از گاندی

مهاتما گاندی پیامبر عدم خشونت عادت داشت به همراهانش بگوید اگر من روزی در بستر مردم می توانید به مردم بگویید من یک مهاتما – روح بزرگ- دروغین بودم. اما  اگر با کلام خدا – رام- بر زبانم کشته بشوم آنوقت است که می توانید به مردم بگویید روح من راستین بوده است. پایانش همانطور بود که برازنده یک روح راستین است کشته شدن به دست یک هندوی افراطی در حالی که عازم نیایش شبانگاهیش بود و دستانش را به هم فشرده بود تا به قاتلش سلام بدهد. شاید به همین خاطر بود که جورج برنارد شاو گفت: «مرگ گاندی نشان می دهد خوب بودن چقدر خطرناک است.»

برای همه آدمهایی که در این روزها خوب هستند.

سخن هفته

مارتین لوتر کینگ، رهبر الهام بخش مبارزه سیاهان آمریکایی برای حقوق برابر، از جمله کسانی بود که در مراسم استقلال غنا در 1957 شرکت کرد. در شام رسمی جشن استقلال او با ریچارد نیکسون که آن موقع معاون اول رییس جمهور بود، ملاقات کرد و به او گفت: «من امیدوارم شما روزی برای دیدن ما به آلاباما (ایالت جنوبی آمریکا و معروف به نژادپرستی) بیایید، جایی که ما چیزی جز این آزادی و برابریی، که شما برای جشن گرفتنش آمده اید، نمی خواهیم.» وقتی که مارتین لوتر کینگ به آلاباما برگشت، در موعظه هفتگیش  گزارش جالبی از این سفر به سیاهان آمریکا داد. متن این سخنرانی را که به «تولد یک ملت» معروف شد، می توانید اینجا بخوانید. سخن هفته این هفته فرازی از این سخنرانیست:

«در روح هر زن و مردی تمنایی ابدی هست که برای آزادی فریاد می کشد. این تمنا شاید در ابتدا خاموش باشد، اما در نهایت شعله ور می گردد.»

مصر و چیزهایی که نمی دانیم

دو هفته ایست که مصر توجه همه را به خودش جلب کرده است.  از اظهار نظرها که بگذریم یک «بین خودمان بماند» باید بگوییم و بپرسیم ما درباره مصر چه می دانیم؟ فکر می کنم درباره  جمال عبدالناصر فقط یک زندگینامه خوب به فارسی باشد که سرهنگ غلامرضا نجاتی نوشته بود. کتابهای خوب دربار مصر کدام است؟ درباره مردمش؟ درباره فرهنگ مصر؟ درباره جنبش روشنفکریش؟ درباره اخوان المسلمین؟ درباره صنعت توریسم؟

نمی دانم ولی بعضی اوقات فکر می کنم ما از همسایه هایمان هیچ چیزی نمی دانیم.

وقتی تاریخ اتفاق می افتد!

وقتی تاریخ اتفاق می افتد، نفست را حبس می کنی و منتظر می شوی. انگار یک جایی یک انرژی پنهانی وجود دارد که دارد اتفاقات را به جلو می برد. بعد نفس عمیقی می کشی و از خودت می پرسی کی واقعا خواهی فهمید که چه داشته اتفاق می افتاده است.

دستور پخت یک غذای مصری

کاریکاتور شماره اخیر هفته نامه اکونومیست.

خلبانان شهید آزادسازی سوسنگرد

 در سی امین سالگرد آزادسازی شهر سوسنگرد اسامی خلبانان شهید عملیات آزادسازی این شهر اعلام شد:

 سرهنگ دوم خلبان يونس خوش‌بين

سروان خلبان هوشنگ كيان‌آرا

سيد محمدتقي حسيني

محمد كام‌بخش ضيايي

 نعمت‌الله اكبري ساماني

 ستوان يكم خلبان ابراهيم‌ اميدبخش

 در آزادسازی سوسنگرد ۲۴ نفر از خلبانان نیروی هوایی شرکت داشتند و نیروی هوایی با ۴۳۴ سورتی پرواز سهم شایان توجهی در آزادی این شهر ایفا کرد که تا حالا جایی به آن اشاره نشده است. روحشان شاد که یادشان جاوید است. این یادداشتها را هم بخوانید:

 یادداشت خوب تابناک: حماسه سوسنگرد به روایت شهيد چمران

خبر سایت آجا

(منبع عکس:سایت تابناک)

…..

یک نکته را باید گفت. ذکر نام این عزیزان که سی سال از شهادتشان می گذرد جای تقدیر دارد. اما خبر تنظیم شده که در وبسایتها ذکر شده است پر از غلط است. انگار کسی با عجله و برای ادای تکلیف یادداشتی را قلمی کرده است. و حتی یکبار این خبر را نخوانده است تا ببیند ساختار مناسبی دارد یا نه. ایرادهای خبر:

1.  درجه نظامی چند نفر از شهدا ذکر نشده است.

2. نویسنده به ۲۲ میلیون پوند بمب اشاره می کند،‌ ۲۲ میلیون پوند یعنی ۱۱ هزار تن! این واحد اندازه گیری درست تعریف شده است؟ نباید درباره آن توضیحی بدهند؟‌

3. این جمله را بخوانید:»‌… با هواپيماي F14 درجريان عمليات آزاد‌سازي سوسنگرد رزمندگان لشگر 92 را در شكستن حصر آبادان كمك كردند». شکستن حصر آبادان یکسال بعد اتفاق افتاد. خبر درباره سوسنگرد است. ربط منطقی یا تاریخی این دو عملیات در این جمله معلوم نیست. …این افراد سی سال است که گمنامند شاید همقطارانشان می دانسته اند که در چه عملیاتی به شهادت رسیده اند و شاید خانواده هایشان اما نه مردم ایران. حالا که درباره آنها که سی سال از فداکاریشان می گذرد صحبت می کنیم نباید کمی دقت داشته باشیم؟‌ نباید کمی تحقیق کنیم؟‌ ویرایش این چند پاراگراف اینقدر کار سختی بوده است؟‌

آلبرت اشپیر

وفتی تاریخ می خوانی احساس می کنی زمان حال هیچ چیز جدیدی ندارد. مشابه همه آدمها و شخصیتهایش حداقل یکبار در تاریخ بوده اند.  و همیشه کسانی بوده اند که چون خود را برتر از دنیای پیرامونشان می دانسته اند باور داشتند که نقشی در اتفاقات آن ندارند.

یکی از شخصیتهای جالب توجه در تاریخ رایش سوم آلبرت اشپیر، معمار و دوست شخصی هیتلر، هست.اشپیر در دوران جنگ جهانی دوم وزیر تسلیحات آلمان می شود و بخاطر همین در دادگاه جنایات جنگی نورمبرگ محاکمه می شود.  اما در سالهای قبل از جنگ اشپیر بیشتر بعنوان معمار و دوست شخصی هیتلر شناخته می شد. عنوان رسمیش بازرس کل ساختمانهای دولتی رایش بود ولی مسوولیت واقعیش ساختن پایتخت رویایی آدولف هیتلر بود که قرار بود جای پاریس را بعنوان پایتخت فرهنگی اروپا بگیرد.  در تاریخ ثبت شده است. در دادگاه نورمبرگ اشپیر به قضاتش گفت گمان می کنم اگر هیتلر می توانست دوستی داشته باشد آن دوست من بودم.

 نکته جالب درباره این آدم چیست؟ اشپیر بعنوان وزیر تسلیحات و عضو حلقه دوستان هیتلر در ردیف کسانی مثل گورینگ  و گوبلز بود. با اینحال در دادگاه مسوولیت خود را در جنایات جنگی پذیرفت ولی اعلام که از نسل کشیها و اردوگاههای مرگ بی خبر بوده است. این پذیرفتن مسوولیت و در عین حال گواهی شاهدان باعث شد تا او به حبس و نه به اعدام با طناب دار محکوم شود.  شاهدان تایید کردند که اشپیر واقعا از نسل کشیها بی خبر بوده است و در ماههای آخر جنگ با سیاست زمین سوخته هیتلر مخالفت می کرده است. حتی گفته شد که اشپیر در اجرای این سیاست کارشکنی می کرده است و حتی یکبار کوشیده بود تا هیتلر را به قتل برساند. در این دفاع زیرکانه عنصر اصلی بی خبری بود. اشپیر طوری عمل کرده بود که گویی از سیاستهای هیتلر بی خبر بوده است. با این حال او دوست صمیمی دیکتاتور بود. او مسوولیت جمعی را پذیرفت ولی از زیر بار مسوولیت فردی شانه خالی کرد. دفاع او در سالهای بعد از جنگ به بهانه بسیاری از مردم آلمان تبدیل شد. آنها مسوولیت جمعی داشتند چون آن جنایات اتفاق افتاده بود اما مسوولیت فردی نداشتند چون یک دیکتاتور بدون اطلاع آنها دست به این جنایات زده بود.

در تمام سالهای حکومت هیتلر موقعیت اشپیر  به دوستیش با شخص پیشوا وابسته بود. او فردی تنها در حلقه معاونان و دستیاران هیتلر بود. به همین دلیل او خود را نه هم رده معتادی مانند گورینگ یا فرد هیستریکی مانند گوبلز  بلکه برتر از سایر رهبران نازی می دانست. هنرمند بودن او و اساس دوستیش با هیتلر باعث شده بود که اشپیر بتواند بخودش بقبولاند او مانند سایر رهبران نازی رایش سوم نیست.  او خود را اول یک هنرمند می دانست که تعلقی بدنیای مادی و دعواهای آن نداشت.

اما در دنیای واقعیت او وزیری بود که صدها کارگر اجباری بخاطر کندن تونل برای موشکهایی که می ساخت  حان باختند. معماری بود که نقشه هایش بهانه و تجسم پاکسازی نژادی برلین بود و  هنرمندی بود که شریک رویای ویرانگر ذهن یک دیوانه بود. در دنیای واقعیت او شریک جنایتها و رفیق جانیان بود. آن فاصله فقط در ذهن او وجود  داشت.  شاهکار هنری او خلق این خود فریبی بود.

سی سال شد

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. انگار تمامی ندارد، در کابوسهایمان هنوز خواب بمب و موشک می بینیم. از همه روزهایی که با حمیدرضا صدرایی، مازیار ایلداری و حمید افشار پیاده می رفتیم مدرسه فقط یک روز یادم می آید. بهار بود و زمینهای خالی کنار جاده گلستان یکم پر از سبزه بودند. یک سبز مخملی کم رنگ که جابجا شقایقهای قرمز و گلهای زرد رنگ لکه دارش کرده بود. بهار بود،‌ هوا صاف و افق باز… و پر از دود سیاهی که از جایی نزدیکی تهران بر می خاست. صبح میگها یا موشکهای اسکاد آمده بودند و انفجاری سوغات آورده بودند.

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست و من صدای زن همسایه را می شنوم که در خیابان جیغ می کشید و بر سر و رویش می کوبید. سال ۶۷ بود سال آخر جنگ شاید ماه آخر اما جنگ بود و رحم نکرده بود و پسر سربازش را گرفته بود. سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. سالهای بعدش در دبیرستان هر سال بخاطر می آوردیم که چه کسانی رفتند. شصت و پنج نفر … هنوز عکسهایشان را می بینم صورتهای ساده و جوان با ریشهای تازه رسته نگاههای معصوم.

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. ‌دیوانه ای خواب امپراتوری دیده بود و هنوز از بدمستیش می سوزیم،‌هنوز جنگ با ماست. و هنوز کودکیمان را در آن جا گذاشته ایم و بجای رویاهایمان کابوس گرفته ایم.

 سی سال گذشت جنگ شد. اسطوره ها برخاستند و راست قامت ایستادند تا ما آسوده باشیم. پهلوان شدند تا تاریخ به ما تحمیل نشود. و بعد مثل کوهها ماندند. بلندترینهایشان بی ادعا ترینها هستند. مثل دماوند که زود در غبار تهران گم می شود و گاهی فراموشش می کنیم. ولی هست. و ما می دانیم به آنها زمین زیر پایمان استوار شده است. سی سال شد و زندگی های ما هیچوقت همانی نشد که سی شهریورماه ۱۳۵۹ بود. سی ویکم دنیایمان به هم ریخت. سی سال گذشت.

سوم شهریورماه هفتاد ساله می شود

شصت و نه سال پیش در سوم شهریور 1320سفرای اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و دولت پادشاهی بریتانیای کبیر به در خانه علی منصور نخست وزیر رضا شاه پهلوی رفتند تا به او اطلاع دهند که نیروهای نظامی این دو کشور از مرزهای شمالی و غربی ایران گذشته اند تا ایران را اشغال نمایند.  زمانیکه این دو سفیر در حال خواندن یادداشتهای رسمیشان بودند چند ساعتی بود که هواپیماهای متفقین در حال بمباران شهرهای شمالی و جنوب غربی کشور بودند، ستونهای نظامی ارتش سرخ و نیروهای نظامی انگلستان از شمال شرقی، شمال غربی و جنوب غربی وارد کشور شده بودند. ساعاتی بعد ارتش ایران در برابر این دو نیروی نظامی برتر از هم پاشید.  قبل از آنکه هفته به پایان برسد رضاشاه پهلوی شاه قدرقدرت و فرمانروای مطلق العنان ایران قزاق پیری بود که به همراه خانواده اش عازم تبعید در جزیره دورافتاده موریس می شد.

در سالهایی که از شهریور 1320 گذشت، ایران و ایرانیان حقارت آن روز را هرگز فراموش نکردند. ایران در حالی اشغال شده بود که یک کشور مستقل و عضو جامعه ملل بود. اما نه به آن اولتیماتومی داده شده بود و نه اعلان جنگی در کار بود. متفقین نیرومند تنها با توسل به زور وارد  شده بودند تا «بطور موقت» از راهها و راه آهن این کشور استفاده کنند.  کسی از ایران تقاضای همکاری نکرده بود، مذاکرات دیپلماتیکی در کار نبود.  با ایران مانند یک کشور مستعمره با حق حاکمیت اسمی رفتار شده بود. در سالهایی که از 1320 گذشت ایرانیان با غروری جریحه دار این روزها را بخاطر آوردند، روزهایی که بر سوظن و بدگمانی ایشان نسبت به جامعه جهانی  می افزودند.   اما این تحقیر نباید مانع از فراگیری درسهای این روز نکبت بار تاریخ معاصر ما گردد.

سوم شهریور 1320 هنوز گواه این مدعاست که رهبری کشور و سیستم دیپلماسی باید رابطه ای بی واسطه داشته باشند که در آن سیگنالها و اطلاعات دریافتی از نیات کشورهای خارجی با توجه به واقعیتها  و در چهارچوب رویدادهای روز و بدور از پیشفرض بررسی  و تفسیر شده باشند و نه با توجه به دلخواه زمامداران و برای خوشایند ایشان.   حضور مستشاران آلمانی در ایران انگیزه اشغال ایران بود و طی هفته های منتهی به سوم شهریور شوروی و بریتانیا بارها نارضایتی خود را از حضور این افراد در ایران اعلام کرده بودند.  اما دولت ایران به نگرانیهای ابراز شده از سوی متفقین درباره این گروه کوچک واکنش مناسبی نداده بود. پیشفرض دولت ایران و رضاخان این بود که ایران و حاکمیتش هرگز بطور یک جانبه زیر سوال نخواهد رفت و خطر اشغال نظامی در کار نیست. این پیشفرض اشتباه بود. مورخین متفق القولند که رضاخان از بزرگی خطر احتمالی بی خبر بود و یا بی خبر نگهداشته شده بود.  چرا که  رابطه رضاخان با دستگاه دیپلماسی کشور از طریق نخست وزیر وقت فیلتر شده بود و رضاخان پیامها، تلگرامها و هشدارهای سفرایش در شوروی و ترکیه را، که شاید موجب ناخشنودیش می شد، دریافت نکرده بود.

علاوه بر این بی اطلاعی فاحش بنظر می رسد که حکومت پهلوی تخمین بی اندازه خوشبینانه ای از توان نظامیش داشت.  ایران در دوره پهلوی اول برای اولین بار دارای ارتش منظم و نیروهای سه گانه زمینی، هوایی و دریایی شده بود. اما این نیروهای مسلح نوپا بودند و ساز و برگ آنها مناسب جنگ جهانی اول بود و نه دوم. نیروی دریایی ایران تنها دارای دو ناو و تعدادی ناوچه بود، نیروی هوایی ایران بهیچوجه بهره ای از جنگنده های مدرن زمان که در آستانه جنگ دوم طراحی و ساخته شده بودند نداشت و نیروی زمینی آن مجهز به واحدهای مکانیزه نبود. در نتیجه در حالیکه ایران ارتش منظمی داشت، اما این نیروی مسلح برای حفظ امنیت داخلی و جنگیدن در درگیریهای محدود مرزی کفایت می کرد و نه دفاع همزمان در برابر دو نیروی برتر نظامی که از سه جبهه مختلف وارد کشور می شدند.  با وجود آنکه مردم از حکومت رضاخانی دل خوشی نداشتند، اما همین نیروهای اندک جایی که فرماندهانشان با شجاعت رهبریشان کردند با دلاوری جنگیدند. در آبادان نیروی دریایی و در کرمانشاه نیروی زمینی با استفاده از موانع طبیعی با ستونهای اعزامی درگیر شدند و مقاومت کردند. در تهران افراد  نیروی هوایی در دوشان تپه در اعتراض به ترک مخاصمه شورش کردند و شورش آنها بزور اسلحه سرکوب شد. اما دلاوری به تنهایی کافی نبود. حتی مرگ این سربازان  و ناویان نتوانست استقلال و آزادی ایران را در آن ساعات شوم تضمین کند.

در کنار ناآگاهی و خودبزرگ پنداری پهلوی انفعال دستگاه سیاسی  در برابر خطرات قابل درک نیست. گرچه دولت ایران در روزهای 27 تیر و 25 مرداد ماه همان سال یادداشتهای اعتراض آمیزی از دولتهای شوروی و بریتانیا دریافت کرده بود، اما هیچکدام از سفرای ایران در این کشورها دستوراتی برای مذاکره و یا تحقیق دریافت نکرده بودند.  دولت ایران نکوشید تا از نقطه نظرات دولتهای مذکور در پایتختهایشان کسب اطلاع کند و یا پیشنهاد همکاری بدهد. دولت ایران حتی با دولت همسایه اش، ترکیه، که تحت فشار مشابهی بود و در آن افکار عمومی طرفدار آلمانها بودند، مشورتی نکرد.  حکومت پهلوی مانند شترمرغی سر در زمین فرو کرد و کوشید با نادیده گرفتن خطر با آن مقابله کند. این واکنش منفعلانه باعث تعجب دولتهای شوروی و بریتانیا شده بود. دكانازاوف، معاون وزارت امور خارجه شوروي به  محمد ساعد ، سفير كبير ايران در شوروي يك بار به طور صريح یادآوری کرد که: «ما قول و قراري كه با متفق جنگي خود دولت انگليس گذشته‌ايم، به علت مسئوليت خاص و مشتركي است كه در جنگ داريم. بنابراين، چرا دولت ايران ، اقدام به اخراج اتباع آلمان و ساير كشورهاي محور به عمل نمي‌آورد؟»

مورخین دوستدار رضاشاه پهلوی بیطرفی ایران را دلیل رفتار او در این روزها می دانند و تمام تقصیر را به دوش متفقین و یا «خائنین» گمنام می اندازند. اما  رضاخان خود در جنگ جهانی اول شاهد بود که قدرتهای درگیر جنگ چگونه بیطرفی ایران را نقض کرده بودند. او نمی توانست باور کند که سیاست بیطرفی بخاطر موقعیت استراتژیک ایران  سیاستی نیست که پس از حمله آلمان نازی به شوروی و پیشروی ارتشش در آفریقای شمالی معنایی داشته باشد. با اینحال دولت وقت ایران به نخست وزیری علی منصور نکوشید با تجزیه و تحلیل موقعیت سیاسی گزینه هایش را بررسی کند. موضع انفعالی این دولت و عدم پیگیری مذاکرات پویا با دولتهای درگیر جنگ باعث شد تا اشغال نظامی  به عنوان تنها گزینه عملی گردد. طنز تاریخ اینجاست که حکومتی که ادعای ترقی و ایده های نو را داشت در تمرین و اجرای این ایده ها بدتر از اسلاف قاجارش عمل کرد و خود را دربرابر عمل انجام شده قرار داد. دولت نوگرای پهلوی نتوانسته بود بپذیرد که کشوری مانند ایران خواه ناخواه بازیگر بازی قدرت جهانیست و موقعیت سوق الجیشیش آنرا در مرکز توجهات دولتهای متخاصم قرار می دهد.

درس اصلی  سوم شهریور 1320 شاید همین نکته باشد که مرزهای ایران نه پستهای مرزی آن بلکه سفارتخانه هایش هستند و بهترین دفاع از این مرزها دیپلماسی فعال و واقع بینانه و تعامل با جهان پیرامونمان است. واقع بینی که بر واقعیتها و درک درست از حریفان و منافع ایشان استوار است و نه بر تخیلات و یا پیشفرضهای رویایی.  وگرنه کشاندن منازعه به نبرد مسلحانه، جایی که حریف برتری دارد، هنر نیست.

 عکس : هواپیماهای آمریکایی در فرودگاه آبادان آماده تحویل به خلبانان روسی، منبع: ویکیپیدیا.

معرفی کتاب: صلح شرم آور

عنوان: The Shameful Peace

نویسنده: فردریک اسپاتس

ناشر: انتشارات دانشگاه ییل

سال انتشار: 2008

زبان: انگلیسی

ISBN: 978-0-300-13290-8

درباره جنگ جهانی دوم، نهضتهای مقاومت و کشورهای اشغال شده کتابهای بسیاری نوشته شده است، اما تا بحال کمتر مورخی به زندگی روزمره فرهنگی در کشورهای تحت اشغال پرداخته است. زمانیکه ارتش آلمان فرانسه را به اشغال خود درآورد، فرانسه پاسدار فرهنگی غرب و پاریس پایتخت هنری جهان بود. شهر روشنایی پناهگاه هنرمندان و نویسندگانی از چهار گوشه جهان شده بود که در کشورهای خود جایی نداشتند و زادگاه تمام مکاتب و جنبشهای هنری مهم و مطرح قرن نوزدهم و بیستم به شمار می رفت. بدون بودن در پاریس هنرمندی شهرت جهانی پیدا نمی کرد. در زمان اشغال پیکاسو، ماتیس، سیمون دوبوار، آندره ژید، سارتر و  دهها روشنفکر، فیلسوف، نویسنده و هنرمند دیگر در این شهر زندگی می کردند. «صلح شرم آور» داستان زندگی روشنفکران و هنرمندان فرانسوی در دوره اشغال فرانسه است.

زمانیکه فرانسه آتش بس را پذیرفت و تسلیم آلمان شد، جنگ فرهنگی بین دو کشور تازه آغاز شد.  اشغالگر می خواست تا از فعالیتهای فرهنگی برای آرام نگه داشتن و سرگرم نگه داشتن توده مردم تحت اشغال استفاده کند و همزمان برتری فرهنگی خود را به رخ شکست خوردگان بکشد. نتیجه این سیاست ترکیبی از سانسور فرهنگی، ترور شخصیتهای فکری و تشویق فعالیتهای هنری موافق سیاستهای آلمان نازی بود. روشنفکران و هنرمندان فرانسوی سه گزینه در پیشرو داشتند: زندگی در تبعید، مقاومت و سکوت و یا همکاری با اشغالگر.

کتاب داستان آدمهاییست که در یک دنیای دگرگون شده برای بقای خودشان و فرهنگشان می کوشند. آدمهایی که همکاری با اشغالگر را بر می گزینند و آدمهایی که ترجیح می دهند کارهایشان را برای خودشان نگه دارند ولی هرگز آنها را در معرض سانسور رایش سوم قرار ندهند. و آدمهایی که مخفیانه به چاپ و نشر آثارشان می پردازند. کتاب داستان ناشرانیست که پیش از استقرار اشغالگران به خود سانسوری روی می آورند و ناشرانیکه در چاپخانه هایشان گروههای مقاومت تشکیل می دهند.

گرچه کتاب کمی ضد فرانسویست و تعریف آن از همکاری با اشغالگر گاهی بسیار آرمانگرایانه است، اما فردریک اسپاتس با دقت و وسواس به معرفی شخصیتها و کنکاش در زوایای ناشناخته زندگی فرهنگی در این دوران  می پردازد.  بسیاری از اطلاعات و مصاحبه های کتاب برای بار اول است که ارائه می شود. تصویری که اسپاتس ارائه می کند منحصر به زمان اشغال نیست بلکه شامل  باورهای فرهنگی و پیشداوریهای جامعه فرانسه در دوره پس از اشغال هم می گردد. این تصویر همیشه زیبا نیست، اما عبرت آموز است.

خواننده می تواند آسوده خاطر باشد که کتابی خواندنی و آموزنده در پیشرو دارد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید