سنگ و سنگساری

زمانیکه از ایدئولوژی زدگی دوستان خود روشنفکر خوانده شکایت می کنیم بخاطر مخالفت با ارزشهایشان نیست، بلکه به این خاطر است که ایشان ناتوان از ایجاد تغییری جدی در جامعه از هر موضوعی یک موضع می سازند تا عقایدشان را تکرار کرده باشند. انگار اگر باورهایشان فراگیر بنظر برسد آن تغییر هم فراخواهد رسید. دوست عزیزی که از دانشجویانم در تهران بود یکبار، چند تابستان پیش، مورد خطابم قرار داد «چون شما از یک جامعه غربی مصرف زده می آیید نمی فهمید موضع داشتن یعنی چه! من برای همه چیز موضع دارم حتی اسپاگتی» خنده ام گرفت و به او گفتم «اگر می فهمیدی اسپاگتی چیه، موضعت را حرومش نمی کردی». حال حکایت دوستان ماست که از غزه یک موضع ساخته اند. از یک تراژدی انسانی با دهها کودک مرده و صدها خانواده نابود شده. انگار مساله این دوستان این نیست که قتلی اتفاق افتاده است بلکه مساله این است که باید به هر قیمتی از این فاجعه هم یک موضع سیاسی ساخت.
درست است که در منطقه ما دهها فاجعه و کشتار روی داده است و کدام خاک در کدام قاره است که از خون بیگناهان رنگین نباشد؟ ولی آیا قتل، قتل را توجیه می کند؟ نه اسراییل حق دارد آدم بکشد چون بشار اسد آدم کشته است و نه بشار اسد حق دارد آدم بکشد چون اسراییل آدم می کشد. جالب است که آنها که دستشان به خون بیگناهان رنگین است خودشان خونخوار بودن دیگران را بهانه نمی کنند. زمانیکه دوستانمان این چنین سرسختانه در مقام وکیل مدافع آتشین جنایتکار کشتار را توجیه می کنند حق داریم که نه باورهای سیاسیشان را بلکه پایبندیشان به ارزشهای انسانی را زیر سوال ببریم و از خود بپرسیم ایشان که اینچنین از خون بیگناهان می گذرند فردا در مسند قدرت از کنار کدام جنایتها بیتفاوت خواهند گذشت؟

….دعوا سر این نیست چه کسی می تواند سنگ اول را بیندازد، بحث اینجاست که سنگساری را باید متوقف کرد.

حرفهایی که قربانی باور می شوند

موشکها در پروازند، بمبها منفجر می شوند، گلوله ها صفیر می کشند و آدمهای بیگناه کشته می شوند. می شود این انسانها را گروه بندی کرد و در بایگانی بنی آدم جا داد تا دیگر راجع بهشان فکر نکنیم…. ولی نمی شود. حرفهایی هست که در گلو می خشکند، فریادهایی که نمی کشیم. انسانها دارند می میرند و ما به مرزهای ایدئولوژیکمان فکر می کنیم. راستی چقدر حرفهایمان را می خوریم؟ چقدر از قتل هر انسانی برای ابراز وجودمان، برای یادآوری مواضعمان استفاده می کنیم؟
در فلسطین، در سوریه، در عراق، در افغانستان انسانهای بیگناه دارند می میرند. آدمها مهمترند یا مواضع و باورها؟ نمی دانم. ولی می دانم حرفهایی هست که دوست داشتم بزنم ولی آنها را فرو می خوردم. عادتیست که از بچگی شروع شده است. از اولین باری که از گشت ارشاد ترسیدم و وقتی بسیجی هجده نوزده ساله ای با خنده پرسید «ترسیدی» سرم با چشمهای ترسیده به دروغ تکان دادم «نه». دلم می خواهد راحت بگویم که قتلی اتفاق افتاده است و سه نوجوان مرده اند، واقعه ای تاسف آور که باعث انزجار است بدون آنکه درباره مسوولش یا ریشه هایش بخواهم بحث کنم. ولی کجای عدالت، کدام قانون الهی یا مدنی یا بین المللی اجازه می دهد به بهانه این سه مرگ دهها نفر دیگر کشته شوند؟
خبرها را می خوانم نویسنده ای یهودی نوشته است که دولت اسراییل از روز دوم جستجویش می دانسته است که این سه نوجوان مرده اند ولی از مفقود شدن آنها بعنوان بهانه ای برای حمله به زیرساختهای گروه مخالفی استفاده کرده است. مرگ فرزند را بهانه تحکیم قدرت کردن تازگی ندارد، تاریخ ما آنقدر کهن هست که همه دیوانگیهای ممکن را در خود ثبت کرده باشد. یادداشتهای دوستانم را می خوانم یکی استکبارستیزان را به استهزای معمولش مهمان کرده است، دیگری حامیان فلسطینیان را سرزنش می کند که چرا دربرابر کشتارهای سوریه ساکتند.
روزگار بدی شده است. یادتان می آید انشاهای ابتدایی را؟ چند نفر از شما آنها را با آن مقدمه های معمول شروع می کردید؟ مستقل از موضوع باید چند خطی اول می نوشتیم تا فکر کنند باورهایشان را باور داریم، تا بعد بتوانیم درباره زیبایی بهار، سبزی درختی، درد از دست دادن و مرگ بنویسیم. بزرگ شده ایم ولی هنوز همه از هر طرفی که آمده باشند با هر باوری که آمده باشند اول می خواهند که ببینند آیا باورشان را تایید می کنیم. چه تاییدی بالاتر از باور کردن برای باورشان؟ مهم نیست که واقعا باور نداریم مهم این است که به زبانش بیاوریم، انگار لذت می برند که مقدمه هر دردی، هر خونی، هر انفجاری، هر عزایی، اول تایید باورهایی باشد که ارزش زندگی یک طفل را هم ندارند.
می خواهم فریاد بزنم که ناباورم، که باور ندارم نه به شما، نه به ایشان، ولی آنچه که روی می دهد توحش است، قتل است، جنایت است. مهم نیست قربانی کیست، مهم نیست کننده تا چه حد آشناست. قتل، قتل است، توحش، توحش. ما می توانیم اینرا بگوییم، باید بتوانیم بدون ترس از برچسب زده شدن، بدون ترس از محکوم شدن حرفمان را بزنیم. می خواهم به خودبزرگ بینان بگویم که باورهایشان تنها باعث حقارتشان است نه بزرگیشان.
چقدر حقیر می شود آنکه انسانیتش را به مرز باورهایی خودساخته محدود می کند. و من، شاید هم تو، شاید هم شما، چقدر حرفهایمان را می خوریم.
معذرت می خواهم که نمی توان قتل را توجیه کنم تا در کنار قاتل برای مقتول دلسوزی کنم. با قتل، با کشتار، با استفاده از قدرت نظامی بر علیه مردمی کم سلاح و بی دفاع فقط می توان یک کار کرد: محکومش کرد.
رادیو روشن است، مصاحبه ای را گوش می کنم که رفتار فلسطینیان را با فرانسویان در جنگ دوم مقایسه می کند تا بگوید فلسطینیان مشتی وحشی هستند. «فرانسویان هرگز خانواده های آلمانی را نکشتند» … فکر می کنم «نمی دانستم که آلمانها در فرانسه شهرک می ساختند و دور شهرهایش دیوار می کشیدند» باورش سخت است ولی حتی همه اشغالها هم یکسان نیستند

نقد در چهارچوب شرایط محیطی

یادداشتم در شماره نودوسوم تجارت فردا به بهانه نقد انتقادات اقتصادی مطرح شده از دولت آقای روحانی:

در شماره نود و دوم تجارت فردا پرونده ای به  بررسی وعده های انتخاباتی رییس جمهور آقای دکتر حسن روحانی اختصاص داده شده بود. گرچه سالگرد پیروزی انتخاباتی آقای روحانی آمد و رفت هنوز دولت ایشان یکساله نشده است و تازه ده ماهه است و تا یکسالگی دولت آقای روحانی هنوز یکی دوماهی باقیمانده است.  با اینحال آغاز این بحث گام مثبت و فرخنده ایست در گسترش گفتمان اجتماعی و تمرین گفتگوی مدنی بین جناحهای مختلف سیاسی. در ادامه این گفتمان ذکر چند نکته هم درباره انتقادات منتقدین و هم درباره دفاع مدافعان لازم و ضروریست.

منتقدین دولت، بویژه کسانیکه در قوه مقننه حضور دارند دولت را به خلف وعده در زمینه احیای سازمان برنامه، عوامگرایی در اعطای یارانه نقدی، ناتوانی در مهار تورم و بی توجهی به مسکن مهر بعنوان تنها راه حل مساله مسکن برای خانواده های کم درآمد جامعه متهم کرده اند. سایر دوستان هم اشاره ای به وعده های دولت در زمینه شبکه های اجتماعی، گسترش آزادی بیان و حذف حلقه ممیزی فیلم و ادبیات کرده اند. بنظر گروه اول دولت با حجم «توقعات اقتصادی داده شده» روبروست و بنظر گروه دوم  هنوز در ایجاد اشتغال توفیقی نداشته است.  تقریبا هیچیک از دو گروه شرایط محیطی اقتصاد کشور را در سنجش عملکرد دولت آقای روحانی در نظر نگرفته اند. هر دو گروه همچنین نقشی برای سایر گروهها در موفقیت دولت در تحقق برنامه هایش قائل نبوده و نیستند.

وقتی مردم ایران در خردادماه سال گذشته به پای صندوقهای رای رفتند، شرایط اقتصاد کلان کشور در مرز ناپایداری به سر می برد. نرخ تورم از مرز 40 درصد گذشته بود و حسابهای دولتی بسیاری از بی نظمی مالی و بی انضباطی در حسابرسی رنج می بردند. مطالبات معوقه بانکها به حداکثر تاریخیشان رسیده بودند و فضای کسب و کار کشور در شرایطی از انقباض اعتبارات بانکی رنج می برد که سایه حضور عناصر مشکوک به فعالیتهای غیرقانونی و فراقانونی در آن از همیشه پررنگ تر بود. برای ادامه پروژه شتاب زده و بی برنامه مسکن مهر پولی در خزانه باقی نمانده بود.

زمانیکه به این شرایط نگاه می کنیم ناچاریم از خود بپرسیم که چطور کسانیکه در قوه مقننه وظیفه نظارت بر عملکرد دولت را داشته اند دربرابر آن سیاستهایی که این شرایط را در پی داشتند سکوت کردند.  بعنوان نمونه به وضعیت اعتبارات بانکی نگاهی می اندازیم. در سالهای پیش دولت وقت به بهانه مختلف از بنگاههای اقتصادی زودبازده تا پروژه های اقتصادی گوناگون اعتبارات فراوانی را به برکت درآمده های هنگفت نفتی از طریق سیستم بانکی به اقتصاد کشور تزریق کرد. عدم بازپرداخت این اعتبارات ادامه کار سیستم بانکی کشور را دچار خطر کرده است و با شکستن حلقه فعالیتهای بانکی امکان اعطای مجدد اعتبارات بانکی را از موسسات بانکی کشور، چه دولتی و چه خصوصی، سلب کرده است.

جالب است که در هیچکدام از این سالها کوچکترین حسابرسی از این پروژه ها صورت نگرفت. کسی نپرسید که آیا مسکن مهر در ایجاد اشتغال و فرصتهای کاری برای نیروی انسانی بومی کشور موفق بوده است یا خیر؟ آیا بنگاههای زودبازده به فعالیت اقتصادی مولد پرداخته اند یا دریافت کنندگان اعتبارات مربوطه وامها را به املاک و مستغلات تبدیل کرده اند تا به سفته بازی در بازار مسکن بپردازند؟ حاصل آن نپرسیدنها شرایط محیطی سال 1392 بوده است. شرایطی که برای تغییر آن به زمان و اصلاحات گسترده نیاز است. عادتهای بدی که ظرف هشت سال پیش از پیروزی آقای روحانی در انتخابات ریاست جمهوری شکل گرفتند یک شبه از بین نخواهند رفت.

به اینها باید این نکته را هم اضافه کنیم که برخی از منتقدان دولت آقای روحانی خود را ملزم به حمایت از برنامه های دولت برای بازگرداندن تعادل اقتصادی و پایداری به شرایط اقتصاد کلان کشور نمی بینند. نه تنها دولت آقای روحانی بلکه هیچ دولتی بدون داشتن حمایت سیاسی قادر به اجرای برنامه های اقتصادی نبوده و نمی باشد. متاسفانه در شرایطی به سر می بریم که بنظر می رسد برخی گروهها تلخی شکست انتخاباتیشان را فراموش نکرده اند و برای جلوگیری از ارزیابی عملکرد اقتصادی خودشان زمانیکه در مصدر قدرت قرار داشتند به فرافکنی مشغول شده اند. در نتیجه در کنار حسرت فقدان حمایت همه جانبه از دولت ترس از کارشکنی در اجرای برنامه هایش به نگرانیها دامن می زند.

واقعیت اینجاست که ظرف یکسال گذشته شرایط محیطی اقتصاد ایران بهبود چشمگیری پیدا کرده اند. از شتاب تورم در کشور کاسته شده است، بازار ارز در ثبات نسبیست و ایران بعنوان یک مقصد جذاب برای سرمایه گذاران معرفی می شود و تجارت خارجی خود را برای یک جهش بزرگ بعد از خاتمه یافتن مذاکرات آماده می کند. جهانگردان بیشتری هر روز عازم ایران می شوند و ایران ایر اولین محموله قطعاتش را بعد از دهه ها تحریم دریافت کرده است. انجام این مهم بدون بازگرداندن انضباط مالی و توقف پروژه هایی که هزینه هایشان برای اقتصاد کشور بیشتر از منافعشان بود، ممکن نبوده است.

این درست است که چالش یارانه ها هنوز در برابر دولت است، ولی فراموش نکنیم هدفمندی یارانه ها یک برنامه ملی بوده است که با حمایت قوه مقننه توسط دولت پیشین آغاز شده است. اصلاح آن بدون حمایت مجلس نه ممکن است و نه عاقلانه. نمی توان از دولتی که  احیای اقتصادی کشور را هدف اصلی خود قرار داده است توقع داشت هزینه سیاسی تمام اصلاحات لازم را هم به تنهایی بپردازد. داعیه حمایت از اقشار کم درآمد جامعه در این شرایط بدون حمایت از برنامه های دولت ادامه همان سیاستهای غیرمسوولانه ایست که فضای اقتصادی کشور را گردوغبارآلود کرده بودند.

یکسال بعد از پیروزیش در انتخابات ریاست جمهوری دولت دکتر حسن روحانی می تواند به این ببالد که ماشین اقتصاد کشور را از لبه پرتگاه عقب کشیده است. اگر این خودرو در شرایط ایده آل نیست، فراموش نکنیم فرد و افراد دیگری در صندلی راننده بودند که ماشین به لبه پرتگاه رسید. و یادمان باشد عقب کشیدن از پرتگاهها معمولا فرآیندی آهسته و پراضطراب است.

مرد ساکت همسایه هم رفت

تیمسار سرتیپ معین پور که در اوایل دهه شصت در بحبوحه جنگ تحمیلی و تلاطمات سیاسی آن دوران کشور بعد از مرحوم فکوری به فرماندهی نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران منصوب شده بود بعد از تحمل یک بیماری طولانی و سخت درگذشت.
زمانیکه رویدادهای تاریخ در زندگی افراد و اعضای یک جامعه توفان بپا می کنند، هستند اشخاصی که در راس قرار می گیرند و قبول مسوولیت می کنند. تاریخ و آنانکه بعد از ایشان می آیند درباره عملکرد ایشان قضاوت می کنند ولی کمتر کسی می تواند خود را در جایگاه ایشان ببیند و شرایطشان را واقعا درک کند. مرحوم معین پور یکی از این افراد بود که در دورانی سخت و طاقت فرسا قبول مسوولیت کردو بعد به زندگی خود بازگشت و مانند سایر افراد جامعه به زندگی خود ادامه داد. مانند بسیاری دیگر کسی از او از خاطراتش نپرسید و ناگفته های او اکنون برای همیشه ناگفته می مانند.
با درگذشت او از فرماندهان نیروی هوایی در دوران جنگ تحمیلی (فکوری، معین پور، صدیق و ستاری) تنها تیمسار هوشنگ صدیق در میان ما باقی مانده است. ناگفته های او را که خواهد پرسید؟
درگذشت مرحوم معین پور را به همسر و فرزندان گرامیش تسلیت می گویم و برای آنها آرزوی صبر و آرامش در این روزها را دارم.

تعادل برای یک تعادل جدید

یادداشتم برای روزنامه تعادل که شنبه پیش منتشر شد.

  تعادل هم به جمع روزنامه های کشور پیوست تا جمع روزنامه های اقتصادی کشور را غنی تر کند.

ورود روزنامه ای را که اکثر اعضای شورای سردبیریش را سالهاست که می شناسم به جمع رسانه های کشور خیر مقدم می گویم. یادش بخیر روزی سر کلاس  درس مبانی اندیشه دکتر طبیبیان وسط درس برگشت و با عصبانیت گفت «می دانید مشکل ما این است که مردم چیزی درباره علم اقتصاد نمی دانند. می خواهید یک کار کنید بروید این حرفها را به زبان ساده بزنید». آن روزها سالی بیشتر از دوم خرداد نمی گذشت ولی تنها یک روزنامه اقتصادی در بهار مطبوعات حضور داشت. روزنامه ای که کاری به تحلیل نداشت خبرنامه ای بود برای چاپ رپرتاژ آگهی. امروز جای بسی خرسندیست که روزنامه ها و هفته نامه های مختلف به انتشار اخبار و تحلیل اقتصادی می پردازند و بعضی از این رسانه ها تریبونهای معتبری هستند که رقبای تفکر اقتصادی و تحلیل بازارها مدام شکایت می کنند که چرا در آنها به ایشان فضایی اختصاص داده نمی شود.
روزنامه تعادل در فضایی کار خود را شروع می کند که ارزش خبررسانی کارشناسی اقتصادی شناخته شده است و تقاضا برای آن در حال افزایش می باشد. در این فضاست که تنوع روزنامه های اقتصادی می تواند به ارتقا کیفیت تحلیلها و استانداردهای خبررسانی کمک کند. این تنوع رسانه ها خبر خوبی هم برای کارشناسان اقتصادیست. دوستانی که در فضای محدود رسانه ای به فعالیت مشغول بودند حال با تنوع رسانه ها روبرو هستند. از آنجایی که این رسانه ها هر کدام مخاطب خاص خود را دارند این کارشناسان می توانند از زوایای مختلفی به بررسی رویدادهای اقتصادی و روند دگرگونیهای فضای کسب و کار کشور بپردازند و مخاطب خود را پیدا کنند.
علاوه بر این رقابت رسانه ای باعث می شود تا تحلیلگران اقتصادی نقش مهمتری برای سردبیران پیدا کنند. در تاریخ رسانه ای ایران نامهای نویسندگانی که مردم بخاطرشان روزنامه خاصی را خریداری کرده باشند از انگشتان دو دست بیشتر نیست. و البته جبر زمانه مانع می شود که نامهای همه آنها را هم در چنین نوشته کوتاهی آورد. بقیه تحلیلگران و صاحبنظران معمولا باید خوشحال باشند که تریبونی در اختیارشان قرار گرفته است تا نظر خود را از طریق آن اعلام کنند و تحلیل خود را به چاپ برسانند. در کنار فقدان حقوق مولف در ایران برای نویسندگان محدودیت تریبونها و رسانه ها مانع از ارزش پیدا کردن سهمشان در دنیای رسانه ای ما شده است. در فضای رقابتیست که نامهای ماندگار شکل می گیرند وگرنه در فضای انحصاری مردم روزنامه ای را می خرند که موجود است نه روزنامه ای را که می خواهند بخوانند. تعادل می تواند روزنامه ای باشد که مخاطب آنرا طلب می کند. روزنامه های کمی در ایران به جایگاه رسیده اند ولی باعث خوشحالیست که بیاد بیاوریم روزنامه های اقتصادیی هستند که به این جایگاه رسیده اند.
پس بی دلیل نیست که ورود تعادل را به فضای رسانه ای فرخنده می دانیم. همه فعالان و علاقمندان به مسائل اقتصادی از این تعادل جدید سود خواهند برد و رقابتی دیدنی و پربار برای کشورمان شکل خواهد گرفت.

از برزیل تا آرژانتین

یادداشتم درباره والیبال و فوتبال از پیروزی در برابر برزیل تا شکست احتمالی (احتمالی امید به معجزه دارم) سرمقاله پنجشنبه روزنامه دنیای اقتصاد شده است.

همه نوشته‌ها برای تحلیل نیست، گاهی باید پرسشی را پرسید تا ببینیم آیا اصلا صورت مساله را درست متوجه شده‌ایم یا نه.
به‌زودی تیم فوتبال ایران در جام جهانی برزیل به مقابله تیم آرژانتین خواهد رفت. بعد از بازی با آلمان در جام جهانی 96 این قدرترین تیمی است که تیم ایران به مصاف آن می‌رود. برای بسیاری از دوستداران فوتبال صرف صف‌آرایی در برابر این تیم کافی است. تیمی که لیونل مسی را در میان ستارگانش دارد و بازیکنان نیمکت ذخیره‌اش از ستاره‌های فوتبال ایران پرفروغ‌تر هستند.
خیلی‌ها امید مساوی هم از این بازی ندارند و فقط به یک شکست آبرومندانه امید بسته‌اند. اگر هزینه رفتن به جام جهانی و سایر منابع صرف شده را در نظر بگیریم، به‌نظر نمی‌رسد که یک شکست آبرومندانه نتیجه مناسبی باشد؛ ولی کسی انتظاری بیش از این ندارد.
حالا در همان کشور برزیل تیم ملی والیبال ایران به مصاف تیم برزیل که قهرمان جهان است، رفته است. در دور اول با اختلاف چند امتیاز یک بازی نزدیک و برتر را واگذار کرده است. در دور دوم اما تیم ملی ما بدون واگذاری حتی یک ست، حریف را در خانه خود و در برابر هزاران تماشاچی برزیلی در هم شکسته است. برخلاف فوتبال، والیبال ورزش محبوب ایران نیست و برخلاف کشتی ورزش سنتی کشور ما هم نیست. فدراسیونی معمولی دارد مانند فدراسیون‌های دیگر که اولویتی هم در دریافت بودجه نداشته است. نه میلیاردها تومان خرج بازیکنانش می‌شود، نه تیتر اول روزنامه‌های ورزشی درباره دعواهای مدیران و مربیانش است. آدم‌های کمی اسم تمام بازیکنان تیم ملی والیبال را می‌دانند، در حالی که آدم‌هایی که اسامی نیمکت ذخیره تیم‌های لیگ فوتبال را حفظند بی‌شمارند.
این روزها همه ما این سوال را از خود می‌پرسیم چرا با صرف آن مبالغ هنگفت و این همه توجه رسانه‌ای و این لیگ پرفروغ، فوتبال ما امیدش به یک باخت یک – هیچ در برابر یک تیم برتر است؛ ولی والیبال ما جواب می‌گیرد؟
برخلاف دوستانی که معمولا یک یا دو عامل را در هر حادثه‌ای مسوول می‌دانند که این رویداد نتیجه مجموعه‌ای از عوامل است. برخی از این عوامل محیطی هستند و گروهی دیگر عوامل درون‌زا. در مقایسه دو ورزش فوتبال و والیبال اولین نکته‌ای که به چشم می‌خورد متلاطم بودن فضای حاکم بر یکی و آرامش، حداقل ظاهری، محیط حاکم بر دیگری است. مربیان فوتبال و فوتبالیست‌های کشورمان همیشه یا در حال جنجال‌آفرینی هستند یا در مرکز جنجال‌ها قرار دارند. روسای فدراسیون‌های فوتبال اگر کاری خلاف نظر ستارگان، مدیران یا حتی سیاستمداران متصل به فوتبال انجام دهند، باید آماده روزهای توفانی و دسیسه از درون سیستم خود باشند. در یک جا مسیر رشد را می‌توان آهسته ولی پیوسته پیمود و در جای دیگر اختلالات بازار آنقدر هست که جایی برای پیوستگی باقی نمی‌ماند.
محبوبیت فوتبال منافع فردی و هزینه فرصت‌های شخصی را در این ورزش تا آنجا افزایش داده است که افراد به قیمت کاستن از نفع همگانی می‌کوشند تابع هدف خود را حداکثر کنند. در مقابل فوتبال والیبال قرار دارد. نمی‌خواهم بگویم در فدراسیون والیبال از رقابت‌های شخصی و کوته‌بینی خبری نیست، ولی حداقل به‌نظر نمی‌رسد که این رقابت‌ها بر کل ورزش تاثیر گذاشته باشند. برخلاف فدراسیون فوتبال که رئیس نیک‌سیرتش باید هر روز برای جنگ با یک اژدهای هفت‌سر زره بپوشد، فدراسیون والیبال، مربیان تیم و دست‌اندرکاران می‌توانند بر ارتقای ورزش و تربیت تیم تمرکز کنند. ورزشکاری که به تیم ملی والیبال دعوت نشود، معمولا نمی‌تواند خبرساز باشد و حامیان پرقدرتی هم ندارد که بخواهند در کار مربی اخلال ایجاد کنند؛ اما ورزشکاری که پیراهن تیم ملی را به تن نمی‌کند، می‌تواند از بی‌کیفیتی پیراهن تیم تا بی‌لیاقتی مربی و مسوولان خبرساز باشد و فضای حاکم بر کل ورزش فوتبال را تغییر دهد. منافع زیاد موجود در صنعت فوتبال باعث شده است تا کسی دیگر حواسش به هزینه رفتارش نباشد. جایی که والیبال می‌تواند متمرکز باشد، فوتبال باید هر روز دنبال یک توپ تازه از یک گوشه تازه بدود.
موفقیت امروز والیبال این نکته را به ما یادآور می‌شود که بازدهی سرمایه‌گذاری‌های انجام شده در روند توسعه فقط وابسته به استعداد و پتانسیل نیست، بهره‌وری در هر صنعتی علاوه‌بر توانایی‌ها و استعداد موجود تابعی از شرایط محیطی و قطعیت موجود در بازار است. سرمایه‌گذاری ما در والیبال به پای سرمایه‌گذاری در ورزش فوتبال نمی‌رسد؛ ولی شرایط محیطی حاکم بر این ورزش و پیوستگی روند رشد آن بهره‌وری بیشتر و بازدهی بالاتر را ممکن می‌کند. حرکت والیبال شاید لاک‌پشتی، ولی همیشگی بوده و پیوسته در مسیر رشد، راه خود را ادامه داده است تا امروز با شکست دادن قهرمان جهان در معرض توجه قرار گیرد. تغییرات محیطی و جنجال‌های فراوان دنیای فوتبال این پیوستگی را ناممکن کرده‌اند. فراموش نکنیم تیم ملی فوتبال ایران قرار نیست همیشه در فوتبال به آرژانتین یا آلمان ببازد؛ گرچه یک شبه هم نمی‌تواند به جایی برسد که توان پیروزی بر این تیم‌ها را داشته باشد. بگذاریم کارش را بکند، رشد کند و بهتر شود تا روزی این تیم‌ها را شکست دهد. در ژن تیم ملی شکست ننوشته‌اند. همان‌طور که تیم والیبال ما برای چندمین بار نشان داد پیروزی بر بهترین تیم‌ها ممکن است اگر یادمان باشد رشد و توسعه یک مسیر همیشگی است که لاک‌پشت‌ها برنده آن هستند.

زنان امروز بجای زنان

مجله زنان امروز به سلامتی منتشر شد. اگر تا الان وقت نکرده اید که شماره اول این مجله را بخوانید خواندن آنرا بشدت توصیه می کنم. یکی از نکات جالب در این شماره اختصاص دادن پرونده ای به وضعیت اشتغال زنان در ایران و فعالیتهای اقتصادی زنان در ایران است. این پرونده شامل مصاحبه ای با خانم جلودارزاده درباره قانون کار و با آقای مالجو درباره بازار و مصرف. هر دو مصاحبه از دید اقتصاد ساختارگرا جالب و خواندنی هستند. همچنین شما می توانید گزارشی درباره یک دختر دانشجو بخوانید که در متروی تهران به دستفروشی مشغول است تا روزی مغازه خود را باز کند. یادداشتهای دیگر درباره شکاف جنسیتی و کارگاههای خود اشتغالی زنان است. مجله زنان امروز بر توصیف پدیده ها بیشتر متمرکز است تا ریشه یابی ولی فراموش نکنیم مشاهده خوب نیمی از طرح مساله و حل آن است. جای خالی مجله زنان در گفتمان اجتماعی جامعه ما مدتها بود که احساس می شد و انتشار زنان امروز به حساب تجدید انتشار مجله زنان گذاشته می شود. شکی نیست که زنان ایرانی، بویژه فارغ التحصیلان دانشگاه، با چالشهای بسیاری در زمینه اشتغال روبرو هستند، پرداختن به موضوعات اقتصادی واجتماعی از زاویه دید ایشان برای یافتن راه حلهایی مناسب برای همه جامعه و نه تنها مناسب برای نیمی از جامعه لازم و ضروریست.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 583 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: