پرده دوم: اولین حرف نژادپرستانه: سیاههای بی مسئولیت

  • یکسال است که در آمریکا هستم. ده ماهی که در ویرجینیاتک گذرانده ام بی حادثه است مثل ماههای اول زندگی یک نوزاد. آنقدر یاد گرفته ام که بدانم آمریکا فیلمهای هالیوود نیست. دانشگاه ویرجینیا بر روی زمینهایی بنا شده است که روزی مزرعه سرهنگ بلک بوده اند٬ یک برده دار ویرجینیایی که زمینهایش را بعد از جنگ داخلی از دست می دهد. دانشجویان سیاه زیاد نیستند٬ استاد سیاهپوست نداریم ولی خاطره جنگ داخلی همه جا زنده است. از تشکیل بانک اطلاعات دی نی ای برای مشخص کردن بقایای سربازانی که در خاکریزهای پیترزبورگ دفن شده اند٬ جایی که ژنرال لی و ژنرال گرانت یک سال رو در روی یکدیگر در اولین خاکریزها و کانالهای دفاعی تاریخ جنگیده بودند. خانه های دانشجویان ویرجینایی پر از عکسهای ژنرالهای تجزیه طلب کنفدراسیون: لی٬ هود٬ لانگ استریت٬ استونوال جکسون٬ ای پی هیل و بقیه. اولین کریسمس چهار هفته تعطیل هستیم. از کتابخانه ۲۰ جلد کتاب درباره تاریخ جنگ داخلی٬ زندگی رابرت ای لی و سایر شخصیتهای جنگ می گیرم و می خوانم. رابرت ای لی را دوست دارم و دوست می دارم. ژنرالی که وقتی جنگ را باخت٬ شکست را پذیرفت و رفت رئیس یک دانشگاه شد که امروز اسمش روی آن هست: دانشگاه واشنگتن و لی. حرف نژادپرستانه نمی شنوم. دانشگاه جزیره ایست دور از همه چیز. زندگی در شهر را می خواهم و به میلواکی می روم.
    ایالت ویسکانسین: در مجلس ایالتی ویسکانسین در شهر مدیسون که ساختمانی شبیه کنگره دارد٬ تابلویی هست که تاریخ ویسکانسین را خلاصه می کند. سمت راست گروه بزرگی از سربازان آبی پوش ارتش فدرال قرار دارند. ویسکانسین بیشترین کشته و زخمی را در جنگی داده که به برده داری پایان داده است. در کتاب تاریخ ویسکانسین ایالتیست مترقی بدون سابقه برده داری. در دانشگاه دانشجویان سیاه بیشتری داریم همینطور اساتید و کارمندان سیاهپوست در دانشگاه دیده می شوند. دانشگاه گروهی داوطلب دارد که دانشجویان بین المللی را به خانه هایشان دعوت می کنند و برای ما سفر به شهرهای اطراف را سازماندهی می کنند. رفته ایم تور میلواکی و خرید برای اتاقها و آپارتمانهای دانشجویی که محل سکونتمان شده اند. غیر از من دانشجویانی از مکزیک٬ آلمان٬ فرانسه٬ روسیه٬ ترکیه٬ هند٬ چین و ایتالیا هم هستند. ظهر است و می رویم برای ناهار سر میز هر گروه از دانشجویان یکی از میزبانان می نشیند. به میز ما مرد سفید ساکتی و مسنی می رسد که صورتی رنج کشیده و دستهایی زمخت دارد. آدمی سختکوش و کم حرف. احترامم را جلب می کند. من نشسته ام و پنج تا دانشجوی آلمانی دانشکده. غذا را می آورند. یکی از آلمانها سوالی درباره مرد سیاهی می پرسد که جلوی در مغازه ای مشغول نقاشی بود و با صدای بلند چیزی نامفهوم گفته بود. مرد می گوید:
    – آن سیاهه؟ داشت شکایت می کرد. اینها خیلی تنبل هستند.
    دوست آلمانی با چشمهایی باز از تعجب می گوید:
    – همه که اینطور نیستند.
    – پسر من هم مثل تو فکر می کرد. فکر می کرد اینها هم آدمند. رفت خدمت در نیروی زمینی و خیلی زود فهمید چقدر این آدمها بی مسئولیت هستند. بهش گفته بودم حواست باشد هیچوقت به یک سیاه نمی توانی اعتماد کنی.
    نگاهش طرف من می آید و بعد انگار نمی خواهد من را ببیند. چشم در چشم پسر آلمانی حرفش را ادامه می دهد.
    یادم نمی آید غذا چه بود ولی برای بقیه ناهار چشمهایم را به رو میزی شطرنجی این رستوران ساده آمریکایی دوخته ام و از خودم می پرسم
    – یعنی این یارو نژادپرست است؟
    و برای اولین بار می فهمم من سفید نیستم.

سیاهان در آمریکا: هفت پرده از یک جامعه

زمان چه زود می گذرد٬ به آنجا رسیده ام که دیگر نمی دانم چند سال گذشته است. در این مدت هم در ویرجینیا و جورجیا زندگی کردم که هر دو ایالتهایی بودند با سابقه برده داری و هر دو در قرن نوزدهم بر علیه دولت فدرال برخاسته بودند چرا که خود را محق به حفظ این نهاد می دانستند. و هم در ایلینویز و ویسکانسین یکی ایالت رئیس جمهوری که فرمان الغای برده داری را امضا کرد و دیگری ایالتی که بیشترین تلفات را در جنگ داخلی آمریکا داد تا ایالات متحده متحد باقی بمانند. بدون کلاه سیاههای ویسکانسین و رسیدن به موقعشان به نبرد گتیسبورگ شاید تاریخ جور دیگری نوشته می شد. آنقدر یاد گرفته ام که جامعه آمریکاییان آفریقایی تبار که در ادبیات ایران خیلی راحت به آنها سیاهان می گویند٬ لفظی که دیگر در زبان انگلیسی استفاده از آن تشویق نمی شود٬ بسیار متنوعتر و چند بعدیتر از آن است که بشود آنرا توصیف کرد. این روزها خاطرات و برخوردها را مرور می کنم و نتیجه اش شده است این هفت پرده٬ هفت تصویر از برخورد یک ایرانی مهاجر با سیاهان در ایالات متحده آمریکا.

پرده اول. راننده اتوبوس گمنام روز اول نیویورک

بعد از ۱۰ ساعت پرواز به نیویورک رسیده ام. بدن کوفته ولی هشیارهمه حسهایم فعالند٬ بوهای تازه٬ رنگهای متفاوت و همه چیز را با تصویر ذهنیم از فرودگاه جان اف کندی می سنجم. داستان رسیدن به نیویورک تکراریست. میلیونها نفر با کشتی یا هواپیما به این شهر آمده اند و از دروازه آمریکا گذشته اند. انتظار در صف گذرنامه و بعد یادآوری این نکته به زنی که افسر مرزبانیست که من باید انگشت نگاری بشوم چون شهروند ایرانم. انتظار یکی دو ساعته و بعد خروج از گمرک و ورود. انگشتهای سیاهم را به هم می مالم تا بلکه رنگ جوهر انگشت نگاری کم رنگ تر بشود. این ترمینال بین المللیست باید به ترمینال داخلی بروم. در این فرودگاه در میان صداهای ناآشنا همه چیز تازه است. چمدان سنگینم را می کشم. لباس برای دو سال آینده٬ پسته و ۱۲ جلد کتاب شعرنو و دیوان حافظم. با انگلیسی که فکر می کنم کامل است ولی مطمئنم لهجه ام نشان می دهد بار اول است دارم از آن در یک کشور انگلیسی زبان استفاده می کنم آدرس ایستگاه اتوبوس را می پرسم. منتظر می مانم. اتوبوس می رسد. راننده یک مرد سیاه است٬ موهای فرفری سیاه که دور گوشهایش سفید است٬ ژاکت آبی رنگ٬ پیراهن سفید و کلاه کاسک دار به سر دارد. تا دهنم را باز می کنم که بپرسم آیا به ترمینال مورد نظرم می رود. بلند می شود و به مسافر پشت سرش می گوید:
– لطفا بلند شوید٬ این پسر اینجا می نشیند.
به من نگاه می کند و مثل ناخدای کشتی نجات می گوید:
– اینجا بنشین٬ چمدانت را اینجا بگذار.
برمی گردد سرجایش٬ کمربندش را محکم می کشد. هنوز صدایش در خاطرم هست. راه می افتاد. چند دقیقه می گذرد نه آن موقع متوجه شدم نه الان یادم می آید. جلوی ترمینالی می رسد. می ایستد و بر می گردد:
– اینجاست.
با دست اشاره می کند که پیاده شو. می خواهم تشکر کنم٬ ولی انگار اینقدر این کار را هر روز کرده است که حتی برایش فرقی با نفس کشیدن ندارد. حتی نگاه نمی کند که بشنود دارم با انگلیسی سنگین با لهجه فارسی می گویم: Thank you very much, Sir
پیاده می شوم و وارد ترمینال می شوم. پرواز به دانشگاه از اینجا شروع می شود با یک توقف. ۷ جلد کتاب را باید از چمدان بیرون بکشم و روی زانوهایم نگهدارم تا وزن چمدانم درست بشود و قبولش کنند.

….سالها گذشته است ولی همیشه از خودم می پرسم اگر آن مرد سیاهپوست راننده اتوبوس نبود٬‌ ٬ چند بار گم شده بودم تا ترمینالم را پیدا کنم. در صداها و تصاویر روز اول که مبهم ولی پررنگ در ذهنم مانده اند٬ هنوز آن راننده اتوبوس هست که به من می گوید: همینجا بشین. و بعد می رود و حتی نگاه نمی کند به این آدم تازه وارد که در این کشور مثل نوزاد در این دنیا غریبه است.

ابهام تاریخی در اقتصاد جهانی

سرمقاله ام برای روزنامه دنیای اقتصاد٬ روز سه شنبه ۱۳ خردادماه ۱۳۹۹ 

برای اولین بار در تاریخ معاصر همه اقتصادهای جهان در یک نکته مشترکند: هیچ کس نمی‌داند شش ماه آینده چه خواهد شد. ابهام و عدم قطعیت، تصمیم‌گیری درباره آینده را دشوار کرده است.این روزها بحث درباره پیامدهای اقتصادی بیماری کووید – ۱۹ و گسترش ویروس خطرناک و واگیردار کرونا بسیار است. برخی از آینده‌ای بسیار متفاوت صحبت می‌کنند، برخی دیگر به هزینه اقتصادی غیرقابل جبران این رویداد جهانی اشاره می‌کنند.

برخی نیز سال جاری را از دست رفته می‌دانند. همه هم درست می‌گویند و هم به چالش اصلی برخاسته از شیوع ویروس کرونا بی‌توجه هستند. ویروس کرونا اصلی‌ترین فعالیت اقتصادی را مختل کرده و آن دادوستد کالا و خدمات است. بدون دادوستد، کالاها و خدمات قیمتی ندارند و بدون آنکه قیمتی داشته باشند، بنگاهی درآمد ندارد و بدون درآمد در بنگاه اقتصادی، کسی دستمزدی ندارد. اختلال در دادوستد اختلالی است که هنوز جوامع در حال توسعه آن را جدی نگرفته‌اند؛ درحالی‌که ریشه اصلی پیامدهای منفی اقتصادی ویروس کرونا در اختلال در دادوستد اقتصادی است.

پیشرفت تکنولوژی و سیستم‌های دیجیتال و شبکه جهانی اینترنت باعث شده است تا نسل‌های جدید، دنیای متفاوتی را تجربه کنند. آنها همزمان می‌توانند با اقصی نقاط دنیا در تماس باشند و بدون رفتن به مغازه کالای مورد نظر خود را سفارش بدهند. اما هیچ کدام از این پیشرفت‌ها جایگزین عمل دادوستد اقتصادی نشده است. آنها دادوستد را تسهیل کرده‌اند؛ ولی برایش جانشینی ندارند. هنوز برای آنکه کالایی ارزش داشته باشد، باید کسی آن را بخواهد و حاضر باشد برایش بهایی بپردازد. برای اینکه مبادله‌ای صورت بگیرد باید خریدار و فروشنده بر سر قیمت به توافق برسند.

در دنیای کرونازده، بسیاری دیگر به سراغ مبادله کالا نمی‌روند که بخواهیم بدانیم چه قیمتی می‌پردازند. اینجاست که همزمان هم شاهد کاهش شدید تقاضا هستیم و هم کاهش شدید عرضه. بنگاه‌هایی که می‌دانند فروشی نخواهند داشت، تولیدی هم نخواهند داشت و کارکنانشان را روانه خانه می‌کنند. دستمزدی پرداخت نمی‌شود و بودجه خانوارها کوچک می‌شود و سبد مصرفی‌شان کوچک‌تر. سوال اینجاست که چه زمانی سطح مبادلات اقتصادی به میزان پیش از شیوع ویروس کرونا باز خواهد گشت. انتظار برای کشف واکسن کرونا به همین دلیل است که تنها در صورت این احساس امنیت است که همه به بازارها بازخواهند گشت. بازارهای سهام اقتصاد جهانی شده به هر خبر مثبتی درباره واکسن واکنش نشان می‌دهند چون همه فعالان اقتصادی می‌دانند اهمیت کشف واکسن کرونا در احیای سطح فعالیت‌های اقتصادی است.

تا زمانی که نمی‌دانیم چه وقت امنیتی که در سال گذشته در مبادلات اقتصادی وجود داشت بازخواهد گشت، شاهد ادامه یافتن بحران اقتصادی و اختلال در دادوستدها هستیم. اینجا هم زیرساخت‌های اقتصادی و ارتباطی جوامع میزان آسیب‌پذیری آنها را تا حدی تعیین می‌کنند. به‌عنوان مثال جوامعی که در آنها شبکه‌های آنلاین فروش کالا و خدمات وجود دارد و زیرساخت‌های انتقال داده و دیتا قوی هستند این امکان را داشته و دارند که دادوستد اقتصادی را به فضای مجازی منتقل کنند. در این کشورها بازارها با اختلال کمتری به کار خود ادامه داده‌اند. بازارها هنوز می‌توانند بر اساس تعامل عرضه و تقاضا، قیمت کالاها و خدمات را تعیین کنند و بنگاه‌ها به ارائه خدمات و کالا و کارآفرینی و پرداخت دستمزد مشغولند. اما کشورهایی که به دلایل مختلف این زیرساخت‌های ارتباطی را توسعه نداده‌اند، شاهد اختلال بیشتری در بازارهای مصرفی هستند؛ بازارهایی که ادامه و دوام کارکردشان به معنای تضمین گسترش بی‌چون و چرای آلودگی به ویروس کرونا در جامعه است و امواج مختلف مرگ و میر را تجربه خواهند کرد.

گرچه تمام اقتصادهای جهان شریک حس نگرانی و عدم قطعیت درباره آینده هستند، ولی اقتصادهای در حال توسعه و متکی بر صادرات مواد اولیه با بحرانی عمیق‌تر از سایر اقتصادها دست و پنجه نرم می‌کنند. از یکسو نبود زیرساخت‌های اقتصادی، آسیب‌پذیرترشان کرده است و از سوی دیگر رکود اقتصادی کشورهای توسعه یافته برای آنها به معنای از دست دادن تنها منبع درآمد ممکن است. اگر اقتصادهای توسعه‌یافته منتظر کشف واکسن هستند، این اقتصادهای در حال توسعه باید منتظر احیای اقتصادهای توسعه‌یافته برای گذر از بحران ناشی از رکود اقتصادی باشند. چه کسی فکرش را می‌کرد روزی در دنیا گردش چرخ اقتصاد معطل این باشد که خریدار و فروشنده بتوانند دوباره یکدیگر را بیابند تا مبادله صورت بگیرد و بازارها دوباره شکل بگیرند.

چه چیزی ما را همدست تبهکاریها و سیاهکاریهای پیرامونمان می کند؟

این روزها کتاب «چیزهایی که همراهشان بود» نوشته تیم او. برایان را می خوانم. مجموعه ای از داستانهای کوتاهی که این کهنه سرباز جنگ ویتنام درباره سربازان آن جنگ نوشته است. خیلی دلم می خواست می توانستم ترجمه فارسیش را به سبک لیلی گلستان و آن شاهکار اوریانا فالاچی٬ زندگی٬ جنگ و دیگر هیچ٬ بخوانم. بگذریم. کتاب تجربه های آقای او. برایان و هم خدمتیهایش هست در جنگی که معصومیت و خامی نسلی از جوانان آمریکایی را نابود کرد. یکی از داستانهای کتاب درباره سربازیست که نمی تواند زیر آتش ویت کنگ دوستش را از غرق شدن در مردابی نجات بدهد. او این داستان را دوبار نوشته است.

بار اول وقتی که نورمن٬ یکی از هم خدمتیهایش بعد از موفقیت کتاب اول تیم به او نامه ای می نویسد و شرح ماجرا را بیان می کند و از او می خواهد درباره اش بگوید. «من خودم می خواهم این داستان را بگویم ولی کلمه ای پیدا نمی کنم٬ واژه ها از من فرار می کنند و در شهر سرگردان ماشین پدرم را می رانم تا شاید این حرفها از سرم بیرون بروند» دوستش می گوید. تیم داستان را می نویسد ولی اسمها را عوض می کند٬ نوع مرگ را عوض می کند و آنرا دراماتیک تر می کند تا به سادگی غرق در مرداب زیر آتش دشمن نباشد. داستان کوتاه خوبی می شود که تیم آنرا یک هفته ای می نویسد و بعد هم جزء داستانهای کوتاه برگزیده از جنگ ویتنام منتشر می شود. تیم کتاب را برای نورمن می فرستد و نامه ای در پاسخ دریافت می کند «نمی خواهم بگویم افتضاح است٬ ولی این حرف من نیست٬ داستان من نیست٬ من از تو خواسته بودم داستانم را بگویی ولی فکر می کنم کار راحتی نیست». نورمن بعد از چند سال سرگردانی خود را حلق آویز می کند٬ مادرش می نویسد «بچه ساکتی بود٬ حرفهای نگفته اش او را کشت» .

حالا تیم بعد از ۲۵ سال داستان را دوباره می نویسد. داستان را آنجور که بوده است و اضافه می کند «من می نویسم تا از سهم خودم در مرگ نورمن تقاضای بخشش کرده باشم». واژه جالبی را استفاده می کند: Complicity . این واژه یعنی همراهی و مشارکت ناآگاهانه برای من بهترین ترجمه پذیرفتن است. انگار تیم پذیرفته بوده است که اشکالی ندارد داستان نورمن را عوض کند. داستانی که نورمن می خواسته بگوید تا بلکه بقیه او را بهتر بفهمند. بفهمند درحالیکه او شجاع بوده است و نشان ستاره برنز ارتش آمریکا را دریافت کرده است بطور خارق العاده ای شجاع نبوده است و برای همین ستاره نقره را دریافت نمی کند. او هفت نشان دارد ولی خود را بزدل می داند چون نتوانسته است زیر آتش دشمن دوستش را از مرداب بیرون بکشد. تیم این را در داستان اول نمی گوید. و برای همین خود را در ساکت کردن نورمن مقصر می داند.

راستش فکرم به جامعه خودمان برگشت. جامعه ای که در آن خرابکاری٬ دزدی٬ نابود کردن زندگی دیگران٬ تجاوز به حریم خصوصی و پذیرفتن گندیدن اخلاقی عادی شده است. بارها شده است که از قربانیان کلاهبرداریهای قانونی و غیرقانونی٬ شرعی و غیرشرعی شنیده ام پاسخی که در پیگیری پرونده شان شنیده اند این بوده است «همه جا دزد هست»٬ «همه جا فساد هست» ٬ «آقا جان بقیه دنیا هم همینه» و یا شاهکار جملاتی که از بازرس دولت آقای روحانی شنیده ام «عصر٬ عصر قاجار است٬خودت را آزار مده». من نمی دانم چند نفر در سکوت تحمیل شده به آنها در حال مرگ تدریجی هستند. من نمی دانم چند نفر هر روز بلند می شوند و می گویند «ولی این داستان٬ داستان من نیست». ولی می دانم ما شریک جرم شده ایم چون پذیرفته ایم که می توان داستان آنها را تغییر داد و ظلمی که به آنها شده است را عادی جلوه داد. من می دانم که وقتی ما اهانت به یک زن را بخاطر پوششش می پذیریم٬ وقتی دزدی را به بهانه فقر یا دشمنی یا حرص قبول می کنیم٬ وقتی رشوه دادن و گرفتن را عادی می کنیم٬ وقتی به کمیسیونهایی می رویم که می دانیم اعضایش از وامی که می دهند درصد می خواهند٬ سرنوشت محتومی را پذیرفته ایم. ما شریک جرم می شویم و می مانیم.

جالب است که همان آدمها بعدها می گویند «من قرار نبود کاری کنم»٬ «نقشی نداشتم»٬ «به من مربوط نبود»٬‌ ٬ «چکار قرار بود بکنم؟‌» انگار تقاضای تبرئه دارند و می دانند که گناهکارند وقتی پذیرفته اند که سیاهی و تباهی ایرادی ندارد. ما می توانیم سکوت نکنیم و داستانها را بگوییم شاید روحی سرگردان را نجات بدهیم. خدا می داند در روز چند داستان را عوض می کنیم تا سکوت را تضمین کنیم شاید خودمان آرامش داشته باشیم.
تماس با نویسنده…..@adadpay

جنگ جهانی دوم و ایران

هشتم ماه مه٬ دو روز پیش هفتاد و پنجمین سالگرد پیروزی متفقین بر آلمان نازی در قاره اروپا بود. امروز که روز پیروزی در اروپا‌ (Victory Europe) نام دارد به نبردهایی خاتمه داد که با حمله آلمان به لهستان در سپتامبر ۱۹۳۹ شروع شده بود و گستره آنها به آفریقای شمالی و خاورمیانه هم رسید. برای ایران این جنگ تکرار تجربه بیحاصلی اعلام بیطرفی و زیانبار بودن غفلت از واقعیت روابط بین الملل است.

در این سالها ایران و ترکیه تنها کشورهای مستقل خاورمیانه بودند که بعنوان دولت – ملتهای مستقل سرنوشت خود را در دست داشتند. سوریه و لبنان تحت الحمایه فرانسه٬ عراق٬‌ اردن و فلسطین تحت الحمایه انگلیس بودند. مصر کشور مستقلی بود که در جنگ جهانی اول استقلال خود را از عثمانی اعلام کرده بود ولی در عمل کشوری در اشغال نیروهای متفقین بود که نمی خواستند کنترل کانال سوئز را از دست بدهند. تنها دو سال بعد از شروع جنگ ایران به اشغال متفقین درآمد تا پل پیروزی باشد. یکسال بعد از اشغال ایران٬‌ دولت شاهنشاهی ایران به رایش سوم اعلام جنگ کرد ولی نیروهای مسلح ایران هیچوقت در نبردی با نیروهای آلمان شرکت نکردند. نظامیان ایرانی کشته شده در جنگ جهانی دوم به دست نیروهای شوروی و بریتانیا از پای درآمدند.

برخلاف بسیاری از کشورهای مشارکت کننده در جنگ نقش ایران در پیروزی متفقین یک نقش استراتژیک بود. از یک طرف این کشور امکان کمک رسانی مستقیم به شوروی از مسیری امن و دور از دسترس زیردریاییها و بمب افکنهای آلمان را فراهم کرد و از سوی دیگر نفت ایران سوخت مورد نیازی نیروهای متفقین را تامین کرد. نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا همچنان بر دریاها فرمان می راند ولی به لطف سوختی که در پالایشگاه آبادان تصفیه می شد. با اینحال نقش استراتژیک ایران نه به امتیازی استراتژیک تبدیل شد و نه باعث شد ایران خود را عضوی برابر در جامعه جهانی بیابد. انفعال دولت ایران و داشتن نگاهی بر مبنای دعواهای تاریخی باعث قربانی شدن منافع ملی ایران در این دوران شد.

تجربه ایران با استعمار انگلیس و روسیه باعث خصومت با این دو کشور بود که باعث می شد بسیاری از ملیون بی خبر ایرانی خود را طرفدار آلمانی بدانند که در حال قتل عام یهودیان و ارتکاب جنایت علیه بشریت بود. ضعف ایران در دفاع از منافع خود٬ تجربه تلخ دوران قاجار و عدم اطمینان به دول متفق باعث شده بود که خیلیها در تهران بدشان نیاید آدولفی پیدا شود و وینستون را نابود کند. ولی واقعیت منافع ملی ایران و آینده این کشور خاورمیانه ای در گرو پیروزی آلمان نبود. ایران با غفلت از یک فرصت تاریخی پتانسیلهای آنرا نه تنها که از دست داد بلکه در سالهای بعد از جنگ در حال دست و پنجه نرم کردن با نتایج اشغال کشور بود. از تجزیه طلبی در آذربایجان و کردستان تا شورشهای جنوب حاکمیت دولت – ملت ایران تهدید می شد و محدوده حکمرانی ایران کوچک و کوچک تر شد.

ایران مهم بود و موقعیت سوق الجیشی آن در جنگی که در قاره اروپا و آفریقای شمالی در جریان بود٬ غیرقابل انکار. ولی از ولیعهد جوان درس خوانده در سوئیس تا افسران تحصیلکرده در پاریس و سنت پترزبورگ ایران دنبال کسی بود که انتقام ایران را از قدرتهای استعماری بگیرد٬ ولو آنکه نژاد برتر باشد و عاقبت بسیاری از ایرانیان در صورت پیروزیش اتاقهای گاز و تصفیه نژادی باشد. درس جنگ جهانی دوم هنوز اهمیت دارد: ایران بخشی از جهان است و باید با جهان بر اساس منافعش و نه بر اساس حس انتقام از شکستهای گذشته تعامل کند. وگرنه حتی از پتانسیهای خود هم نمی تواند سود ببرد.

عکس تصویر سربازان ایرانی شرکت کننده در رژه پیروزی در لندن است. سربازانی که می توانستند سهمی به مراتب بیشتر از تحمل تحقیر اشغال کشورشان در پیروزی متفقین داشته باشند.

فرار از سیاست زدگی تحلیل اقتصادی

یکی از کاربران مستعار با به اشتراک گذاشتن مجدد مصاحبه بی بی سی دو سال گذشته بنده طبق معمول بنا را بر تکرار حرفهایی کرده است که کاربران مستعار برای بیان آنها مستعار هستند و می مانند ولی این فرصت را به فال نیک می گیرم و پاسخم را تکرار می کنم.
افزایش نرخ دلار در آن مقطع تا سقف ۱۹ هزار تومان حباب بود و فروکش کرد و به کمتر ۱۳ هزارتومان رسید. این یعنی حباب. حبابهای اقتصادی ۲ سال یا ۳ سال دوام نمی آورند. در آن روزهای پرهیاهو باید این نکته یادآوری می شد که در بازار ارز شاهد حباب هستیم و بودیم. حرفی که حرف اصلی من بوده و هست این است که نرخ برابری دلار در برابر ریال یکی از شاخصهای و متغیرهای اقتصادیست و نه تنها عامل #اقتصادی موجود. تاکید بیش از اندازه بر روی این نرخ برابری این توهم را در جامعه تحصیلکرده ایجاد کرده است که افزایش ارزش #دلار به معنای افزایش قیمتهاست.در حالیکه وقتیکه ریال ارزش خود را در برابر ارزهای خارجی از دست می دهد بمب رشد نقدینگی منفجر شده است و این موج تورمیست که به ارزها رسیده. نه اینکه ارزها موج تورمی ایجاد کنند. در ۲ سال گذشته قیمتها در حال افزایش بودند در حالیکه افزایش ارزش دلار مهار شد و به کانال ۱۲ هزار برگشت.
امیدوار بوده و هستم که ناظران از مشاهده روند برابری ریال در برابر دلار و افزایش دائمی تورم درس بگیرند و متوجه نقش نقدینگی که دولت برای تامین هزینه های جاری مدام در حال افزایش آن است بشوند. واقعیت اینجاست که حفظ ارزش دلار قیمتها را کاهش نداد چون قیمتها فقط به دلار ربط نداشتند. چاپ دائمی پول٬ چرخه شکسته بانکداری٬ مطالبات معوقه بانکی و هزینه روزافزون فساد مالی و بی انضباطی پولی دولتها که در دهه گذشته نهادینه شده است سهمی اصلی را در ایجاد تورم و در نتیجه کاهش ارزش پول ملی ایفا کردند. برای همین است که نقدینگی انباشته شده مدام در حال کشف بازارهای جدیدی برای تبدیل به داراییهاییست که ارزششان با تورم کاهش پیدا نمی کند.
اقتصاد ایران چالشهای ساختاری بسیاری دارد که هزینه تک تک آنها را مردم می پردازند. از جمله این چالشها این کج فهمی بزرگ و ریشه دار در میان روشنفکران و روشنفکرنمایان در انکار قوانین اقتصادی و دانشیست که از پژوهش و مطالعه علم اقتصاد به دست می آید. نمی شود هم کالای ارزان خواست٬‌هم به مصرف بی رویه دامن زد٬ هم بخش خصوصی را سرکوب کرد٬ هم تحریمهای خارجی و فساد داخلی داشت و هم رقابت را محدود کرد و هم برای جبران کسری بودجه و تامین یارانه های نقدی و دهها برنامه رفاهی دیگر پول چاپ کرد و تورم نداشت! افزایش عرضه نقدینگی را نباید با افزایش درآمدها اشتباه کرد.
متوجه هستم که در دنیای ذهنهای سیاست زده برچسب زدن٬‌توهین به گوینده و نشنیدن گفته می تواند برای بعضیها رضایت بخش باشد٬ ولی همین ریشه اصلی ناباوریها و کج فهمیها از اقتصاد است و تلاشی که همه سیاسیون برای خفه کردن کارشناسان و متخصصان می کنند. تا مبادا معیاری کارشناسی برای سنجش عملکرد و نقدشان عمومی شود. الان هم در #بازارسرمایه و #بورس شاهد هستیم نقدینگی انباشته شده چطور شاخصها را به آسمان می فرستد و سرگردان از بازاری به بازار قیمتها را در هم می ریزد. اگر در ایران هستید مطالعه کنید٬ کتابهای دکتر سرزعیم٬‌ روزنامه دنیای اقتصاد٬‌مجله تجارت فردا و گفته های دکتر سوری٬ نیلی٬ طبیبیان.نوشته های صادق الحسینی٬ ناظران٬ قدوسی٬ فرهادی پور٬ نیما نامدار و بقیه دوستان اقتصاددان را توصیه می کنم. درباره اقتصاد٬‌ سنجش و تحلیل روندهایش یاد بگیرید. اینکه هرازگاهی چند اکانت مستعار جمع می شوند تا به آشفتگی ذهنها اضافه کنندکاریست همیشگی٬ ولی واقعیت اقتصاد تغییر نمی کند.

سمفونی لهجه ها

این روزها در فضای مجازی یک بحث مجازی درباره لهجه درگرفته است. مثل امضاء و آوا لهجه هر فرد و گروهی هم امضای او در وقت صحبت و گفتگو به یک زبان است. برای همین نه قضاوتی دارم و نه حرفی فقط داستان تجربه لهجه ها را می گویم.
اول. به لطف مادر و اصرار پدر که در جبهه بود از ۱۰ سالگی من و خواهرم زبان خواندیم. اول پیش خانم رکنی که داستانش را باید جایی نوشت که در روزهای دهه ۶۰ معلمی بود شیرزن مانند مادرم و صدها زن آموزگار دیگر که با تبعات جنگ و انقلاب دست و پنچه نرم می کردند. بعد موسسه طیرانی کرج و بعد هم انستیتو سیمین در بلوار کشاورز. وقتی نمایشگاههای بین المللی و کتاب در تهران برپا می شد می رفتم تا با خارجیها انگلیسی حرف بزنم. اول کار مطبوعاتی و اولین پروژه هم ترجمه بود. وقتی برای ادامه تحصیل به آمریکا می آمدم خیالم از بابت زبان راحت بود.

دوم. خیالم راحت بود تا رسیدم فرودگاه کوچک شهر روناک در جنوب غربی ایالت ویرجینیا٬ یک ساعت و نیمی دانشگاه ویرجینیا تک. رضا خیراندیش با بزرگواری می آمد دنبالم٬ من خیلی مطمئن به خود رفتم از پلیس بپرسم کجا می آیند دنبال مسافرین؟ جوابی که شنیدم در هیچ زبانی قابل فهم نبود. همانجا احساس کردم که هیچ چیز بلد نیستم و زبان نمی فهمم و قرار نیست بفهمم. گذشت تا یک ماه بعد به هم دفتری عزیزی گفتم «من زبان بلد نیستم٬ زبان این ویرجینیاییها را نمی فهمم!» جواب شنیدم «پسر من بچه بروکلینم٬ من هم لهجه این جنوبیهای دهاتی را نمی فهمم». حالم بهتر شد.

سوم. رفتم میلواکی برای ادامه تحصیل. اگر در ویرجینیا آدمها انگار با آواز حرف می زدند٬ در ویسکانسین نواده های آلمانیها و لهستانیها با طمانینه و کش دادن کلمات حرف می زدند. یک جوری که آدم می خواست وسط جمله یک چرت بزند تا گوینده حرفش را تمام کند. حرف زدنها آرامش داشت ملایم مثل دریاچه میشیگان. ولی لهجه آدمهای سرکلاس همیشه با بیرون فرق داشت. بچه های ۲۰ – ۲۱ ساله کلاس مثل جوجه خروس پردرآورده حرف می زدند. گاهی فرکانسها بالا می رفت و نمی فهمیدم. بعد هم هم فهمیدم بین لهجه من و نمره بچه ها یک رابطه وجود دارد. هر که سی یا دی می گرفت اعتراض می کرد به لهجه من. از همان روز اول بنا را گذاشتم که بگویم زبان اصلی من فارسیست. اگر نمی فهمید بگویید روی تخته برایتان بنویسم تا بفهمید تا فردا از لهجه من شکایت نکنید.

سوم. آتلانتا: اگر در ویرجینیا و ویسکانسین یک لهجه وجود داشت آتلانتا سمفونی لهجه ها بود. دانشجویان آفریقایی تبارم میان خودشان با یک لهجه حرف می زدند با من با یک لهجه با سفیدپوستها با یک لهجه. جنوب آتلانتا یک لهجه٬ شمال آتلانتا یک لهجه. آلاباماییها و لويیزیاناییها یک لهجه ولی فرانسوی زبانهای لوییزیانا یک لهجه. سنگالیها٬ که ۱۵ هزار نفرشان در آتلانتا زندگی می کردند٬ یک لهجه٬ آلمانیها٬ که ۶۰ هزار نفر بودند٬ یک لهجه! بیشتر از شهر دیگری باید می خواستم گفته را دوباره بگویند و بعد بنویسم.

برای همین نمی دونم لهجه چطور می تواند باعث تحقیر یا قضاوت درباره کسی بشود. گاهی فقط باید چشمها را بست و به این سمفونی گوش کرد که در آن صدای هرکس از ساز زندگی و تجربه اش گذشته است. حالا شما دست بیاندازید٬ لذتش را برای کسی کم نمی کنید.

چرا شلیک نکرد؟‌

دارم کتاب «نه دوستی بهتر٬ نه دشمنی بدتر» را می خوانم که درباره زندگی جیمز ماتیس است٬‌ وزیر قبلی دفاع آمریکا٬ ژنرال تفنگداران آمریکایی و یکی از با سابقه ترین و کتابخوانترین نظامیان آمریکایی. فعلا به نیمه رسیده ام و تازه شرح نقش ماتیس در توفان صحرا یا جنگ اول خلیج فارس تمام شده است. در توفان صحرا ماتیس سرهنگ دوم و فرمانده گردان یکم هنگ هفتم تفنگداران نیروی دریایی آمریکاست که یکی از واحدهای رزمی نیروی ضربت ریپر است از مرز عربستان و کویت به طرف فرودگاه الجبار٬ فرودگاه بین المللی کویت و شهر کویت حمله می کند.

در شرح این عملیات نظامی نویسنده به این اشاره می کند که یک تانک عراقی و سه خودرو زرهی به ۵۰ متری مقر فرماندهی نیروی ضربت پاپا بیر می رسند. بین آنها و این ستاد هیچ مانعی وجود ندارد و یک گلوله تانک می تواند فرمانده این نیروی ضربت و تمام نفرات یکان فرماندهی را نابود کند و یک بخش اصلی از حمله تفنگداران به طرف شهر کویت را فلج کند. ناهماهنگی ایجاد شده می تواند باعث ایجاد شکاف بین یگانهای رزمی تفنگداران بشود که موفقیت ضدحمله عراقیها را به دنبال دارد. در این لحظه همه چیز به عملکرد یک نفر وابسته می شود. ولی فرمانده واحد عراقی از تانکش بیرون می آید و خود و واحدش را تسلیم نیروهای آمریکایی می کند که دربرابرش بی دفاع بوده اند!

شاید هیچ صحنه ای مانند این صحنه پوشالی بودن حکومتهای دیکتاتوری را نشان ندهد. این حکومتها شاید اطاعت همه را در وقت صلح داشته باشند ولی این اطاعت را به قیمت نابود کردن همه ارزشها می خرند. ارزشهایی که در زمان بحران به کار می آیند. اطاعت در زمان صلح با انگیزه پاداش به معنای وفاداری در زمان جنگ نیست.

در کنار این داستان یاد داستان مقاومت یکی از پاسگاههای ژاندارمری ایران در سال ۱۳۵۹ در برابر یک ستون زرهی عراق افتادم که از قول یکی از اسرای عراقی خوانده بودم. پاسگاهی که علیرغم برتری کامل عددی و تسلیحاتی ستون زرهی عراقی با استفاده از چند موشک تاو و سلاحهایی که داشته است مقاومت می کند. اسیر عراق می گفت «وقتی مهمات مدافعین تمام شد٬ یک ستوان ایرانی با تفنگ خالیش به تانک اول حمله کرد و قنداق تفنگش را به بدنه آن کوبید». سروان فرمانده پاسگاه به شهادت می رسد و بیشتر پرسنل برجای مانده زخمی به اسارت گرفته می شوند. آن ژاندارمهای ایرانی که در همه ادبیات روشنفکری پیش از انقلاب نماینده ظلم بودند و در همه سالهای بعد هم هرگز بطور کامل مورد اعتماد نبودند وطن پرست و سرباز بودند. آنها می دانستند که باید آن روز به درد کشور بخورند و به رسالت سربازی خود عمل کردند.

هنوز فکر می کنم صدام به چه فکر می کرد که نمی فهمید ان ژنرالها و افسرانی به خط ایستاده از ترس در روز جنگ به یاریش نخواهند آمد. و به دشمنی تسلیم می شوند که ۵۰ متر آن طرف بی دفاع دارد از خودش می پرسد چرا این تانک شلیک نمی کند.

شکاف ارزش و قیمت در بورس تهران

اول از همه اینکه از همه دوستانی که در پاسخ به یادداشت قبلی درباره بورس پیام فرستادند سپاسگذارم. یک گروه تشکر کردند و یک گروه فکر کردند که هدف ترساندن مردم بوده است. در حالیکه دعوت به احتیاط هیچوقت ترساندن نیست. یک سری هم نوشتند که کلا در بورس یک عده برنده هستند و یک عده بازنده. گویی بازار بورس یک جور مسابقه رزمیست که یکی می زند و یکی می بازد. در حالیکه اصلا اینطور نیست. بازار بورس بازار مبادله اوراق بهادار و اصلی ترین بازار سرمایه هر اقتصادیست. در این بازار کشتی نمی گیرند و شرط بندی نمی کنند بلکه بر اساس اطلاعات موجود و تحلیل شرایط سرمایه گذاری می کنند. برای همین فکر می کنم که لازم است تفاوت یک سری مفاهیم توضیح داده شود.

اول. ارزش سهام یا سرمایه گذاری: ساده ترین تعریف ارزش سهام یا هر دارایی سرمایه تعریفیست بر اساس درآمد حاصل از آن در آینده. اگر شما اننظار دارید از سرمایه گذاریتان یک میلیون تومان بعد از ۲ سال درآمد داشته باشید٬ ارزش سرمایه گذاری ارزش حال آن یک میلیون تومان است در امروز. این ارزش بر اساس نرخ بازگشت سرمایه مورد نظر شما٬ که سرمایه گذار هستید تعریف می شود. بعلاوه این تعریف ارزش می توان برای سهام یا برگه بهادار یک ارزش ذاتی قائل شد که بر اساس بررسی تمامی ابعاد کسب‌وکار مورد نظر، از جمله صورت‌های مالی، پتانسیل رشد شرکت و لحاظ دارایی‌های مشهود و نامشهود انجام گرفته ‌است.

دوم. قیمت سهام یا سرمایه گذاری: قیمتی آن مبلغیست که سهام را به آن قیمت از شما می خرند. در واقع قیمت می شود ارزشی که سایر سرمایه گذاران یا خریداران برای درآمد و مزایای این سرمایه گذاری در حال حاضر قائل هستند.
آنچه که در بازار وجود دارد این واقعیت است که قیمت سهام معمولا برابر با ارزش سهام یا ارزش ذاتی سهام نیست . بويژه از آنجایی

که سیگنالی درباره ارزش ذاتی سهام وجود ندارد درباره آن حدس و گمانهای فراوانی زده می شود . و برخی فکر می کنند ارزش ذاتی سهام بالاتر از قیمت آن است و برخی آنرا پایین تر می دانند. این شکاف بویژه در بازارهایی بیشتر است که در آنها جریان آزاد اطلاعات وجود ندارد و شرکتهای مورد معامله در بورس محصولاتشان را در بازارهای غیررقابتی عرضه می کنند. اینجاست که قیمت سهام از ارزش ذاتی آن جدا می شود و درباره ارزش ذاتی سهام حرفهایی زده می شود که ربطی به واقعیتهای اقتصادی ندارد.
در اقتصاد ایران هم باید نگران اثر منفی دخالتهای دولت و بازارهای غیررقابتی بر درآمدزایی شرکتها بود و هم باید بر کامل نبودن جریان آزاد اطلاعات درباره بنگاهها تاکید کرد. برای همین است که من بازار بورس را بازار پر ریسکی می دانم که هیچوقت نباید همه سرمایه را وارد آن کرد. به اینها این نکته را هم باید اضافه کرد که حتی تعیین ارزش ذاتی شرکتهای در بازار بورس راحت نیست. بسیاری از داراییهای فیزیکی شرکتها با نرخهای مختلف مبادله ارز وارد شده اند و ارزش تمام شده آنها برای شرکت متناسب با قیمت واقعی آنها در بازار یا هزینه فرصت آنها نیست. گاهی می شد شرکتی به بازار می آمد که دفاترش در روزگار دلار هفتصد تومانی بر اساس دلار هفت تومانی بود که معمول بود ارزش ماشین آلات و تجهیزاتش به راحتی یک صد برابر دفاترش است. در این بازار باید اطلاعات را سنجید و دوباره سنجید و کار تخصصی کرد.

آنچه که در بازار بورس شاهد هستیم کسب درآمد و ارزش افزوده از افزایش قیمت سهام و نه ارزش سهام است. بازار وقتی به تعادل می رسد که قیمتها با ارزش ذاتی برابر شوند و اگر ارزش ذانی شرکتها از قیمت سهامها در بازار کمتر باشد آن وقت شاهد یک بحران در بازار بورس خواهیم بود. بازارها در بلند مدت تابع واقعیتهای اقتصادی هستند. برای همین است که احتیاط شرط عقل است نه برخاسته از ترس.

حرفها و مشاهدات ویروسی- ۱

خیلی حرفها می آید و می روند و آدم می ماند که انها را بزند یا نه. بخصوص وقتی بحرانی مثل کرونا می آید و کشور و دنیا را به چالش می کشد و رفتارها و نگاهها و حرفها فرق می کند. خوب این یک سری حرف است بر اساس مشاهدات این روزها. نه این اولین ویروس و بیماریست که نوع بشر آنرا تجربه می کند نه آخرین. از طاعون و آبله تا آنفلونزای اسپانیایی و اچ آی وی ویروسها می آیند و می روند. این پایان دنیا نیست حتی اگر برخی آدمها آنقدر از زندگی بیزارند که به هر بهانه ای منتظر آخرالزمان هستند. این روزها روزهای عمل است نه نگرانی. یک آدمی مثل من فقط مشاهده می تواند بکند و ثبت کند.

برای من این یکی از آن تجربه هاست که می شود رفتار آدمها را در آن دسته بندی کرد و دید هر کس چکار می کند.

اول آن پرستارها و پزشکان و متخصصان آزمایشگاهی هستند که از مردم هستند و مثل مردم٬ برای ورود به این حرفه درس خوانده اند و پدر خودشان را درآورده اند از سد کنکور و امتحان و آزمایشگاه و طرح گذشته اند تا امروز بی ادعا و بی سروصدا مشغول درمان بیماران باشند. کاری که بیشتر از هر کار دیگری در گذشتن از این روزها و نجات جان بیماران موثر است. نه صندلیشان در دانشگاه خریدنی بوده است نه مشاغلی که دارند. در یک سیستم فساد زده رانت خوار آدمهایی هستند که صداقت حرفه ای دارند و هر عیب و نقصی که داشته باشند حالا برای خیلیها امید بهبود و راه درمان هستند. اینها پهلوانان هستند. به ایشان سلام می دهم٬ و می دانم فردا هم بی ادعا در کنار بقیه مردم زندگی خواهند کرد و شریک درد و غمخوار غصه هایشان خواهند بود.

دوم. آدمهایی که پزشک و پرستار نیستند ولی از دیدن درد بقیه به درد می آیند. اینها آدم هستند٬ می خواهند کمک کنند به بیمار به خانواده اش به گروه اول. انسانهایی که گمنامند و دیده هم نمی شوند. نگهبان جلوی بیمارستان که با همراهان مریض مهربان است٬ بچه های محل که می آیند و خریدهای آدمهای مسن را انجام می دهند. آدمهایی که دنبال کمک هستند تا کاری بکنند و این روزها هم بگذرند. بی ادعا هستند و می مانند و خوبیشان روزها و لحظه های ما را دوست داشتنی می کند. لبخند انسانیت هستند در این روزهای سخت.

سوم. این گروه را نمی دانم چه بنامم. آدمهایی که دلشان می خواهد قهرمان باشند و مثل سوپرمن آدمها را نجات بدهند ولی از پشت میزها و از دل دفاتر امنشان. نظر دارند و تخصص ندارند٬ شایعه می شنوند و پخش می کنند از همه کس و همه چیز طلبکار هستند. انگار در تخیل ماسک زده اند و لباس مخصوص پوشیده اند و مشغول درمان بیمارانند بدون آنکه مشغول این کار باشند. برج عاج نشینند ولی حس بازیگری خوبی دارند طوری که انگار وسط اورژانس دارند دستور می دهند. ذهنشان واقعیت را می پیچاند و به خورد بقیه ای می دهد که در سکوت گروههای اول و دوم نظاره گر ایشانند. این روزها برای ایشان هم خواهد گذشت. ولی بعدها ادعاها ادامه خواهد داشت انگار آنها یک تنه با کرونا مقابله کرده اند و شکستش داده اند. نمی دانم کدام ذهنیت می تواند عمل را نبیند و پرحرفی را ببیند ولی بگذریم. در دنیایی که دن کیشوتها همه جا هستند و حمله به آسیابهای بادی کاری روزمره است٬ اینها و ادعاهایشان هم عادی خواهند بود.
…. ادامه دارد

کانال خیابان فرصت در تلگرام t.me/khiabanforsat

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: