چه چیزی ما را همدست تبهکاریها و سیاهکاریهای پیرامونمان می کند؟

این روزها کتاب «چیزهایی که همراهشان بود» نوشته تیم او. برایان را می خوانم. مجموعه ای از داستانهای کوتاهی که این کهنه سرباز جنگ ویتنام درباره سربازان آن جنگ نوشته است. خیلی دلم می خواست می توانستم ترجمه فارسیش را به سبک لیلی گلستان و آن شاهکار اوریانا فالاچی٬ زندگی٬ جنگ و دیگر هیچ٬ بخوانم. بگذریم. کتاب تجربه های آقای او. برایان و هم خدمتیهایش هست در جنگی که معصومیت و خامی نسلی از جوانان آمریکایی را نابود کرد. یکی از داستانهای کتاب درباره سربازیست که نمی تواند زیر آتش ویت کنگ دوستش را از غرق شدن در مردابی نجات بدهد. او این داستان را دوبار نوشته است.

بار اول وقتی که نورمن٬ یکی از هم خدمتیهایش بعد از موفقیت کتاب اول تیم به او نامه ای می نویسد و شرح ماجرا را بیان می کند و از او می خواهد درباره اش بگوید. «من خودم می خواهم این داستان را بگویم ولی کلمه ای پیدا نمی کنم٬ واژه ها از من فرار می کنند و در شهر سرگردان ماشین پدرم را می رانم تا شاید این حرفها از سرم بیرون بروند» دوستش می گوید. تیم داستان را می نویسد ولی اسمها را عوض می کند٬ نوع مرگ را عوض می کند و آنرا دراماتیک تر می کند تا به سادگی غرق در مرداب زیر آتش دشمن نباشد. داستان کوتاه خوبی می شود که تیم آنرا یک هفته ای می نویسد و بعد هم جزء داستانهای کوتاه برگزیده از جنگ ویتنام منتشر می شود. تیم کتاب را برای نورمن می فرستد و نامه ای در پاسخ دریافت می کند «نمی خواهم بگویم افتضاح است٬ ولی این حرف من نیست٬ داستان من نیست٬ من از تو خواسته بودم داستانم را بگویی ولی فکر می کنم کار راحتی نیست». نورمن بعد از چند سال سرگردانی خود را حلق آویز می کند٬ مادرش می نویسد «بچه ساکتی بود٬ حرفهای نگفته اش او را کشت» .

حالا تیم بعد از ۲۵ سال داستان را دوباره می نویسد. داستان را آنجور که بوده است و اضافه می کند «من می نویسم تا از سهم خودم در مرگ نورمن تقاضای بخشش کرده باشم». واژه جالبی را استفاده می کند: Complicity . این واژه یعنی همراهی و مشارکت ناآگاهانه برای من بهترین ترجمه پذیرفتن است. انگار تیم پذیرفته بوده است که اشکالی ندارد داستان نورمن را عوض کند. داستانی که نورمن می خواسته بگوید تا بلکه بقیه او را بهتر بفهمند. بفهمند درحالیکه او شجاع بوده است و نشان ستاره برنز ارتش آمریکا را دریافت کرده است بطور خارق العاده ای شجاع نبوده است و برای همین ستاره نقره را دریافت نمی کند. او هفت نشان دارد ولی خود را بزدل می داند چون نتوانسته است زیر آتش دشمن دوستش را از مرداب بیرون بکشد. تیم این را در داستان اول نمی گوید. و برای همین خود را در ساکت کردن نورمن مقصر می داند.

راستش فکرم به جامعه خودمان برگشت. جامعه ای که در آن خرابکاری٬ دزدی٬ نابود کردن زندگی دیگران٬ تجاوز به حریم خصوصی و پذیرفتن گندیدن اخلاقی عادی شده است. بارها شده است که از قربانیان کلاهبرداریهای قانونی و غیرقانونی٬ شرعی و غیرشرعی شنیده ام پاسخی که در پیگیری پرونده شان شنیده اند این بوده است «همه جا دزد هست»٬ «همه جا فساد هست» ٬ «آقا جان بقیه دنیا هم همینه» و یا شاهکار جملاتی که از بازرس دولت آقای روحانی شنیده ام «عصر٬ عصر قاجار است٬خودت را آزار مده». من نمی دانم چند نفر در سکوت تحمیل شده به آنها در حال مرگ تدریجی هستند. من نمی دانم چند نفر هر روز بلند می شوند و می گویند «ولی این داستان٬ داستان من نیست». ولی می دانم ما شریک جرم شده ایم چون پذیرفته ایم که می توان داستان آنها را تغییر داد و ظلمی که به آنها شده است را عادی جلوه داد. من می دانم که وقتی ما اهانت به یک زن را بخاطر پوششش می پذیریم٬ وقتی دزدی را به بهانه فقر یا دشمنی یا حرص قبول می کنیم٬ وقتی رشوه دادن و گرفتن را عادی می کنیم٬ وقتی به کمیسیونهایی می رویم که می دانیم اعضایش از وامی که می دهند درصد می خواهند٬ سرنوشت محتومی را پذیرفته ایم. ما شریک جرم می شویم و می مانیم.

جالب است که همان آدمها بعدها می گویند «من قرار نبود کاری کنم»٬ «نقشی نداشتم»٬ «به من مربوط نبود»٬‌ ٬ «چکار قرار بود بکنم؟‌» انگار تقاضای تبرئه دارند و می دانند که گناهکارند وقتی پذیرفته اند که سیاهی و تباهی ایرادی ندارد. ما می توانیم سکوت نکنیم و داستانها را بگوییم شاید روحی سرگردان را نجات بدهیم. خدا می داند در روز چند داستان را عوض می کنیم تا سکوت را تضمین کنیم شاید خودمان آرامش داشته باشیم.
تماس با نویسنده…..@adadpay

جنگ جهانی دوم و ایران

هشتم ماه مه٬ دو روز پیش هفتاد و پنجمین سالگرد پیروزی متفقین بر آلمان نازی در قاره اروپا بود. امروز که روز پیروزی در اروپا‌ (Victory Europe) نام دارد به نبردهایی خاتمه داد که با حمله آلمان به لهستان در سپتامبر ۱۹۳۹ شروع شده بود و گستره آنها به آفریقای شمالی و خاورمیانه هم رسید. برای ایران این جنگ تکرار تجربه بیحاصلی اعلام بیطرفی و زیانبار بودن غفلت از واقعیت روابط بین الملل است.

در این سالها ایران و ترکیه تنها کشورهای مستقل خاورمیانه بودند که بعنوان دولت – ملتهای مستقل سرنوشت خود را در دست داشتند. سوریه و لبنان تحت الحمایه فرانسه٬ عراق٬‌ اردن و فلسطین تحت الحمایه انگلیس بودند. مصر کشور مستقلی بود که در جنگ جهانی اول استقلال خود را از عثمانی اعلام کرده بود ولی در عمل کشوری در اشغال نیروهای متفقین بود که نمی خواستند کنترل کانال سوئز را از دست بدهند. تنها دو سال بعد از شروع جنگ ایران به اشغال متفقین درآمد تا پل پیروزی باشد. یکسال بعد از اشغال ایران٬‌ دولت شاهنشاهی ایران به رایش سوم اعلام جنگ کرد ولی نیروهای مسلح ایران هیچوقت در نبردی با نیروهای آلمان شرکت نکردند. نظامیان ایرانی کشته شده در جنگ جهانی دوم به دست نیروهای شوروی و بریتانیا از پای درآمدند.

برخلاف بسیاری از کشورهای مشارکت کننده در جنگ نقش ایران در پیروزی متفقین یک نقش استراتژیک بود. از یک طرف این کشور امکان کمک رسانی مستقیم به شوروی از مسیری امن و دور از دسترس زیردریاییها و بمب افکنهای آلمان را فراهم کرد و از سوی دیگر نفت ایران سوخت مورد نیازی نیروهای متفقین را تامین کرد. نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا همچنان بر دریاها فرمان می راند ولی به لطف سوختی که در پالایشگاه آبادان تصفیه می شد. با اینحال نقش استراتژیک ایران نه به امتیازی استراتژیک تبدیل شد و نه باعث شد ایران خود را عضوی برابر در جامعه جهانی بیابد. انفعال دولت ایران و داشتن نگاهی بر مبنای دعواهای تاریخی باعث قربانی شدن منافع ملی ایران در این دوران شد.

تجربه ایران با استعمار انگلیس و روسیه باعث خصومت با این دو کشور بود که باعث می شد بسیاری از ملیون بی خبر ایرانی خود را طرفدار آلمانی بدانند که در حال قتل عام یهودیان و ارتکاب جنایت علیه بشریت بود. ضعف ایران در دفاع از منافع خود٬ تجربه تلخ دوران قاجار و عدم اطمینان به دول متفق باعث شده بود که خیلیها در تهران بدشان نیاید آدولفی پیدا شود و وینستون را نابود کند. ولی واقعیت منافع ملی ایران و آینده این کشور خاورمیانه ای در گرو پیروزی آلمان نبود. ایران با غفلت از یک فرصت تاریخی پتانسیلهای آنرا نه تنها که از دست داد بلکه در سالهای بعد از جنگ در حال دست و پنجه نرم کردن با نتایج اشغال کشور بود. از تجزیه طلبی در آذربایجان و کردستان تا شورشهای جنوب حاکمیت دولت – ملت ایران تهدید می شد و محدوده حکمرانی ایران کوچک و کوچک تر شد.

ایران مهم بود و موقعیت سوق الجیشی آن در جنگی که در قاره اروپا و آفریقای شمالی در جریان بود٬ غیرقابل انکار. ولی از ولیعهد جوان درس خوانده در سوئیس تا افسران تحصیلکرده در پاریس و سنت پترزبورگ ایران دنبال کسی بود که انتقام ایران را از قدرتهای استعماری بگیرد٬ ولو آنکه نژاد برتر باشد و عاقبت بسیاری از ایرانیان در صورت پیروزیش اتاقهای گاز و تصفیه نژادی باشد. درس جنگ جهانی دوم هنوز اهمیت دارد: ایران بخشی از جهان است و باید با جهان بر اساس منافعش و نه بر اساس حس انتقام از شکستهای گذشته تعامل کند. وگرنه حتی از پتانسیهای خود هم نمی تواند سود ببرد.

عکس تصویر سربازان ایرانی شرکت کننده در رژه پیروزی در لندن است. سربازانی که می توانستند سهمی به مراتب بیشتر از تحمل تحقیر اشغال کشورشان در پیروزی متفقین داشته باشند.

فرار از سیاست زدگی تحلیل اقتصادی

یکی از کاربران مستعار با به اشتراک گذاشتن مجدد مصاحبه بی بی سی دو سال گذشته بنده طبق معمول بنا را بر تکرار حرفهایی کرده است که کاربران مستعار برای بیان آنها مستعار هستند و می مانند ولی این فرصت را به فال نیک می گیرم و پاسخم را تکرار می کنم.
افزایش نرخ دلار در آن مقطع تا سقف ۱۹ هزار تومان حباب بود و فروکش کرد و به کمتر ۱۳ هزارتومان رسید. این یعنی حباب. حبابهای اقتصادی ۲ سال یا ۳ سال دوام نمی آورند. در آن روزهای پرهیاهو باید این نکته یادآوری می شد که در بازار ارز شاهد حباب هستیم و بودیم. حرفی که حرف اصلی من بوده و هست این است که نرخ برابری دلار در برابر ریال یکی از شاخصهای و متغیرهای اقتصادیست و نه تنها عامل #اقتصادی موجود. تاکید بیش از اندازه بر روی این نرخ برابری این توهم را در جامعه تحصیلکرده ایجاد کرده است که افزایش ارزش #دلار به معنای افزایش قیمتهاست.در حالیکه وقتیکه ریال ارزش خود را در برابر ارزهای خارجی از دست می دهد بمب رشد نقدینگی منفجر شده است و این موج تورمیست که به ارزها رسیده. نه اینکه ارزها موج تورمی ایجاد کنند. در ۲ سال گذشته قیمتها در حال افزایش بودند در حالیکه افزایش ارزش دلار مهار شد و به کانال ۱۲ هزار برگشت.
امیدوار بوده و هستم که ناظران از مشاهده روند برابری ریال در برابر دلار و افزایش دائمی تورم درس بگیرند و متوجه نقش نقدینگی که دولت برای تامین هزینه های جاری مدام در حال افزایش آن است بشوند. واقعیت اینجاست که حفظ ارزش دلار قیمتها را کاهش نداد چون قیمتها فقط به دلار ربط نداشتند. چاپ دائمی پول٬ چرخه شکسته بانکداری٬ مطالبات معوقه بانکی و هزینه روزافزون فساد مالی و بی انضباطی پولی دولتها که در دهه گذشته نهادینه شده است سهمی اصلی را در ایجاد تورم و در نتیجه کاهش ارزش پول ملی ایفا کردند. برای همین است که نقدینگی انباشته شده مدام در حال کشف بازارهای جدیدی برای تبدیل به داراییهاییست که ارزششان با تورم کاهش پیدا نمی کند.
اقتصاد ایران چالشهای ساختاری بسیاری دارد که هزینه تک تک آنها را مردم می پردازند. از جمله این چالشها این کج فهمی بزرگ و ریشه دار در میان روشنفکران و روشنفکرنمایان در انکار قوانین اقتصادی و دانشیست که از پژوهش و مطالعه علم اقتصاد به دست می آید. نمی شود هم کالای ارزان خواست٬‌هم به مصرف بی رویه دامن زد٬ هم بخش خصوصی را سرکوب کرد٬ هم تحریمهای خارجی و فساد داخلی داشت و هم رقابت را محدود کرد و هم برای جبران کسری بودجه و تامین یارانه های نقدی و دهها برنامه رفاهی دیگر پول چاپ کرد و تورم نداشت! افزایش عرضه نقدینگی را نباید با افزایش درآمدها اشتباه کرد.
متوجه هستم که در دنیای ذهنهای سیاست زده برچسب زدن٬‌توهین به گوینده و نشنیدن گفته می تواند برای بعضیها رضایت بخش باشد٬ ولی همین ریشه اصلی ناباوریها و کج فهمیها از اقتصاد است و تلاشی که همه سیاسیون برای خفه کردن کارشناسان و متخصصان می کنند. تا مبادا معیاری کارشناسی برای سنجش عملکرد و نقدشان عمومی شود. الان هم در #بازارسرمایه و #بورس شاهد هستیم نقدینگی انباشته شده چطور شاخصها را به آسمان می فرستد و سرگردان از بازاری به بازار قیمتها را در هم می ریزد. اگر در ایران هستید مطالعه کنید٬ کتابهای دکتر سرزعیم٬‌ روزنامه دنیای اقتصاد٬‌مجله تجارت فردا و گفته های دکتر سوری٬ نیلی٬ طبیبیان.نوشته های صادق الحسینی٬ ناظران٬ قدوسی٬ فرهادی پور٬ نیما نامدار و بقیه دوستان اقتصاددان را توصیه می کنم. درباره اقتصاد٬‌ سنجش و تحلیل روندهایش یاد بگیرید. اینکه هرازگاهی چند اکانت مستعار جمع می شوند تا به آشفتگی ذهنها اضافه کنندکاریست همیشگی٬ ولی واقعیت اقتصاد تغییر نمی کند.

سمفونی لهجه ها

این روزها در فضای مجازی یک بحث مجازی درباره لهجه درگرفته است. مثل امضاء و آوا لهجه هر فرد و گروهی هم امضای او در وقت صحبت و گفتگو به یک زبان است. برای همین نه قضاوتی دارم و نه حرفی فقط داستان تجربه لهجه ها را می گویم.
اول. به لطف مادر و اصرار پدر که در جبهه بود از ۱۰ سالگی من و خواهرم زبان خواندیم. اول پیش خانم رکنی که داستانش را باید جایی نوشت که در روزهای دهه ۶۰ معلمی بود شیرزن مانند مادرم و صدها زن آموزگار دیگر که با تبعات جنگ و انقلاب دست و پنچه نرم می کردند. بعد موسسه طیرانی کرج و بعد هم انستیتو سیمین در بلوار کشاورز. وقتی نمایشگاههای بین المللی و کتاب در تهران برپا می شد می رفتم تا با خارجیها انگلیسی حرف بزنم. اول کار مطبوعاتی و اولین پروژه هم ترجمه بود. وقتی برای ادامه تحصیل به آمریکا می آمدم خیالم از بابت زبان راحت بود.

دوم. خیالم راحت بود تا رسیدم فرودگاه کوچک شهر روناک در جنوب غربی ایالت ویرجینیا٬ یک ساعت و نیمی دانشگاه ویرجینیا تک. رضا خیراندیش با بزرگواری می آمد دنبالم٬ من خیلی مطمئن به خود رفتم از پلیس بپرسم کجا می آیند دنبال مسافرین؟ جوابی که شنیدم در هیچ زبانی قابل فهم نبود. همانجا احساس کردم که هیچ چیز بلد نیستم و زبان نمی فهمم و قرار نیست بفهمم. گذشت تا یک ماه بعد به هم دفتری عزیزی گفتم «من زبان بلد نیستم٬ زبان این ویرجینیاییها را نمی فهمم!» جواب شنیدم «پسر من بچه بروکلینم٬ من هم لهجه این جنوبیهای دهاتی را نمی فهمم». حالم بهتر شد.

سوم. رفتم میلواکی برای ادامه تحصیل. اگر در ویرجینیا آدمها انگار با آواز حرف می زدند٬ در ویسکانسین نواده های آلمانیها و لهستانیها با طمانینه و کش دادن کلمات حرف می زدند. یک جوری که آدم می خواست وسط جمله یک چرت بزند تا گوینده حرفش را تمام کند. حرف زدنها آرامش داشت ملایم مثل دریاچه میشیگان. ولی لهجه آدمهای سرکلاس همیشه با بیرون فرق داشت. بچه های ۲۰ – ۲۱ ساله کلاس مثل جوجه خروس پردرآورده حرف می زدند. گاهی فرکانسها بالا می رفت و نمی فهمیدم. بعد هم هم فهمیدم بین لهجه من و نمره بچه ها یک رابطه وجود دارد. هر که سی یا دی می گرفت اعتراض می کرد به لهجه من. از همان روز اول بنا را گذاشتم که بگویم زبان اصلی من فارسیست. اگر نمی فهمید بگویید روی تخته برایتان بنویسم تا بفهمید تا فردا از لهجه من شکایت نکنید.

سوم. آتلانتا: اگر در ویرجینیا و ویسکانسین یک لهجه وجود داشت آتلانتا سمفونی لهجه ها بود. دانشجویان آفریقایی تبارم میان خودشان با یک لهجه حرف می زدند با من با یک لهجه با سفیدپوستها با یک لهجه. جنوب آتلانتا یک لهجه٬ شمال آتلانتا یک لهجه. آلاباماییها و لويیزیاناییها یک لهجه ولی فرانسوی زبانهای لوییزیانا یک لهجه. سنگالیها٬ که ۱۵ هزار نفرشان در آتلانتا زندگی می کردند٬ یک لهجه٬ آلمانیها٬ که ۶۰ هزار نفر بودند٬ یک لهجه! بیشتر از شهر دیگری باید می خواستم گفته را دوباره بگویند و بعد بنویسم.

برای همین نمی دونم لهجه چطور می تواند باعث تحقیر یا قضاوت درباره کسی بشود. گاهی فقط باید چشمها را بست و به این سمفونی گوش کرد که در آن صدای هرکس از ساز زندگی و تجربه اش گذشته است. حالا شما دست بیاندازید٬ لذتش را برای کسی کم نمی کنید.

چرا شلیک نکرد؟‌

دارم کتاب «نه دوستی بهتر٬ نه دشمنی بدتر» را می خوانم که درباره زندگی جیمز ماتیس است٬‌ وزیر قبلی دفاع آمریکا٬ ژنرال تفنگداران آمریکایی و یکی از با سابقه ترین و کتابخوانترین نظامیان آمریکایی. فعلا به نیمه رسیده ام و تازه شرح نقش ماتیس در توفان صحرا یا جنگ اول خلیج فارس تمام شده است. در توفان صحرا ماتیس سرهنگ دوم و فرمانده گردان یکم هنگ هفتم تفنگداران نیروی دریایی آمریکاست که یکی از واحدهای رزمی نیروی ضربت ریپر است از مرز عربستان و کویت به طرف فرودگاه الجبار٬ فرودگاه بین المللی کویت و شهر کویت حمله می کند.

در شرح این عملیات نظامی نویسنده به این اشاره می کند که یک تانک عراقی و سه خودرو زرهی به ۵۰ متری مقر فرماندهی نیروی ضربت پاپا بیر می رسند. بین آنها و این ستاد هیچ مانعی وجود ندارد و یک گلوله تانک می تواند فرمانده این نیروی ضربت و تمام نفرات یکان فرماندهی را نابود کند و یک بخش اصلی از حمله تفنگداران به طرف شهر کویت را فلج کند. ناهماهنگی ایجاد شده می تواند باعث ایجاد شکاف بین یگانهای رزمی تفنگداران بشود که موفقیت ضدحمله عراقیها را به دنبال دارد. در این لحظه همه چیز به عملکرد یک نفر وابسته می شود. ولی فرمانده واحد عراقی از تانکش بیرون می آید و خود و واحدش را تسلیم نیروهای آمریکایی می کند که دربرابرش بی دفاع بوده اند!

شاید هیچ صحنه ای مانند این صحنه پوشالی بودن حکومتهای دیکتاتوری را نشان ندهد. این حکومتها شاید اطاعت همه را در وقت صلح داشته باشند ولی این اطاعت را به قیمت نابود کردن همه ارزشها می خرند. ارزشهایی که در زمان بحران به کار می آیند. اطاعت در زمان صلح با انگیزه پاداش به معنای وفاداری در زمان جنگ نیست.

در کنار این داستان یاد داستان مقاومت یکی از پاسگاههای ژاندارمری ایران در سال ۱۳۵۹ در برابر یک ستون زرهی عراق افتادم که از قول یکی از اسرای عراقی خوانده بودم. پاسگاهی که علیرغم برتری کامل عددی و تسلیحاتی ستون زرهی عراقی با استفاده از چند موشک تاو و سلاحهایی که داشته است مقاومت می کند. اسیر عراق می گفت «وقتی مهمات مدافعین تمام شد٬ یک ستوان ایرانی با تفنگ خالیش به تانک اول حمله کرد و قنداق تفنگش را به بدنه آن کوبید». سروان فرمانده پاسگاه به شهادت می رسد و بیشتر پرسنل برجای مانده زخمی به اسارت گرفته می شوند. آن ژاندارمهای ایرانی که در همه ادبیات روشنفکری پیش از انقلاب نماینده ظلم بودند و در همه سالهای بعد هم هرگز بطور کامل مورد اعتماد نبودند وطن پرست و سرباز بودند. آنها می دانستند که باید آن روز به درد کشور بخورند و به رسالت سربازی خود عمل کردند.

هنوز فکر می کنم صدام به چه فکر می کرد که نمی فهمید ان ژنرالها و افسرانی به خط ایستاده از ترس در روز جنگ به یاریش نخواهند آمد. و به دشمنی تسلیم می شوند که ۵۰ متر آن طرف بی دفاع دارد از خودش می پرسد چرا این تانک شلیک نمی کند.

شکاف ارزش و قیمت در بورس تهران

اول از همه اینکه از همه دوستانی که در پاسخ به یادداشت قبلی درباره بورس پیام فرستادند سپاسگذارم. یک گروه تشکر کردند و یک گروه فکر کردند که هدف ترساندن مردم بوده است. در حالیکه دعوت به احتیاط هیچوقت ترساندن نیست. یک سری هم نوشتند که کلا در بورس یک عده برنده هستند و یک عده بازنده. گویی بازار بورس یک جور مسابقه رزمیست که یکی می زند و یکی می بازد. در حالیکه اصلا اینطور نیست. بازار بورس بازار مبادله اوراق بهادار و اصلی ترین بازار سرمایه هر اقتصادیست. در این بازار کشتی نمی گیرند و شرط بندی نمی کنند بلکه بر اساس اطلاعات موجود و تحلیل شرایط سرمایه گذاری می کنند. برای همین فکر می کنم که لازم است تفاوت یک سری مفاهیم توضیح داده شود.

اول. ارزش سهام یا سرمایه گذاری: ساده ترین تعریف ارزش سهام یا هر دارایی سرمایه تعریفیست بر اساس درآمد حاصل از آن در آینده. اگر شما اننظار دارید از سرمایه گذاریتان یک میلیون تومان بعد از ۲ سال درآمد داشته باشید٬ ارزش سرمایه گذاری ارزش حال آن یک میلیون تومان است در امروز. این ارزش بر اساس نرخ بازگشت سرمایه مورد نظر شما٬ که سرمایه گذار هستید تعریف می شود. بعلاوه این تعریف ارزش می توان برای سهام یا برگه بهادار یک ارزش ذاتی قائل شد که بر اساس بررسی تمامی ابعاد کسب‌وکار مورد نظر، از جمله صورت‌های مالی، پتانسیل رشد شرکت و لحاظ دارایی‌های مشهود و نامشهود انجام گرفته ‌است.

دوم. قیمت سهام یا سرمایه گذاری: قیمتی آن مبلغیست که سهام را به آن قیمت از شما می خرند. در واقع قیمت می شود ارزشی که سایر سرمایه گذاران یا خریداران برای درآمد و مزایای این سرمایه گذاری در حال حاضر قائل هستند.
آنچه که در بازار وجود دارد این واقعیت است که قیمت سهام معمولا برابر با ارزش سهام یا ارزش ذاتی سهام نیست . بويژه از آنجایی

که سیگنالی درباره ارزش ذاتی سهام وجود ندارد درباره آن حدس و گمانهای فراوانی زده می شود . و برخی فکر می کنند ارزش ذاتی سهام بالاتر از قیمت آن است و برخی آنرا پایین تر می دانند. این شکاف بویژه در بازارهایی بیشتر است که در آنها جریان آزاد اطلاعات وجود ندارد و شرکتهای مورد معامله در بورس محصولاتشان را در بازارهای غیررقابتی عرضه می کنند. اینجاست که قیمت سهام از ارزش ذاتی آن جدا می شود و درباره ارزش ذاتی سهام حرفهایی زده می شود که ربطی به واقعیتهای اقتصادی ندارد.
در اقتصاد ایران هم باید نگران اثر منفی دخالتهای دولت و بازارهای غیررقابتی بر درآمدزایی شرکتها بود و هم باید بر کامل نبودن جریان آزاد اطلاعات درباره بنگاهها تاکید کرد. برای همین است که من بازار بورس را بازار پر ریسکی می دانم که هیچوقت نباید همه سرمایه را وارد آن کرد. به اینها این نکته را هم باید اضافه کرد که حتی تعیین ارزش ذاتی شرکتهای در بازار بورس راحت نیست. بسیاری از داراییهای فیزیکی شرکتها با نرخهای مختلف مبادله ارز وارد شده اند و ارزش تمام شده آنها برای شرکت متناسب با قیمت واقعی آنها در بازار یا هزینه فرصت آنها نیست. گاهی می شد شرکتی به بازار می آمد که دفاترش در روزگار دلار هفتصد تومانی بر اساس دلار هفت تومانی بود که معمول بود ارزش ماشین آلات و تجهیزاتش به راحتی یک صد برابر دفاترش است. در این بازار باید اطلاعات را سنجید و دوباره سنجید و کار تخصصی کرد.

آنچه که در بازار بورس شاهد هستیم کسب درآمد و ارزش افزوده از افزایش قیمت سهام و نه ارزش سهام است. بازار وقتی به تعادل می رسد که قیمتها با ارزش ذاتی برابر شوند و اگر ارزش ذانی شرکتها از قیمت سهامها در بازار کمتر باشد آن وقت شاهد یک بحران در بازار بورس خواهیم بود. بازارها در بلند مدت تابع واقعیتهای اقتصادی هستند. برای همین است که احتیاط شرط عقل است نه برخاسته از ترس.

حرفها و مشاهدات ویروسی- ۱

خیلی حرفها می آید و می روند و آدم می ماند که انها را بزند یا نه. بخصوص وقتی بحرانی مثل کرونا می آید و کشور و دنیا را به چالش می کشد و رفتارها و نگاهها و حرفها فرق می کند. خوب این یک سری حرف است بر اساس مشاهدات این روزها. نه این اولین ویروس و بیماریست که نوع بشر آنرا تجربه می کند نه آخرین. از طاعون و آبله تا آنفلونزای اسپانیایی و اچ آی وی ویروسها می آیند و می روند. این پایان دنیا نیست حتی اگر برخی آدمها آنقدر از زندگی بیزارند که به هر بهانه ای منتظر آخرالزمان هستند. این روزها روزهای عمل است نه نگرانی. یک آدمی مثل من فقط مشاهده می تواند بکند و ثبت کند.

برای من این یکی از آن تجربه هاست که می شود رفتار آدمها را در آن دسته بندی کرد و دید هر کس چکار می کند.

اول آن پرستارها و پزشکان و متخصصان آزمایشگاهی هستند که از مردم هستند و مثل مردم٬ برای ورود به این حرفه درس خوانده اند و پدر خودشان را درآورده اند از سد کنکور و امتحان و آزمایشگاه و طرح گذشته اند تا امروز بی ادعا و بی سروصدا مشغول درمان بیماران باشند. کاری که بیشتر از هر کار دیگری در گذشتن از این روزها و نجات جان بیماران موثر است. نه صندلیشان در دانشگاه خریدنی بوده است نه مشاغلی که دارند. در یک سیستم فساد زده رانت خوار آدمهایی هستند که صداقت حرفه ای دارند و هر عیب و نقصی که داشته باشند حالا برای خیلیها امید بهبود و راه درمان هستند. اینها پهلوانان هستند. به ایشان سلام می دهم٬ و می دانم فردا هم بی ادعا در کنار بقیه مردم زندگی خواهند کرد و شریک درد و غمخوار غصه هایشان خواهند بود.

دوم. آدمهایی که پزشک و پرستار نیستند ولی از دیدن درد بقیه به درد می آیند. اینها آدم هستند٬ می خواهند کمک کنند به بیمار به خانواده اش به گروه اول. انسانهایی که گمنامند و دیده هم نمی شوند. نگهبان جلوی بیمارستان که با همراهان مریض مهربان است٬ بچه های محل که می آیند و خریدهای آدمهای مسن را انجام می دهند. آدمهایی که دنبال کمک هستند تا کاری بکنند و این روزها هم بگذرند. بی ادعا هستند و می مانند و خوبیشان روزها و لحظه های ما را دوست داشتنی می کند. لبخند انسانیت هستند در این روزهای سخت.

سوم. این گروه را نمی دانم چه بنامم. آدمهایی که دلشان می خواهد قهرمان باشند و مثل سوپرمن آدمها را نجات بدهند ولی از پشت میزها و از دل دفاتر امنشان. نظر دارند و تخصص ندارند٬ شایعه می شنوند و پخش می کنند از همه کس و همه چیز طلبکار هستند. انگار در تخیل ماسک زده اند و لباس مخصوص پوشیده اند و مشغول درمان بیمارانند بدون آنکه مشغول این کار باشند. برج عاج نشینند ولی حس بازیگری خوبی دارند طوری که انگار وسط اورژانس دارند دستور می دهند. ذهنشان واقعیت را می پیچاند و به خورد بقیه ای می دهد که در سکوت گروههای اول و دوم نظاره گر ایشانند. این روزها برای ایشان هم خواهد گذشت. ولی بعدها ادعاها ادامه خواهد داشت انگار آنها یک تنه با کرونا مقابله کرده اند و شکستش داده اند. نمی دانم کدام ذهنیت می تواند عمل را نبیند و پرحرفی را ببیند ولی بگذریم. در دنیایی که دن کیشوتها همه جا هستند و حمله به آسیابهای بادی کاری روزمره است٬ اینها و ادعاهایشان هم عادی خواهند بود.
…. ادامه دارد

کانال خیابان فرصت در تلگرام t.me/khiabanforsat

پهلوانان عمل نه قهرمانان حرف

نوشتن و صحبت کردن و ابراز نظر کردن لذت و جاذبه ای دارد ولی در عمل فضیلت آن زن و مردی که در میدان عمل قرار دارد و کار می کند از همه بالاتر است. این روزهای بیماری ویروس کرونا روزها تفکر و تعمق هم هست. روزهای پرسیدن اینکه چرا به این جا رسید که دروغ اینقدر عادی شده است و مردم را اینقدر کم شعور می دانند. روزهای پرسیدن و احوالپرسی و قوت قلب دادن هم هست ولی مهمتر روزهای عمل و کار هم هست.

این روزها روزهای پزشکان و پرستاران بی ادعاییست که در همه جای ایران به مداوا و درمان بیماران مشغولند. از واژه هایی مانند خط مقدم و جنگ درباره شان استفاده نمی کنم چون به کشتن مشغول نیستند٬ به نجات دادن مشغول هستند و کشف ناشناخته ها درباره این ویروس خطرناک. راهی که می روند پر خطر است و پر از ناشناخته. ولی با شجاعت مثال زدنی و اخلاق حرفه ای در این فضای پر از خودبزرگ بینیها و رانت خواریها و فساد آقازادگان به کار خود مشغولند. خسته نباشند که بهترینند ایران امروزند و بر خلاف همه مدعیان بزرگی و فضیلت و همه برج عاج نشینان پر مدعای بی عمل به کاری سترگ مشغولند.

در این روزهای غم و اندوه که آدمی مثل من از خودش می پرسد چکار می شود کرد و چطور باید کمک کرد و احساس بیفایده بودن و بی خاصیت بودن می کند٬ چقدر خوب است پیامها و اخبار کارهای دوستان. در اینستاگرام دیدم نازنین  از دوستان عزیز و بچه های خوب شریف که روزی می گفتم  دانشجویم هست و بعدا به هاروارد رفت و تحصیل کرد و برای خودش بانوییست در عرصه توسعه و تفکر توسعه٬ کتابهایش را زیر بغل زده و به میدانی در رشت برده و رایگان به مردم هدیه کرده است تا این روزها کتاب بخوانند و قیمت کتاب و اندوه دوران را بهانه نکنند. البته وقتی کتابی را دیده که هدیه بوده است و از جعبه درش اورده مردم حاضر اعتراض کرده اند که چرا کتابی از کتابهای خودش را کنار گذاشته. دوستی نهیبشان زده «مگر بدهکاره بهتون؟» شاید کسی کتابهایی  را که پشت نویسی کرده از روی نیمکتهای جلوی ساختمان شهرداری رشت برداشته باشد.

در تهران مهندس صفایی از بچه های خوب برق شریف که غمخوار مادرش هست٬ گروهی راه انداخته است تا برای افراد مسن و کهنسال که آسیب پذیرترین گروه در شهر ویروس زده هستند خریدهایشان را انجام بدهند و به آنها سر بزنند. خانه خورشید در حال جمع اوری کمک و اقلام مورد نیاز کودکان بی سرپرست است. دوستانی عزیزی که در تهران٬ مشهد٬ رشت و جاهای دیگر دارم همه مشغول کاری هستند. خسته نباشید. در این روزها زیبایی شما به روزگاران می ماند و ماندگار می شود. خدا قوت پهلوانان بی نام و نشان. شاید مردم چند دقیقه را به عکس لیس زدن ضریح بگذرانند ولی بقیه زندگیشان را صرف این خواهند کرد جنسشان و جوهر وجودشان مانند شما باشد که دلهایتان به نوری روشن است که خداییست.

هراس و عدم قطعیت

منابع محدود و بحرانهای نامحدود و لزوم یادگیری از اشتباهات گذشته

[سرمقاله ام درباره ویروس کرونا برای هفته نامه تجارت فردا]

الان که نوشتن این یادداشت را شروع کرده ام بیش از ۲۵۰ نفر بعد از آلوده شدن به ویروس کرونا از عوارض ناشی از این آلودگی درگذشته اند. ویتنام و استرالیا هم به جمع کشورهایی پیوسته اند که سفر به چین را محدود کرده اند و به نظر می رسد ویروس کرونا یک ایپدمی ملی را رقم زده است که می تواند جهانی شود. سازمان جهانی بهداشت٬ دولت چین و دولتهای مختلف در حال برنامه ریزی برای مقابله با گسترش این ویروس هستند. سفرها به چین محدود شده است و در داخل چین قرنطینه در جریان است. واکنش دولت چین در برابر این ویروس از چند جهت در خور تامل است و درسهای فراوانی برای یادگیری دارد.

اول. ویروس ها مستقل از قدرت سیاسی دولتها می ایند و می کشند. حالا این که این ویروس از بدن خفاش به انسان منتقل شده است یا خیر مهم نیست. این مهم است که دولت چین بعنوان یک قدرت سیاسی انحصارطلب پذیرفته است که همه چیز را نمی تواند کنترل کند. در نتیجه بعد از ظهور علائم ابتلا به بیماری ناشی از ویروس کرونا اطلاع رسانی درباره آن را آغاز کرده است و هدف را بر جلوگیری از گسترش و پیشگیری از ابتلای افراد بیشتری به این ویروس قرار داده است. این نشان می دهد که در فاصله یکصد سال بین بروز و اپیدمی آنفولانزای اسپانیایی و کرونای چینی درسهای بسیاری گرفته شده است و دولتها انرا به کار می بندند.

دوم. یادگیری از اشتباهات گذشته. وقتی در سال ۲۰۰۲ ابتلا به ویروس سارس یک بیماری فراگیر شد. پاسخ دولت چین آمیخته ای از رازداری٬ ناباوری و کندی بود. چهار ماه باید می گذشت تا دولت چین رسما ظهور ویروس سارس را به سازمان جهانی بهداشت اطلاع بدهد. نتیجه این شد که ۷۷۴ نفر جان باختند٬ ویروس به ۳۷ کشور رسید و ظرف شش ماه ۴۰ میلیارد دلار زیان اقتصادی انباشته شد. در کمتر از دو دهه دولت چین نه تنها درسهای سارس را فراگرفته است بلکه هم در سیاستگذاری و هم در نهادسازی متفاوت عمل کرده است. خلاف اپیدمی سارس حالا دولت چین در همان روزهای اول ظهور ویروس کرونا را به جهان اعلام کرده است. مرکز کنترل بیماریهای کشور چین با اقتدار وارد صنحه شده است و ارتباط ۴۱ مورد اولیه بیماری را با یک بازار ماهی و جانداران دریایی را در ووهان تایید کرده است. دولت بلافاصله این بازار را تعطیل کرده است. مهمترین نکته اینکه دولت چین بلافاصله از یک گروه از کارشناسان داخلی (چینی)‌ و خارجی برای تحلیل شیوه های انتقال ویروس و الگوی گسترش آن دعوت کرد و گزارش این گروه را چند روز بعد از ظهور ویروس کرونا منتشر نمود. این توانایی محصول تغییر در چهارچوب ذهنی دولت چین درمقابله با بیماریهای فراگیر و واگیردار بعد از تجربه ویروس سارس در سال ۲۰۰۲ است.

سوم. برای واکنش سریع و درست به سرمایه گذاری در زیرساختها احتیاج هست . اگر ویروس سارس یا همان آنفلونزای پرندگان نشان داد که مرکز کنترل و پیشگیری بیماریهای چین آمادگی لازم را نداشته است. دولت چین در سالهای بعد از تجربه ویروس سارس با سرمایه گذاری در تاسیس آزمایشگاهها٬ تقویت سیستمهای گردآوری اطلاعات و هشدار بهداشت عمومی و تربیت نیروی انسانی و کارشناسی لازم این مرکز را تقویت کرد و آنرا از قید و بند دیوانسالاری حزبی رهانید. این باعث بهبود کیفیت و سرعت واکنش مرکز مذکور در مقابله با ویروس کرونا شده است. اینبار ویروس کرونا در ۳۱ دسامبر مشاهده شد و تا ۱۲ ژانویه تحلیل ژنتیکی آن برای سازمان جهانی بهداشت ارسال شده بود. برخلاف شیوع آنفلونزای پرندگان٬ سارس٬ در سال ۲۰۰۲ سازمان جهانی بهداشت به واکنش دولت چین به شیوع ویروس کرونا اطمینان دارد.

اینها به معنای  این نیست که کسی از ابتلا به ویروس کرونا نخواهد مرد. تا این لحظه این ویروس به اندازه یک سوم ویروس سارس تلفات جانی به همراه داشته است. ولی آنچه که در چین شاهد آن هستیم واقع بینی حکومتی حزبی و انحصارطلب در مواجه با بحرانها و برنامه ریزی برای آنهاست. دولت چین هم به محدود بودن منابعش واقف است و هم از روی تجربه تلخ می داند که ویروسها فقط انسانها را نمی کشند. حتی اگر دولتها سفرهای هوایی را به چین محدود نمی کردند انسانهای کمتری این روزها می خواستند به کشوری بروند که تصویرش آدمهای ماسک به دهن ترسیده ایست که از خیابانها زود می گذرند یا همسایه های شجاعی که با فریاد از پنجره ها به یکدیگر قوت قلب می دهند. بیماریهای واگیردار و اپیدمیهای ویروسی با کاهش حجم مبادلات اقتصادی و مختل کردن زنجیره تامین مواد اولیه و قطعات به اقتصاد جهانی ضرباتی چندین ده میلیارد دلاری می زنند. اینکه دولتها بتوانند با آمادگی دربرابر این چالشها از آسیب پذیری خود بکاهند و آماده واکنش مناسب باشند یک ضرورت است.

نکته مهم دیگر در رفتار دولت چین در واکنشش به ظهور ویروس کرونا تاکید این دولت بر بهره وری و افزایش تاثیر سیاستهاست. اطلاع رسانی در اینباره فقط با هدف پیشگیری از بیماری صورت نمی گیرد بلکه با هدف افزایش میزان اثرگذاری سیاستهای اتخاذ شده و کارآیی منابع اختصاص داده شده هم صورت می گیرد. در هر بحرانی و در مقابله با هر ویروسی مردم هستند که در نهایت موفقیت سیاستها را رقم می زنند. این روزها که بحث طب اسلامی در جامعه داغ شده است خوب است نگاهی به دورانی بیاندازیم که ابرمردی مانند امیرکبیر کوشید با اجباری کردن آبله کوبی به آن بیماری شوم و خانمانسوز پایان دهد. علیرغم جریمه های سنگین برای متخلفان باز بسیاری با انکار شیوه های علمی و درمانهای موجود خانواده ها و عزیزان خود را در مرض خطر آبله قرار دادند و تن به آبله کوبی ندادند. حتی بهترین سیاستها در صورتی موفق هستند که مردم اعتماد لازم را به مرجع تصمیم گیری و اجرای آنها داشته باشند و با آنها موافق باشند. در این روزها دولت چین اگر در عرضه جهانی پرچمدار مبارزه با ویروس کرونا نباشد حداقل در عرصه ملی مرجع و تصمیم گیرنده اصلیست  و با اطلاع رسانی از طریق رسانه ها و شبکه های اجتماعی این اعتماد عمومی را به توانایی خودش در مهار این بحران افزایش داده است و در عمل آنرا تایید کرده است.

شاید مقایسه عملکرد احتمالی دستگاههای دولتی در ایران با ادارات مشابه در کشور چین اشتباه باشد٬ ولی هر ناظر ایرانی اپیدمی اخیر خود را ناچار به مقایسه می یابد. اطلاع رسانی درباره هرگونه بیماری و یا ویروسی هنوز در درجه اول یک امر سیاسیست تا یک اجبار مدیریت بهداشت عمومی. نه تنها افکار عمومی به مرجعیت و پیشگامی در مدیریت چنین بحرانهایی اعتماد ندارد٬ اطلاع رسانی گاهی آنقدر دیر صورت می گیرد که دیگر نمی توان به همراهی مردم در مدیریت بحران امیدوار بود. سرمایه گذاریهای مشابه در پیشگیری از گسترش بیماریها در آن حجم و اندازه نسبی رخ نداده است و توانایی نهادهای دولتی به جای بهبود و افزایش شاید حتی کاهش هم یافته است. به اینها باید اضافه کرد که بلکه  نظر می رسد مرجعیت نهادهای علمی و ادارات دولتی هم مورد سوال است. هر روز گروه جدیدی با سوزاندن کتابها و انکار دانش موجود می کشد دائره حاکمیت نهادهای دانش محور را بر مدیریت بهداشت و درمان کشور کاهش دهد و در این میان به بازار گرمی برای شیوه های درمانی بپردازد که با تزئین آنها به نامهای مقدس امیدوار است آنها را از امتحان و سنجش علمی در امان دارد. تجربه دولت چین نشان می دهد مثلث سرمایه گذاری در زیرساختهای علمی٬ اتکاء به دانش کارشناسان داخلی و خارجی و اطلاع رسانی به موقع می تواند از عدم قطعیت و هراس همراه با ویروسی مرگبار بکاهد. و البته دولت چین با درس گیری از اشتباهات گذشته به این توانایی رسیده است. درسی که هنوز بر دیوار تاریخ ما نوشته مانده است بی آنکه کسی بخواهد آنرا فرابگیرد.

منابع:

World Health Organization. Novel Coronavirus – China https://www.who.int/csr/don/12-january-2020-novel-coronavirus-china/en/ (12 January 2020).

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: