سی سال شد

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. انگار تمامی ندارد، در کابوسهایمان هنوز خواب بمب و موشک می بینیم. از همه روزهایی که با حمیدرضا صدرایی، مازیار ایلداری و حمید افشار پیاده می رفتیم مدرسه فقط یک روز یادم می آید. بهار بود و زمینهای خالی کنار جاده گلستان یکم پر از سبزه بودند. یک سبز مخملی کم رنگ که جابجا شقایقهای قرمز و گلهای زرد رنگ لکه دارش کرده بود. بهار بود،‌ هوا صاف و افق باز… و پر از دود سیاهی که از جایی نزدیکی تهران بر می خاست. صبح میگها یا موشکهای اسکاد آمده بودند و انفجاری سوغات آورده بودند.

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست و من صدای زن همسایه را می شنوم که در خیابان جیغ می کشید و بر سر و رویش می کوبید. سال ۶۷ بود سال آخر جنگ شاید ماه آخر اما جنگ بود و رحم نکرده بود و پسر سربازش را گرفته بود. سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. سالهای بعدش در دبیرستان هر سال بخاطر می آوردیم که چه کسانی رفتند. شصت و پنج نفر … هنوز عکسهایشان را می بینم صورتهای ساده و جوان با ریشهای تازه رسته نگاههای معصوم.

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. ‌دیوانه ای خواب امپراتوری دیده بود و هنوز از بدمستیش می سوزیم،‌هنوز جنگ با ماست. و هنوز کودکیمان را در آن جا گذاشته ایم و بجای رویاهایمان کابوس گرفته ایم.

 سی سال گذشت جنگ شد. اسطوره ها برخاستند و راست قامت ایستادند تا ما آسوده باشیم. پهلوان شدند تا تاریخ به ما تحمیل نشود. و بعد مثل کوهها ماندند. بلندترینهایشان بی ادعا ترینها هستند. مثل دماوند که زود در غبار تهران گم می شود و گاهی فراموشش می کنیم. ولی هست. و ما می دانیم به آنها زمین زیر پایمان استوار شده است. سی سال شد و زندگی های ما هیچوقت همانی نشد که سی شهریورماه ۱۳۵۹ بود. سی ویکم دنیایمان به هم ریخت. سی سال گذشت.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: