اسیر رویای خودکفایی

yourfile

یادداشتم برای تجارت فردا این هفته درباره خودکفایی به بهانه سقوط ایران – 140.

چه کسی باید استعفاء بدهد؟

یک هواپیمای دیگر سقوط کرد. اینبار نه هواپیما قدیمی بود و نه تامین قطعاتش بدلیل تحریمها مشکل. صداهایی بزودی بلند خواهند شد که استعفای این رییس یا آن رییس را خواهند خواست. ولی آیا کسی می پرسد چه کسی باید استعفاء بدهد؟

ایران – 140 یا آنتونوف 140 هواپیمایی است ساخت داخل کشور و که نزدیک به دو دهه است پروژه ساخت آن یکی از مهمترین پروژه های ملیست که برای خودکفایی صنعت هواپیمایی تعریف شده است. اما امروز این پروژه را با شش سانحه ثبت شده نمی توان جز افتخارات ملی دانست و بسیاری از آن بعنوان یکی از مثالهای غرق سرمایه Sunk Cost یاد می کنند. هواپیما تولید هواپیماسازی ایران است که به هسا معروف است و وابسته به وزارت دفاع می باشد. البته کمتر کسی به شما خواهد گفت از زمان تولید هواپیمای شهباز در دوره رضاشاه پهلوی تولیدات هوایی کشور در اختیار وزارت جنگ و بعد وزارت دفاع بوده است و تنظیم مقررات حمل و نقل هوایی و اعطای مجوزها در اختیار وزارت راه. دوگانگی مراجع هوایی منحصر به کشور ما نیست ولی در کشور ما این تقسیم وظایف تضاد منافع را هم بدنبال داشته است.

شکی نیست که طی سالهای گذشته مبالغ هنگفتی صرف این پروژه شده است و بعد از هر سانحه و هر مرگی باز مبلغ دیگری برای رفع عیوب ایران – 140 خرج شده است. هیچ دولتی آنقدر شهامت سیاسی نداشته است که نقصهای ساختاری این طرح را بپذیرد و ترک آنرا نوعی تسلیم آرمانها دانسته است. پس دوباره بودجه تخصیص داده می شود و دوباره منابع بسیار محدود کشور صرف پروژه ای می شود که خارج از هواپیمای ایران – 140 برای صنعت هواپیمایی کشور نفعی نداشته است. به این امید که سرمایه صرف شده تا کنون بنوعی نجات پیدا کند و بهره وری داشته باشد.

اما سرمایه گذاری انجام شده قبل از آنکه باعث تولید هواپیمایی ایمن و با استانداردهای مناسب باشد باعث ایجاد منافع و هزینه های سیاسی برای گروههای مختلف شده است. در کشوری که کلیشه سازی در بحثهای مقدم بر پرسشگریست، جایی که قبل از آنکه اطلاعات فنی خواسته شود حدسهای غیرکارشناسی منتشر می شوند پذیرفتن یک خطا بنظر کاری پر هزینه و مخاطره انگیزی می آید. چطور می توان پروژه ای را افتخار ملی دانست ولی به آن اجازه پرواز نداد؟

پس وقتی می پرسیم که باید استفعا دهد و که مسوول است، فراموش نباید بکنیم که فقط یک نفر مسوول نیست. همه ما مسوولیم. از کارشناسی که نتوانسته است فشارها را تحمل کند و مجوز داده است تا آن مهندسی که اجازه داده است علاقه اش به محصولش نگرانیهایش را درباره ایمنی طراحیش خفه کند تا آن خبرنگاری که خارج از کلیشه های ذهنیش درباره علل این رویدادها فکر نکرده است. ما هم مسوولیم. مایی که نتوانسته ایم اجازه بدهیم مجریان امور بتوانند به یک اشتباه اعتراف کنند و با تعمیم دادن آن به همه ارکان تصمیم گیری و سیاستگذاری در کشور از این اشتباه یک موضوع حیثیتی ساخته ایم.

اشتباهی شده است، اسیر رویای خودکفایی طرحی ناقص را در دنیایی پر از تحریم پذیرفته بودیم تا نشان دهیم و اثبات کنیم که می توانیم. حال آنکه همان موقع ناوگان بزرگی را علیرغم تحریمها عملیاتی نگه داشته بودیم. ما نیازی  نداشتیم و نداریم چیزی را به کسی یا به دنیا ثابت کنیم. آنانکه این اثبات را طلب می کردند معمولا اشخاصی بودند در جستجوی باز کردن راهی به خزانه کشور و بودجه عمومی. حالا بیاییم هزینه هایش را بحساب یک آموزش ملی در صنعت هواپیمایی بگذاریم و دیگر ادامه ندهیم و استعفاء بدهیم. و بگوییم دیگر بس است.

این به این معنا نیست که سرمایه گذاری انجام شده در هسا از دست رفته است. کشوری مانند ما به صنایع بومی هواپیمایی احتیاج دارد ولی الان وقت بازنگری در استراتژی و روشهاست. اگر ایران – 140 موفق نبوده است و اگر متاسفانه به مرگ جانگداز دهها هموطن و داغداری خانواده هایشان منجر شده است فراموش نکنیم که به بهانه آن نیروی انسانی متخصصی را تربیت کرده ایم که فارغ از دعواهای دیوانسالاران و منافع سیاسی می تواند به یاری صنعت هواپیمایی کشور بشتابد. می توانیم از این سرمایه  صرف شده کسب تجربه ساخت هواپیما در کشور برای ساخت و تامین قطعات استفاده کنیم. می توانیم قبول کنیم که سازمانهایی مانند هسا این روزها بیشتر کاربردی تجاری دارند و به سازمان هواپیمایی کشوری نقش فعالتری در نظارت بر فعالیتهای آنها بدهیم. می توانیم فکر کنیم اگر ایران – 140 متوقف شود همه چیز از دست رفته نیست. پایان یک دوره جانگداز و یک شروع تازه در مسیری مولد و کم سانحه است.

و البته می توانیم استعفاء ندهیم و یک نفر را قربانی کنیم و بعد فردا روز از نو و روزی از نو بی آنکه ساختارها تغییر  کرده باشند و اشتباهات ما اصلاح شده باشند ادامه بدهیم تا سانحه بعدی و استعفای بعدی.

رابین ویلیامز

رابین ویلیامز هم رفت. آدمهایی هستند که برای آدم معنی بیشتری دارند تا آدمهایی که هر روز آنها را دیده ای. برای دهه پنجاهی های اسیر دهه شصت که در دهه هفتاد به جوانی سرخورده شان رسیده  بودند رابین ویلیامز آن لبخندی بود که از همه چیز می گذشت. وقتی که فیلم  انجمن شاعران مرده اش را می دیدیم همه دوست داشتیم یکی از آن بچه ها می بودیم که در غاری نزدیک مدرسه شبانه روزی شعر می خواندیم و شیطنت می کردیم.  آن روزها همه ما دانش آموز مدرسه شبانه روزی سختگیری بودیم که در آن تنهایی محکومیتی همگانی بود. اینترنتی در کار نبود، تکس بازی هنوز مد نبود، همه ما در سلولهای متحرک تک نفره مان در میان بقیه سلولهای تک نفره تنهایی را تجربه می کردیم. می ترسیدیم که خودمان باشیم، که اعتراف کنیم چه را دوست داریم و چه را دوست نداریم.  تازه امروز فهمیدم که این فیلم حتی برای معلم مذهبی جبهه رفته دبیرستانم هم جالب بوده است. اما یادم نمی آید جرات کرده باشم درباره فیلمی با او صحبت کرده باشم. ما یاد گرفته بودیم از همه بترسیم. وقتی رابین ما را می خنداند برای یک لحظه این شجاعت را یپدا می کردیم که خودمان باشیم که فکر کنیم در ورای آن روزها دنیای دیگری هم وجود دارد و ممکن است. حتی اگر انجمنهای شاعران مرده ما معمولا تک نفره بودند.

خیلی حس بدیست وقتی می بینی آدمهایی که جوانی و نوجوانی را برایت قابل تحمل کرده اند یکی یکی دارند می روند.

پرواز امن و آسمان ایمن

شماره 97 تجارت فردا پرونده ای را به پیامدهای اقتصادی تحولات جهانی هواپیمایی برای ایران اختصاص داده است. یادداشت تحلیلیم را درباره این فرصتها می توانید اینجا بخوانید. فقط آرزو می کنم کاش این فرصتها به دلیل رویدادهایی اینچنین تلخ و ناگوار پیش نیامده بودند. عنوان مطلب فرصت طلاییست که دوستان انتخاب کرده اند ولی دوست ندارم کسی هر پیامدی از مرگ دیگران را فرصت طلایی بداند:

به مسافران پرواز شرکت هواپیمایی مالزی از آمستردام به کوالالامپور فکر می کنم. ظرف چند ثانیه سفرشان در این دنیا به پایان رسید. یک لحظه در حال پرواز به سمت شهری زیبا و آسیایی و لحظه ای دیگر در حال سقوط از ارتفاعی بیش از ده هزار متر به طرف زمین. واژه ها این لحظه دهشتناک را نمی توانند به تصویر بکشند. این رویداد ناگوار که بسیاری آنرا با فاجعه حمله موشکی ناو آمریکایی وینسنس به هواپیمای ایرباس ایران مقایسه می کنند بار دیگر این واقعیت تلخ را یادآور شد که تجربه یک پرواز ایمن در گرو یک آسمان امن است.  آسمانی که با افزایش درگیریهای منطقه ای در اروپای شرقی و خاورمیانه کوچکتر و کوچکتر می شود. آیا آسمان ایران می تواند برای مسافران بین المللی و شرکتهای هوایی ایمنی به ارمغان بیاورد؟ پاسخ بسیاری مثبت است. این هفته تعداد پروازهای عبوری هواپیمایی امارات از آسمان ایران دو برابر شد.

پیش از آنکه بخواهیم پیامدهای سیاسی و اقتصادی چنین رویدادی را بررسی کنیم باید این نکته را یادآور شویم که سالهاست ایران بدلیل موقعیت راهبردیش در منطقه خاورمیانه بعنوان چهارراه  طبیعی ترانزیت کالا و مسافر شناخته شده است. رویدادهای سیاسی دهه های گذشته و رقابتهای منطقه ای و دخالت برخی قدرتهای جهانی باعث شد تا سرمایه گذاریهای هنگفتی برای دور زدن ایران و  کاهش اهمیت استراتژیک آن صورت بگیرد. ولی هر زمان که اضطرار وجود راهی مطمئن را طلب می کند ایران گزینه طبیعیست. افزایش پروازهای عبوری از آسمان ایران همخوان با تصویریست که ما از خود می خواهیم در جهان ارائه کنیم و در راستای اهداف توسعه راهبردی کشور است.

به اینها باید این نکته را اضافه کرد که ایران بخاطر فرهنگ اسلامی و سابقه تاریخیش تامین امنیت مسافران و حمل و نقل بین المللی را بخشی از وظیفه انسانی و رسالت منطقه ای خود می داند. این تاسف بار است که رویدادی چنین تلخ و ناگوار برای هواپیمایی یک کشور دوست در آسمانی ماورای مرزهای ایران به بسیاری از شرکتهای بین المللی ضرورت استفاده از آسمان ایران را یادآور شد. با اینحال سابقه ایران در دهه های گذشته گواه توانایی ساختارهای هواپیمایی و زیرساختهای هوانوردی کشور در تامین امنیت پروازهای عبوری از آسمان ایران است.

بازخوانی پیامدهای سیاسی این امر از دید روابط بین الملل در حیطه تخصص و فعالیت کارشناسان امور بین الملل است با اینحال از دید اقتصاد سیاسی استفاده هواپیماییهای کشورهای منطقه از آسمان ایران را باید به فال نیک گرفت. این یکی از فرصتهاییست که می توان یک موقعیت جغرافیایی را به منافع مشترک اقتصادی تبدیل کرد. افزایش منافع مشترک اقتصادی علاوه بر آنکه باعث نزدیکی روابط سیاسی می تواند باشد باعث افزایش علاقه طرفهای درگیر به حفظ ثبات و پایداری منطقه ای نیز خواهد شد.

سنجش پیامدهای اقتصادی افزایش بازار صادرات خدمات ناوبری هوایی و افزایش تردد هوایی شرکتهای بین المللی در آسمان ایران با در نظر گرفتن اندازه احتمالی پیامدهای مستقیم، غیر مستقیم و جانبی ممکن خواهد بود. در حال حاضر تقاضا برای استفاده از حریم هوایی ایران و خدمات ناوبری فرودگاههای کشور افزایش پیدا کرده است. در صورت عدم تغییر تابع عرضه این به معنای افزایش حجم تعادلی خدمات عرضه شده و قیمت تعادلی برای آنهاست. پیامدهای مستقیم این رویداد شامل افزایش درآمدها و افزایش حجم فعالیتهایی است که مستقیما به ارائه این خدمات مربوط می شوند. پیامدهای غیر مستقیم شامل افزایش یا کاهش فعالیتهایی هستند که بطور غیر مستقیم به فعالیت فرودگاههای کشور وابسته هستند، مانند تغییر در خدمات  و کالاهای مورد نیاز شاغلان و شرکتهای فرودگاهی. آثار جانبی این رویداد معمولا تغییر در فعالیتهای اقتصادی غیر وابسته به این صنعت است که بخاطر تغییر در شرایط اقتصادی ناشی از رویدادهای این صنعت تغییر کرده اند.  اولین پیامد مستقیم این رویداد پس افزایش حجم درآمدهای شرکت فرودگاههای کشور و سیستم فرودگاهیست.

در شرایط فعلی ابراز نظر درباره اندازه دقیق این افزایش ممکن نیست. طبیعیست که شرکتهای هوایی برای کنترل هزینه هایشان بخواهند درباره تعرفه های احتمالی مذاکره نمایند ولی شاید نرخ نهایی آن نباشد که فکر می کنیم. ولی شکی نیست که درآمد شرکت فرودگاهها افزایش قابل توجهی خواهد داشت.  و این افزایش در شرایط فعلی پیامدهای مختلفی را بدنبال خواهد داشت. این افزایش با توجه به حجم بدهیهای شرکتهای هواپیمایی داخلی به شرکت فرودگاهها به معنای افزایش توان این شرکت در حفظ و نگهداری زیرساختهای هوانوردی کشور و مقابله با آثار منفی عدم پرداخت تعهدات شرکتهای داخلیست. از یک سو تبعات مثبت افزایش گردش مالی و جذب درآمدهای ارزی به معنای افزایش سلامت مالی و کاهش نرخ استهلاک فرودگاههای کشور است از سوی دیگر حجم مطالبات معوقه شرکت فرودگاهها به این معناست که بخش کوچکتری از این افزایش درآمد صرف سرمایه گذاری مجدد در زیرساختهای فرودگاهی کشور خواهد شد.

این به این معناست در حالیکه احتمالا فعالیتهای گسترش زیرساختی زیادی در نتیجه افزایش درآمدهای ارزی شرکت فرودگاهها رخ نخواهند داد شاهد افزایش در حجم خدمات و فعالیتهای مربوط به تعمیر و نگهداری تجهیزات و تاسیسات خواهیم بود. البته با توجه به گستردگی فعلی شبکه فرودگاههای کشور بنظر نمی رسد در حال حاضر توسعه فرودگاه مساله اصلی این صنعت باشد. چالش اصلی صنعت فرودگاهی در حال حاضر استهلاک و هزینه ثابت صرف شده در ساخت و ساز شبکه فرودگاهی کشور است که برای تامین آنها به گسترش بازار خدمات و درآمدها احتیاج دارد. افزایش تردد هوایی در آسمان ایران تحقق گسترش بازار خدمات شرکت فرودگاههای کشور خواهد بود.

این گسترش می تواند آغاز مرحله جلب اعتماد فعالان بین المللی صنعت هواپیمایی به ایران باشد. افزایش استفاده از فضای هوایی کشور بار دیگر نامها و براندهای مربوط به صنعت هوایی ایران را وارد مکالمات روزمره بین المللی خواهد نمود. این دوره جلب اعتماد و براند سازی باعث تضمین افزایش درآمدها و پایداری آنها خواهد شد. در حالیکه برای بسیاری براند و تصویر ذهنی یک صنعت فاقد ارزش مالیست در مبادلات امروز اقتصادی یک براند به معنای پتانسیل جذب سرمایه گذاری و مشتریان بیشتر است.

افزایش تردد هوایی در آسمان ایران به معنای این است که بسیاری بزودی متوجه گستردگی شبکه فرودگاهی ایران و کیفیت خدمات ناوبری در کشور خواهند شد. این دوره معرفی در واقع یک فرصت برای پیدا کردن سرمایه گذاران جدید و جذب سرمایه های بین المللی در این صنعت است. مهمترین اثر غیر مستقیم رویدادهای این هفته همین افزایش توانایی شرکت فرودگاهها برای جذب سرمایه گذاریست. افزایش درآمدهای این شرکت به معنای افزایش نرخ بازدهی سرمایه و دارایی های شرکت فرودگاههاست که ذاتا بعنوان یک Holding   تعریف شده است. در دنیای امروز فرصتهای سرمایه گذاری در زیرساختهایی که قیمت تمام شده آنها هنوز رقابتی هستند بسیار نیست. این جذب سرمایه گذاری می تواند هم شامل گسترش کیفیت فرودگاههای کشور و هم شامل توسعه سرمایه انسانی شاغل در آن باشد.

بهره برداری از پتانسیل کامل این فرصتها بدون حل برخی معضلات ساختاری فرودگاههای کشور ممکن نیست. در حال حاضر بنظر می رسد بیزنس مدل موجود در صنعت فرودگاهی متکی به درآمدهای ارزی خدمات ناوبری برای فعال نگه داشتن فرودگاههاییست که شرکتهای داخلی از آنها استفاده می کنند ولی هزینه استفاده از آنها را نمی پردازند. این به معنای این است که نرخ واقعی بازگشت سرمایه در فرودگاههای کشور پایین تر از نرخیست که در شرایط تعادلی بازار خواهد بود. شکی نیست که اصلاح تعرفه های فرودگاهی و چاره اندیشی کلان برای حل معضل مطالبات معوقه شرکت فرودگاهها لازم و ضروریست. با اینحال خوب است بیاد داشته باشیم علیرغم این معضلات این صنعت با توانمندی به سراغ بهره برداری از فرصتی رفته است که می تواند آغازگر دوره جدیدی در تاریخ  آن باشد.

سنگ و سنگساری

زمانیکه از ایدئولوژی زدگی دوستان خود روشنفکر خوانده شکایت می کنیم بخاطر مخالفت با ارزشهایشان نیست، بلکه به این خاطر است که ایشان ناتوان از ایجاد تغییری جدی در جامعه از هر موضوعی یک موضع می سازند تا عقایدشان را تکرار کرده باشند. انگار اگر باورهایشان فراگیر بنظر برسد آن تغییر هم فراخواهد رسید. دوست عزیزی که از دانشجویانم در تهران بود یکبار، چند تابستان پیش، مورد خطابم قرار داد «چون شما از یک جامعه غربی مصرف زده می آیید نمی فهمید موضع داشتن یعنی چه! من برای همه چیز موضع دارم حتی اسپاگتی» خنده ام گرفت و به او گفتم «اگر می فهمیدی اسپاگتی چیه، موضعت را حرومش نمی کردی». حال حکایت دوستان ماست که از غزه یک موضع ساخته اند. از یک تراژدی انسانی با دهها کودک مرده و صدها خانواده نابود شده. انگار مساله این دوستان این نیست که قتلی اتفاق افتاده است بلکه مساله این است که باید به هر قیمتی از این فاجعه هم یک موضع سیاسی ساخت.
درست است که در منطقه ما دهها فاجعه و کشتار روی داده است و کدام خاک در کدام قاره است که از خون بیگناهان رنگین نباشد؟ ولی آیا قتل، قتل را توجیه می کند؟ نه اسراییل حق دارد آدم بکشد چون بشار اسد آدم کشته است و نه بشار اسد حق دارد آدم بکشد چون اسراییل آدم می کشد. جالب است که آنها که دستشان به خون بیگناهان رنگین است خودشان خونخوار بودن دیگران را بهانه نمی کنند. زمانیکه دوستانمان این چنین سرسختانه در مقام وکیل مدافع آتشین جنایتکار کشتار را توجیه می کنند حق داریم که نه باورهای سیاسیشان را بلکه پایبندیشان به ارزشهای انسانی را زیر سوال ببریم و از خود بپرسیم ایشان که اینچنین از خون بیگناهان می گذرند فردا در مسند قدرت از کنار کدام جنایتها بیتفاوت خواهند گذشت؟

….دعوا سر این نیست چه کسی می تواند سنگ اول را بیندازد، بحث اینجاست که سنگساری را باید متوقف کرد.

حرفهایی که قربانی باور می شوند

موشکها در پروازند، بمبها منفجر می شوند، گلوله ها صفیر می کشند و آدمهای بیگناه کشته می شوند. می شود این انسانها را گروه بندی کرد و در بایگانی بنی آدم جا داد تا دیگر راجع بهشان فکر نکنیم…. ولی نمی شود. حرفهایی هست که در گلو می خشکند، فریادهایی که نمی کشیم. انسانها دارند می میرند و ما به مرزهای ایدئولوژیکمان فکر می کنیم. راستی چقدر حرفهایمان را می خوریم؟ چقدر از قتل هر انسانی برای ابراز وجودمان، برای یادآوری مواضعمان استفاده می کنیم؟
در فلسطین، در سوریه، در عراق، در افغانستان انسانهای بیگناه دارند می میرند. آدمها مهمترند یا مواضع و باورها؟ نمی دانم. ولی می دانم حرفهایی هست که دوست داشتم بزنم ولی آنها را فرو می خوردم. عادتیست که از بچگی شروع شده است. از اولین باری که از گشت ارشاد ترسیدم و وقتی بسیجی هجده نوزده ساله ای با خنده پرسید «ترسیدی» سرم با چشمهای ترسیده به دروغ تکان دادم «نه». دلم می خواهد راحت بگویم که قتلی اتفاق افتاده است و سه نوجوان مرده اند، واقعه ای تاسف آور که باعث انزجار است بدون آنکه درباره مسوولش یا ریشه هایش بخواهم بحث کنم. ولی کجای عدالت، کدام قانون الهی یا مدنی یا بین المللی اجازه می دهد به بهانه این سه مرگ دهها نفر دیگر کشته شوند؟
خبرها را می خوانم نویسنده ای یهودی نوشته است که دولت اسراییل از روز دوم جستجویش می دانسته است که این سه نوجوان مرده اند ولی از مفقود شدن آنها بعنوان بهانه ای برای حمله به زیرساختهای گروه مخالفی استفاده کرده است. مرگ فرزند را بهانه تحکیم قدرت کردن تازگی ندارد، تاریخ ما آنقدر کهن هست که همه دیوانگیهای ممکن را در خود ثبت کرده باشد. یادداشتهای دوستانم را می خوانم یکی استکبارستیزان را به استهزای معمولش مهمان کرده است، دیگری حامیان فلسطینیان را سرزنش می کند که چرا دربرابر کشتارهای سوریه ساکتند.
روزگار بدی شده است. یادتان می آید انشاهای ابتدایی را؟ چند نفر از شما آنها را با آن مقدمه های معمول شروع می کردید؟ مستقل از موضوع باید چند خطی اول می نوشتیم تا فکر کنند باورهایشان را باور داریم، تا بعد بتوانیم درباره زیبایی بهار، سبزی درختی، درد از دست دادن و مرگ بنویسیم. بزرگ شده ایم ولی هنوز همه از هر طرفی که آمده باشند با هر باوری که آمده باشند اول می خواهند که ببینند آیا باورشان را تایید می کنیم. چه تاییدی بالاتر از باور کردن برای باورشان؟ مهم نیست که واقعا باور نداریم مهم این است که به زبانش بیاوریم، انگار لذت می برند که مقدمه هر دردی، هر خونی، هر انفجاری، هر عزایی، اول تایید باورهایی باشد که ارزش زندگی یک طفل را هم ندارند.
می خواهم فریاد بزنم که ناباورم، که باور ندارم نه به شما، نه به ایشان، ولی آنچه که روی می دهد توحش است، قتل است، جنایت است. مهم نیست قربانی کیست، مهم نیست کننده تا چه حد آشناست. قتل، قتل است، توحش، توحش. ما می توانیم اینرا بگوییم، باید بتوانیم بدون ترس از برچسب زده شدن، بدون ترس از محکوم شدن حرفمان را بزنیم. می خواهم به خودبزرگ بینان بگویم که باورهایشان تنها باعث حقارتشان است نه بزرگیشان.
چقدر حقیر می شود آنکه انسانیتش را به مرز باورهایی خودساخته محدود می کند. و من، شاید هم تو، شاید هم شما، چقدر حرفهایمان را می خوریم.
معذرت می خواهم که نمی توان قتل را توجیه کنم تا در کنار قاتل برای مقتول دلسوزی کنم. با قتل، با کشتار، با استفاده از قدرت نظامی بر علیه مردمی کم سلاح و بی دفاع فقط می توان یک کار کرد: محکومش کرد.
رادیو روشن است، مصاحبه ای را گوش می کنم که رفتار فلسطینیان را با فرانسویان در جنگ دوم مقایسه می کند تا بگوید فلسطینیان مشتی وحشی هستند. «فرانسویان هرگز خانواده های آلمانی را نکشتند» … فکر می کنم «نمی دانستم که آلمانها در فرانسه شهرک می ساختند و دور شهرهایش دیوار می کشیدند» باورش سخت است ولی حتی همه اشغالها هم یکسان نیستند

نقد در چهارچوب شرایط محیطی

یادداشتم در شماره نودوسوم تجارت فردا به بهانه نقد انتقادات اقتصادی مطرح شده از دولت آقای روحانی:

در شماره نود و دوم تجارت فردا پرونده ای به  بررسی وعده های انتخاباتی رییس جمهور آقای دکتر حسن روحانی اختصاص داده شده بود. گرچه سالگرد پیروزی انتخاباتی آقای روحانی آمد و رفت هنوز دولت ایشان یکساله نشده است و تازه ده ماهه است و تا یکسالگی دولت آقای روحانی هنوز یکی دوماهی باقیمانده است.  با اینحال آغاز این بحث گام مثبت و فرخنده ایست در گسترش گفتمان اجتماعی و تمرین گفتگوی مدنی بین جناحهای مختلف سیاسی. در ادامه این گفتمان ذکر چند نکته هم درباره انتقادات منتقدین و هم درباره دفاع مدافعان لازم و ضروریست.

منتقدین دولت، بویژه کسانیکه در قوه مقننه حضور دارند دولت را به خلف وعده در زمینه احیای سازمان برنامه، عوامگرایی در اعطای یارانه نقدی، ناتوانی در مهار تورم و بی توجهی به مسکن مهر بعنوان تنها راه حل مساله مسکن برای خانواده های کم درآمد جامعه متهم کرده اند. سایر دوستان هم اشاره ای به وعده های دولت در زمینه شبکه های اجتماعی، گسترش آزادی بیان و حذف حلقه ممیزی فیلم و ادبیات کرده اند. بنظر گروه اول دولت با حجم «توقعات اقتصادی داده شده» روبروست و بنظر گروه دوم  هنوز در ایجاد اشتغال توفیقی نداشته است.  تقریبا هیچیک از دو گروه شرایط محیطی اقتصاد کشور را در سنجش عملکرد دولت آقای روحانی در نظر نگرفته اند. هر دو گروه همچنین نقشی برای سایر گروهها در موفقیت دولت در تحقق برنامه هایش قائل نبوده و نیستند.

وقتی مردم ایران در خردادماه سال گذشته به پای صندوقهای رای رفتند، شرایط اقتصاد کلان کشور در مرز ناپایداری به سر می برد. نرخ تورم از مرز 40 درصد گذشته بود و حسابهای دولتی بسیاری از بی نظمی مالی و بی انضباطی در حسابرسی رنج می بردند. مطالبات معوقه بانکها به حداکثر تاریخیشان رسیده بودند و فضای کسب و کار کشور در شرایطی از انقباض اعتبارات بانکی رنج می برد که سایه حضور عناصر مشکوک به فعالیتهای غیرقانونی و فراقانونی در آن از همیشه پررنگ تر بود. برای ادامه پروژه شتاب زده و بی برنامه مسکن مهر پولی در خزانه باقی نمانده بود.

زمانیکه به این شرایط نگاه می کنیم ناچاریم از خود بپرسیم که چطور کسانیکه در قوه مقننه وظیفه نظارت بر عملکرد دولت را داشته اند دربرابر آن سیاستهایی که این شرایط را در پی داشتند سکوت کردند.  بعنوان نمونه به وضعیت اعتبارات بانکی نگاهی می اندازیم. در سالهای پیش دولت وقت به بهانه مختلف از بنگاههای اقتصادی زودبازده تا پروژه های اقتصادی گوناگون اعتبارات فراوانی را به برکت درآمده های هنگفت نفتی از طریق سیستم بانکی به اقتصاد کشور تزریق کرد. عدم بازپرداخت این اعتبارات ادامه کار سیستم بانکی کشور را دچار خطر کرده است و با شکستن حلقه فعالیتهای بانکی امکان اعطای مجدد اعتبارات بانکی را از موسسات بانکی کشور، چه دولتی و چه خصوصی، سلب کرده است.

جالب است که در هیچکدام از این سالها کوچکترین حسابرسی از این پروژه ها صورت نگرفت. کسی نپرسید که آیا مسکن مهر در ایجاد اشتغال و فرصتهای کاری برای نیروی انسانی بومی کشور موفق بوده است یا خیر؟ آیا بنگاههای زودبازده به فعالیت اقتصادی مولد پرداخته اند یا دریافت کنندگان اعتبارات مربوطه وامها را به املاک و مستغلات تبدیل کرده اند تا به سفته بازی در بازار مسکن بپردازند؟ حاصل آن نپرسیدنها شرایط محیطی سال 1392 بوده است. شرایطی که برای تغییر آن به زمان و اصلاحات گسترده نیاز است. عادتهای بدی که ظرف هشت سال پیش از پیروزی آقای روحانی در انتخابات ریاست جمهوری شکل گرفتند یک شبه از بین نخواهند رفت.

به اینها باید این نکته را هم اضافه کنیم که برخی از منتقدان دولت آقای روحانی خود را ملزم به حمایت از برنامه های دولت برای بازگرداندن تعادل اقتصادی و پایداری به شرایط اقتصاد کلان کشور نمی بینند. نه تنها دولت آقای روحانی بلکه هیچ دولتی بدون داشتن حمایت سیاسی قادر به اجرای برنامه های اقتصادی نبوده و نمی باشد. متاسفانه در شرایطی به سر می بریم که بنظر می رسد برخی گروهها تلخی شکست انتخاباتیشان را فراموش نکرده اند و برای جلوگیری از ارزیابی عملکرد اقتصادی خودشان زمانیکه در مصدر قدرت قرار داشتند به فرافکنی مشغول شده اند. در نتیجه در کنار حسرت فقدان حمایت همه جانبه از دولت ترس از کارشکنی در اجرای برنامه هایش به نگرانیها دامن می زند.

واقعیت اینجاست که ظرف یکسال گذشته شرایط محیطی اقتصاد ایران بهبود چشمگیری پیدا کرده اند. از شتاب تورم در کشور کاسته شده است، بازار ارز در ثبات نسبیست و ایران بعنوان یک مقصد جذاب برای سرمایه گذاران معرفی می شود و تجارت خارجی خود را برای یک جهش بزرگ بعد از خاتمه یافتن مذاکرات آماده می کند. جهانگردان بیشتری هر روز عازم ایران می شوند و ایران ایر اولین محموله قطعاتش را بعد از دهه ها تحریم دریافت کرده است. انجام این مهم بدون بازگرداندن انضباط مالی و توقف پروژه هایی که هزینه هایشان برای اقتصاد کشور بیشتر از منافعشان بود، ممکن نبوده است.

این درست است که چالش یارانه ها هنوز در برابر دولت است، ولی فراموش نکنیم هدفمندی یارانه ها یک برنامه ملی بوده است که با حمایت قوه مقننه توسط دولت پیشین آغاز شده است. اصلاح آن بدون حمایت مجلس نه ممکن است و نه عاقلانه. نمی توان از دولتی که  احیای اقتصادی کشور را هدف اصلی خود قرار داده است توقع داشت هزینه سیاسی تمام اصلاحات لازم را هم به تنهایی بپردازد. داعیه حمایت از اقشار کم درآمد جامعه در این شرایط بدون حمایت از برنامه های دولت ادامه همان سیاستهای غیرمسوولانه ایست که فضای اقتصادی کشور را گردوغبارآلود کرده بودند.

یکسال بعد از پیروزیش در انتخابات ریاست جمهوری دولت دکتر حسن روحانی می تواند به این ببالد که ماشین اقتصاد کشور را از لبه پرتگاه عقب کشیده است. اگر این خودرو در شرایط ایده آل نیست، فراموش نکنیم فرد و افراد دیگری در صندلی راننده بودند که ماشین به لبه پرتگاه رسید. و یادمان باشد عقب کشیدن از پرتگاهها معمولا فرآیندی آهسته و پراضطراب است.

مرد ساکت همسایه هم رفت

تیمسار سرتیپ معین پور که در اوایل دهه شصت در بحبوحه جنگ تحمیلی و تلاطمات سیاسی آن دوران کشور بعد از مرحوم فکوری به فرماندهی نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران منصوب شده بود بعد از تحمل یک بیماری طولانی و سخت درگذشت.
زمانیکه رویدادهای تاریخ در زندگی افراد و اعضای یک جامعه توفان بپا می کنند، هستند اشخاصی که در راس قرار می گیرند و قبول مسوولیت می کنند. تاریخ و آنانکه بعد از ایشان می آیند درباره عملکرد ایشان قضاوت می کنند ولی کمتر کسی می تواند خود را در جایگاه ایشان ببیند و شرایطشان را واقعا درک کند. مرحوم معین پور یکی از این افراد بود که در دورانی سخت و طاقت فرسا قبول مسوولیت کردو بعد به زندگی خود بازگشت و مانند سایر افراد جامعه به زندگی خود ادامه داد. مانند بسیاری دیگر کسی از او از خاطراتش نپرسید و ناگفته های او اکنون برای همیشه ناگفته می مانند.
با درگذشت او از فرماندهان نیروی هوایی در دوران جنگ تحمیلی (فکوری، معین پور، صدیق و ستاری) تنها تیمسار هوشنگ صدیق در میان ما باقی مانده است. ناگفته های او را که خواهد پرسید؟
درگذشت مرحوم معین پور را به همسر و فرزندان گرامیش تسلیت می گویم و برای آنها آرزوی صبر و آرامش در این روزها را دارم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 615 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: