سر خیابان فرصت

یادداشتهایی درباره اقتصاد، تاریخ، هوانوردی و رویدادهای روز


آیا ما تاریخ را می فهمیم؟

پرسشی که بارها از خودم پرسیده ام این است که در گفتمان جامعه ما مردم ایران تاریخ چقدر بر اساس حقیقت است و چقدر بر اساس باور؟ آیا ما تاریخ را می فهمیم یا به تصورات ذهنی و خیالی خودمان درباره تاریخ باور داریم؟

اولین باری که درباره شهید آمریکایی مشروطه، هوارد باسکرویل، خواندم، نویسنده از سخنرانهای صدر مشروطه نوشته بود که او را «لافایت ایران» لقب داده بودند. دبستانی بودم و تازه کتاب دزیره را خوانده بودم و همینقدر می دانستم که لافایت یک انقلابی فرانسوی بوده است که در جنگ استقلال ایالات متحده در کنار جورج واشنگتن جنگیده است. بعدها که کمی درباره انقلاب کبیر فرانسه خواندم، مدام اسم لافایت را در سالهای اول آن می دیدم. نویسنده اولین اعلامیه حقوق بشر، فرمانده و بنیانگذار گاردملی فرانسه، و در نهایت فراری دوره ترور روبسپیر که اتریشیها زندانیش کردند.

سالها گذشت و بیشتر درباره لافایت یادگرفتم و احساس کردم مقایسه باسکرویل با او چقدر اشتباه و بدور از واقعیت و چهارچوبهای لازم بوده است. لازم است ویژگیهای کلی لافایت را اینجا بطور مختصر بگویم. او یک اشرافزاده بود که از یکی از قدیمیترین خاندانهای اشرافی فرانسه دوران بوربون برخاسته بود. در دوران نوجوانی همبازی لویی شانزدهم و برادرانش بود که بعدها با نامهای لویی هجدهم و شارل دهم به سلطنت فرانسه رسیدند. او در جنگ استقلال ایالات متحده بعنوان یک سرلشگر خدمت کرد و لشگری از داوطلبان را به هزینه خود مسلح کرده به آمریکا آورد. یکی از دلایل پیروزی آمریکاییها در جنگ استقلالشان دوراندیشی لافایت در تعقیب کورنوالیس انگلیسی و محاصره کردن او در بندر یورک تاون است.

اینها را نگفتم که از فداکاری یا نجابت باسکرویل کم بشود. باسکرویل یک مبلغ مذهبی و معلم بود که از یک خانواده کشاورز آمریکایی برخاسته بود. او تمام وجود خودش را فدای آرمان آزادی در ایران کرد. ولی نقش او در انقلاب مشروطه ایران اصولا با نقش لافایت در انقلاب آمریکا قابل مقایسه نیست. در انقلاب آمریکا باسکرویل افسر یا سربازی می بود که تحت فرمان لافایت خدمت می کرد. پس چرا مبالغه ای چنین دور از ذهن انجام شده است؟

برای همین است که می پرسم که آیا ما تاریخ را می فهمیم یا آنرا آنطور که دوست داریم تصور می کنیم. نمونه دیگر روایتهای تاریخی زمان ما شکست ارتش ایران در سوم شهریورماه ۱۳۲۰ در برابر یورش ارتشهای متفق بریتانیای کبیر و اتحاد جماهیر شورویست. مخالفان و کینه توزان رضاشاه و سلسله پهلوی این شکست را تحقیرآمیز می دانند.

بعنوان نمونه مرحوم بهرام مشیری، که بحث و مطالعه درباره تاریخ و باورهای تاریخی را رواج داد، درباره شهریور ۱۳۲۰ می گوید » در سوم شهریور ۱۳۲۰ یک گروهان سرباز هندی رضاشاه را مجبور به استعفا کرد». در حالیکه اگر منابع متفقین درباره اشغال ایران را بخوانیم. شوروی با سه ارتش: ۴۴ام و ۴۷ام از جبهه ماورای قفقاز و ۵۳ام از ناحیه نظامی آسیای مرکزی و استفاده از ۱،۰۰۰ دستگاه تانک تی – ۲۶ و بریتانیای کبیر با لشگرهای هشتم و دهم پیاده نظام، تیپ دوم زرهی و تیپ ۲۱ ام پیاده از ارتش امپراتوری هند و تیپ چهارم سواره نظام از دو محور به ایران حمله کردند. توان نظامی متفقین را در موج اول حمله ۵۹،۰۰۰ نفر با حمایت گسترده هوایی در همه محورها و در جنوب غربی برخوردار از آتش ناوهای انگلیسی برآورد می کنند. تعداد نیروهای اشغالگر ایران در جنگ جهانی دوم به بیش از دویست هزار نفر رسیدند.

در برابر این حمله از دو جبهه و در چهار محور، ارتش ایران توان بسیج ۱۲۶،۰۰۰ تا ۲۰۰،۰۰۰ نیرو را داشت. نیروی هوایی ایران تنها شصت فروند هواپیما قدیمی در اختیار داشت که در برابر نیروهای هوایی شوروی و بریتانیا از رده خارج به شمار می رفتند. با وجود این مرزبانان، سربازان و افسران ایران در محورهای مختلف مقاومت کردند. حمله غافلگیر کننده و دشمن از برتری کامل آتش برخوردار بود. شاید به همین دلیل محمدرضاشاه پهلوی تمام تلاشش را در مدرن سازی نیروهای مسلح بکار برد تا دیگر ارتش ایران در فن آوری روز عقب مانده به حساب نیاید. تلاشی که ایران را در ۱۳۵۹ نجات داد ولی جنگ دوازده روزه اخیر نشان داد که فن آوری دفاعی ایران در برابر دشمنانش دوباره از رده خارج است.

ولی آیا ما به جز سالهای اخیر به فداکاری سربازان اندیشیده ایم؟ آیا به قدرت اشغالگر فکر کرده ایم؟ به جایش آن شکست بهانه ای شده است برای تحقیر رضاشاه و ارتشی که برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران بوجود آمد. کسی در کشور ما یادآور نشده است که آلمان آنقدر سریع کشور دانمارک را اشغال کرد که پادشاه در قصرش به دام افتاد و به زندانی محترم آلمانها تبدیل شد. ارتشهای بلژیک، هلند، فرانسه، و حتی نروژ علیرغم داشتن فن آوری روز تسلیم قدرت آتش برتر و برتری هوایی آلمان شدند. در یوگسلاوی ارتش آلمان بلافاصله کنترل شهرهای بزرگ را به دست گرفت. گرچه پارتیزانهای کمونیست در کوهستانهای صعب العبور به لطف کمکهای متفقین به مقاومت خود ادامه دادند ولی کشور تحت تسلط آلمانها باقی ماند. پادشاه یونان در جزیره کرت همه مدالها و یونیفورمهایش را جا گذاشت و به کمک چوپانان از کوههای جزیره کرت گذشت تا اسیر چتربازان آلمانی نشود، ولی آیا کسی ارتش یا فرماندهان یا پادشاهان این کشورها را تحقیر می کند؟‌

برای همین است که فکر می کنم ما تاریخ را برای تایید باورهایمان می خواهیم. اگر محمدرضاشاه ارتش را مدرن کرد پس سرسپرده آمریکا بوده است. ولی اگر تمام منابع کشور صرف موشک سازی شود تا یک سیاست خارجی غلط ادامه پیدا کند، نشانه قدرت و استقلال است. البته بعدش هم با گردن کج در رسانه ضدملی می نشینند و می گویند «ما نفهمیدیم که طرفمان ناتوست».

چشمها را باید شست و تاریخ را آنجور که هست باید خواند، بر اساس رویدادها و عملکردها نه بر اساس چیزی که باور داریم و علاقه مان به آدمهای تاریخ و یا باوری که نسبت به نیتهایشان داریم. تاریخ کشور ما پر از انسانهاییست که علیرغم اشتباهات و کاستیها در عشق به ایران مشترک بودند و همینطور پر از کینه توزانیست که شکستها را بهانه باطل دانستن رقبایشان دانستند تا راحتتر و به نام حق به تخت قدرت بنشینند. وقت قدردانی از دلدادگان ایرانی و برائت از تشنگان قدرت است.



بیان دیدگاه