلی کاملا اقتصادی بر روی زنان سرمایه گذاری خواهند کرد. تحقیقات نشان می دهد که زنان درآمد اقتصادی خود را با گروه بزرگتری در جامعه تقسیم می کنند و ضریب اقتصادی بسیاری بالایی دارند.  زنان نود درصد درآمد خود را برای خانواده هایشان هزینه می کنند و از مردان هزینه بیشتری را صرف خوراک، پوشاک, آموزش و پرورش و بهداشت فرزندانشان می کنند. در کشورهای در حال توسعه یافته 43% مواد غذایی را زنان تولید می کنند. واقعیتی که کمتر کسی درباره آن صحبت می کند این است که مزارع کشورهای در حال توسعه بطور متوسط 10% بیشتر محصول می دهند وقتی توسط زارعین زن اداره می شوند. سازمان جهانی مواد غذایی و کشاورزی (فائو) تخمین می زند که زنان می توانند تولید جهانی محصولات کشاورزی را 20% تا 30% افزایش دهند که باعث کاهش 12% تا 17% گرسنگی در جهان خواهد شد. وقتی در جامعه ده درصد دختران بیشتر به مدرسه می روند تولید ناخالص داخلی آن کشور بطور متوسط 3% افزایش می یابد. البته هر کس می تواند استدلال کند که این آمارها میزان متوسط است و این ضرایب و نسبتها تابع شرایط خاص با اینحال در این شکی نیست اگر رشد اقتصادی می خواهید دختران باید به مدرسه بروند و زنان باید در فرآیند نقش فعالتری داشته باشند.

شاید جالب باشد بدانیم که در کشورهای توسعه یافته مانند ایالات متحده آمریکا بنگاههای زنان کارآفرین رشدی دوبرابر نرخ رشد ملی دارند و این به معنای برابری زنان با مردان در دسترسی به تسهیلات بانکی در این جوامع نیست. یک زن کارآفرین آمریکایی بطور متوسط تنها 64% سرمایه ای را که یک مرد آمریکایی در اختیار دارد برای شروع بنگاه اقتصادیش در اختیار دارد. علیرغم تبعیضهای موجود در همه جوامع زنان همواره اثبات کرده اند که می توانند پیشگامان توسعه باشند.

در ایران زنان بارها ثابت کرده اند که شرکای ثابت قدم برنامه های توسعه هستند. دو برنامه بسیار موفق توسعه اقتصادی ایران که کشور ما را در بحث توسعه الگوی کشورهای خاورمیانه نموده است: کنترل رشد جمعیت و گسترش سوادآموزی و شبکه دانشگاههای کشور هر دو با استقبال وسیع زنان کشور مواجه شدند و بواسط مشارکت آنها بی اندازه موفق بودند. ایران تنها کشور خاورمیانه و آسیای جنوبیست که در یک بازه ده ساله بیش از شصت درصد فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌هایش را دختران و زنان تحصيل‌كرده تشكيل مي‌دهند. آیا این زنان پویا و کوشا نمی توانند با اختصاص بهینه یارانه نقدی دریافتی خانواده های آنرا به موتور توسعه اقتصادی کشور تبدیل نمایند؟

پاسخ مثبت است. تقریبا تمام نظامهای بانکی مبتنی بر خرده وام micro financing  بواسطه مشارکت زنان موفق بوده اند. توانایی زنان در تبدیل مبالغ ناچیز نقدینگی به سرمایه های مولد در بنگلادش، فیلیپین، آمریکای جنوبی و آفریقا به اثبات رسیده است. در نتیجه فعالیتهای این زنان فقر در روستاها و جوامع محل زندگیشان کاهش پیدا کرده است. پرداخت یارانه به زنان کشور می تواند  گام بزرگی در افزایش اثر اقتصادی آنها و بهینه سازی نظام یارانه های کشور باشد. در شکل فعلی یارانه ها مصرف می شوند و بعد از چند سیکل از اقتصاد کشور خارج می شوند، اما تبدیل آنها به سرمایه با استفاده از تجربیات micro financing در کشورهای در حال توسعه می تواند مرحله جدیدی را در روند توسعه کشور آغاز نماید و مفهوم اقتصادی پرداخت یارانه ها را دگرگون سازد.

دنیای اقتصاد ده ساله می شود

این هفته دنیای اقتصاد ده ساله می شود، ولی من فکر نمی کنم دنیای اقتصاد ده سال پیش شروع شده باشد. برای من داستان دنیای اقتصاد از یک نقطه نامعلوم در دهه هفتاد آغاز می شود.

«بنویسید آقا، بنویسید، مردم نمی دانند. بنویسید، باید به مردم آموزش داد» یکی از جملاتی بود که دکتر طبیبیان سر کلاسهای اقتصادش در موسسه برنامه ریزی و توسعه بسیار می گفت.  درباره اقتصاد می شد با استفاده از کلیشه ها صحبت کرد و می شد بسیارهم صحبت کرد ولی در موسسه باید با استفاده از نظریات و دانش اقتصادی صحبت می کردیم. جایی بنام بازار وجود داشت و در آن عرضه و تقاضا مشغول تعیین قیمت تعادلی بازار بودند. علاقه ای وجود داشت به این نوع نگرش و تحلیل در روزنامه همشهری آن موقع، چند نفری از بچه ها شروع کردند به نوشتن، آنها هنوز هم می نویسند. در میان مطبوعاتیها هم گروهی شکل گرفت که باور کرده بود باید درباره اقتصاد حرفهای نو و فارغ از ایدئولوژی زد وگرنه کسی چیز تازه ای نداشت. آقایان جنان صفت و فردنیا را از آن روزها می شناسم.  در همان ایام بود که در روزنامه هم میهن آقای میرزاخانی را دیدم که دبیر سرویس اقتصادی بود و برای اولین بار می خواست بخش اقتصاد سیاسی را در روزنامه ها باب کند. اقتصادی نویسی دیگر خواندن آمارنامه اخبار ساعت یازده صبح رادیوی سراسری نبود.

در سالهایی که از آن روزها گذشت بسیاری از اقتصادی نویسان و تحلیلگران ادامه تحصیل دادند ولی به یمن این نگرش جدید و دوستان مطبوعاتی همیشه توانستند بخشی از تحول تفکر اقتصادی در کشور باشند. دوستان مطبوعاتی هم بیکار ننشستند. ستونهای تحلیل هفتگی به صفحات اقتصادی، صفحات اقتصادی به ویژه نامه ها و بعد مجلات اقتصادی تبدیل شدند. نیروی انسانی مجرب تربیت شد و سرمایه انسانی در روزنامه نگاری اقتصادی به جایی رسید که می شد یک روزنامه پرمحتوای اقتصادی داشت. دنیای اقتصاد متولد شد ولی جنینش مدتها بود که برای زایش آماده می شد.

امروز دنیای اقتصاد ده ساله می شود. این از آن خبرهاییست که صدا و سیما برایش برنامه ای نخواهد گذاشت، مثل ده سالگی دانشکده اقتصاد و مدیریت دانشگاه صنعتی شریف یا ادغام موسسه برنامه ریزی و توسعه. اما خبر مهمیست، یک نهاد اطلاع رسانی در کشور ما ده ساله می شود، در جامعه ای که برخی روزنامه ها و مجلاتش عمری چندماهه دارند دستاورد کمی نیست. این ده سالگی شاید در عرصه جهانی رسانه ها چندان مهم نباشد ولی در جامعه پرتلاطم ما رویدادیست فرخنده. . این واقعیت را نباید فراموش کرد که دنیای اقتصاد محلیست که چند نسل از اقتصاددانان ایرانی در آن می نویسند. در همان شماره ای که سرمقاله ای به قلم دکتر هاشم پسران یا مصاحبه با دکتر صالحی اصفهانی دارد، می توان یادداشتی از یک استاد تازه فارغ التحصیل دوره دکترا دید و یا تحلیلی از یک دانشجوی فعلی رشته اقتصاد خواند.

جالب است که در رسیدن به این نقطه همان قواعدی دنبال شده اند که برای توسعه پایدار اقتصادی جامعه لازمند: انتقال دانش و مهارتها و تربیت نیروی انسانی در کنار ساختن زیرساختهای لازم برای ایجاد یک بازار، گسترش بازار و معرفی محصول به اقشار مختلف و حفظ گروههای مختلف  و همکاری و هم اندیشی با آنها.

اما مهمترین دستاورد روزنامه دنیای اقتصاد فراهم آوردن تریبونی برای دیدگاههای مختلف اقتصادیست بی آنکه این اختلاف به دشمنی ساختارشکن تبدیل گردد. بر خلاف سنت روشنفکری کشور تا بحال شاهد انشعاب و جدایی گروهها از دنیای اقتصاد نبوده ایم، در این روزنامه از مصاحبه ها و محکوم کردنها و موضع گیریهای معمول در فضای فکری ایران خبری نبوده است. و شاید رمز موفقیت و بقای روزنامه در همین رواداری فکری باشد. امروز دنیای اقتصاد ده ساله می شود و این یکی از موفقیتهای مثال زدنی  فرایند توسعه در کشور ماست.

پ.ن. ویژه نامه ده سالگی دنیای اقتصاد را می خواندم تقریبا از همه در آن یادداشتی هست: دکتر هاشم پسران، جواد و هادی صالحی اصفهانی، حجت قندی، حسین عباسی از اقتصاددانها، دکتر نیلی و دکتر مشایخی از اساتید داخل کشور، مقامات و صاحبنظران از همه طیفها. یعنی بالاخره اقتصاد می تواند بالاتر از ایدئولوژی در کشور بایستد؟

زيرساخت يعني چي؟

زيرساخت يعني چه؟ اين همه از زيرساختهاي اقتصادي حرف مي زنيم يعني چه؟ امروز براي من زيرساخت يعني دودكش. دودكشي كه هر طفلي براي خانه روياييش مي كشد ولي در دنياي واقعي به اين معصوميت نيست. دودكشي كه گازهاي سمي را به بيرون منتقل نمي كند جان مهمانهاي خانه را خواهد گرفت. راستي در سال چند نفر از مسموميت مونوكسيدكربن در ايران مي ميرند؟ امروز چهار نفر به آن آمار اضافه شد. دكتر ميرباقري، استاد و پزشك برجسته كشورمان، به همراه دو برادرش و يك نفر ديگر در دزفول بدست دودكشهاي غيراستاندارد به قتل رسيدند. فقدان زيرساختهاي اقتصادي يعني همين. وقتي نمي توان بخوابيدن در خانه اي و بيدار شدن در آن اطمينان داشت مي شود به جذب سرمايه فكر كرد؟ آنها كه خوابيدند و بيدار نشدند سرمايه هاي كشور بودند. چه مرگهاي بيهوده اي در كشورمان روي مي دهند.

به همكلاسي خوبم آرش ميرباقري فقدان سه عمويش را تسليت مي گويم، چه صبري بايد داشته باشد در اين روزها.

مرگ امیرکبیر و تراژدی مصلحان

بمناسبت سالمرگ میرزا تقی خان امیرکبیر.

در تاریخ توسعه ایران میرزا تقی خان امیرکبیر جایگاهی ستودنی و ممتاز دارد. گرچه عباس میرزا بدنبال شکستهایش از ارتش روسیه اولین شاهزاده ایرانی بود که متوجه نیاز به اصلاحات شد اما میرزا تقی خان اولین دولتمرد ایرانیست که فرایند توسعه در ایران را فرایندی همه جانبه می دید. عباس میرزا قشون نوین می خواست ولی میرزا تقی خان می دانست که قشون قدرتمند بدون مالیه قوی و دیوانسالاری منظم ممکن نیست. معجزه ای بود در آن دوران آشوب زده که فردی ایرانی مانند میرزا تقی خان توانسته بود مهارت و تجربه لازم جهت تحقق رویاهایش را کسب کند. کسی که مهد علیا با تحقیر از او بعنوان یک شاگرد آشپز یاد می کرد راهی طولانی را در کسب تجربه و فراگیری سیاست روز گذرانده بود.

برای ما که همواره محو سه سال آخر حیات امیرکبیر بوده ایم یادآوری فرآیند آموزش او ضروریست. او در مکتب فرزندان قائم مقام فراهانی وزیر کارآمد عباس میرزا و صدراعظم نگونبخت محمدشاه تعلیم دیده بود و در محضر مرد خوشنامی چون امیرنظام گروسی به پختگی رسیده بود. شرکت او در مذاکرات ارزروم برای تعیین سرحدات غربی ایران با عثمانی باعث شد تا او تجربه ای دست اول از دیپلماسی قدرتهای بزرگ استعماری و اهداف آنها در فلات ایران بدست بیاورد. سفرش به سنت پترزبورگ فرصت دیگری بود برای میرزاتقی خان تا نظم و قدرت دستگاه تزاری را از نزدیک مشاهده نماید و باور کند که امور ایران را هم می تواند نظم داد. بقدرت رسیدن او بعد از مرگ محمدشاه یکی از آن لحظات نادر تاریخ معاصر است که تقدیر دریچه ای رو به ترقی و اعتلا را برای ایران زمین گشود، دریچه ای که دروازه نشد و بدست مردمی بسته شد که او قدرتمندیشان را آرزو می کرد. ایرانی که میرزا تقی خان صدارت دولتش را پذیرفته بود هنوز بر آسیای مرکزی فرمان می راند، در هرات و کابل صاحب ادعا بود و بلوچستانش را یک کارگزار بریتانیایی شقه نکرده بود. شکست خورده بود ولی آنقدر بود که بتواند تهدیدی برای امپراتوری تازه متولد بریتانیا در هند باشد و اگر نفسش را پیدا می کرد سدی باشد بین روسیه و آبهای گرم خلیج فارس. آن فرصت مانند بسیاری از فرصتهای یکصد سال بعد از دست رفت. سزای آن آرزوهای بلند عزلی تحقیر آمیز و تبعیدی رنج آور به کاشان بود و پایانی خونین در حمام.

تراژدی زندگی میرزا تقی خان امیرکبیر که روزی با عنوان اتابک اعظم رتق و فتق امور ایران را در دست داشت در مرگش در حمام فین کاشان به اوج می رسد ولی  پایان نمی یابد و هنوز پایان نیافته است. چهل سال بعد از مرگ امیرکبیر ناصرالدین شاه که می خواست ولیعهد میانسالش را در تبریز نصیحت کند به مظفرالدین میرزا نوشت  «قدر نوکر خوب را بدان، من چهل سال پس از امیرنظام خواستم از چوب آدم بتراشم و نشد». برای پادشاه کشور بلندپروازترین دولتمرد ایران قجری چیزی بیش از یک نوکر نبود. و دربار قجری هرگز در نوکران کمبودی نداشت که بخواهد نگران یکی کمتر یا بیشتر باشد. در برابر تفکری که بقای نوکران را وابسته به میل قبله عالم می دانست و در نهایت قتل آنها را «اشتباه دوران جوانی» می خواند از دست بزرگمردی چون امیرکبیر هم کار چندانی بر نمی آمد.

میرزا تقی خان  بهترین دولتمردی بود که نظام قجری پروراند، ولی حتی آن نظام هرگز او را بعنوان یک عضو کامل دستگاه نپذیرفت. شاهزادگان قجری او را نوکری می دانستند که از شاگردی آشپزخانه  به قدرت رسیده است و خانواده های با سابقه دیوانی مانند میرزآقاخان نوری و مستوفی همراهی با او را دون شان خود می دانستند. اقدامات اصلاحی امیرکبیر که تیولداری مرسوم در دربار و  انحصارات شخصیتهای مختلف را به خطر می انداخت این نفرت را بیشتر و بیشتر می کرد. در این میانه شاید بزرگترین اشتباه محاسباتی امیرکبیر این بود که در برابر نهادهای موجود دربار و دیوان به شخص شاه تکیه کرد، شاهی جوان و خام و دمدمی مزاج با آرزوهای بلند و غافل از ابزار تحقق آن آرزوها. نهاد سلطنت میرزا تقی خان را هم نوکر می دانست و هم نوکر می خواست، نمی شود از قبله عالم خوشتر درخشید و رشک و غبطه جوانکی را که محصول یک خانواده در هم شکسته بود برنیانگیخت.

تلخ است اما فرآیند قتل میرزا تقی خان با تبعیدش به کاشان آغاز نشد، بلکه روزی آغاز شد که شاه جوان و وزیرش عازم تهران شدند. بیچاره میرزا تقی خان اگر نخواسته بود ایرانی بسازد که ایران باشد چه بسا مانند بسیاری دیگر از رجال قجری عمری طولانی می کرد اینجا و آنجا هم کارهای نیکی می کرد که نامش را قابل ذکر می کردند. از زمان او سنت سرزمین خادم کش ما تغییری نکرده است. راهی را که میرزا تقی خان رفت سایر رجال ایران هم که آرزوی بزرگی ایران را داشتند پیمودند، گویی خدمت به این سرزمین با مرگ او بدیمن شد و بدیمن ماند. واقعیتیست که بسیاری فراموش می کنند اما ایرانیان تنها نظاره گر مرگ او بودند، کسی برای حفظ او نکوشید گرچه همه، حتی شاه که فرمان قتلش را داده بود بر او گریستند. کاری که بسیاری از اروپاییان ناآشنا با ایران درک نمی کردند و آنرا بهانه تحقیر بیشتر ایرانیان می کردند. کنت دوگوبینو سفیر فرانسه در ایران چند سال پس از مرگ امیر مکالمه ای را برای تاریخ ثبت کرد که گویای آن افسوس رقت برانگیز بود:

به مردی که از فقدان میرزا تقی خان ابراز تاسف می کردم گفتم «اگر شاه میرزاتفی خان را نمی کشت، شما ایرانیها او را می کشتید، چون او مخالف دزدی بود و شما همه دزد هستید.»

گفت «شما راست می گویید، ولی ما از صدراعظم فعلی (میرزاآقاخان نوری) بیشتر متنفریم چون او دزدی را منحصر بخود و خانواده اش کرده است»

 بیش از یکصد و شصت سال بعد از مرگ امیر هنوز نهادسازی اصلیترین چالش همه مصلحان اجتماعی و تلاشگران توسعه اقتصادیست و رفتارهای انحصارطلبانه مهمترین مانع روند توسعه اقتصادی در ایران.

بزرگداشت معلم ایل در روزنامه دنیای اقتصاد

پرونده ویژه این هفته روزنامه دنیای اقتصاد به بزرگداشت شادروان بهمن بیگی اختصاص دارد، که کاریست بسیار پسندیده. یادداشتهای این پرونده  شامل نوشته های شاگردان مرحوم و فارغ التحصیلان دبیرستان عشایری، معرفی کتابهای ایشان و خاطراتی از ایشان است.  همیشه باور داشتم از کسانی مانند مرحوم بهمن بیگی بسیار می توان یاد گرفت. تجربه بینظیرش در آموزش عشایری هنوز قابل مطالعه است و البته کمی مهجور بوده است.  گرچه در همه کشورهای در حال توسعه پروژه های موفق آموزشی از روشهای مشابهی استفاده کرده اند. یادداشتی را که بمناسبت فوت ایشان در اردیبهشت هشتاد و نه نوشتم  می توانید اینجا بخوانید. در غربت ایشان همین بس که وقتی درگذشت روزنامه های کمی در ایران  به شرح زندگی ایشان پرداختند. طنز تلخ این بود که بهمن بیگی معلم عشایر ایران درآستانه روز معلم درگذشته بود.  باز خدا را شکر که در آستانه روز دانش آموز کسی به فکر جبران بوده است.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: