دوشنبه ای که سیاه نبود

دوشنبه هم آمد و رفت. باختیم و از #جام #ملتهای #آسیا خداحافظی کردیم…. این جمله اشتباه است. تیم ملی #فوتبال ایران از تیم ملی ژاپن شکست خورد و باز با جام ملتها خداحافظی کرد.
هیچوقت یک فوتبالی خبره نبودم. لازم هم نبود باشم. دنیای فوتبال یعنی یک سری تیم دوست داشتنی٬ پرسپولیس اول از همه و بعد آرسنال و بارسلونا٬ بعد #تیمـملی و به همین راحتی. تیم ملی ولی اعصابی از آدم می زد. آدمهایی که هر کدامشان قهرمان یکی یا هزاران نفر بودند ولی وقتی تیم می شدند انگار به عقب می رفتند. آدمها عوض می شدند ولی تیم همان بود با بازیکنانی که تکرار می کردند چطور یک تیم نباشند. وضع همین بود تا کیروش آمد. تیم ٬‌تیم شد. نه یک شبه. هشت سال طول کشید٬‌هیچ چیز خوبی یک شبه ساخته نمی شود. تیم ملی فوتبال ایران شد رتبه یک آسیا٫ نفس اسپانیا و پرتغال را گرفت. همه فکر می کردند جام را هم می گیرد ولی….نگرفت.

اول. شکست را باید پذیرفت. تیم ملی ایران شکست خورد. تیم ملی ایران همه فرهنگ و ملت ایران نیست٬ گرچه یکی از معدود چیزهاییست که سیاست آلوده اش نکرده است و می شود راحت بدون برچسب خوردن دوستش داشت. در نتیجه من نمی فهمم این روضه خوانهای روحوضی را که دارند فرهنگ و ملت ایران را سر کوچه حراج می کنند به یک فنجان ژاپنی. تیم ملی باخت. شاید شکست به نظر یتیم بیاید ولی شکست هزار پدر دارد. بازیکن و بازیکنان اشتباه کردند٬ این به معنای مادون بودن فرهنگ ایرانی نیست. اگر دوستان می دانستند فرهنگ یعنی چی می فهمیدند فرهنگ برتر و کهتر ندارد. فرهنگ فرهنگ است. لطفا بازی ۱۱ نفر آدم را به فرهنگ ۸۰ میلیون ایرانی تعمیم ندهید. ضمن اینکه این ۱۱ نفر پدر خودشان را درآورده اند که به اینجا برسند و مثالهای و نمونه های تمرین و تلاش هستند.

دوم. تیمی که سه هیچ به ژاپن باخت در ۵ بازی گل نخورده بود و چین را سه هیچ زده بود. کیروش این تیم را ساخت و به اینجا رساند. حالا نتیجه دلخواه نیامده است و همه دنبال خواستن سر مقصر هستند. اگر قرار باشد برای یک لحظه تیم ملی را آینه ملت و جامعه بدانیم٬ باید خودمان را در ان ببینیم و کمی درباره برخوردمان با این شکست فکر کنیم. یک تیم و یک تلاش تیمی محصول منابع و روشها و تمریناتش هم هست. این فرهنگ ما نبود که باعث شکست تیم ملی شد. بلکه این غفلتهای مختلف و متعدد از نقش عوامل ریز و درشت در پیروزی تیم بود که این شکست را رقم زد. از کارت زرد طارمی در بازی چین تا بی دقتی و ناآشنایی با فضای بازیهای بین المللی٬ از انحصاری کردن پخش بازیها و محروم کردن باشگاهها از منابع درامدی مستقل تا نگاه هیاتی و محفلی به فوتبال.

سوم. همیشه گفته اند و گفته ایم تیم مربی می خواهد. الحق هم مربی خوبی برایش آوردند و هشت سال هم ماند و کار کرد. درشت شنید و گاهی جواب هم داد.و تیم را ساخت. نشان داد می شود یک تیم خوب داشت. و نشان هم داد که یک مربی به تنهایی کافی نیست. باید سیستم فوتبال را جهانی کرد تا به روز باشد. عجیب است که از دوران فتحعلیشاه و ناصرالدین شاه بیش از یک قرن گذشته است ولی هنوز ما منتظر معجزه از مستشار و مربی هستیم بی آنکه بپذیریم در نهایت ایرانی بازیگر عرصه سرنوشت خودش هست. مربی روش بازی را یاد می دهد ولی ما به میدان بازی می رویم. کیروش زحمت خودش را کشید ولی فوتبال ایران چقدر تغییر کرد؟ چقدر قبول کردیم که فوتبال را امروزی کنیم و فدراسیون و باشگاهها را واقعامستقل کنیم و به آنها اجازه رشد بدهیم؟ آیا هنوز این علاقه و سرگرمی ملت بزرگ ایران آنقدر بزرگ هست که روی پای خودش بایستد؟ دوشنبه سیاه نخواهد ماند اگر درسهایش را جدی بگیریم. دیگر وقتش است.

سررسیدها را بازنشسته کنیم؟

یکی از صحنه هایی که در دفاتر مختلف و ادارات و شرکتها در روزهای پیش از سال نو می توان شاهدش بود٬ سررسیدهای مختلف و گوناگونیست که از شرکتهای مختلف دریافت شده اند یا قرار است به شرکتهای مختلف ارسال شوند. در کشوری که ناشران و نویسندگان از کمبود و گرانی کاغذ می نالند٬ سررسیدهای در قطعهای مختلف و با هزینه های گوناگون به چاپ می رسند. و جالب اینجاست که این سنت در دوران تلفنهای هوشمند و تقویهای آنلاین هنوز ادامه دارد. انگار در چاپ سررسید و ارسال و دریافت آن نوعی رقابت وجود دارد و جامعه آنرا نشانه ای از پرستیژ اجتماعی می داند. جالب اینجاست که انسان در بیش از یک سررسید نمی تواند کارهایش را بنویسد و قرارهایش را ثبت کند و واقعا این کار جز اسراف منابع بسیار محدود بر سر سنتی غلط نیست.

در حالیکه سنت هدیه دادن در ایام نوروز و هر سال نویی بسیار پسندیده و دوست داشتنیست٬ اینکه چه هدیه بدهیم هم مهم است. واقعا هدف کسانیکه این سررسیدها را چاپ می کنند چیست؟ آیا نمی دانند دریافت کننده آنها را به گوشه ای می نهد و خوشبخترین آنها یا چرک نویس کودک خانواده می شوند یا در نهایت روانه سطل بازیافت می شوند؟ شرکتها با چاپ این سررسیدها کدام تاثیر ماندگار را به یادگار گذاشته اند و از خود در ذهن دریافت کننده چه تصویری را حک می کنند؟

در دنیا رقابتها نوآوری به معنای استفاده از فونت و عکسهای مختلف در قالب کهنه نیست٬ بلکه به معنای تعریف قالبهای جدید و طرحهای جدید است. اگر به بهره وری منابعی که صرف چاپ سررسید می شوند نگاهی بیاندازیم متوجه می شویم که اینکار هیچ کمکی به تصویر اجتماعی و برند تجاری شرکتها نمی کند. آنقدر بازار اشباع است که دریافت کننده حتی نمی داند با سررسید چه کند. اینجاست که باید فکری نو اندیشید. آیا به جای چاپ تقویمهای بیهوده اهدای کتاب یا محصولاتی که متناسب با نیاز دریافت کننده هستند بهتر نیست؟‌ جالب اینجاست که این مشکل منحصر به ایران نیست و معمولا در سال نو میلادی هم وجود دارد. رئیس یک مدرسه بازرگانی باید برای جمع بزرگی از کارکنان و اساتید هدیه تهیه کند و حداقل اینجا کسی نیاز به سررسید ندارد. در مدرسه امسال ما از loop&tie استفاده کردیم. در این وبسایت بر اساس بودجه موجود و سلیقه افراد تعداد مختلفی از محصولات از بشقابهای ظریف تا سه پایه موبایل انتخاب شدند و لینک همراه یک کارت الکترونیکی برای دریافت کنندگان ارسال شد تا خودشان چیزی را انتخاب کنند که می خواهند. در میان این اقلام حتی بلور نمک و فلفلپاش هم بود. نتیجه این بود که دریافت کننده ضمن انتخاب چیزی که به آن نیاز داشت و از آن استفاده می کند ٬ خاطره مثبتی از هم مدرسه ما خواهد داشت: اینکه ما او را در نظر گرفته ایم و خواسته ایم چیزیه داشته باشد که می خواهد.

آیا اینکار را در ایران با استفاده از امکانات #دیجیکالا و سایر عرضه کنندگان نمی توان انجام داد؟ آیا شرکتها به جای عرضه تقویمهای بیهوده که باعث نمی شوند کسی سروقت به قرار برسد٬ بهتر نیست با حمایت از ناشران و تولید کنندگان حجمی از کالاها و محصولات فرهنگی و مصرفی را در اختیار آنها قرار دهند؟

مثلا بانکها می توانند به مشتریان و شرکای خود کتابهایی مانند اقتصاد به زبان ساده یا معرفی فکاهی اقتصاد را هدیه دهند که به افزایش دانش جامعه کمک می کند یا برای مشتریان جوانشان اشتراکی برای برنامه های توانگری و خود اشتغالی بفرستند؟‌بیمارستانها می توانند خلاصه کوتاهی از آخرین پیشرفتها و توصیه های علمی را عرضه کنند. گاهی شاید اهدای یک بطری آب قابل استفاده مکرر بسیار با معناتر از اهدای ۴۰۰ برگ مزین به جوهر و عکس است که فایده ای برای کسی ندارد و فقط به رقابت در اتلاف منابع کمک می کند. امیدوارم امسال سال نوآوری باشد و شاهد نباشیم اتلاف کاغذ و جوهر در اسرافها نباشیم.

از مجری شبکه نود تا کارآفرینان گمنام

این روزها خبرهای خوب فوتبالی همه را هیجان زده کرده است ولی در کنار این خبرهای خوب نمی توان از داستانهایی که درباره برنامه نود گفته می شود گذشت. اول بخاطر آنکه برنامه نود یک جنگ فوتبال است و نوآوریهای مجریش همیشه ادامه داشته است و میلیونها بیننده دارد. دوم بخاطر آنکه شباهتهای زیادی بین تجربه عادل فردوسی پور و فعالان اقتصادی و کارآفرینان در جامعه ما وجود دارد.

سالهای دهه شصت بود فکر می کنم سال ۶۱ بود که برای عید به اتفاق پدر سوار قطار شدیم تا برویم مشهد و زیارت. آن روزها هنوز وقتی قطار از محله های جنوب شهر تهران رد می شد چند سنگی بدرقه راهش می شد. آنقدر که حتی صدا و سیما چند برنامه ای ساخت تا درباره این کار هشدار بدهد. قطار بود که راه می افتاد تا مسافران را به مقصد برساند. من هیچوقت نفهمیدم چرا کودکی می خواست به این واگنها متحرک سنگ بزند؟ آیا باعث توقف قطار می شد؟ آیا از شنیدن صدای برخورد سنگ با شیشه های قطار لذت می برد؟‌ صدایی که در همهمه عبور قطار گم بود. آخر سر به این نتیجه رسیدم که شاید چون قطار حرکت می کرد آنکه سوارش نبود می خواست سنگی حواله کند و اعتراضی کند. بگذریم در هر صورت سنگها بودند.

این روزها دیگر کسی به قطار سنگ نمی زند ولی هنوز آدمها وقتی آدمهای دیگر را می بینند که سوار قطاری شده اند و در مسیری افتاده اند که کار ماندگاری می کنند و از خود نشانی بر جای می گذارند٬ سنگها هستند. منحصر به عادل فردوسی پور هم نیست. از استارت آپهای نوپا گرفته تا بازرگانان و بازاریان قدیمی و معتبر همه شاهد بوده اند که سنگ هست و انداخته می شود. بویژه وقتی قطار کار و فعالیتشان باید از دفاتر و ادارات دولتی بگذرد. و هنوز این برایم سوال است که چطور آدمها می خواهند جلوی فعالیت کسانی را بگیرند که کارشان برای جامعه مثمر ثمر است و به تولید محصولی منجر می شود که در جامعه خواهان دارد. ‌آیا می خواهند خودشان سوار این قطار باشند؟ آیا می خواهند خودشان جای آن کارآفرین یا مجری برنامه باشند؟ آیا می خواهند بگویند که آنها هم هستند؟ گاهی دلم می خواهد دوستانی مانند دکتر شیری که روان افراد را بهتر می فهمند درباره دلایل چنین رفتاری توضیح بدهند. آنقدر می دانم که وقتی قرار است با حرکت کردن سنگ بخوری خوب ساکت می مانی و سکون پیشه می کنی.

چیزی که در اقتصاد ما بسیار رخ می دهد این سنگ اندازیهاست. آنقدر کارآفرینان سنگ می خورند که آخر سر تصمیم می گیرند سر جای خود بمانند و کاری شروع نکنند. نه تولیدی آغاز می شود و نه اشتغالی تولید می شود و نه درآمدی نصیب جامعه می شود. جنبشی نیست و موجی شکل نمی گیرد. آنها که سنگ به دست دارند شاید هیچوقت نفهمند که چه نقشی در دلسرد کردن و مایوس کردن بقیه بازی می کنند٬ ولی مانع رشد می شوند و به بیکاری و هزار چالش دیگر دامن می زنند و مانع اجرایی شدن راه حلهای می شوند.

با داستان قطار شروع کردم با مثال جاده ها این چند خط را تمام می کنم. در جاده ها همیشه دو گروه مامور هست. اولین گروه را همه می بینند مامورین انتظامی که گاهی ایست بازرسی هم برپا می کنند تا همه ماشینها را بگردند و اجازه عبور بدهند. می خواهند ببینند چه خبر است٬ ایا بهانه ای برای خواباندن ماشین پیدا می کنند یا می توانند مچ مجرمی را بگیرند یا خیر. گروه دوم را خیلیها نمی بینند. اینها ماموران بی سروصدای راهداری ها هستند که گردنه ها را باز نگه می دارند٬ خرابی جاده ها را تعمیر می کنند و راه را برای همه رانندگان باز و قابل استفاده نگه می دارند. بی ادعا هستند و مشغول کار ولی تردد در جاده ممکن است چون اینها هستند.

حالا در نظام مدیریتی ما دو جور مدیر داریم یک سری مدیرهای بی ادعا مانند ماموران راهداری که می خواهند راه فعالیتهای اقتصادی را باز نگهدارند و به همه امکان ورود به این عرصه را بدهند. گروه دوم اما مدیران ایست بازرسی هستند انها می خواهند اول نگهدارند بعد بگردند و بعد اگر چیزی پیدا نکردند اجازه عبور بدهند. اگر هم نخواهند اصولا اجازه عبوری در کار نیست. برای اولی زیرساختیست برای فعالیت برای دوم راه جاییست که هرگز توفیق استفاده از آنرا قرار نیست داشته باشد. به نظر می رسد این روزها دور دور مدیران ایست بازرسیست و ماشینها همه جا منتظر اجازه عبورند.

۱۲ ساعت برای تاریخ و اتحاد جماهیر

دیروز در مسکو در میدان لوبلیانکا کنار سنگی از اولین اردوگاه کار اجباری استالینی فرزندان٬ نوه ها٬ نتیجه ها و بازماندگان خانواده های قربانیان قتل عامها و تسویه های دوران استالین گردهم آمدند تا یاد کسانی را گرامی بدارند که قرار بود تاریخ فراموششان کند. آنانکه آمده بودند نامهای این قربانیان را خواندند٬ کاری که ۱۲ ساعت طول کشید. ۱۲ ساعتی برای دهه های گذشته و برای سرنوشت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی.
در تاریخ نظریه ای هست که سقوط و فروپاشی اتحاد جماهیر را پیامد قتل عامهای استالینی می داند. این مورخان باور دارند که استالین با تسویه هایش تمام کسانی را نابود کرد که صاحب فکر و اندیشه و توانایی اجرای راه حلهای مورد نیاز برای نجات شوروی بودند. تقریبا همه افرادی که به نوعی می توانستند در برابر مرد کوتاه قد گرجی قرار بگیرند راهی زندان شدند از مهندس تا تیمسار٬ از کارگر تا خانه دار٬ از نویسنده تا هنرپیشه همه و همه خیلی زود فهمیدند کوتوله بودن راهیست برای زنده ماندن در شوروی رفیق استالین. زمانیکه گورباچف به قدرت رسید دیگر برای نجات بسیار دیر شده بود. بدنه مدیریتی حزب کمونیست و دولتهای اتحاد جماهیر پر از آدمهایی بودند که نه می توانستند اندازه بحران را بفهمند و نه می دانستند چکار باید بکنند. استالین کوتاهی قدش را برای حزب کمونیست به میراث گذاشته بود.
شکی نیست که آدمهای زیادی در حزب کمونیست ٬ ارتش سرخ و دولتهای مختلف از حذف نخبگان و افراد توانمند سود برده بودند. اگر توخاچفسکی زنده مانده بود نوبت به ژنرالهایی نمی رسید که از برابر ارتش آلمان مانند خرگوش گریختند. اگر مدیران و برنامه ریزانی که می خواستند نظام انگیزه را اصلاح کنند تا جایی برای ابتکار و نوآوری باقی بماند اولین کشوری که ماهواره به فضا فرستاده بود آنقدر در مسابقه تکنولوژی عقب نمی افتاد که دیگر نتواند هزینه اداره امپراتوریش را بپردازد. استالین برای شوروی بد بود ولی قدیس محافظ کوتوله های خشن و بی رحمی شد که رسالت خود را حذف قامتهایی می دانستند که می توانستند امور را اداره کنند و بحرانها را مدیریت کنند. استالین قساوت آنها را توجیه می کرد و مجاز می دانست.
وقتی بحران از راه رسید قساوت و خونریزی نمی تواست نان و سیب زمینی سر سفره معدنچیان گرسنه بیاورد٬ حقوق استادان دانشگاه را بپردازد و ارتش سرخ را در پادگانهایش نگه دارد. همه چیز تمام شد٬‌همه چیز فروریخت. سالهایی که گذشت خیلیها دلایل مختلفی برای فروپاشی امپراتوری سرخ کرملین آوردند و خواهند آورد. ولی اولین دلیل و مهمترین عامل مجموعه اسمهاییست که در میدان لوبلیانکا خوانده شد. این آدمها هستند که نظامهای اجتماعی – اقتصادی را موفق می کنند و وقتی کوتوله ها می مانند قویترین ارتشها و نظامهای سیاسی فقط محتومند. سرنوشت آنها قابل تغییر نیست.

سناتور جان مک کین: از سربازی تا سیاستمداری

 امروز جان مک کین سناتور ایالت آریزونا٬ سیاستمدار جمهوریخواه و اسیر جنگی سابق بعد از مبارزه با سرطان درگذشت. در حکومتهای جمهوری اصل و نسب کمتر به کار کسی می آید و کمتر کسی به اصل و نسب خود می بالد. اشرافزادگی ویژگی حکومتهای سلطنتی هستند. با اینحال جان مک کین از نوادگان جورج واشنگتن اولین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا بود و از خانواده ای نظامی با سابقه ای طولانی در نیروی دریایی ایالت متحده برخاسته بود. هم پدرش و پدربزرگش دریاسالاران نیروی دریایی بودند و وقتی مک کین جوان خلبان فانتوم شد و به هوادریای نیروی دریایی پیوست بیشتر یک سنت خانوادگی و علاقه جوانی را دنبال می کرد.

هواپیمای او در جنگ ویتنام مورد اصابت قرار گرفت و او به اسارت ویتنام شمالیها درآمد. در دوران اسارت زخمهای او باعث شد تا نتواند برای بقیه عمرش از بازوهایش به خوبی استفاده کند و وقتی بعد از ۵ سال از اسارت آزاد شد هنوز به کمک چوبهای زیر بغل راه می رفت. تصویر او ملبس به یونیفورم نیروی دریایی با چوبهای زیربغل در حالیکه با نیکسون دست می دهد یکی از تصاویر استاندارد کتابهای تاریخ جنگ ویتنام است. درباره جان مک کین از دو زاویه می توان صحبت کرد‌:‌اول نقش او در سیاست داخلی آمریکاست و دیگر نقش او در سیاست خارجی آمریکا.

در سیاست داخلی آمریکا مک کین یک جمهوریخواه بود ولی جمهوریخواهی سنتی که به چهارچوبهای قانونی پایبند بود. این به این معنا نیست که خانواده او درگیر رسواییهای رسانه ای نبودند. ولی او بر خلاف محافظه کاران نو هرگز نخواست بالاتر از قانون قرار گیرد. او نماینده جناح راست سیاست در آمریکا بود و شکی نیست که بسیاری از عناصر مترقی صحنه سیاسی ایالات متحده با سیاستهایی که او حامی آنها بود مخالف بودند. خوشنامی مک کین نه از مواضع سیاسیست بلکه از اصالتش در رفتار سیاسیش می آید. وقتی در رقابتهای انتخاباتی سال ۱۳۸۷ ایالات متحده زنی سفیدپوست در یک جلسه عمومی پرسش و پاسخ به او که رقیب اوباما بود گفت که از اوباما می ترسد «چون او یک عرب است». مک کین در پاسخ دادن تردید نکرد «نه خانم٬ اوباما یک مرد خوب خانواده است و این حرف درست نیست. من و او بر سر مسائل بنیادی تفاوت نظر داریم ولی او یک مرد خوب است». ترامپ حرکت به سمت کاخ سفید را با کوبیدن بر طبل خارجی بودن اوباما شروع کرد که برای نژادپرستان جذاب بود. اما مک کین در اوج رقابتهای انتخاباتی پایبند اخلاق و حقیقت باقی ماند.

در سیاست داخلی آمریکا مک کین همیشه یک طرفدار بازار آزاد و منطق اقتصادی باقی ماند. زمانی که جورج دبلیو بوش اعلام کرد که مالیاتها را کاهش می دهد در حالیکه مصمم به اشغال افغانستان و عراق بود٬ مک کین با سیاستهای مالی رئیس جمهور جدید که او را در انتخابات مقدماتی ریاست جمهوری شکست داده بود٬ مخالفت کرد. منطق او ساده بود:‌وقتی که دولتها به جنگ می روند و هزینه های عمومی افزایش می یابد کاهش مالیات یعنی کسری بودجه و ناپایداری اقتصادی. در آن روزها بسیار حسرت می خوردند که چرا مک کین در دور اول انتخابات برنده نشده بود تا بجای جورج دبلیو بوش نابلد نامزد حزب جمهوریخواه باشد. واقعیت این بود که در کارولینای جنوبی مک کین نخواسته بود از برافراشته بودن پرچم کنفدراسیون را که سمبل جنگهای داخلی بود حمایت کند٬ ولی جورج دبلیو بی رودربایستی برای جلب آرای تندروها و بنیادگرایان مسیحی برافراشته نگه داشتن پرچم شورشیان قرن نوزدهم را حق ایالت کارولینای جنوبی دانسته بود. تاسف بار اینکه هشت سال بعد به جای انتخابی فردی از میان میانه روها٬ مک کین تسلیم زعمای حزب شد تا سارا پلین٬ فرماندار ایالت آلاسکا٬ را بعنوان همراه خود و نامزد معاون ریاست جمهوری انتخاب کند. هفته نامه اکونومیست بعد از این انتخاب نوشت «بدترین حالت در صورت پیروزی باراک اوباما چند سیاست اشتباه است٬ ولی بدترین حالت در صورت پیروزی جان مک کین ریاست جمهوری سارا پلین است که یک فاجعه خواهد بود». انتخاب سارا پلین میانه روها و رای دهندگان بیطرف را به طرف حزب دمکرات سوق داد. هنوز بسیاری می پرسند تاریخ چقدر متفاوت می بود اگر در سال ۲۰۰۰ میلادی جان مک کین به جای جورج دبلیو بوش برنده انتخابات ریاست جمهوری می شد. شاید امروز ما در ادبیات سیاسی واژه ای مانند نومحافظه کاران نمی داشتیم.

در سیاست خارجی سناتور مک کین یک مرد دوران جنگ سرد باقی ماند. او هرگز موضوعی به نفع ایران اتخاذ نکرد و حتی معروف است که در یکی از جلسات پرسش و پاسخ در سال ۱۳۸۷ آهسته گفته بود «ایران را بمباران کنید» و بعد آنرا به شکل شعار تکرار کرده بود. او موافق برجام نبود و از منتقدان جدی اوباما باقی ماند. او همچنین در سالهای گذشته همیشه و همه جا کوشیده بود تا به مهار ایران کمک کند. برداشت او از ایران٫ برداشت یک اسیر سابق جنگی در ویتنام شمالی از کشوری متخاصم بود که باید سرکوب می شد. با اینحال او از قماشی نبود که بخواهد پیمان شکنی کند یا بخواهد همه دستاوردهای اوباما را نابود سازد. برای همین در میان سناتورهای جمهوریخواه او رفتاری قابل پیش بینی و در چهارچوبی قانونی داشت که جایی برای تعامل باقی می گذاشت. حتی بسیاری امیدوار بودند همانگونه که او از طرفداران گسترش روابط ایالات متحده با ویتنام شده بود با درک مزایای اقتصادی رابطه برابر با ایران چنین رابطه ای را بپذیرد. با اینحال نه تحولات دنیای سیاست نه عمر او مجال نداد که در مواضع ضد ایرانی او تغییری ایجاد شود.

با مرگ جان مک کین شاید نسلی از سیاستمداران جمهوریخواه به پایان راه رسیده باشند که جهانبینیشان در دوران جنگ سرد و جنگ ویتنام شکل گرفته بود. آنها خود را میهن پرست می دانستند و بسیاری از آنها در نیروهای مسلح یا سازمانهای دولتی ایالات متحده خدمت کرده بودند و در مبارزه با کمونیسم فعالانه شرکت کرده بودند. برای آنها محافظه کاری نه از جنبه عوامگرایانه آن بلکه از جنبه پایبندی به ارزشها و آرمانهای ایالات متحده تعریف می شد. این نسل شاهد روی کار آمدن جورج دبلیو بوش با رای مسیحیان انجیلی (اونجلیکال)‌و پیروزی ترامپ با رای سفیدپوستان افراطی و ضد مهاجران بودند. اولی را پذیرفتند چون هر چه بود بوش در سیاستهای اقتصادی تابع اکثریت حزب جمهوریخواه باقی ماند. ولی ترامپ برای افرادی مانند مک کین همیشه یک عوامگرای اختلاف انداز هوچیگر باقیماند. سوال این روزها این است که آیا حزب جمهوریخواه بیشتر خواهد کوشید شبیه ترامپ باشد یا مک کین. یکی قهرمان جنگ بود و دیگری به بهانه ای جعلی پنج بار از رفتن به جبهه خودداری کرد. یکی برایش آمریکا کشورش بود و برای دیگری بهانه. آینده نشانمان خواهد داد.

خودفریبی به نام شوک درمانی

 دکتر شیری٬ دوست عزیز٬ کلیپی را برایم فرستاده است درباره شوک درمانی اقتصادی فرستاده است که ادعا می کند قرار نیست قیمت سکه و ارز کنترل شود. مثالهایی هم دارد درباره شیلی پینوشه٬ نیواورلئان بعد از توفان کاترینا٬ آرژانتین ژنرالها و چند جای دیگر هم دارد. به کتاب نایومی کلاین هم اشاره می کند٬ گویی شوک درمانی یک نظریه و روش پذیرفته شده است نه ادعای یک نویسنده که مشاهداتی را جمع آوری کرده است و بر اساس آنها الگویی را ارائه می کند.

ادعاهای این کلیپ عبارتند از:‌

  • دولت نمی خواهد ارز را کنترل کند.
  • دولت نمی خواهد وامهایی که آقازاده ها دریافت کرده اند را پس بگیرد و به بحران مالی پایان دهد.
  • .دولت می خواهد اصلاحات «بن سلمانی» را اجرا کند و برای همین هم تصویر رئیس جمهور زن کرواسی نشان داده می شود.
  • .قرار است ایران با یک نیروی کار استثمار شده با حقوق کمتر از یک دلار به بازار جهانی وارد شود.
  •  رژیم (نظام)‌‌آماده برجام ۲ می شود و می خواهد با شوکها مردم را آماده پذیرفتن این سازش کند.
  •  هدف کلا رسیدن و عضویت در اقتصاد جهانی متناسب با وزن اقتصاد ایران است٬ اقتصادی که در آن بهای نیروی کار و نهاده های تولید بواسطه ریال ارزان بسیار پایین آمده است.

در اقتصاد مفهومی وجود دارد به نام Correlation اینجا می خواهم آنرا همزمانی بنامم. همزمانی یعنی اینکه از نظر داده های آماری دو رویداد همزمان با یکدیگر روی می دهند. یکی از مهمترین نگرانیهای هر اقتصاددان٬ و هر دانشمند علوم انسانی٬ این است که همزمانی را با نشانه یک رابطه علت و معلول بداند و فکر کند بخاطر همزمانی دو رویداد به هم مربوطند. همزمانی در همه تاریخ وجود داشته است. در قرون وسطا نظریه پزشکی بر این باور استوار بود که بیماریها از طریق بو و رایحه منتقل می شوند. برای همین اطبا نقابهای به شکل منقار پرندگان درست می کردند تا بوی مریضانشان را هنگام معاینه آنها استشمام نکنند. باید قرن نوزدهم و لویی پاستور از راه می رسید تا میکروب و باکتری کشف بشوند و بشر بفهمد که عامل انتقال بیماری رایحه نیست بلکه موجودات ذره بینی هستند.

همزمانی بیش از هر چیزی در اقتصاد وجود دارد و بسیاری٬ بویژه کسانیکه که انسان را یک تصمیم گیرنده مستقل و صاحب حق انتخاب نمی دانند٬ آنرا با رابطه علت و معلول اشتباه می گیرند. بعنوان مثال وقتی بهای ارز افزایش می یابد و مردم تصمیم به خرید آن می گیرند و تقاضا برای ارز افزایش پیدا می کند٬ ایشان باور ندارند که رفتار مردم در بازار باعث این تغییر شده است. آنها با انکار اثر عامل روانی بر فرآیند تصمیم گیری و بدبینی مردم به افق آینده باور دارند که اگر دولت ارز و سکه را عرضه کند بهای آن را کاهش می دهد و مردم هم نباید ارز بخرند. بزرگواری هفته پیش برایم پیامی صوتی فرستاده بود که ارز را باید کسی بخرد که از آن استفاده می کند چون ارز خون است در شریان اقتصادی کشور. راستی اگر شما عازم کویر باشید٬ فقط ۴ لیتر آب با خود می برید یا تا می توانید آب بر می دارید تا از تشنگی نمیرید؟

ارز آب نیست٬ ارز یک ابزار حفظ٬ انتقال و پس انداز ارزش داراییهاست. وقتی مردم می دانند که آینده اقتصادی درخشان نیست٬ ارزش داراییهای خود را حفظ می کنند. بسیاری فکر می کنند اقتصاد یعنی شیری شکاری کند و برای خوردن بقیه بیاورد٬ حال آنکه اقتصاد بیشتر شبیه لانه مورچه است که در آن هزاران هزار بازیگر و فعال دست به دست هم می دهند٬ تعامل و تبادل دارند تا چرخ زندگی اقتصادی بچرخد. نگاه کردن به شاه شیرها و شکارشان وسوسه انگیز است ولی در دشتهای شیران تنها بازیگران نیستند. تک تک ما و تصمیماتمان بر سرنوشت اقتصادی یک کشور تاثیر می گذارد.

نظریاتی مانند شوک درمانی دچار یک تناقض ذاتی و پارادوکس منطقی هستند. از یک سو می خواهند رویدادهای بزرگ اقتصادی را نتیجه اراده انسانها بدانند ولی از سوی دیگر تنها اقلیتی کوچک را صاحب اراده می دانند. همه ما دارای حق انتخاب هستیم و با توجه به منافع و انگیزه هایمان به کنشگری اقتصادی مشغولیم. اینجاست که نشر چنین نوشته ها و کلیپهایی بسیار نگران کننده می شود. چون به جای آنکه صحبتی علمی و متکی به روشهای پذیرفته شده درباره اقتصاد بزنند٬ بیشتر به پررنگ کردن رویدادهایی مشغول هستند که همزمان رخ داده اند ولی ارتباطی به یکدیگر ندارند. ولی این فقدان ارتباط مانع از دادن حکم نمی شود.

یکی از ترسناکترین گفته های گوینده این فایل وقتیست که درباره زنان در جامعه صحبت می کند و دولت را متهم به اصلاحات «بن سلمانی» می کند. انگار نه انگار که گروه بزرگی از زنان کشور خواهان تغییر رویه ها و برخوردهای نظامی و امنیتی درباره بحث پوشش و حق حضور آنها در جامعه هستند. طراح نشر چنین گفتار و استدلالی به پیشواز تغییری رفته است تا منکر نقش عوامل اجتماعی در شکلگیری آن باشد و آنرا نتیجه توطئه بداند. این انکار واقعیتهای اقتصادی اجتماعی فرد را متفکر و پیشرو نشان نمی دهد بلکه جهل و غفلت او را ثابت می کند.

مثال دیگر هراس گوینده از عضویت اقتصاد ایران در اقتصاد جهانیست. عجیب است که حتی کشورهای دوست ایران مانند روسیه و چین از پیوستن به بازارهای جهانی و مشارکت در اقتصاد جهانی بیشترین سود را برده اند. روسیه با استفاده از نفت و گاز و شبکه انتقال مستقیم گاز به اروپا توانسته است به سطحی از قدرت برسد که هرگز اتحاد جماهیر شوروی با موشکهای بالستیک نداشت. چین امروز اقتصاد دوم جهان است و هند از بریتانیا پیشی گرفته است. اما وقتی به ایران می رسیم انگار عضویت در اقتصاد جهانی گناهی کبیره است.

مثالی باید زد. اگر شما به ارابه تان مربع یا شش ضلعی ببندید و بخواهید به راه بیفتید آیا ارابه شما حرکت خواهد کرد؟ نه! چون قوانین فیزیک و اصطکاک و اینرسی می گویند چرخ باید گرد باشد. اگر شما این را بپذیرید می توانید به راه بیفتید. ولی اگر شما به استفاده از مربع به جای چرخ اصرار کنید و اشکال را از جاده هایی بدانید که برای چرخهای گرد ساخته شده اند٬ نه هیچوقت به راه می افتید و حرکتی می کنید و نه هیچوقت خود را مقصر سکون و درجازدنتان می دانید. واقعیت اینجاست اقتصاد ایران کوشیده است با استفاده از مربعها و نه چرخهای گرد بچرخد و سالهاست که تقصیر را به گردن جاده ها انداخته ایم. اگر به آن سطح از دانش و تجربه رسیده باشیم که تعامل با اقتصاد جهانی را پذیرفته باشیم این نشانه بلوغ است نه تسلیم و البته آغاز رشد و شکوفایی. اینجاست که به نظر انتشار چنین مطالبی بدون آگاهی از پژوهشها و علوم اقتصادی و اجتماعی به نظر تلاشیست برای انکار دوباره صاف بودن جاده و لزوم داشتن چرخ گرد و خودفریبی به بهانه دیدن چند رویداد همزمان. راستی شما هنوز به خاطر بوی بد بیمارستان برای عیادت مریض منقار به صورتتان می بندید؟‌

اسمش عزت الله بود٬ بچه سنگلج

اول. خدایش بیامرزد. یک زندگیهایی هستند که پایان ندارند و هستند و خواهند بود. خوش بحال آنهایی که می توانند آنطور باشند که بودشان پایانی نداشته باشد. عزت الله انتظامی از آن نوع آدمها بود. نقشهایش مثبت داشت منفی داشت٬ از آقای هالو تا خانه خلوت ٬ هنرمند بود و هنرپیشه و آکتور.

دوم. نمی دانند چند نفر می دانند سنگلج کجاست ولی کاش به این بهانه بروند و ببینندش. قبل از نیاوران و تجریش و ونک یک تهرانی بود که امیرآباد شمال شهرش بود و نازی آباد جنوب شهرش. جوونهاش به عشق دیدن جهان پهلوان تختی می رفتند ورزش می کردند و کشتی می گرفتند. نمی خواهم با حسرت یاد کنم چون به حسرت اعتقادی ندارم در آن تهران هم خوبی بود و هم بدی بود. ولی آن تهرانیها اهل جلو رفتن بودند و بهتر شدن. به سینمای ایران و به عزت الله انتظامی نگاه کنیم٬ چند هنرمند می شناسیم که رو به جلو رفته باشند و پیشرفت سینما مدیونشان باشد. عزت الله انتظامی از فیلمفارسی شروع کرد ولی به شکل گیری یک سینمای ملی و ایرانی کمک کرد. یادگاریهایش همیشگی هستند.

سوم. اول آخر ماجرا همین است٬ مرگ سراغ همه مان می آید باید از مردنهایی متاسف بود که زندگیها را تمام می کنند وگرنه عزت بچه سنگلج بخشی از همه ماست و در همه ما می ماند. اینجور زندگیها را باید قدر دانست و گرامیداشت. عزاداری ندارد. خدایش بیامرزد و در جوار حق جاودان باشد.

انتخاب رشته

این روزها خیلیها درگیر انتخاب رشته هستند و در این کانال هم به چند سوال درباره انتخاب رشته پاسخ داده ام. الان جوانی که در تابستان انتخاب رشته من به دنیا آمده است خودش فارغ التحصیل دانشگاه است یا مشغول کار است یا ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد و دکترا. ولی انگار در اصل انتخاب رشته تغییری ایجاد نشده است و هنوز پیشفرضهایی بر فضای انتخاب رشته حاکم هستند که ربطی به واقعیت ندارند.

اول. خیلیها را رشته ای انتخاب می کنند که آینده کاری خوبی داشته باشد و می خواهند بداند که آیا رشته ای مورد نظرشان به اشتغال کمک می کند. این سوال در ایران هنوز تا حدی درست است ولی پاسخ به آن باید با توجه به دستگاههای اداری و دولتی باشد تا بازارهای کشور. دولت ایران هنوز اولین و بزرگترین کارفرما و محل استخدام نیروی کار در ایران است. خیلی جالب است که ببینید چند نفر از فارغ التحصیلان ممتاز دانشگاههای برتر کشور برای این کارفرما کار می کنند و چه شرایطی دارند. بر خلاف تصور خیلیها دولت چندان در قید و بند رتبه و رشته نیست. بیشتر مدرک گراست و می خواهد شما لیسانس یا فوق لیسانسی داشته باشید.

دوم. خیلیها فکر می کنند انتخاب رشته ابدیست برای همین آنرا زیادتر از چیزی که هست مهم می دانند. شما هجده سالتان است٬ یک آدم هجده ساله از دنیا چیزی نمی داند٫ بیشتر تصورات و تخیلات دارد تا تجربه و دانش. بله شما از کارشناس نظر خواسته اید٬ معلم و پدر و مادرتان مشورت گرفته اند تا بدانند که قرار است چه کار کنید و چه بخوانید ولی همه اینها تغییر خواهد کرد. کمتر آدمی به مهارتهای مورد نیاز رشته اش فکر می کند و خیلیها بیشتر در بند اسم رشته و برداشتها از آن هستند. در جاییکه من کار می کنم دانشجویان خیلی راحت تغییر رشته می دهند٬ کسی با علاقه به ادبیات شروع می کند ولی با لیسانس حسابداری فارغ التحصیل می شود. گاهی دانشجویان تا دو سال که درسهای عمومی و پایه را می گذرانند لازم نیست رشته ای انتخاب کنند. خیلی از اوقات دانشجویی ۳ یا ۴ بار رشته عوض می کند یا در دو رشته تحصیل می کند. هر چه جلوتر می روید بیشتر یاد می گیرید و می فهمید چکار می خواهید بکنید. آماده تغییر باشید و اگر لازم شد از تغییر رشته نترسید.

سوم. به ۱۰ سال یا ۲۰ سال آینده فکر کنید. یکی از همکلاسیهای دانشگاه چند وقت پیش خاطره ای تعریف می کرد که در سال کنکور او با رتبه دو رقمی به دانشگاه شریف و رشته مهندسی برق راه پیدا کرد و دختر همسایه اصلا نتوانست وارد یکی از دانشگاههای پزشکی دولتی بشود و عازم شهر دیگری شد تا در دانشگاه آزاد پزشکی بخواند. حالا دوست من یک مهندس است با حقوق ثابت و آن دختر همسایه یک جراح موفق و متخصص زنان با درآمدی چندین رقمی. فکرش را بکنید در آن تابستان سرنوشت ساز به نظر جامعه دوست هجده ساله من موفقتر بوده است ولی امروز در جامعه دختر همسایه با رتبه چهار رقمی بالا موفقتر است. ۲۰ سال بعد کسی یادش نمی آید شما چندم بوده اید٬ کاری که می توانید بکنید و خدماتی که می توانید ارائه کنید ارزش دارند نه مدرک و رتبه تان. شاید باورتان نشود ولی مهندس مهندس گفتنهای دانشجویان ترم اول یا دکتر خطاب کردن نه کسی را مهندس می کند نه کسی را پزشک. اینها عنوان نیستند٬ اینها حرفه و شغل هستند. ازهزاران نفری که در ایران مهندس خطاب می شوند چند نفر می تواند کار مهندسی بکند؟ یادش بخیر در دوران دانشجویی ما همیشه به حل مساله و کاغذ سیاه کردن مشغول بودیم٬ دو سه نفری هم بودند که همان ایده ها را بر می داشتند و مدار می ساختند یا طرح را پیاده می کردند. آن دو سه نفر الان موفقترین مهندسان و مبتکرانی هستند که می شناسم.

چهارم. علاقه شما مهم است. یکی دوبار در نشر چشمه نویسندگان جوانی را دیدم که کتابهایشان منتشر شده بود٬ آنها یا ادبیات خوانده بودند یا تاریخ ولی عاشق رشته هایشان بودند. تقریبا در دنیا نویسندگی معمولا کسی را میلیارد نمی کند و خیلی از نویسنده ها و مترجمان با این واقعیت کنار می آیند که قرار نیست پولشان از پارو بالا برود٬ ولی آنها خوشحالند چون کارشان را دوست دارند. شما قرار است در زندگی به کارتان علاقه هم داشته باشید. بدون علاقه خیلی زود انرژیتان تمام می شود. اگر می دانید چه چیزی را دوست دارید جز آدمهای خوش شانس هستید. یکی از آدمهای نازنینی که این سالها با او آشنا شده ام یک کارگردان تئاتر است که عاشق کارش است. او با خوشفکری و ذوق مدل درآمدی وتبلیغاتی کارش را درآورده است و با موفقیت از اجرای نمایشهایش درآمد کسب می کند. او کارش و رشته اش را دوست دارد٬ وقتی که کارگردانی نمی کند کارگاه برگزار می کند٬ وقتی کارگاه برگزار نمی کند می نویسد. علاقه به معنای پذیرفتن فقر نیست٬ بلکه به معنای لذت بردن از کار بیشتر و ایجاد فرصتهای بیشتر است. علاقه تان را دست کم نگیرید.

آیا ابرتورم در راه هست؟

یکی از پرسشهایی که این روزها مطرح می شود این است که آیا ابرتورم در راه است و قرار است قیمت کالاها افزایش نجومی پیدا کند. بسیاری از مصرف کنندگان و خانواده هایی که درآمد ثابت دارند نگران آینده هستند و مطمئن نیستند چه روی خواهد داد. در حالیکه نمی توان با توجه به نوسانات بازار و افزایش عدم قطعیت درباره آینده با اطمینان حکم داد٬ باید گفت بخشی از صحبتهای این روزها بیشتر ناشی از باورهای ذهنی و نگرانی هستند تا بر اساس پیش بینیهای علمی.

اول. باید بپرسیم تورم چیست؟ تورم تغییر در شاخص قیمت متوسط سبد کالای مصرف کننده است. باید در نظر داشت که شاخص قیمت متوسط وزنی بهای کالاهاییست که یک شهروند متوسط ایرانی مصرف می کند و در نتیجه سبد کالا شامل همه کالاها نیست. از طرفی اگر بهای کالایی که سهم مهمی از سبد مصرفی را دارد افزایش پیدا کند (مثل نان٬ آب٬ برق)٬ آنوقت شاخص متوسط افزایش بیشتری خواهد داشت و تورم افزایش می یابد. پس تورم یک متغیر واقعی مانند قیمت یک کالا٬ هزینه درمان یا درآمد نیست. تورم تغییرات شاخصیست که بر اساس پیشفرضها و نمونه های آماری تعریف می شود تا متوسط قیمتی که یک خانوار متوسط ایرانی می پردازد. این خانوار متوسط نماینده خانوارهای ایرانیست و درآمد آن برابر با میانگین درآمد جامعه نیست. بلکه این عادات و الگوهای مصرف آن است که وصف حال جامعه هستند. پس تورمی که تخمین می زنیم با تغییر تعریفمان از خانوار متوسط یا سبد مصرف تغییر خواهد کرد.

دوم. سبد مصرف چیست؟ سبد مصرف معمولا کالاهایی هستند که همه خانوارها از آنها بهره می برند در نتیجه در یک خانواده متوسط می توان آنها را دید. بعنوان مثال در دهه شصت شاید موز یا قارچ را نمی شد جز سبد مصرف خانوار متوسط دانست٬ ولی این روزها هم موز و هم قارچ را می توان جز سبد مصرف خانوار دانست. برای همین باید دقت کرد که در پیش بینی تورم تغییرات قیمت در کدام کالاها را در نظر می گیریم. اگر بهای میگو دو برابر شود ولی میگو در سبد مصرفی خانوار ایرانی اهمیتی ندارد آن وقت این دو برابر شدن هیچ تغییری در شاخص قیمت سبد مصرفی نمی دهد و باعث افزایش تورم نمی شود. اکثر کالاهای اساسی در ایران با استفاده از یارانه های دولتی یا بر اساس توافقات دو جانبه با خریداران نفت ایران تامین می شوند. خریداران نفت همیشه برای حفظ تراز تجاری خود با ایران و حفظ ذخایر ارزیشان بخشی از بهای نفت را با کالا پرداخت می کنند. در تمام سالهای گذشته ایران به دلیل صادرات نفت ناچار بوده است که وارداتی هم داشته باشد. این کالاهای اساسی معمولا به بهایی کنترل شده به بازار عرضه می شوند و باعث افزایش تورم نمی شوند. حالا اگر شما بگویید که قیمت یک مارک خاص تلفن هوشمند یا لوازم لوکس خانگی ۲ برابر شده است٬ نمی توانید نتیجه بگیرید که یک تورم ۱۰۰ درصدی وجود دارد. شما درباره دو کالا حرف می زنید که سهم عمده ای در سبد مصرف خانوار ندارند. پس خانوار متوسط ایرانی در صورت مدیریت صحیح شبکه توزیع هنوز می تواند از چنگ تورم برهد.

سوم. قیمت گذاری رسمی و شبکه توزیع. اقتصاد کشور تا بحال در دوره های مختلفی ساختارهای گوناگون شبکه توزیع را تجربه کرده است: از شبکه توزیع مرکزی و کوپنی تا شبکه توزیع آزاد. چنانچه دولت بخواهد خود توزیع کالا را به دست بگیرد یا توزیع به قیمت رسمی را با استفاده از کسانی انجام بدهد که مجوزهای رسمی دولتی دارند راه را برای رانت خواری و افزایش هزینه های توزیع باز می کند. متاسفانه مدیران دولتی نتوانسته اند از بروز فساد پیشگیری کنند و در اجرا عملکرد خوبی نداشته اند. در نتیجه ضعفهای شبکه توزیع در عمل قیمتگذاری رسمی خنثی می شود و هزینه تمام شده بالا می رود. چالش اصلی در اینجا استفاده از کارکرد بازار به نوعیست که هزینه توزیع پایین بماند و راه برای رانت خواری بسته بماند. اینجاست که باید در مدیریت استاندارهای مشخصی تعریف شوند که بر مبنای کارکرد مدیران و شبکه توزیع باشد و نه بر اساس اولویتهای سیاسی.

اینجاست که می توان گفت در حالیکه برخی کالاها شاهد افزایش قیمت و در مواردی افزایش قابل توجه خواهند بود٬ تا زمانیکه این کالاها سهم قابل توجهی در سبد مصرف خانوار نداشته باشند تورم در کشور قابل کنترل خواهد بود. نباید افزایش بهای چند کالا را به حساب افزایش مشابه بهای تمام کالاها گذاشت و کاملا باید آماده بود که با نقصانها وضعفهای شبکه توزیع در کشور مدبرانه برخورد کرد تا هزینه توزیع کالا در کشور باعث افزایش بهای کالا نگردد. روزهای نگران کننده ای هستند و بازارها ملتهب. در التهاب بازار حفظ آرامش آسان نیست ولی تنها راه چاره است. چون رفتاری که از نگرانی و اضطراب سرچشمه می گیرد تنها به التهاب بازارها می افزاید.

صد سال از سقوط رومانفها گذشت

Nicholas II

صد سال از سقوط رومانفها گذشت یک صد سال پیش در چنین روزی تزار نیکولای دوم در قطار سلطنتی در شهر پسکوف٬ ۲۰۰ کیلومتری سنت پترزبورگ آشوب زده٬ بعد از ملاقات با دو فرستاده مجلس دوما از سلطنت کناره گیری کرد. او دو روزی بود که از ستاد فرماندهی کل در موهیلف راه افتاده بود تا به سنت پترزبورگ بازگردد٬ ولی بعنوان تزار روسیه در پی شورشهای پی در پی و سرکشی هنگهای مستقر در سنت پترزبورگ نه اقتداری برایش مانده بود نه سرمایه ای سیاسی داشت. ژنرالهایش٬ که مدالها و ترفیعشان را مدیون او بودند٬ از جبهه جنگ تلگراف پشت تلگراف می فرستادند که برای پیروزی بر دشمن خارجی او باید استعفا بدهد تا دولت جدیدی اداره امور را در دست بگیرد. فئودالها و زمینداران بزرگ که مخالفتشان با اصلاحات روسیه را اسیر یک دیوانسالاری فاسد و بی کفایت نگهداشته بود٬ از او حمایت نمی کردند. همسرش الکساندرا در کاخ الکساندر در سنت پترزبورگ از تب دختران سرخک گرفته اش می نوشت در حالیکه نگهبانان کاخ و هنگهای پر افتخار پاسداران او را تنها گذاشته بودند. همه رفتن تزار را می خواستند.

جالب است برای هر کس که شاهکاری از شاهکارهای ادبیات روسیه را خوانده باشد٬ این حادثه در زندگی روزمره مردم عادی تاثیر خاصی نداشت. انگار تزار و سلسله سیصد ساله رومانف برگهای خشکی بودند که افتادنشان دیگر نمی تواند تابستان را برگرداند. گرسنگی٬ هرج و مرج و جنگ ادامه می یابند. شوراها یا ساویت های سربازان و کارگران قدرت می گیرند و بلشویکها یا همان کمونیستها خیلی زود مجلس دوما و دولت موقت را کنار می زنند. ژنرالهای تزاری به جنگ ادامه می دهند ولی بدون تزار رهبری ندارند که توده کشاورزان و قزاقها را گرد هم بیاورد. جنگ در سیبری دور افتاده و جنوب حاصلخیر با پیروزی ارتش سرخ خاتمه می یابد و به جای دیکتاتوری مستبد و فاسد حکومت تزاری٫ دیکتاتوری خونریز و کارآمد استالینی می نشیند. روشنفکرانی که در دوره تزار در پاریس و لندن شمع محافل بودند و حالا در گولاگها یا می پوسند یا اعدام می شوند. یک صد سال بعد همه مورخان و پژوهشگران از این تعجب می کنند که چرا تزار برای قدرت نجنگید یا چرا آنقدر ساده استعفا داد و بازگشت و در نهایت راهی را رفت که به اعدام خودش٬ همسرش٬ دخترانش و پسر ۱۳ ساله اش در زیرزمین یک خانه در قلب روسیه ختم شد.

حالا نیکولای بعنوان تزار شخصیتی حقیقی و مجزا از حکومت تزاری دارد. شوهری وفادار و پدری مهربان که فرمانروایی اسیر سنتها بود و نتوانست قهرمان اصلاح حکومتش باشد. او ژنرالهای فاسد را به خاطر وفاداری و نزدیکیشان به ژنرالهای کارآمد ترجیح می داد٫ وزرایش نماینده طبقه حاکمه بودند و مشاور همسرش کشیش فاسدی بود که از نفوذ خود بعنوان یک روحانی برای دخالت در همه امور کشور استفاده می کرد. تزار تشنه قدرت نبود ولی حکومت تزاری نه تنها قدرت بلکه حقانیت می خواست و در نهایت هر دو را از دست داد. آدم نمی تواند برای پدر شش بچه احساس تاسف نکند ولی تزار نیکولای دوم از روزی که در پی ترور پدرش به تخت نشست و تصمیم گرفت دربرابر اصلاحات مقاومت کند تا عناصر تندرو قدرت نگیرند٬ با آن زیرزمین و جوخه اعدام وعده ملاقات داشت.

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: