اسماعیل فصیح
-
برای اسماعیل فصیح
«ای آخا. کجا بریم؟ هر وقت اجل بیاد بگه باید بری خو باید بری.» جلال قرصهات را نخوردی چرا! چرا ما را گذاشتی و رفتی. دلت برای ثریا تنگ شده بود؟ دیگه کی از درخونگاه، از آبادان زیر بمباران، از کافه های پاریس و از تهران قدیم برامون بنویسه؟ کی بیاد که آدم فکر کنه سر Continue reading
