سه سال شد

سه سال شد. سه سالی که نفهمیدم چطور گذشت و هیچ روزی از یادش خالی نبود. چند هفته یا چند ماه بعد سانحه به دوستی گفتم «هر روز با من است» نگاهم کرد و گفت «من دوازده سال است که هر روز به پدرم فکر می کنم.» راه دیگری ندارد. انگار از یک جای دیگر زندگی را باید علیرغم از دست دادنها ادامه داد. به خودت می گویی از دست دادن به این معنی نیست که دیگر نیستند، بودنها متفاوت است.  اما عادت کردن به این نوع جدید بودنشان آسان نیست. دلم می خواست در این فضایی که گویی همه به عزاداری مشغولند از شادیهای زندگی بنویسم ولی آسان نیست. دو روز پیش پدر و مادر الهام و ایثار نژاد قلی از بچه های شریف در یک تصادف کشته شدند. انگار خدا در این روزهای آخر تیر ماه و اول مردادماه را برای حوادث تلخ کنار گذاشته است. اگر نبودند آدمهای نیک سیرتی که در این روزها باید آمدنشان را تبریک بگوییم این روزها خیلی سخت تر می گذشتند. نمی دانم به الهام و ایثار چه باید گفت، می دانم هر چه که بگوییم کافی نخواهد بود. درد بزرگیست، و با گذشت زمان فقط به آن عادت می کنی، هیچوقت از بین نمی رود.  یاد می گیری علیرغمش به زندگی ادامه بدهی، و می فهمی که کسی همیشه در کنار توست که از یادش نیرو می گیری. سه سال از پرواز ابدی پدرم گذشت. و ما هنوز مبهوت بلندپروازیهایش هستیم.

سی و یکمین سالگرد آغاز جنگ

جنگ هم سی و یک ساله شد.  امروز باید  هشت سال فداکاری و ایثار، جانبازی و شجاعت و هشت سال درد و رنج را بیاد آورد. گاهی فکر می کنم باید آن روزها را به یاد آورد تا هرگز فراموش نکنیم.  مصاحبه ای را در خبرگزاری فارس می خواندم درباره جانبازیهای خلبانان نیروی هوایی در ماههای اول جنگ. در هشت سال جنگ 212 خلبان شهید شده اند، هفتاد نفر یا یک سوم در شش ماه اول جنگ به شهادت رسیده اند.  شکی نیست که بدون برتری هوایی در ماههای اول جنگ برتری ارتش عراق در زمین می توانست به برتری استراتژیک غیرقابل تغییری تبدیل شود.

روزی که جنگ شروع شد، پدر با درجه سرگردی فرمانده پایگاه ششم شکاری بوشهر بود. یگانهای این پایگاه اولین واحدهایی بودند که به تجاوز نیروهای عراقی پاسخ دادند و ظرف کمتر از دوساعت بعد از  حمله به پایگاه، پایگاه هوایی بصره را بمباران کردند (لینک به مستند شبکه  چهارم). ).  من درباره  تجربه او در روزهای جنگ چیزهای زیادی نمی دانم، در خانه مطلقا درباره این مسائل صحبت نمی شد. در سالهای آخر گاهی خاطراتی را تعریف می کردند، خیلی مختصر و مفید. یکی درباره اولین جلسه بریفینگ بعد از شروع جنگ، وقتی در پست فرماندهی بریفینگ شروع می شود و پدر شروع به صحبت می کند یکی از افسران حفاظت اطلاعات به او می گوید:

– جناب سرگرد یادتان رفت بگویید بسم ا… الرحمن الرحیم

پدر جواب داده بود:

– من بسم ا… الرحمن الرحیمم را چهار صبح گفتم که شما خواب بودی!

به یاد کسانی که بسم ا… گفتند وقتی که ما خواب بودیم. یادشان جاوید باد.

پ.ن. در همین باره:  سی سال شد،  به بهانه روز نیروی هوایی، درباره آدمهای سی سال پیش، بیست و هشت سال پیش.

یکسال گذشت

یکسال گذشت. دوستی (حسین عباسی) در پیام تسلیتش نوشته بود: » در فراز و نشیب سالهای سخت همواره مردانی بوده اند که عشق به مملکت را با تخصص و علم آمیخته اند و از آن ترکیبی ساخته اند که بقای کشورمان را مدیون آنیم. اینان سیاستمداران نیستند که هر روزه وجودشان را به رخمان بکشند. مردانی گمنام هستند که استوار ایستاده اند تا ما، فرزندانشان، سربلند بمانیم.» من فکر نمی کنم تعبیر بهتری برای پدرم مهدی دادپی بتوان بکار برد. مردی که عشق به ایران را با تخصص، علم و پشتکار درآمیخت و از آن ترکیبی ساخت که در میانه بحرانها و روزهای سخت تاریخ کشورمان به کار آمد.

یکسال گذشت اما من ترجیح می دهم بگویم 365 روز گذشت، 365 روزی که هر روز آن یادآور این بود که او زنده است. زنده است و همیشه با ماست. زندگانی هایی هستند که اسیر حضور فیزیکی بر این کره خاکی نیستند. ادامه می یابند و ادامه می دهند تا زندگی هست. نامهایی هستند که باقی می مانند و وقتی می شنویمشان در ما حس احترام و تحسین و حتی کمی غبطه بر می انگیزنند. زندگیهای ایشان به حماسه شبیه تر است و داستان تلاشهایشان به چالشهای پهلوانان نزدیک تر. پدر یکی از این آدمها بود. یک پهلوان به تمام معنا.

زندگیش را سه چیز تعریف می کرد؛ پشتکاری خستگی ناپذیر، شوق خدمت و اشتیاق در کمک به دیگران. گاهی می شد که به خانه می آمد و تعریف می کرد که آن روز چظور به یک آدم کاملا غریبه کمک کرده است.  این حرفها را  با شادمانی  ناب یک پسر بچه تعریف می کرد، گویی تمام دنیا آن روز در این خلاصه شده است که او از کسی دستگیری کرده است.

گاهی از خودم می پرسم آخر چطور آدم می تواند در آن جو کوته فکریها و بدگمانیها و سوء ظنها جان خود را در دست بگیرد و به دفاع از کشورش و به خدمت به مردمش کمر بندد. و وقتی که ماجرا تمام شد، براحتی از پشت میزش برخیزد دفترچه یادداشتش را ببندد و به خانه بیاید و بگوید برای خدا بود و مردم نه برای کس دیگر. پهلوانی یعنی این. این زندگیها را پایانی نیست.  و خوبی زندگی در این است.

…از همه سرورانی که قدم رنجه کردند و در مراسم یادبود شرکت کردند نهایت سپاس و تشکر را دارم.

درباره پدرم

من خیال نداشتم درباره دلایل سانحه و حواشی آن چیزی بگویم. ولی تکرار برخی مسائل باعث می شود تا نتوانم سکوت کنم. درباره حضور پدر در کابین هواپیما باید گفت نه این اولین کابینی بوده است که او در نشسته است و نه این اولین خلبان. پدر یکی از محتاطترین  خلبانانی بود در ایران وجود داشت و هرگز هیچ ریسکی را در اینباره قبول نمی کرد. این باعث تاسف است که افراد از شخصیت او یک کلیشه بچگانه ساخته اند و فکر می کنند او همیشه مانند لحظاتی بود که کلافه از ناکاراییها و نگران مسوولیتهایش عصبانی می شد. اگر پدر باعث بهم خوردن اعتماد به نفس خلبانی می شد این سانحه باید بیست سال یا ده سال پیش اتفاق می افتاد. این چهارمین شرکتی بوده است که او سرپرستی می کرد و در هیچیک از شرکتهای قبلی چنین سانحه ای رخ نداده است.

هواپیمایی آریا در ده سال گذشته شصت هزار ساعت پرواز داشته است و تا کنونی سانحه ای نداشته بود. فکر می کنم منصفانه است بگوییم خلبانان اعتماد به نفس خود را در حضور او از دست نمی دادند.

تقدیر و تشکر

البته بطور رسمی و سنتی باید از طریق جراید از عزیزانی که لطف کردند و در روز یکشنبه در مراسم تدفین و روز سه شنبه در مراسم بزرگداشت پدر بزرگوارم شرکت کردند تشکر کرد. ولی ایشان همیشه وقتی کسی کمکی و یا لطفی به من می کرد اول می پرسیدند: «تشکر کردی؟»

بدینوسیله از کلیه عزیزانی که قدم رنجه کردند و با حضور خودشان باعث آرامش بازماندگان و شادی روح ایشان شدند سپاسگزاری می کنم. بویژه از اقوام ، دوستان، آشنایان،  خانواده های وابسته، اعضاء محترم هیات امناء، همقطاران ایشان، شاگردانشان، خلبانان گرامی، کارکنان محترم شرکتهای هواپیمایی آریا، کیش ایر، آسمان، ارم، تابان و سایر شرکتها، اساتید و شاگردان مدرسه خلبانی آرتاکیش، پرسنل محترم نیروی هوایی، مقامات کشوری و لشکری حاضر در جلسه، اعضاء سازمان هواپیمایی کشوری و روابط عمومی این سازمان، هیات علمی و دانشجویان دانشکده اقتصاد و مدیریت دانشگاه صنعتی شریف و  ریاست محترم و اعضاء فدراسیونهای فوتبال و کشتی. از همکلاسیهای عزیز و گرامیم در دبیرستان مفید، دانشگاه صنعتی شریف و موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه که لطف کردند و پس از سالها دوری با حضور خودشان و یا ارسال پیام  و دسته گل تسلیت گفتند سپاسگزارم.

من نمی توام با قلم قاصرم از ججت الاسلام و المسلمین جناب حاج آقای واحدی تشکر کنم. ایشان در نهایت بزرگواری به مجلس ما آمدند و نه در عزای ایشان بلکه در بزرگداشت ایشان سخن گفتند نه بعنوان یک خطیب بلکه بعنوان یک دوست. و بسیار هم پسندیده و شایسته سخن گفتند. از ایشان بی اندازه سپاسگزارم. متن سخنان ایشان را در وبلاگشان می توانید ملاحظه کنید.

امروز خبرگزاریهای متعددی به انعکاس خبر مراسم بزرگداشت پرداختند از آنجمله ایرنا، فارس، ایلنا، شبکه خبری دانشجو و روزنامه ایران هم خبری در اینباره داشت

بلند آسمان جایگاه من است

از همه دوستانی که ابزار لطف کرده اند سپاسگزارم.  مراسم ترحیم پدر بزرگوارم تیمسار خلبان مهدی دادپی در روز سه شنبه  ششم مردادماه از ساعت 4 تا 30: 5 بعد از ظهر در مسجد جامع شهرک قدرس واقع در شهرک قدس (فاز سوم) ابتدای خیابان حسن سیف برگزار می گردد.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: