به بهانه قسمت اخیر سریال تاسیان نوشته شد.
امروز یک جمله خوب خواندم. درباره عباس کیارستمی بود «در زمانهی که همه فریاد میزندنذ تا دیده شوند، او به نجوا باور داشت» فکر می کنم این جمله درباره تک تک کارآفرینان و فعالان اقتصادی در تاریخ معاصر صادق باشد. آدمهایی که با نجوای عشق ایران را ساختند؛ بنگاههایش را، کارخانه هایش را، بازارهایش را. و البته وقتی دولت قدرقدرت و انقلابیون پرمدعا پا پیش گذاشتند تا اموالشان را ملی کنند یا مصادره کنند تا نشان بدهند که همه کاره کیست تا کسی جرات نفس کشیدن نداشته باشد، یا در گوشه عزلت مانند حاج محمدتقی برخوردار درگذشتند یا مانند خانواده های خیامی و خسروشاهی راه تبعید را در پیش گرفتند و بزرگ ماندند و به صدر نشستند. ثروت بزرگی نمی آفریند، حقارت آدمهای حقیر را بزرگتر می کند.
می دانید تاریخ را بسیار دوست دارم و می خوانم. بخصوص تاریخ جنگ جهانی دوم و تاریخ جهان را. ولی خواندن تاریخ ایران در این سالهایی که گذشت برایم دردآور است. انگار دارم شکنجه می شوم. همینطور است تماشای سریالهایی که درباره تاریخ معاصر می سازند. وقتی تاریخ را تجربه کرده باشی دیگر داستان نیست، درد است. سریال تاسیان را نگاه می کنم و نمی توانم آرام بشینم. ایران ماست که در حال سوختن است.
بابک حمیدیان در نقش جمشید نجات، کارآفرین و صاحب کارخانه، با کارگران اعتصابیش حرف می زند؛ «نیروی کار به مدیریت، به سرمایه، به دانش احتیاج دارد». یادشان می آورد که از کارگری شروع کرده است و با دسترنج خودش و وام کارخانه را ساخته است. انگار دارد سرنوشت هشت میلیون ایرانی مهاجر را پیش بینی «نرید یک گوشه دیگر دنیا آواره بشوید». یاد ایرانیانی می افتم که در این سالها در سراسر جهان دیده ام. یاد آن جوان ایرانی که سر کلاس درسم در مجارستان می نشست نه زبان بلد بود نه می دانست کجاست فقط می دانست این یک شروع جدید است.
نامهای دیگری را هم به خاطر می آورم، عبدالرحیم جعفری که با فروش کتابهای دست دوم در بازار توانست کتابفروشی راه بیاندازد و بعد اولین چاپخانه مدرن ایران را تاسیس کرد و شد موسس انتشارات امیرکبیر. بعد از انقلاب دو روحانی او را نشاندند تا بین زندگی پسر جوانش و انتشاراتش یکی را انتخاب کند. و او پسرش را انتخاب کرد تا انتشاراتش بشود غنیمت جنگی یکی دیگر از انقلابیون خود خوانده که خود را مسلمانتر از بقیه می دانست و محق به دارایی و دسترنجی که سالها کاری شبانه روزی انباشته بود.
یاد آن جلسه دیروقت در سال ۱۳۷۹ شرکت کفش شادان پور می افتم. بعد از سالها مصادره و انباشت میلیونها ضرر فرزند موسس برگشته بود و حالا باید نگران حقوق بیش از دو هزار کارگری بود که در بیست سال پیش از آن از سایر کارخانه های مصادره ای به کارخانه اش منتقل شده بودند. حتی آنها که کارخانه ها را مصادره کرده بودند، حالا که می خواستند به اسم بخش خصوصی آنها را صاحب بشوند، می دانستند حقوق کارگر هزینه است. نیروی کار کارخانه مورد نظر به کارخانه دیگری منتقل می شد و تا کارخانه آماده سودآفرینی و سبک شده از هزینه حقوق کارگران مازاد واگذار شود. فروش کفش شادان پور در سال ۱۳۷۷ فقط ششصدهزار تومان بود.
می خواهم ماشین زمان داشته باشم و برگردم و سر این کارگرها فریاد بزنم «به حرف آقای نجات گوش کنید! بدبختها بعد از این روز فقط فقر و بیکاری و بطالت در انتظار شماست» در این قسمت آنها پنجاه درصد افزایش حقوق می خواهند. ولی نمی دانند روزهایی در راه است که ماهها بدون حقوق خواهند گذشت. وقتی که قرار است حقوق نگیری اصلا حقوقت را دو برابر، سه برابر کنند! چه فایده دارد برای توی کارگر ؟می دانی حقوق تو وابسته به تولید است و تولید بدون بازار، بدون فروش، بدون مشتری فاقد ارزش می شود. صدهزار جفت کفش هم که بسازی اگر کسی آنرا نخرد، نان نداری که بخوری. به خودتان بیایید، دارند فریبتان می دهند.
یاد کارخانه های ورشکسته دهه هفتاد می افتم که امثال «محسن» ها حالا مدیرعاملهای پانزده ساله و بیست ساله آنها هستند ولی یک کامپیوتر نمی توانند روشن کنند. حسابهای شخصیشان پر از وامهای حکومتی و رانتیست ولی کارگرانشان نمی دانند کی حقوق بعدیشان را می گیرند. طفلک کارگرها! نمی دانند آقای نجات همان مرغیست که برایشان تخم طلا می کند، اگر او را بکشند دیگر از تخم طلا خبری نیست. ولی چه می شود کرد آن مدعیان سواد و روشنفکری خود فریب خورده اند و همه چیز را حق خود می دانند.
آقای نجات را دوباره نگاه می کنم. چقدر آشناست. کتک خورده، نگران، ایستاده با وقار ولو با عصا. دارد التماس می کند «من عاشق ساختنم، بگذارید ایران را بسازم». لعنت به دروغ، لعنت به فریب. بیدار شوید کارگران متحد! مسخ شده اید تا شریک یک جنایت بشوید.


بیان دیدگاه