چرا جنگ ادامه پیدا کرد؟

به بهانه بحثهای این روزها نوشتم بی هیچ نیتی به بی احترامی و فقط در جهت انتقاد و طرح پرسش.

در همه بحثهایی که در فضای شبکه های اجتماعی در جریان است کمتر کسی از خودش یا دیگران می پرسد چرا جنگ ادامه پیدا کرد؟ دلیلش ساده است، همه می دانند چرا جنگ ادامه پیدا کرد، ولی بر اساس روایت خاصشان از تاریخ و باورهای سیاسیشان. با اینحال یک رویداد سترگ هرگز یک عامل ندارد. مخالفان ادامه جنگ و منتقدان روشهای اداره و مدیریت آن حاکمیت را متهم می کنند به عمد جنگ را طولانی کرده است تا پایه های قدرتش را تحکیم کند. موافقان اما به متجاوز بودن صدام حسین و ضرورت دفاع از کشور اشاره می کنند. هر دو گروه اشتباه می کنند و اسیر پیشداوریهای برخاسته از باورهای سیاسی نقش بقیه عوامل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را نادیده می گیرند.

اگر سوال این است که چرا جنگ ادامه پیدا کرد باید نگاهی به شرایط و ویژگیهای آن دوره بیاندازیم. چرا جنگ هشت سال علیرغم تلفات سنگین نظامی ادامه پیدا کرد؟ چرا ایران با وجود آزادی خرمشهر صلح را نپذیرفت؟ آیا ایران توان اقتصادی لازم را داشت یا غره به درآمدهای نفتی بود؟ آیا مردم ایران در دهه شصت میهن پرست تر بودند؟ آیا این ذهنیت که هزینه فایده هر کاری را در فرآیند تصمیم گیری در نظر بگیرند وجود داشت؟ آیا در مسائل نظامی حرف عقلا و نظامیان تحصیلکرده پذیرفته می شد یا ذهنیت مردم و رسانه ها و حتی روشنفکران آنقدر ضد ارتش و نظامیان بود که تنها شور و شوق بسیجی وار را می پذیرفتند؟ آیا کسی در نظام سیاسی ایران قدرت تصیمی گیری و شهامت گرفتن تصمیم به پایان جنگ را در آن جو انقلابی و افراطی داشت؟

پاسخ به همه این سوالها بدون بررسی آمار، تغییرات در شاخصهای اجتماعی و اقتصادی، روند تغییر تفکر سیاسی و دهها پژوهش دیگر ممکن نیست. ساده اندیشانه و ساده لوحانه است که بگوییم که جنگ ادامه پیدا کرد چون نظام بدنبال تحکیم پایه های قدرتش بود. در حالیکه در شرایط جنگی دهها برنامه مختلف رفاهی و جیره بندی پیشنهاد و اجرا می شد که قیمتها ثابت بمانند و حداقلی از رفاه برای مردم تامین شود و رضایتشان کسب شود. خیلی جالب است که در یک کشور در حال جنگ همیشه بهای نان ثابت ماند و هیچوقت کمبودی در کالاهای اساسی مشاهده نشد. درباره هشت سال جنگ داستانهای زیادی هست، ولی آیا کسی از گرسنگی یا سوء تغذیه گسترده گزارش یا آماری دارد؟ بدون همراهی مردم ادامه جنگ میسر نبود. به دلیلی یا دلایلی که نمی دانیم توده های مردم تا زمانی که خبرها از جبهه خیلی بد نبود در ادامه جنگ همراه نظام بودند.

هشت سال مدت زمان زیادیست. هشت سال یعنی اگر کلاس اول دبستان را اولش شروع کرده بودی در سال هشتم داشتی امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی را می دادی. از یک کودک هفت ساله به یک نوجوان پانزده سال تبدیل شده بودی. هشت سال یک نسل را به پیری، یک نسل را به میانسالی و یک نسل را به بلوغ می رساند. در تاریخ معاصر کمتر جنگی با خطوط دفاعی ثابت و ارتشهای کلاسیک در دو سوی میدان هشت سال طول کشیده است. در جنگ جهانی اول، که از نظر تاکتیکها و تکیه بر خاکریز و کانال برای دفاع و استفاده از موجهای انسانی و پیاده نظام سبک برای حمله بیشترین شباهت را به جنگ ایران و عراق داشت طولانی شدن جنگ و رسیدنش به سال چهارم دلیل اصلی سقوط تزار در روسیه بود. سال پنجم  جنگ جهانی اول شاهد سقوط امپراتور اتریش و قیصر آلمان و تشکیل جمهوری در اتریش و آلمان بود. نارضایتیهای عمومی نقش عمده ای در سقوط تاجداران آلمانی و روس داشتند. با اینحال در ایران بعد از هشت سال جنگ دائم جنگ هنوز ادامه داشت و کسی به پایانش فکر نمی کرد.

کسانی که از فرضیه های جایگزین صحبت می کنند پیشفرضهای فراوانی دارند. اول ایشان فکر می کنند که هر چه حضرت امام یا نظام تصمیم می گرفت عملی و اجرا می شد و انتقادی در جامعه بر نمی انگیخت. حال آنکه امام خمینی حتی در آزاد کردن شطرنج از انتقاد حوزه و علمای سنتی در امان نبود، چه برسد به پایان دادن جنگ که به ادبیات انقلاب و این تصویر ذهنی مبارزه با امپریالیسم و زور به لطف روشنفکران چپ گره خورده بود. آیا تحلیلگران پشت میز نشین یکبار از خود پرسیده اند که بر سر افسرانی که با ادامه جنگ مخالفت کردند یا حتی می کوشند از برخورد شعارگونه جلوگیری کنند چه آمد؟ دوم ایشان باور ندارند که ذهنیت جامعه تا چه حد پذیرای اعتدال و تعقل بود. در گفتگوهای امرای ارتش و خاطراتشان بسیار به این نکته بر می خوریم که کسی نمی پذیرفت که گرفتن بصره میسر نیست و صحبت از غیرممکن بودن آن به حساب خیانت گذاشته می شد. ساده اندیشان فکر می کنند که ما در میدان نبرد رستمی بودیم دستان سام، که با زدن بر صف دشمن او را تارومار می کردیم. در حالیکه اینطور نبود. سوم و مهمترین نکته این واقعیت است که هدف فرضیه های جایگزین معمولا محکوم کردن یک طیف سیاسی و کسب اعتبار برای طیف دیگریست بدون آنکه تعامل اجتماعی جامعه ایران و تکامل تفکرش در دهه پنجاه را در نظر بگیرد. فراموش نکنیم برای تمام دوران بعد از جنگ جهانی دوم و نهضت ملی شدن نفت فرد نظامی در همه داستانها و روایتهای ادبیات ایران که بدست طیف چپ نوشته می شد منفور و محکوم بود.

برای کسی که تاریخ می خواند واضح است که مردم ایران با یک اعتماد به نفس وصف نشدنی در انقلاب 57 به پا خاستند. ایشان به نبرد حق و باطل باور داشتند و بعد از تجربه یک دهه رفاه نسبی و رشد و توسعه سریع به یک خودباوری بینظیر در تاریخشان رسیده بودند. اجازه می خواهم این فرضیه را هم مطرح کنم که تاکید دولت پهلوی بر میهن پرستی و هویت ایرانی یک حس وطن پرستی عمیق و ریشه دار در مردم ایجاد کرده بود. این یک واقعیت است ولی بسیاری از افسران و خلبانان ارتش روز اول جنگ علیرغم حکمهای ناروا و بیعدالتیها خود را برای خدمت فعال به پایگاهها و پادگانهایشان معرفی کردند. و با وجود جوی که در تمام سالهای جنگ وجود داشت بر سر پستهای خود باقی ماندند و انجام وظیفه کردند. فکر می کنم در سال 1359 و دهه شصت مردم ایران به پیروزی نهایی باور داشتند. هشت سال جنگ بی امان لازم بود تا یادآور شود هر کاری ممکن نیست.

جنگ به دلایل بسیار زیادی ادامه پیدا کرد، ولی تفحص درباره آنها از حوصله کسانیکه می خواهند با کوبیدن دیگران برحق بودن و برتر بودن خود را به رخ بکشند خارج است.  به هر دلیلی که جنگ آغاز شد هدف متجاوز استیلا بر ایران بود و زنان و مردانی جان برکف از ایران دفاع کردند که داستان بسیاری از آنها ناگفته مانده است و می ماند. آنها  وقتی برای تحلیل نداشتند دشمن از مرزها گذشته بود. برای تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر، پاسداران هویزه، خلبانان بوشهر و دزفول و امیدیه، برای سربازان گیلانغرب و مزربانان مهران، برای عشایر ایلام، برای مردم کردستان برای خیلی از ما، مردم ایران، جنگ یک تصمیم سیاسی نبود که بخواهند درباره اش بحث کنند برای آنها جنگ فرق زنده ماندن و نماندن بود. جنگ هشت سال ادامه پیدا کرد و نباید هشت سال طول می کشید ولی قبول کنیم تنها علت ادامه داشتنش آن نیست که مخالفان قدرت می گویند.

کمی بیشتر فکر کنیم، روزهای جنگ را بخاطر بیاوریم.

ششصد سوار

به بهانه پیدا شدن بقایای 175 غواص ایرانی کشته شده در جنگ ایران و عراق شعر معروف لرد تنیسون را ترجمه کردم. حمله هنگ سبک اسلحه به توپخانه روسها در جنگ کریمه در قرن نوزدهم یک اشتباه نظامی محض و حاصل رقابتها و حسادتهای فرماندهان و افسران بریتانیایی بود که به کشته شدن دهها سرباز سواره نظام در یک حمله مستقیم و دیوانه وار به توپخانه ارتش روس در شهر سواستوپول منجر شد. با اینحال شعرا و ادبای دوران ویکتوریا در بریتانیا رشادت و شجاعت سربازان را ستودند و مورخان فرماندهان را توبیخ کردند. شعر لرد تنیسون درباره رزم هنگ سبک اسلحه امروزه یک اثر کلاسیک ادبیات به شمار می آید و در مدارس زیادی در کشورهای انگلیسی زبان تدریس می شود. آنرا ترجمه کرده ام. از ترجمه ناقصم از استادان فن ، پوزش می خواهم. متن شعر اینجاست ، اگر دوستی زحمت ترجمه بهتری را بکشد.

نیم فرسنگ، نیم فرسنگ

!نیم فرسنگ، به پیش

!همه به سوی دره مرگ

به پیش تاختند ششصد سوار

«به پیش ای سواران،

حمله برید بر آتشبارها» صدا فرمان داد

!همه به سوی دره مرگ

به پیش تاختند ششصد سوار

*

«به پیش ای سواران»

آیا مردی ترسیده بود؟

 سربازان می دانستند

کسی خطا کرده است

اما کار ایشان نبود

یافتن پاسخ

توجیه داشتن

دستورشان تاختن و جان باختن

!همه به سوی دره مرگ

به پیش تاختند ششصد سوار

*

آتشبار در یمینشان

آتشبار در یسارشان

آتشبار در پیشرویشان

غرید و بارید

توپ و گلوله از آسمان

بیباکانه تاختند سواران

به سوی کام مرگ

دروازه های دوزخ

به پیش تاختند ششصد سوار

*

تیغها عریان شد

و رقص شمشیرها آغاز شد

گردن زدن توپچیان

تاختن بر یک ارتش

و دنیا انگشت به دهان

از تیغ آنها

در میان دود و آتش

می گریخت قزاق و روس

بازگشتند سواران

ولی نه ششصد نفر، نه همه سواران

*

آتشبار در یمینشان

آتشبار در یسارشان

آتشبار در پیشرویشان

غرید و بارید

توپ و گلوله از آسمان

به خاک  افتادند

راکب و مرکوب

آنها که آنقدر خوب جنگیده بودند

بازگشتند از کام مرگ

از دروازه های دوزخ

همه بازماندگان

بازماندگان ششصد سوار

*

فخرشان کی رنگ خواهد باخت؟

با آن رزم دلاورانه

دنیا متحیر ماند

رزمشان را بیادآورید

بیاد آورید آن هنگ دلیران

آن ششصد شهسوار

جنگ با ماست

یک ویرایش خلاصه شده این یادداشت در ستون نگاه نخست روزنامه جهان صنعت منتشر شده است.

گاهی باید نوشت تا کلمه محبوس نماند. می دانم گاهی انگار همه در یک کلاس انشای همگانی نشسته ایم و درباره یک موضوع می نویسیم. بحساب روش درمانی بگذارید. ملت پر حرفی هستیم چون حرف برای گفتن زیاد داریم.

خبرها گاهی خوب آدم را به هم می ریزند. خبرهایی که دیگران براحتی آنها را درک نمی کنند، بخصوص اگر در این سوی دنیا باشی و باید داستانش را توضیح بدهی.  هر چه باشد جنگها هیچوقت راحت تمام نمی شوند. از خاموش شدن توپها و تفنگها تا التیام واقعی زخمهای هر جنگی راه زیادی باقیست. حرفم را باور نمی کنید؟ با بازماندگان همه جنگهای سده گذشته و حال صحبت کنید. در جنگ خاصیتی هست که از یاد نمی رود. خاصیتی مانند گورهای دسته جمعی، مانند 175 غواص که به دستور یک مستبد وحشی زنده به گور شده اند تا کسی به وجود انسانیت در او مظنون نشود.

حالا همه صداها بلند شده است. انگار یک زخم کهنه باز شده است. همه می خواهند حرف بزنند با هم، یک جا، همین الان. این وسط صدای آدمهایی جالب است که فراموش کرده اند جنگ چطور آغاز شد. در کشور ما کینه و نفرت، حقارت و بغض، حسادت و دشمنی می توانند چشمها را آنقدر کور کنند که عامل عمل را کننده و مجرم ندانند. انگار فراموش کرده اند که قبل از 1359 سالهای دیگری هم بوده است که در آنها دیوانه بغداد خواب سردار قادسیه بودن می دیده است. انگار قساوت را می شود توجیه کرد، انگار جلادها لازم نیست سرزنش شوند، مقصر آن است که به زیر تیغ آنها نشسته است.

می دانید اگر شهادت این مردان از جان گذشته اینقدر مظلومانه نبود می شد لبخند تلخی زد بر طنزی که این روزها در روایتهای اجتماعی جاریست. از یک سو این شهدا توجیه اعمال کسانی می شوند که بهانه خون آنها حرمت می شکند تا در همه شئون زندگی اجتماعی مداخله کنند و حکم برانند. از سوی دیگر این کشته شدگان اروند دلیل گروه دیگری هستند که حاکمیت و فرماندهان جنگ را مورد حمله قرار بدهد و این شهدا را  بعنوان گواه درستی ادعاهای خود ارائه کند. یکی بدنبال کشتن عثمان است و دیگری بدنبال پیراهن عثمان. هر دو طرف تصویر یکدیگرند در آینه جاه طلبی و قدرت نمایی.

داغیست که آرام نمی گیرد. چند سال گذشته است؟ کودکی که شب شهادت این سربازان به دنیا آمده است اکنون زن یا مردیست بالغ، چه بسا صاحب خانواده باشد، شاید فرزندی داشته باشد در گهواره. شاید در ایران یا جای دیگری نوروز را جشن می گیرد، ماه رمضان روزه می گیرد یا روزه خواری می کند، به دوستانش کمک می کند، با آنها سر بازی تراکتور یا پرسپولیس بحث می کند یا حتی شاید استقلالی باشد. ولی هست و زنده هست و به سبک ایرانی با همه خوبیها و بدیهایش زندگی می کند چون برای هشت سال آدمهایی بودند که در آتش جنگ بسوزند و دم برنیاورند.

 می دانید هر چه می خواهند بگویند، بگویند. ایران ادامه پیدا کرده و می کند چون همیشه کسانی بوده اند که دل به دریا بزنند و هزینه اشتباهات دیگران را بی هیچ ادعایی بپردازند. تا ما باشیم و بتوانیم سوالهایی را بپرسیم که جواب ندارند و پاسخشان تنها غرور ما را تسکین می دهد ولی از آلام بازماندگان نمی کاهد. چقدر بیهوده است بر سر بدن سربازی کشته شده در میدان از تاکتیک و استراتژی و سیاست حرف زدن.

سرمان را پایین بیاندازیم، سکوت کنیم، سپاس بگوییم و نیایش کنیم که روزهایی که این 175 نفر و هزاران نفر مانند ایشان برایمان با خون و جوانیشان خریدند هدر ندهیم. و فراموش نکنیم آن جنگ با ماست و زخمهایش هنوز چرکینند.

سرمایه گذاری مشارکتی در جهانگردی

بیشتر درباره سرمایه گذاری مشارکتی نوشتم و با مدلهای دولتی و خصوصی صرف مقایسه کرده ام. بعنوان سرمقاله شماره دوازدهم هفته نامه حمل و نقل منتشر شده است. haml12

این روزها افق صنعت جهانگردی در ایران روشن است. تقاضا برای سفر به کشوری که هنوز برای بسیاری ناشناخته است رو به افزایش است و  فعالان اقتصادی کشور با ذوق و شوق آماده بهره برداری از این فرصت می شوند. ولی نمی توان کتمان کرد که زیرساختهای اقتصادی لازم برای اوج گیری جهانگردی هنوز فراهم نشده اند. صنعت جهانگردی در ایران نیازمند سرمایه گذاریست. پرسش اینجاست که چه کسی باید در این صنعت سرمایه گذاری بنماید؟

گزینه اول دولت است. در کشور نفت خیز ما به برکت درآمدهای نفتی همه از دولت انتظار دارند که در هر امری پیشقدم باشد. از طرف دیگر برای توسعه زیرساختهای لازم برای رشد سریع  صنعت جهانگردی به مبالغ هنگفتی احتیاج هست. ساخت هتلهای جدید، بهبود جاده ها، نگهداری آثار فرهنگی و بافتهای تاریخی شهرها سرمایه سنگینی را می طلبد که به نظر بسیاری تنها دولت توان پرداختش را دارد. البته طرفداران این نظریه معمولا دوست دارند دولت مطابق نظر ایشان این هزینه ها را پرداخت کند تا معیارها و استانداردهای مورد نظر ایشان را تامین کند. غافل از اینکه دولتیان وقتی وارد کاری می شوند با خود دیوانسالاری کند و پیچ در پیچی می آورند که نوآوری را در نطفه خفه می کند و استاندارد را فدای مصلحت می کند. در نتیجه با وجود آنکه همه از دولت توقع سرمایه گذاری دارند کمتر از کسی از نحوه سرمایه گذاری دولتی راضیست.

گزینه دوم بخش خصوصیست، بویژه این روزها که درآمدهای نفتی کاهش پیدا کرده است و دولت در حال ترمیم بودجه است تا کسری کمتری داشته باشد. بخش خصوصی گزینه مناسبی به نظر می رسد. هر چه باشد هدف ایجاد درآمد و حداکثر سازی سود است. کارآیی این بخش بالاست و پروژه ها را با سرعت مناسبی به جلو می برد. با اینحال تجربه نشان داده است که کارفرمای بخش خصوصی می تواند به اهمیت تاریخی یک بافت سنتی بدون توجه باشد، زیبایی مناظر تاریخی و عمارات را با ساختن بناهای زشت و بیقواره خراب کند و آسیبهایی جدی به محیط زیست وارد کند.

در دنیای امروز جوامع مختلف سرمایه گذاری دولتی و خصوصی را تجربه کرده اند و بنظر می رسد بهترین راه حل یک سرمایه گذاری مشارکتیست که در آن همه طرفهای ذی نفع از جمله اهالی بومی و نهادهای محلی هم مشارکت داشته باشند. فراموش نباید کرد که هدف از توسعه صنعت جهانگردی توسعه پایدار آن است. در حالیکه که کابینه ها عوض می شوند و شرکتها در گذر زمان جای خود را به شرکتها و بانکهای جدیدی می دهند این جامعه بومیست که به زندگی در شهرها ادامه خواهد داد. مشارکت افراد و جوامع ذی نفع درپروژه های توسعه زیرساختهای جهانگردی ضمن تضمین آینده آنها باعث می شود جوامع شهری و سنتی به مدافعان سلامت و پایداری صنعت جهانگردی  در منطقه خود تبدیل شوند و تنش کمتری در روند توسعه وجود داشته باشد. ضمن آنکه انباشت دانش و تجربه صنعت جهانگردی در همه گروههای اجتماعی صورت می گیرد.

به همین خاطر است که اکنون سرمایه گذاری مشارکتی الگوی پذیرفته شده سرمایه گذاری برای توسعه صنعت جهانگردیست. مدلهای مختلفی در چهارچوب این الگوه وجود دارند که توجه سیاستمداران و برنامه ریزان به آنها لازم و ضروریست. یکی از موفقترین این مدلها که در کشور ما می تواند بازده خوبی داشته باشد. مشارکت دولتی به شرط حضور بخش خصوصیست. در این مدل دولت تنها زمانی اقدام به سرمایه گذاری در یک پروژه می کند که سرمایه گذاران خصوصی در طرح مشارکت کرده اند و سرمایه خودشان را و نه وامهای کم بهره دولتی را وارد کار کرده اند. نمونه این مدل را می توان در بافتهای تاریخی شهرهایی مانند لوول Lowell و بالتیمور Baltimore در ایالات متحده دید که بعنوان پارکهای ملی تاریخی شهری National Urban Historic Park تعریف شده اند یا در شهرهایی مانند گرنوبل در فرانسه و فرانکفورت در آلمان.  دولت ایالات متحده در لوول برابر سرمایه گذاری بخش خصوصی سرمایه صرف احیای نخریسیهای قرن نوزدهمی شهر کرده است. این مجتمع صنعتی تاریخی در حال حاضر 500 هزار نفر بازدیدکننده در سال دارد و بخش مهمی از اقتصاد این شهر صدهزار نفریست.

اجرای موفقیت آمیز این مدل در ایران می تواند در شهرهای مختلف اشتغال آفرین و درآمدزا باشد.

از رواداری تا همزیستی برابرانه

آتلانتا پایتخت جنوب آمریکاست. نه همه جنوب جغرافیایی بلکه آن جنوب تاریخی که تقدیرش را به داغ برده داری تیره کرد. این پایتخت بودن یعنی آتلانتا پایتخت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی این هویت تاریخی هم هست. در نتیجه پایتخت جنوب برده دار، پایتخت جنبش مدنی برای حقوق برابر و محل اولین نهادهای دانشگاهی آمریکاییان آفریقایی تبار هم هست. زندگی در اینجا می تواند خیلی آموزنده باشد. پی بی اس تقریبا هر هفته برنامه ای درباره بخشی از تاریخ جنوب دارد که به زندگی اقلیتهای نژادی در این منطقه می پردازد.
محتوای این برنامه ها خیلی جالبند و تصویر دقیقی از پویندگی اجتماعی و اقتصادی در جنوب ترسیم می کنند. مثلا این واقعیت مارگارت میچل نویسنده بربادرفته یکی از حامیان سیاهپوستان در شهر بود و به بیمارستان آنها کمک می کرد شاید در 2015 خیلی مهم نباشد ولی در 1935 کار مهم و سترگی بوده است. مستند امشب درباره «قطار زیرزمینی» می باشد که شبکه فراری دادن برده ها از جنوب به شمال بوده است.
این برنامه ها برای من یک جور دوره آموزشی هستند. درسهای همزیستی اروپاییان و آفریقاییان در این منطقه منحصر به قرن نوزدهم یا بیستم نیست. بنظر من این درسها برای همه ملتها که تنوع قومیت و باورها دارند لازم هستند. همزیستی فقط به معنای تحمل یکدیگر نیست بلکه به معنای درک متقابل است.
موفقیت جنبش مبارزه مدنی برای حقوق سیاهپوستان با اصلاح قانون اساسی و معرفی قوانین حامی اقلیتها پایان پیدا نکرده است. سفیدپوستهای فردای امضای این قوانین بیدار نشدند تا شهروندان درجه دو سابق را در آغوش بگیرند و به آنها ورود به جامعه درجه اولها را تبریک بگویند. موفقیت این جنبش در تعریف چهارچوبی برای همزیستی مسالمت آمیز بود تا برابری تحقق پیدا کند. هنوز در سال 2015 می توان پیشداوریها را دید و تبعیض ناشی از آنها را لمس کرد. 150 سال از پیروزی شمال در جنگ داخلی می گذرد و از راهپیمایی در شهر سلما در آلاباما 50 سال ولی برابری واقعی و همزیستی برابر هنوز کاملا محقق نشده اند.
در دوره مدیریت منطقه ای در سال گذشته شهردار جانز کریک، شهر کوچکی در شمال بخش فولتون حرف جالبی زد «جنبش رواداری نژادی را قانونی کرد، همزیستی برابرانه و برادرانه چیزیست که ما به آن خواهیم رسید. این اشتباه است که رواداری را با همزیستی اشتباه بگیریم. رواداری یعنی تحمل تفاوت ناخوشایند، همزیستی برابرانه یعنی پذیرفتن تفاوتها بعنوان بخشی از واقعیت اجتماعی». از رواداری به همزیستی می رسیم ولی با پذیرفتن تفاوتها.
آتلانتا هنوز دارد این راه را می پیماید و تجربه این تحول خیلی جالب است.

کارگران و معلمان: تمرکززدایی از دو صنف

یرای هفته نامه صدا نوشتم. Seda_1

معلمان ایرانی شباهت زیادی به کارگران ایرانی دارند. هر دو گروه خانه دارند: «خانه معلم» و «خانه کارگر» و باز مستاجرند. هر دو گروه  حقوق ثابت دریافت می کنند ولی معمولا درآمدهای دیگر هم دارند. و هر دو گروه  موضوع شعارها و وعده های مختلف انتخاباتی هستند. و جالب است که هر دو گروه غالبا از شرایط صنفی خود شکایت دارند. شباهتها اینجا پایان می یابد ولی تفاوتها هم قابل توجه است.

اول کارگران ایرانی قرار است توسط یک قانون کار بی رحم به کارفرما و بی اعتناء به رشد اقتصادی و واقعیتهای بازار کار حمایت بشوند. ولی از آنجایی که شرایط اقتصادی اجازه اجرایی شدن این قانون کار را نمی دهد و قانونگذاران نمی خواهند به عدم حمایت از کارگر متهم شوند برایش تبصره تعریف می کنند، کارگران قراردادی و پیمانی را مشمول آن نمی دانند و در عمل حمایت از کارگر را متوقف می کنند. در نتیجه کارگران می کوشند اجرایی شدن قانونی را بخواهند که هیچکس جز خود آنها آنرا قابل اجرا نمی داند. پدیده کارخانه هایی که بدون تولید قرار است دستمزد بپردازند یکی از محصولات این قانون است.  جالب است در کشوری که روز بهره وری در آن تعریف شده است در قانون کار رابطه ای بین بهره وری و دستمزد وجود ندارد.

معلمان ایرانی در نهایت یک کارفرما دارند: دولت. آمار دقیقی درباره سهم مدارس غیرانتفاعی در بازار کارمعلمان وجود ندارد ولی در دنیای چند شغله بودن واقعا نمی توان تشخیص داد چند شغل برای معلمان منحصرا توسط مدارس غیرانتفاعی ایجاد شده است. فرهنگیان بیمه خاص خود را دارند و تعاونیهای خاص خود را با اینحال در همه اینها تابع یک سیستم مرکزی هستند: ناحیه، منطقه، شهرستان، استان، وزارتخانه. مهم نیست که شما معلم نوآور روستایی در کردستان باشید  یا ناظم خلاق مدرسه ای در خراسان جنوبی همه شما در نهایت در برابر وزیر محترم پاسخگو هستید و نه اهالی محل خدمتتان. این تمرکز در سیستم آموزش باعث شده است تا دستمزد معلمان ربطی به بهره وری آنها نداشته باشد و جوامع محل خدمتشان به کیفیت آموزشی مدارس تا حدی بی اعتناء. البته که اینجا هم واژه هایی مانند رسمی و قراردادی یا پیمانی شنیده می شوند. برخی معلمان پاره وقت هستند و برخی دیگر تمام وقت ولی پیمانی. در این سیستم متمرکز این عناوین اندازه دسترسی آنها را به مزایا و حمایتهای قانونی تغییر می دهد.

تقاضاهای صنفی معلمان در نهایت ریشه در این همگون سازی آموزش و پرورش در کشوری دارد که جوامع شهری و روستاییش از اقتصادهای محلی متفاوتی برخوردارند.  این نکته حائز اهمیت است که معلمان صنف ضعیفی هستند آنها قدرت مذاکره کمی دارند چون فقط یک کارفرما آنها را استخدام می کند، در حالیکه کارگران نمایندگانی در مجلس دارند بسیاری از نمایندگان مجلس علیرغم سابقه فرهنگی خود را سخنگوی معلمان و فرهنگیان کشور نمی دانند. کارگران حداقل کارفرمایان متنوعی دارند و تقاضاهای صنفی آنها توسط نمایندگانشان در قوه مقننه پیگیری می شود. در مراسم روز کارگر این نماینده مردم تهران بود که بعنوان سخنران اصلی مراسم خواستهای کارگران را بیان می کرد.

این نکته برای هر دو گروه جالب است که از دولتی تقاضای اجابت خواسته هایشان را دارند که هم توان مالیش رو به کاهش است و هم بیش از پیش متوجه ناکارآیی سیستم اداری تمرکزگرا و همگون سازی گروههای ناهمگون کارگران و معلمان می شود. واقعیت اینجاست که دولت حتی اگر اراده سیاسی لازم را داشته باشد توان اقتصادی و کارآیی مدیریتی لازم را دارا نیست. تمرکززدایی و پذیرش اصناف مختلف و انجمنهای مختلف که نماینده گروههای کارگران و فرهنگیان باشد باید در دستور کار قرار گیرد. فراموش نکنیم ناکارآیی در این شرایط ذاتیست. همانطور که بنگاهها بعد از گسترش و رشد ناچار به تمرکززدایی از مدیریت هستند تا افزایش نجومی هزینه هماهنگی را کاهش دهند، دولت هم باید این واقعیت را در نظر بگیرد که خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه در حال پرداخت هزینه سنگین هماهنگی در یک سیستم فربه مدیریت مرکزیست.

در نهایت روز این وظیفه معلمان و کارگران است که درک کنند تقاضاهای صنفی آنها ریشه در واقعیتهای ساختاری اقتصاد دارد. ساختاری که بین دستمزد ایشان و بهره وریشان ارتباطی قائل نیست در نتیجه هیچوقت نمی تواند پرداخت دستمزدی عادلانه را تضمین کند. شاید این جالب باشد ولی واقعیت اینجاست که تقاضاهای صنفی آنها در سیستم فعلی اداری و در چهارچوب قانون فعلی کار قابل اجابت نیست.  و این واقعیتیست که بسیاری از دستمزدبگیران از آن غافلند

منافع سرمایه گذاری مشارکتی در جهانگردی

برای ستون نگاه نخست جهان صنعت نوشتم.

افزایش تقاضا برای ایرانگردی و جهانگردی در هر مقطعی کمبودهای زیرساختاری صنعت توریسم را به رخ می کشند. یکی از بهترین راهها برای توسعه پایدار صنعت جهانگردی در ایران سرمایه گذاری مشارکتی در این صنعت توسط گروههای ذینفع است. این گروهها کسانی نیستند جز سیاستگذاران دولتی که کلید خزانه را در اختیار دارند، کارآفرینان بخش خصوصی که توانایی و کارآیی اجرایی را دارند و اهالی بومی که در نهایت ذینفعان اصلی این پروژه ها هستند و پایداری توسعه صنعت جهانگردی در گرو همراهی و مشارکت ایشان می باشد.

مدل سرمایه گذاری مشارکتی در صنعت جهانگردی محصول تجربه روشهای مختلف در کشورهای مختلف با فرهنگهای متنوع در دهه های گذشته می باشد. در بسیاری از موارد دولتها متوجه شدند که در درجه اول توان پرداخت هزینه هنگفت بازسازی و نگهداری جاذبه های توریستی کشور متبوعشان را ندارند و در موارد دیگر جوامع بومی متوجه شدند که بخش خصوصی همانند دولتهای مرکزی قادر به درک حساسیتهای آنها نیست. حال آنکه چهار مزیت اصلی سرمایه گذاری مشارکتی در پروژه های توسعه جهانگردی آنرا به بهترین شیوه ممکن تبدیل می کند.

اول از همه سرمایه گذاری مشارکتی در این پروژه ها با جمع کردن همه گروهها و نهادهای ذینفع از ایجاد تنش جلوگیری می کند و باعث می شود ضمن در نظر گرفتن نقطه نظرات طرفهای مختلف ایشان را سهیم منافع حاصل بنماید. این امر باعث کاهش هزینه تمام شده پروژه از طریق کاهش هزینه لازم برای رفع اختلافات و تغییرات در حین اجرای پروژه می شود.

 دوم در این پروژه ها تصمیمات از مشروعیتی بیشتری برخوردارند و قدرت قانونی بیشتری دارند. بویژه از آنجایی که جمعیت محل اجرای پروژه در تصمیم گیری سهیم بوده اند بعد از اتمام پروژه هم کاربری اصلی پروژه را پیگیری خواهند کرد. این نکته حائز اهمیت است که این مشارکت مردم است که دوام و پایداری توسعه و تداوم درآمد زایی را تضمین می کند. و مشارکت آنها مبنای مشروعیت پروژه است.

سوم با توجه به حضور همه طرفها در تصمیم گیری و برنامه ریزی اجرای این پروژه ها از کارآیی بیشتری در مقایسه با طرحهای دولتی یا پروژه های خصوصی برخوردار است. این کارآیی نتیجه در نظر گرفتن ابعاد مختلف اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی اجرای این پروژه ها از منظر دیدگاههای مختلف است. زمانی که پروژه آغاز می شود جا و راهی برای دخالت ارگانهای یا نهادها برای جلوگیری از پیشرفت کار و متوقف کردن آن باقی نمانده است. مشارکت به شراکت تبدیل شده است و تصمیمات گرفته شده نتیجه توافق همگانی و قابل تبدیل به یک قرارداد اجتماعی.

چهارمین و مهمترین مزیت این شیوه در توسعه صنعت جهانگردی افزایش ارزش افزوده است. با استفاده از نظر همه طرفهای درگیر و نهادهای اجتماعی ضمن انباشت تجربه و دانش تصویر روشنی از انتظارات طرفهای درگیر بدست می آید. بحث اجتماعی درباره این پروژه ها ضمن افزایش درک و آشنایی همه طرفها با منافع حاصل از آنها باعث می شود که کلیشه های غلط و نادرست فرهنگی شکل گرفته بر مبنای اطلاعات نادرست و انتظارات بدون توجیه به چالش کشیده شوند. بعنوان نمونه نگاهی به تجربه تورهای طبیعت گردی در ایران نشان می دهد که در مواردی که جوامع محلی به مشارکت دعوت شده اند تجربه مسافران به مراتب بهتر و درک اهالی به مراتب بیشتر بوده است. موفقیت پروژه هایی مانند ابیانه یا جنگل ابر دقیقا محصول این مشارکت و نقد کلیشه های نادرست می باشد.

بنظر می رسد همزمان با افزایش تقاضا برای سفر به ایران و افزایش تعداد جهانگردان خارجی در ایران زمان مناسبی رسیده است تا منابع مورد نیاز طرحهای توسعه جهانگردی با استفاده از این شیوه تامین گردند. راه درازی در پیش است و نمی توان آنرا با گامهای لرزان پیمود. مشارکت همه نهادهای اجتماعی و مردم شهرها و مناطق مختلف برای موفقیت در این طرح لازم و ضروریست.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 1,428 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: