جای تو بودم، تاریخ می خواندم. دوست خوبم که این روزها دلت برای بلوار مدرس تنگ شده است، جای تو بودم این روزها تاریخ می خواندم. دردها و رنجهای ملل بیشمارند. شکستهایشان بیشتر از پیروزیهایشان هستند و نومیدیها فراوان. با اینحال زندگی ادامه پیدا می کند و تاریخ و مردم ماوراء حوادث و جاه طلبیها باقی می مانند. این نامه ایست که قبل از انتخابات نوشتم:
«کاش تهران بودی، دوباره انرژيها زیاد شده است، دوباره خیلیها می گویند که چه نمی خواهند و می خواهند دربازی باشند تا آن نشود که شد. ….
شبها ده شب به بعد ميادین شلوغ مي شوند. در تلویزیون برای اولین بار مناظره مي بینی دو کاندیدا یکدیگر را به چالش می گیرند، در خیابان مردم دارند بحث می کنند….شايد ما دمکراتیک شده ایم و من بی خبرم. بعد آن بغضی گلویت را می گیرد که مدتهاست فراموشش کرده ای و یادت می آید اینجا ایران است. مجلس را به توپ بستند ولی مشروطه نمرد، رضاخان با چکمه های قزاقي از قزوين به تهران آمد ولی آزادی نمرد. مصدق در احمدآباد در تبعید بود ولی هنوز در دل مردم ما زنده است…عجب تبعیدی فرستادنش. بعد می فهمی که تظاهر می کردي که امیدی نداری، ولی چقدر دلت برای امیدواري، برای خود امید تنگ شده است. و می فهمی خودت را گول می زدی. همه مثل آن دختري هستیم که سر ولیعصر شال سبزی دور دستش پیچیده است و کارت تبلیغاتی می دهد. امید و آرزوهایمان را هرگز فراموش نمی کنیم.
خلاصه من امیدوارم»
من هنوز امیدوارم، امید اصولا چیز خوبیست، امید بهترین داراییها و حسهاست. دوست خوبم شاید شب سیاه باشد ولی ساعت می تواند بهترین ساعت عمر ما و تاریخمان باشد.

بیان دیدگاه