این روزها خیلی یاد این حکایت می افتم که نمی دانم کجا خوانده ام:
روزی زنی عرب گریان و با صورت سیلی خورده پیش پدرش آمد و گفت:
– یا ابی! بدادم برس که شوهرم به گوش راستم کشیده محکمی زده!
پدر گفت: خیلی غلط کرد! بعد دستش را بلند کرد و کشیده محکمی به گوش چپ زن زد. و به دختر گریان و هاج و واج مانده اش گفت:
برو به شوهرت بگو اگر به گوش راست دختر من کشیده زده است من هم به گوش چپ زنش سیلی زدم.
….فکر می کنم ما اگر نخواهیم سیلی بخوریم چکار باید بکنیم!

بیان دیدگاه