فیفای اقتصادی

{با الهام از توئیت یکی از دوستان نوشتم که می گفت وقتی عضو فیفا نباشیم باز هم می توانیم فوتبال بازی کنیم٬ ولی گل کوچک تو کوچه پشتی}

دانشگاه: در دانشگاه صنعتی شریف بچه های درسخوان زیاد و ورزشکار کم بودند٬ برای همین وقتی در دانشکده مهندسی برق تیم فوتبال تشکیل می شد٬ بازیکنانش خود بخود قهرمان به حساب می آمدند. در دانشگاهی که رقابت بین دانشکده ها و کری خواندن برقرار بود٬ تیم فوتبال دانشکده مهندسی برق از این جهت خوب بود که به همه تیمهای دانشگاه یک گل می زد …. و بعد فقط گل می خورد. نیازی به یادآوری نمی بینم که در یکی از مسابقات با دانشکده متالورژی یا مهندسی مواد نتیجه ۱۳ – ۱ بود. تک گل مال مهندسی برق بود و تیم متالورژی ۱۳ گل زد. بازیکنان تیم متالورژی احتمالا جز گلزنان تاریخ می شدند ولی آیا شما قبل از این نوشته اسمشان را شنیده اید؟ حقیقتش را بخواهید حتی نگارنده هم اسم آن عزیزان گلزن را به خاطر نمی آورد. رقابتها دوستانه در زمین سبزی که این روزها اسیر ولع ساختمان سازی مدیران دائم المسند شده است برگزار می شد. نه بخشی از فدراسیون بود و نه فیفا و نه جایی. دلخوشی ما آدمهای ساده بود که چهار دیوار دانشگاه برایشان همه دنیایشان بود٬ حداقل برای چهار سال. بیرون آن دیوارها ولی تیمهای باشگاهی و ملی بودند. تیمهایی که احتمالا شما اسم دروازه بانهایشان را از ده سالگی به خاطر سپرده اید اگر متولد دهه پنجاه باشید انها را از دهه شصت تا به امروز نام خواهید برد. ولی برای انها هم همین داستان تکرار می شد و می شود.

نگاهی به بازی تیم پرسپولیس در فینال جام قهرمانان آسیا بیندازید یا تیم ملی در جام جهانی. وقتی نوجوان بودم نمی فهمیدم چرا پرسپولیس عزیز و قهرمان که در تهران قهرمان است وقتی پایش را از مرز آنور می گذارد انگار بازی کردن یادش می رود. انگار زمینهای فوتبال خارج سحر شده اند. تیم ملی در بازی با تیم ملی عراق به داور می بازد٬ أن یکی نمی تواند گل بزند و بگذریم. واقعیت اینجاست همه در چهاردیواری خودشان رستم داستان هستند. وقتی به میدان می روند معلوم می شود چند مرده حلاج هستند. حالا فکر کنید اگر ایران عضو فیفا نبود و بخشی از کنفدراسیون فوتبال آسیا نبود. آن وقت چه می شد؟ تیمهای فوتبال ما در ایران می ماندند تا روزی روزگاری گذار تیمی مثل تیم متالورژی به تهران بیفتد و یک گل بهش بزنند و بعد دوازده گل بخورند و افسانه قهرمانیشان پایان بیابد. آیا شما هوادار عزیز فوتبال دوست داشتید ایران از فیفا خارج شود تا لازم نباشد کسی مزاحم تیم شما بشود؟‌

واقعیت اینجاست در ورزش رقابتها هستند که تواناییهای تیمها را آشکار می کنند. هر چه تعامل فوتبال ما با جهان بیرون بیشتر شد٬ کیفیت فوتبال مان بهتر شد. من هنوز تیتر خبرورزشی را یادم هست وقتی مهدی مهدوی کیا اولین قرارداد خارجیش را امضا کرد. این هم یادم هست که بعد از آن قرارداد برنامه های نوجوانان جدیتر گرفته شد. همه مردم می دانستند فوتبال فقط تفریح نیست یک ورزش٬ یک حرفه و یک صنعت است. یک نگاه به لیگ امروز و مقایسه اش با لیگ در دهه هفتاد و شصت نشان می دهد این رقابتی بودن و جدی گرفته شدن لزوم تعامل و تبادل چه ارزش افزوده ای را در فوتبال ایجاد کرده است.

حالا بیایید به اقتصاد نگاه بیاندازیم. آیا در اقتصاد تیمهای اقتصادی ما راحت می توانند به زمینهای بازی خارجی بروند و برنده شوند؟ فیفای دنیای اقتصاد کجاست تا بتوانیم عضوش بشویم و وارد چهارچوب رقابتها بشویم و از رسیدن تیممهایمان به بازیهای فینال آسیا و رقابتهای جام جهانی لذت ببریم؟ واقعیت اینجاست ایران در اقتصاد نه تنها که عضو فیفا نیست بلکه هر فعال اقتصادی را که می خواهد عضو فیفا باشد را هم جریمه می کند. فیفاهای اقتصادی سازمانهای جهانی و پیمانهای حاکم بر مبادلات پولی و بانکی هستند. بارها شنیده ام که ما بدون FATF یا سازمان تجارت جهانی یا عضویت در بلوکهای اقتصادی هم فعالیت اقتصادی داریم. واقعیت اینجاست که هدف فعالیت اقتصادی کسب یک درآمد ثابت نیست تا وارد کشور بشود و بعد طعمه فعالیتهای رانت خوارانه بشود. هدف فعالیت اقتصادی کشف بازارهای جدید٬ افزایش درآمدها و فرصتهاست.

ذهنیتی که می گوید ما نباید عضو فیفای اقتصادی باشیم٬ ذهنیتیست که خود را در بازی گل کوچک یا در زمینهای خاکی و متروکه محله قهرمان می بیند و می داند و نمی خواهد این توهم را به محک آزمایش بگذارد. ولی برای آنکه فوتبال صنعت باشد باید عضو فیفا بود. برای آنکه اقتصاد پررونق و فرصت ساز باشد باید عضو مجامع و سازمانهای جهانی بود و وارد چهارچوب رقابتها شد. وگرنه فوتبالیستهای اقتصادی مانند فوتبالیستهای دهه شصت همیشه منتظر کمکی از سوی دولت یا سهمی از منابعی هستند که هرروز از دیروز کمتر می شوند. این حق فوتبالیستهای تیمهای ما و فوتبالیستهای اقتصادی ماست که در جهان رقابت کنند و قهرمان میادین مختلف باشند.

۲۱ آذر است

بیست و یکم آذر است. در دنیایی دیگر و در تقویمی دیگر امروز روز نجات آذربایجان است.  روزی که ارتش ایران به همراه فرمانده کلش ٬ محمدرضا شاه پهلوی٬ وارد آذربایجان و تبریز شد و به حکومت فرقه دمکرات در آذربایجان پایان داد و آذربایجان دوباره بخشی جدایی ناپذیر از  خاک ایران شد. این ورود بدون زمینه سازی و مذاکرات موفق مرحوم احمد قوام و مقامات شوروی که پیشه وری دست نشانده  شان بود میسر نبود. ولی سالهاست که اسیر سیاست زدگی دیگر از این روز حرف نمی زنیم.

در نزاع ایدئولوژیها حقیقت تاریخی بارها به شکلهای مختلفی روایت می شود تا توجیه گر رفتارها و انتخابها باشند. ولی ورای دعواهای روزمره سیاست وقایع تاریخی به ما یادآور می شوند که حقیقت آنها مقدم بر سیاست زدگی روزمره ماست. ۲۱ آذر روزیست که تمامیت ارضی ایران با همبستگی ملی و روابط منسجم بین المللی و مذاکرات با همه طرفهای درگیر حفظ می شود.

برای بسیاری خواندن تاریخ به  شکلی که در آن ملت ایران و حکومتهایش نقش منفعلی داشته اند و مهره بازی بزرگان بوده اند عادت شده است. اینها هنوز منتظرند که مستاجر کاخ سفید چه کسی خواهد بود. محصول این انفعال و بی عمل دعوا بر سر اشخاص و برداشتهاست تا مطالعه رویدادها و عملکردها. واقعیت اینجاست که در روزهای بعد از شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران توسط متفقین مردانی در ایران مصدر کار شدند که علیرغم فشار بیگانه و حضور سرنیزه های شوروی و بریتانیا در خیابانهای تهران بنا را بر حفظ وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور گذاشتند. قوای بیگانه برای مردم ایران امنیت نیاورده بودند بلکه قحطی و گرسنگی و بی نظمی سوغات آورده بودند. در روزگاری که افسران انگلیسی به خودشان اجازه می دادند فرمانده لشگر اصفهان [ تیمسار زاهدی٬ نخست وزیر آینده]  را بربایند و به فلسطین تبعید کنند. مردانی مانند موتمن الملک٬ که زاهدی دامادش بود٬  محمد علی فروغی٬ رزم آرا  و بسیاری دیگر باید می کوشیدند در کشوری نظم برقرار کنند که در آن حاکمیت ملی اجازه حکمرانی نداشت. این سالهای تاریخ ایران علیرغم تنشها و رویدادهایشان هنوز فراموش شده باقی مانده اند. حال آنکه تجربه ملی ایران در این سالها هنوز به سیاستهای دولتهای ایران و باورهای مردم شکل می دهند.

دردسرهای ایران با پایان جنگ جهانی دوم پایان نیافت. غائله آذربایجان شروع شد. تاسیس حکومتی دست نشانده از اعضای حزب توده که حالا خود را دمکرات می نامیدند در سایه حضور نیروهای اتحاد جماهیر شوروی در آذربایجان هیج هدفی جز جدا کردن آذربایجان از ایران نداشت. استالین که دیده بود متفقین موافقند که به شوروی فضایی برای امنیت بدهند٬ باور داشت کشورهایی که لهستان و چکسلواکی٬ دو متحد سرسخت انگلیس و فرانسه و از اولین قربانیان هیتلر٬ را قربانی او کرده اند در برابر انضمام تکه ای از ایران مخالفتی نخواهند کرد. برای شوروی غائله آذربایجان حرکت دیگری در شطرنج قدرت در سالهای بعد از جنگ بود. کافیست نگاهی به قتل عامها و فجایع کمونیستها در یونان٬ لهستان٬ چکسلواکی٬ مجارستان٬ رومانی٬ یوگسلاوی و سایر کشورهای اروپای شرقی بیاندازیم. رهبران شوروی به بهانه مبارزه با فاشیسم هویت و حاکمیت ملی این کشورها را مسخ کردند٬ به بازداشتهای گسترده٬ تیرباران مخالفان و تبعید آنها دست زدند. آنها حتی از خلبانان چک یا لهستانی که بعد از شش سال جنگ با آلمان نازی در نیروهای هوایی متفقین به خانه بازگشته بودند نگذشتند. آنچه در آذربایجان شروع شد نامی دمکرات داشت ولی تلاشی بود برای مثله کردن تمامیت ارضی ایران.   ایرانی که نه صدایی در میان متفقین داشت و نه حتی جزء کشورهای متفق به شمار می رفت. کشوری آسیایی در خاورمیانه که بیگانگان هر وقت اراده کرده بودند مرزهایش را نادیده گرفته بودند.

در این فضا یکی از شاهکارهای روابط خارجی ایران شکل می گیرد. ایران با استفاده از تنازع قدرت بین شوروی و آمریکا و با اتکا به نهادهای بین المللی تازه تاسیسی مانند سازمان ملل مسیر مذاکره با اشغالگران را پیش می گیرد. اخطار رئیس جمهور آمریکا به شوروی و وعده های احمد قوام که ضعف خود در مذاکرات را به کارت برنده اش تبدیل می کند٬ کار خود را می کند. استالین که هیچوقت فکر نمی کرد از یک اشرفزاده جهان سومی از کشوری که نه قوای مسلح مهمی دارد و نه در دنیا متحدی روی دست بخورد قوای شوروی را از ایران خارج می کند. نمایندگان شوروی به پیشه وری می گویند که دولت ایران حق دارد به هر نقطه ای که بخواهد قوای مسلح اعزام کند. پایان کار فرقه است.

دوره پانزدهم مجلس شورای ملی شروع می شود و حالا مجلس است که با استفاده از اختیارات قانونیش موافقت نامه قوام – سادچیکف را باطل می کند. ولی قوای شوروی از مرز گذشته اند و بازگشتشان به ایران اشغال کشوریست مستقل که می تواند روی حمایتهای بین المللی حساب کند. محمدرضا شاه پهلوی فرمان حرکت ارتش به سمت تبریز را می دهد و خود هم که شاهنشاهیست جوان به آنها می پیوندد. غائله خاتمه پیدا می کند. در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ همه عناصر هویت ملی و حاکمیت ملی  ایران متحد می شوند و ایران متحد باقی می ماند.

در سالها و روزهای بعد از ۲۱ آذر ۱۳۲۵ دعوا بر سر نمادسازی با جنگ روایتها دنبال می شود. شوروی که بازنده ماجراست نه شاه نه احمد قوام را نمی بخشد. حزب توده که هرگز یک حزب ملی با یک برنامه ملی نبوده است و همیشه دست نشانده نیات مسکو بوده است با تبلیغات٬ با اغراق درباره کشته ها و درگیریهای فرقه ای می کوشد این روز را برای مردم ایران سیاه کند. در تمام سالهای بعد از ۱۳۲۵ نویسندگان و روشنفکران چپ زده  بدون مراجعه به واقعیتهای تاریخی از قتل عام هزاران نفر و تبعید دهها هزار نفر حرف می زنند. گویی شاه استالین است که لهستان را تصرف کرده است. پژوهشهای دانشگاهی و اسناد در سالهای بعد نشان می دهند که خشونتها بسیار محدودتر از آنچه بودند که تبلیغات حزب توده می گفتند. بر خلاف چیزی که نویسندگان در داستانهایشان درباره پیشه وری می گفتند تا او را رهبری برابری خواه و حامی محرومین تصویر کنند٬ پیشه وری عاملی دست نشانده برای تجزیه ایران بود. روزی به او گفته بودند بیاید و آمد. روزی هم به او گفتند برو و رفت.  بعد هم او را سر به نیست کرند.

در سالهای بعد از ۱۳۵۷ که روایتهای تاریخی با ۲۸ مرداد شروع می شدند و در ۲۲ بهمن به اوج می رسیدند جایی برای ۲۱ آذر نبود. انقلابیون نه می خواستند و نه می توانستند که روایت حکومت پهلوی از ۲۱ آذر را بپذیرند یا برای محمدرضا شاه پهلوی یا احمد قوام در آن نقشی قائل باشند. حزب توده که با نفوذ به جریانهای روشنفکری در دههای ۴۰ و ۵۰ گفتمان تاریخی ایران را بر اساس باورهای ایدئولوژیک چپ شکل داده بود حالا می توانست انتقام ۲۱ آذر را از ارتش و ارتشیان بگیرد. باید سالها از روزهای پرالتهاب دهه اول انقلاب می گذشت تا بدون پیشداوری به تاریخ نگاه کرد و بخاطر آورد که در ۲۱ آذر یک توطئه کمونیستی با حمایت یک ابرقدرت بیگانه بر علیه حاکمیت ملی کهنترین کشور خاورمیانه شکست خورد. بقیه ماجرا دعواها و منازعات تشنگان قدرت است که در تاریخ دنبال نمادهایی برای باورهای خود هستند. ایران جاودان می ماند و همینطور آذربایجان.

#کوویدـ۱۹:‌ فرصتی برای تغییر

خانم گیتا بهات سردبیر مجله مالیه و توسعه Finance & Development در آخرین سرمقاله اش می نویسد:‌ «گاهی دهه ها اتفاقی نمی افتاد و گاهی در چند هفته به اندازه چند دهه رویداد رخ می دهد». از نظر او یماری فراگیر کووید – ۱۹ باعث شده است دولتهای فراوانی روند سیاستگذاری و فرایند تصمیم گیری را دگرگون کنند.
برای بسیاری کار از خانه به یک عادت تبدیل شده است در حالیکه برای بسیاری محل کار دیگر امن نیست. در کنار این تغییرات ساختاری شکاف در مهارتهای مورد نیاز بازار کار و افزایش نابرابری آسیب پذیری بعضی گروههای اجتماعی را افزایش داده است و زیانهایی به بار آورده که تا سالها قابل جبران نیست.
هر اصلاحی باید بر افزایش ایجاد اشتغال و مشاغل با کیفیت برای گروههای بیشتری تکیه کند تا راه حلی دائمی برای نابرابری و ناامنی اقتصادی اقشار آسیب پذیر داشته باشیم.
جوانان و زنان بعنوان آسیب پذیرترین گروههای اجتماعی باید گروه هدف اصلاحات اقتصادی جدید باشند از دسترسی به فرصتهای آموزشی تا دوره های فراگیری مهارتهای لازم و برابری در رقابت برای اشتغال. ما باید به افزایش بهره وری و افزایش دایره اشتغال نگاه کنیم.
افزایش برنامه های تامین اجتماعی و گسترش تور حمایتی با تقویت برنامه های بهداشت عمومی و تندرستی می تواند به قدرت مقابله با اثرات و تبعات بیماریهای فراگیر آینده بیفزاید ضمن اینکه باید به سوی سیستمهای افزاینده مالیاتی پیش رفت تا بازتوزیع ثروت و کاهش نابرابری محقق شود.
فرصتی که ویروس کرونا در اختیار بشریت قرار داده است فرصتیست برای تغییرات فراگیر و جدی در ساختار سیاستگذاری و الویت بندی اهداف اقتصادی دولتها. این فرصت را نباید از دست داد.
منبع صندوق بین المللی پول

نوری در فضای لایتناهی


شاید تجربه مرگ برای بازماندگان عزیز درگذشته سختتر باشد تا خود درگذشته. اینجاست که می شود از هر آدمی که عزیزی را از دست داده سخن گفت و نوشت. می داند که دنیایش به هم می ریزد و جهانی که می شناخته پایان می یابد. حداقل بخشی از آن. این برای ما نسلهای پنجاه و شصت و هفتاد سختتر است. ما در پایان یک دنیا به دنیا آمدیم و هر روز شاهد فروریختن بخشی از جهانی هستیم که می شناختیمش. بوریس پاسترناک در دکتر ژیواگو از زبان لاریسا فیودورونا می گوید «ما نور ستارگانی هستیم که هزاران سال است مرده اند و در این فضای لایتناهی پیش می تازیم تا بگوییم از ستاره ای پرنور و فروغ تابیده شده ایم ولی آن ستاره مدتهاست که مرده است».

از تولد خراسانی نابغه ای که استاد مسلم آواز سنتی ایران شد هشت دهه می گذرد. نمی شود و نمی شود برای محمدرضا شجریان انتظار عمر جاودانه داشت ولی در او چیزی بود از آن ستارگانی که هزاران سال پیش مرده بوده اند و ذراتشان در تشعشعات کهکشان ما به پرواز ادامه می دادند و زیبایی و فروغ را هدیه می آوردند. انگار ستونی بود از ستونهای تخت جمشید که بار تاریخ و هنر و امید را به دوش می کشید و وقتی که فروریخت از ستونهای تخت جمشید یکی دیگر کم شد.

در روزهایی که همیشه حرف از هویت و فرهنگ و اصالت و بومی گرایی و غرب زدگی زده می شود و مناصب دولتی و تصمیم گیرنده نصیب آنانیست که بسیار بر این مفاهیم پافشاری می کنند٬ محمدرضا شجریان رستم دستانی بود که یک تنه فرهنگ و موسیقی و آواز ایران شد. خوب است روزی از خودمان بپرسیم هزینه و سرمایه ای که استاد صرف برنامه هایش می کرد در برابر فواید و آثار پایدارشان چقدر قابل مقایسه با میلیاردها دلار بودجه ایست که در همه سالهای گذشته به بهانه برنامه های فرهنگی خرج شده اند. آن هم در شرایطی که همیشه کسانی بودند که در حال حمله و خدشه دار کردن او و محدود کردن حوزه فعالیتهایش بودند.

یکی از طنزهای تلخ زندگی من ایرانی اینجاست که بعنوان یک دانشجو مقیم خارج کشور بیشتر به کنسرتها و اجراهای استاد دسترسی داشتم تا اگر در پایتخت ایران و قلب رویدادهای فرهنگیش زندگی می کردم.

واقعیت اینجاست که زندگی شجریان شرح همه تناقضها و فریبکاریهای حاکم بر ذهنیت تصمیم گیری و تفکر در جامعه ماست. از اصالت حرف می زنیم ولی ساز سنتی را ممنوع می کنیم٬ از ایرانی بودن سخن می گوییم استاد آواز را ممنوع الصدا می کنیم٬ از فرهنگ صحبت می کنیم ولی کار فرهنگی را به بهانه امنیت و سیاست سرکوب می کنیم. انگار ارتشی می خواهیم که بدون امیر و سرباز و اسلحه به میدان برود و فاتح میدان هم باشد.

گفتم ستونی از ستونهای تخت جمشید فروریخت ولی باید این را هم می گفتم که ستاره ها شاید بمیرند ولی نور٬ نور ابدیست. و پرواز جاودانه. دنیای ما هنوز دنیای ماست و ما هنوز زیباآفرینان رقص شعله های این آتشکده باستانی. شجریان رفت ولی جاودانه است همانطور که ایران ما جاودانه است. خدای را سپاس برای ستونهای تخت جمشید و راست قامتان تاریخمان.

پرده دوم: اولین حرف نژادپرستانه: سیاههای بی مسئولیت

  • یکسال است که در آمریکا هستم. ده ماهی که در ویرجینیاتک گذرانده ام بی حادثه است مثل ماههای اول زندگی یک نوزاد. آنقدر یاد گرفته ام که بدانم آمریکا فیلمهای هالیوود نیست. دانشگاه ویرجینیا بر روی زمینهایی بنا شده است که روزی مزرعه سرهنگ بلک بوده اند٬ یک برده دار ویرجینیایی که زمینهایش را بعد از جنگ داخلی از دست می دهد. دانشجویان سیاه زیاد نیستند٬ استاد سیاهپوست نداریم ولی خاطره جنگ داخلی همه جا زنده است. از تشکیل بانک اطلاعات دی نی ای برای مشخص کردن بقایای سربازانی که در خاکریزهای پیترزبورگ دفن شده اند٬ جایی که ژنرال لی و ژنرال گرانت یک سال رو در روی یکدیگر در اولین خاکریزها و کانالهای دفاعی تاریخ جنگیده بودند. خانه های دانشجویان ویرجینایی پر از عکسهای ژنرالهای تجزیه طلب کنفدراسیون: لی٬ هود٬ لانگ استریت٬ استونوال جکسون٬ ای پی هیل و بقیه. اولین کریسمس چهار هفته تعطیل هستیم. از کتابخانه ۲۰ جلد کتاب درباره تاریخ جنگ داخلی٬ زندگی رابرت ای لی و سایر شخصیتهای جنگ می گیرم و می خوانم. رابرت ای لی را دوست دارم و دوست می دارم. ژنرالی که وقتی جنگ را باخت٬ شکست را پذیرفت و رفت رئیس یک دانشگاه شد که امروز اسمش روی آن هست: دانشگاه واشنگتن و لی. حرف نژادپرستانه نمی شنوم. دانشگاه جزیره ایست دور از همه چیز. زندگی در شهر را می خواهم و به میلواکی می روم.
    ایالت ویسکانسین: در مجلس ایالتی ویسکانسین در شهر مدیسون که ساختمانی شبیه کنگره دارد٬ تابلویی هست که تاریخ ویسکانسین را خلاصه می کند. سمت راست گروه بزرگی از سربازان آبی پوش ارتش فدرال قرار دارند. ویسکانسین بیشترین کشته و زخمی را در جنگی داده که به برده داری پایان داده است. در کتاب تاریخ ویسکانسین ایالتیست مترقی بدون سابقه برده داری. در دانشگاه دانشجویان سیاه بیشتری داریم همینطور اساتید و کارمندان سیاهپوست در دانشگاه دیده می شوند. دانشگاه گروهی داوطلب دارد که دانشجویان بین المللی را به خانه هایشان دعوت می کنند و برای ما سفر به شهرهای اطراف را سازماندهی می کنند. رفته ایم تور میلواکی و خرید برای اتاقها و آپارتمانهای دانشجویی که محل سکونتمان شده اند. غیر از من دانشجویانی از مکزیک٬ آلمان٬ فرانسه٬ روسیه٬ ترکیه٬ هند٬ چین و ایتالیا هم هستند. ظهر است و می رویم برای ناهار سر میز هر گروه از دانشجویان یکی از میزبانان می نشیند. به میز ما مرد سفید ساکتی و مسنی می رسد که صورتی رنج کشیده و دستهایی زمخت دارد. آدمی سختکوش و کم حرف. احترامم را جلب می کند. من نشسته ام و پنج تا دانشجوی آلمانی دانشکده. غذا را می آورند. یکی از آلمانها سوالی درباره مرد سیاهی می پرسد که جلوی در مغازه ای مشغول نقاشی بود و با صدای بلند چیزی نامفهوم گفته بود. مرد می گوید:
    – آن سیاهه؟ داشت شکایت می کرد. اینها خیلی تنبل هستند.
    دوست آلمانی با چشمهایی باز از تعجب می گوید:
    – همه که اینطور نیستند.
    – پسر من هم مثل تو فکر می کرد. فکر می کرد اینها هم آدمند. رفت خدمت در نیروی زمینی و خیلی زود فهمید چقدر این آدمها بی مسئولیت هستند. بهش گفته بودم حواست باشد هیچوقت به یک سیاه نمی توانی اعتماد کنی.
    نگاهش طرف من می آید و بعد انگار نمی خواهد من را ببیند. چشم در چشم پسر آلمانی حرفش را ادامه می دهد.
    یادم نمی آید غذا چه بود ولی برای بقیه ناهار چشمهایم را به رو میزی شطرنجی این رستوران ساده آمریکایی دوخته ام و از خودم می پرسم
    – یعنی این یارو نژادپرست است؟
    و برای اولین بار می فهمم من سفید نیستم.

سیاهان در آمریکا: هفت پرده از یک جامعه

زمان چه زود می گذرد٬ به آنجا رسیده ام که دیگر نمی دانم چند سال گذشته است. در این مدت هم در ویرجینیا و جورجیا زندگی کردم که هر دو ایالتهایی بودند با سابقه برده داری و هر دو در قرن نوزدهم بر علیه دولت فدرال برخاسته بودند چرا که خود را محق به حفظ این نهاد می دانستند. و هم در ایلینویز و ویسکانسین یکی ایالت رئیس جمهوری که فرمان الغای برده داری را امضا کرد و دیگری ایالتی که بیشترین تلفات را در جنگ داخلی آمریکا داد تا ایالات متحده متحد باقی بمانند. بدون کلاه سیاههای ویسکانسین و رسیدن به موقعشان به نبرد گتیسبورگ شاید تاریخ جور دیگری نوشته می شد. آنقدر یاد گرفته ام که جامعه آمریکاییان آفریقایی تبار که در ادبیات ایران خیلی راحت به آنها سیاهان می گویند٬ لفظی که دیگر در زبان انگلیسی استفاده از آن تشویق نمی شود٬ بسیار متنوعتر و چند بعدیتر از آن است که بشود آنرا توصیف کرد. این روزها خاطرات و برخوردها را مرور می کنم و نتیجه اش شده است این هفت پرده٬ هفت تصویر از برخورد یک ایرانی مهاجر با سیاهان در ایالات متحده آمریکا.

پرده اول. راننده اتوبوس گمنام روز اول نیویورک

بعد از ۱۰ ساعت پرواز به نیویورک رسیده ام. بدن کوفته ولی هشیارهمه حسهایم فعالند٬ بوهای تازه٬ رنگهای متفاوت و همه چیز را با تصویر ذهنیم از فرودگاه جان اف کندی می سنجم. داستان رسیدن به نیویورک تکراریست. میلیونها نفر با کشتی یا هواپیما به این شهر آمده اند و از دروازه آمریکا گذشته اند. انتظار در صف گذرنامه و بعد یادآوری این نکته به زنی که افسر مرزبانیست که من باید انگشت نگاری بشوم چون شهروند ایرانم. انتظار یکی دو ساعته و بعد خروج از گمرک و ورود. انگشتهای سیاهم را به هم می مالم تا بلکه رنگ جوهر انگشت نگاری کم رنگ تر بشود. این ترمینال بین المللیست باید به ترمینال داخلی بروم. در این فرودگاه در میان صداهای ناآشنا همه چیز تازه است. چمدان سنگینم را می کشم. لباس برای دو سال آینده٬ پسته و ۱۲ جلد کتاب شعرنو و دیوان حافظم. با انگلیسی که فکر می کنم کامل است ولی مطمئنم لهجه ام نشان می دهد بار اول است دارم از آن در یک کشور انگلیسی زبان استفاده می کنم آدرس ایستگاه اتوبوس را می پرسم. منتظر می مانم. اتوبوس می رسد. راننده یک مرد سیاه است٬ موهای فرفری سیاه که دور گوشهایش سفید است٬ ژاکت آبی رنگ٬ پیراهن سفید و کلاه کاسک دار به سر دارد. تا دهنم را باز می کنم که بپرسم آیا به ترمینال مورد نظرم می رود. بلند می شود و به مسافر پشت سرش می گوید:
– لطفا بلند شوید٬ این پسر اینجا می نشیند.
به من نگاه می کند و مثل ناخدای کشتی نجات می گوید:
– اینجا بنشین٬ چمدانت را اینجا بگذار.
برمی گردد سرجایش٬ کمربندش را محکم می کشد. هنوز صدایش در خاطرم هست. راه می افتاد. چند دقیقه می گذرد نه آن موقع متوجه شدم نه الان یادم می آید. جلوی ترمینالی می رسد. می ایستد و بر می گردد:
– اینجاست.
با دست اشاره می کند که پیاده شو. می خواهم تشکر کنم٬ ولی انگار اینقدر این کار را هر روز کرده است که حتی برایش فرقی با نفس کشیدن ندارد. حتی نگاه نمی کند که بشنود دارم با انگلیسی سنگین با لهجه فارسی می گویم: Thank you very much, Sir
پیاده می شوم و وارد ترمینال می شوم. پرواز به دانشگاه از اینجا شروع می شود با یک توقف. ۷ جلد کتاب را باید از چمدان بیرون بکشم و روی زانوهایم نگهدارم تا وزن چمدانم درست بشود و قبولش کنند.

….سالها گذشته است ولی همیشه از خودم می پرسم اگر آن مرد سیاهپوست راننده اتوبوس نبود٬‌ ٬ چند بار گم شده بودم تا ترمینالم را پیدا کنم. در صداها و تصاویر روز اول که مبهم ولی پررنگ در ذهنم مانده اند٬ هنوز آن راننده اتوبوس هست که به من می گوید: همینجا بشین. و بعد می رود و حتی نگاه نمی کند به این آدم تازه وارد که در این کشور مثل نوزاد در این دنیا غریبه است.

ابهام تاریخی در اقتصاد جهانی

سرمقاله ام برای روزنامه دنیای اقتصاد٬ روز سه شنبه ۱۳ خردادماه ۱۳۹۹ 

برای اولین بار در تاریخ معاصر همه اقتصادهای جهان در یک نکته مشترکند: هیچ کس نمی‌داند شش ماه آینده چه خواهد شد. ابهام و عدم قطعیت، تصمیم‌گیری درباره آینده را دشوار کرده است.این روزها بحث درباره پیامدهای اقتصادی بیماری کووید – ۱۹ و گسترش ویروس خطرناک و واگیردار کرونا بسیار است. برخی از آینده‌ای بسیار متفاوت صحبت می‌کنند، برخی دیگر به هزینه اقتصادی غیرقابل جبران این رویداد جهانی اشاره می‌کنند.

برخی نیز سال جاری را از دست رفته می‌دانند. همه هم درست می‌گویند و هم به چالش اصلی برخاسته از شیوع ویروس کرونا بی‌توجه هستند. ویروس کرونا اصلی‌ترین فعالیت اقتصادی را مختل کرده و آن دادوستد کالا و خدمات است. بدون دادوستد، کالاها و خدمات قیمتی ندارند و بدون آنکه قیمتی داشته باشند، بنگاهی درآمد ندارد و بدون درآمد در بنگاه اقتصادی، کسی دستمزدی ندارد. اختلال در دادوستد اختلالی است که هنوز جوامع در حال توسعه آن را جدی نگرفته‌اند؛ درحالی‌که ریشه اصلی پیامدهای منفی اقتصادی ویروس کرونا در اختلال در دادوستد اقتصادی است.

پیشرفت تکنولوژی و سیستم‌های دیجیتال و شبکه جهانی اینترنت باعث شده است تا نسل‌های جدید، دنیای متفاوتی را تجربه کنند. آنها همزمان می‌توانند با اقصی نقاط دنیا در تماس باشند و بدون رفتن به مغازه کالای مورد نظر خود را سفارش بدهند. اما هیچ کدام از این پیشرفت‌ها جایگزین عمل دادوستد اقتصادی نشده است. آنها دادوستد را تسهیل کرده‌اند؛ ولی برایش جانشینی ندارند. هنوز برای آنکه کالایی ارزش داشته باشد، باید کسی آن را بخواهد و حاضر باشد برایش بهایی بپردازد. برای اینکه مبادله‌ای صورت بگیرد باید خریدار و فروشنده بر سر قیمت به توافق برسند.

در دنیای کرونازده، بسیاری دیگر به سراغ مبادله کالا نمی‌روند که بخواهیم بدانیم چه قیمتی می‌پردازند. اینجاست که همزمان هم شاهد کاهش شدید تقاضا هستیم و هم کاهش شدید عرضه. بنگاه‌هایی که می‌دانند فروشی نخواهند داشت، تولیدی هم نخواهند داشت و کارکنانشان را روانه خانه می‌کنند. دستمزدی پرداخت نمی‌شود و بودجه خانوارها کوچک می‌شود و سبد مصرفی‌شان کوچک‌تر. سوال اینجاست که چه زمانی سطح مبادلات اقتصادی به میزان پیش از شیوع ویروس کرونا باز خواهد گشت. انتظار برای کشف واکسن کرونا به همین دلیل است که تنها در صورت این احساس امنیت است که همه به بازارها بازخواهند گشت. بازارهای سهام اقتصاد جهانی شده به هر خبر مثبتی درباره واکسن واکنش نشان می‌دهند چون همه فعالان اقتصادی می‌دانند اهمیت کشف واکسن کرونا در احیای سطح فعالیت‌های اقتصادی است.

تا زمانی که نمی‌دانیم چه وقت امنیتی که در سال گذشته در مبادلات اقتصادی وجود داشت بازخواهد گشت، شاهد ادامه یافتن بحران اقتصادی و اختلال در دادوستدها هستیم. اینجا هم زیرساخت‌های اقتصادی و ارتباطی جوامع میزان آسیب‌پذیری آنها را تا حدی تعیین می‌کنند. به‌عنوان مثال جوامعی که در آنها شبکه‌های آنلاین فروش کالا و خدمات وجود دارد و زیرساخت‌های انتقال داده و دیتا قوی هستند این امکان را داشته و دارند که دادوستد اقتصادی را به فضای مجازی منتقل کنند. در این کشورها بازارها با اختلال کمتری به کار خود ادامه داده‌اند. بازارها هنوز می‌توانند بر اساس تعامل عرضه و تقاضا، قیمت کالاها و خدمات را تعیین کنند و بنگاه‌ها به ارائه خدمات و کالا و کارآفرینی و پرداخت دستمزد مشغولند. اما کشورهایی که به دلایل مختلف این زیرساخت‌های ارتباطی را توسعه نداده‌اند، شاهد اختلال بیشتری در بازارهای مصرفی هستند؛ بازارهایی که ادامه و دوام کارکردشان به معنای تضمین گسترش بی‌چون و چرای آلودگی به ویروس کرونا در جامعه است و امواج مختلف مرگ و میر را تجربه خواهند کرد.

گرچه تمام اقتصادهای جهان شریک حس نگرانی و عدم قطعیت درباره آینده هستند، ولی اقتصادهای در حال توسعه و متکی بر صادرات مواد اولیه با بحرانی عمیق‌تر از سایر اقتصادها دست و پنجه نرم می‌کنند. از یکسو نبود زیرساخت‌های اقتصادی، آسیب‌پذیرترشان کرده است و از سوی دیگر رکود اقتصادی کشورهای توسعه یافته برای آنها به معنای از دست دادن تنها منبع درآمد ممکن است. اگر اقتصادهای توسعه‌یافته منتظر کشف واکسن هستند، این اقتصادهای در حال توسعه باید منتظر احیای اقتصادهای توسعه‌یافته برای گذر از بحران ناشی از رکود اقتصادی باشند. چه کسی فکرش را می‌کرد روزی در دنیا گردش چرخ اقتصاد معطل این باشد که خریدار و فروشنده بتوانند دوباره یکدیگر را بیابند تا مبادله صورت بگیرد و بازارها دوباره شکل بگیرند.

چه چیزی ما را همدست تبهکاریها و سیاهکاریهای پیرامونمان می کند؟

این روزها کتاب «چیزهایی که همراهشان بود» نوشته تیم او. برایان را می خوانم. مجموعه ای از داستانهای کوتاهی که این کهنه سرباز جنگ ویتنام درباره سربازان آن جنگ نوشته است. خیلی دلم می خواست می توانستم ترجمه فارسیش را به سبک لیلی گلستان و آن شاهکار اوریانا فالاچی٬ زندگی٬ جنگ و دیگر هیچ٬ بخوانم. بگذریم. کتاب تجربه های آقای او. برایان و هم خدمتیهایش هست در جنگی که معصومیت و خامی نسلی از جوانان آمریکایی را نابود کرد. یکی از داستانهای کتاب درباره سربازیست که نمی تواند زیر آتش ویت کنگ دوستش را از غرق شدن در مردابی نجات بدهد. او این داستان را دوبار نوشته است.

بار اول وقتی که نورمن٬ یکی از هم خدمتیهایش بعد از موفقیت کتاب اول تیم به او نامه ای می نویسد و شرح ماجرا را بیان می کند و از او می خواهد درباره اش بگوید. «من خودم می خواهم این داستان را بگویم ولی کلمه ای پیدا نمی کنم٬ واژه ها از من فرار می کنند و در شهر سرگردان ماشین پدرم را می رانم تا شاید این حرفها از سرم بیرون بروند» دوستش می گوید. تیم داستان را می نویسد ولی اسمها را عوض می کند٬ نوع مرگ را عوض می کند و آنرا دراماتیک تر می کند تا به سادگی غرق در مرداب زیر آتش دشمن نباشد. داستان کوتاه خوبی می شود که تیم آنرا یک هفته ای می نویسد و بعد هم جزء داستانهای کوتاه برگزیده از جنگ ویتنام منتشر می شود. تیم کتاب را برای نورمن می فرستد و نامه ای در پاسخ دریافت می کند «نمی خواهم بگویم افتضاح است٬ ولی این حرف من نیست٬ داستان من نیست٬ من از تو خواسته بودم داستانم را بگویی ولی فکر می کنم کار راحتی نیست». نورمن بعد از چند سال سرگردانی خود را حلق آویز می کند٬ مادرش می نویسد «بچه ساکتی بود٬ حرفهای نگفته اش او را کشت» .

حالا تیم بعد از ۲۵ سال داستان را دوباره می نویسد. داستان را آنجور که بوده است و اضافه می کند «من می نویسم تا از سهم خودم در مرگ نورمن تقاضای بخشش کرده باشم». واژه جالبی را استفاده می کند: Complicity . این واژه یعنی همراهی و مشارکت ناآگاهانه برای من بهترین ترجمه پذیرفتن است. انگار تیم پذیرفته بوده است که اشکالی ندارد داستان نورمن را عوض کند. داستانی که نورمن می خواسته بگوید تا بلکه بقیه او را بهتر بفهمند. بفهمند درحالیکه او شجاع بوده است و نشان ستاره برنز ارتش آمریکا را دریافت کرده است بطور خارق العاده ای شجاع نبوده است و برای همین ستاره نقره را دریافت نمی کند. او هفت نشان دارد ولی خود را بزدل می داند چون نتوانسته است زیر آتش دشمن دوستش را از مرداب بیرون بکشد. تیم این را در داستان اول نمی گوید. و برای همین خود را در ساکت کردن نورمن مقصر می داند.

راستش فکرم به جامعه خودمان برگشت. جامعه ای که در آن خرابکاری٬ دزدی٬ نابود کردن زندگی دیگران٬ تجاوز به حریم خصوصی و پذیرفتن گندیدن اخلاقی عادی شده است. بارها شده است که از قربانیان کلاهبرداریهای قانونی و غیرقانونی٬ شرعی و غیرشرعی شنیده ام پاسخی که در پیگیری پرونده شان شنیده اند این بوده است «همه جا دزد هست»٬ «همه جا فساد هست» ٬ «آقا جان بقیه دنیا هم همینه» و یا شاهکار جملاتی که از بازرس دولت آقای روحانی شنیده ام «عصر٬ عصر قاجار است٬خودت را آزار مده». من نمی دانم چند نفر در سکوت تحمیل شده به آنها در حال مرگ تدریجی هستند. من نمی دانم چند نفر هر روز بلند می شوند و می گویند «ولی این داستان٬ داستان من نیست». ولی می دانم ما شریک جرم شده ایم چون پذیرفته ایم که می توان داستان آنها را تغییر داد و ظلمی که به آنها شده است را عادی جلوه داد. من می دانم که وقتی ما اهانت به یک زن را بخاطر پوششش می پذیریم٬ وقتی دزدی را به بهانه فقر یا دشمنی یا حرص قبول می کنیم٬ وقتی رشوه دادن و گرفتن را عادی می کنیم٬ وقتی به کمیسیونهایی می رویم که می دانیم اعضایش از وامی که می دهند درصد می خواهند٬ سرنوشت محتومی را پذیرفته ایم. ما شریک جرم می شویم و می مانیم.

جالب است که همان آدمها بعدها می گویند «من قرار نبود کاری کنم»٬ «نقشی نداشتم»٬ «به من مربوط نبود»٬‌ ٬ «چکار قرار بود بکنم؟‌» انگار تقاضای تبرئه دارند و می دانند که گناهکارند وقتی پذیرفته اند که سیاهی و تباهی ایرادی ندارد. ما می توانیم سکوت نکنیم و داستانها را بگوییم شاید روحی سرگردان را نجات بدهیم. خدا می داند در روز چند داستان را عوض می کنیم تا سکوت را تضمین کنیم شاید خودمان آرامش داشته باشیم.
تماس با نویسنده…..@adadpay

سمفونی لهجه ها

این روزها در فضای مجازی یک بحث مجازی درباره لهجه درگرفته است. مثل امضاء و آوا لهجه هر فرد و گروهی هم امضای او در وقت صحبت و گفتگو به یک زبان است. برای همین نه قضاوتی دارم و نه حرفی فقط داستان تجربه لهجه ها را می گویم.
اول. به لطف مادر و اصرار پدر که در جبهه بود از ۱۰ سالگی من و خواهرم زبان خواندیم. اول پیش خانم رکنی که داستانش را باید جایی نوشت که در روزهای دهه ۶۰ معلمی بود شیرزن مانند مادرم و صدها زن آموزگار دیگر که با تبعات جنگ و انقلاب دست و پنچه نرم می کردند. بعد موسسه طیرانی کرج و بعد هم انستیتو سیمین در بلوار کشاورز. وقتی نمایشگاههای بین المللی و کتاب در تهران برپا می شد می رفتم تا با خارجیها انگلیسی حرف بزنم. اول کار مطبوعاتی و اولین پروژه هم ترجمه بود. وقتی برای ادامه تحصیل به آمریکا می آمدم خیالم از بابت زبان راحت بود.

دوم. خیالم راحت بود تا رسیدم فرودگاه کوچک شهر روناک در جنوب غربی ایالت ویرجینیا٬ یک ساعت و نیمی دانشگاه ویرجینیا تک. رضا خیراندیش با بزرگواری می آمد دنبالم٬ من خیلی مطمئن به خود رفتم از پلیس بپرسم کجا می آیند دنبال مسافرین؟ جوابی که شنیدم در هیچ زبانی قابل فهم نبود. همانجا احساس کردم که هیچ چیز بلد نیستم و زبان نمی فهمم و قرار نیست بفهمم. گذشت تا یک ماه بعد به هم دفتری عزیزی گفتم «من زبان بلد نیستم٬ زبان این ویرجینیاییها را نمی فهمم!» جواب شنیدم «پسر من بچه بروکلینم٬ من هم لهجه این جنوبیهای دهاتی را نمی فهمم». حالم بهتر شد.

سوم. رفتم میلواکی برای ادامه تحصیل. اگر در ویرجینیا آدمها انگار با آواز حرف می زدند٬ در ویسکانسین نواده های آلمانیها و لهستانیها با طمانینه و کش دادن کلمات حرف می زدند. یک جوری که آدم می خواست وسط جمله یک چرت بزند تا گوینده حرفش را تمام کند. حرف زدنها آرامش داشت ملایم مثل دریاچه میشیگان. ولی لهجه آدمهای سرکلاس همیشه با بیرون فرق داشت. بچه های ۲۰ – ۲۱ ساله کلاس مثل جوجه خروس پردرآورده حرف می زدند. گاهی فرکانسها بالا می رفت و نمی فهمیدم. بعد هم هم فهمیدم بین لهجه من و نمره بچه ها یک رابطه وجود دارد. هر که سی یا دی می گرفت اعتراض می کرد به لهجه من. از همان روز اول بنا را گذاشتم که بگویم زبان اصلی من فارسیست. اگر نمی فهمید بگویید روی تخته برایتان بنویسم تا بفهمید تا فردا از لهجه من شکایت نکنید.

سوم. آتلانتا: اگر در ویرجینیا و ویسکانسین یک لهجه وجود داشت آتلانتا سمفونی لهجه ها بود. دانشجویان آفریقایی تبارم میان خودشان با یک لهجه حرف می زدند با من با یک لهجه با سفیدپوستها با یک لهجه. جنوب آتلانتا یک لهجه٬ شمال آتلانتا یک لهجه. آلاباماییها و لويیزیاناییها یک لهجه ولی فرانسوی زبانهای لوییزیانا یک لهجه. سنگالیها٬ که ۱۵ هزار نفرشان در آتلانتا زندگی می کردند٬ یک لهجه٬ آلمانیها٬ که ۶۰ هزار نفر بودند٬ یک لهجه! بیشتر از شهر دیگری باید می خواستم گفته را دوباره بگویند و بعد بنویسم.

برای همین نمی دونم لهجه چطور می تواند باعث تحقیر یا قضاوت درباره کسی بشود. گاهی فقط باید چشمها را بست و به این سمفونی گوش کرد که در آن صدای هرکس از ساز زندگی و تجربه اش گذشته است. حالا شما دست بیاندازید٬ لذتش را برای کسی کم نمی کنید.

حرفها و مشاهدات ویروسی- ۱

خیلی حرفها می آید و می روند و آدم می ماند که انها را بزند یا نه. بخصوص وقتی بحرانی مثل کرونا می آید و کشور و دنیا را به چالش می کشد و رفتارها و نگاهها و حرفها فرق می کند. خوب این یک سری حرف است بر اساس مشاهدات این روزها. نه این اولین ویروس و بیماریست که نوع بشر آنرا تجربه می کند نه آخرین. از طاعون و آبله تا آنفلونزای اسپانیایی و اچ آی وی ویروسها می آیند و می روند. این پایان دنیا نیست حتی اگر برخی آدمها آنقدر از زندگی بیزارند که به هر بهانه ای منتظر آخرالزمان هستند. این روزها روزهای عمل است نه نگرانی. یک آدمی مثل من فقط مشاهده می تواند بکند و ثبت کند.

برای من این یکی از آن تجربه هاست که می شود رفتار آدمها را در آن دسته بندی کرد و دید هر کس چکار می کند.

اول آن پرستارها و پزشکان و متخصصان آزمایشگاهی هستند که از مردم هستند و مثل مردم٬ برای ورود به این حرفه درس خوانده اند و پدر خودشان را درآورده اند از سد کنکور و امتحان و آزمایشگاه و طرح گذشته اند تا امروز بی ادعا و بی سروصدا مشغول درمان بیماران باشند. کاری که بیشتر از هر کار دیگری در گذشتن از این روزها و نجات جان بیماران موثر است. نه صندلیشان در دانشگاه خریدنی بوده است نه مشاغلی که دارند. در یک سیستم فساد زده رانت خوار آدمهایی هستند که صداقت حرفه ای دارند و هر عیب و نقصی که داشته باشند حالا برای خیلیها امید بهبود و راه درمان هستند. اینها پهلوانان هستند. به ایشان سلام می دهم٬ و می دانم فردا هم بی ادعا در کنار بقیه مردم زندگی خواهند کرد و شریک درد و غمخوار غصه هایشان خواهند بود.

دوم. آدمهایی که پزشک و پرستار نیستند ولی از دیدن درد بقیه به درد می آیند. اینها آدم هستند٬ می خواهند کمک کنند به بیمار به خانواده اش به گروه اول. انسانهایی که گمنامند و دیده هم نمی شوند. نگهبان جلوی بیمارستان که با همراهان مریض مهربان است٬ بچه های محل که می آیند و خریدهای آدمهای مسن را انجام می دهند. آدمهایی که دنبال کمک هستند تا کاری بکنند و این روزها هم بگذرند. بی ادعا هستند و می مانند و خوبیشان روزها و لحظه های ما را دوست داشتنی می کند. لبخند انسانیت هستند در این روزهای سخت.

سوم. این گروه را نمی دانم چه بنامم. آدمهایی که دلشان می خواهد قهرمان باشند و مثل سوپرمن آدمها را نجات بدهند ولی از پشت میزها و از دل دفاتر امنشان. نظر دارند و تخصص ندارند٬ شایعه می شنوند و پخش می کنند از همه کس و همه چیز طلبکار هستند. انگار در تخیل ماسک زده اند و لباس مخصوص پوشیده اند و مشغول درمان بیمارانند بدون آنکه مشغول این کار باشند. برج عاج نشینند ولی حس بازیگری خوبی دارند طوری که انگار وسط اورژانس دارند دستور می دهند. ذهنشان واقعیت را می پیچاند و به خورد بقیه ای می دهد که در سکوت گروههای اول و دوم نظاره گر ایشانند. این روزها برای ایشان هم خواهد گذشت. ولی بعدها ادعاها ادامه خواهد داشت انگار آنها یک تنه با کرونا مقابله کرده اند و شکستش داده اند. نمی دانم کدام ذهنیت می تواند عمل را نبیند و پرحرفی را ببیند ولی بگذریم. در دنیایی که دن کیشوتها همه جا هستند و حمله به آسیابهای بادی کاری روزمره است٬ اینها و ادعاهایشان هم عادی خواهند بود.
…. ادامه دارد

کانال خیابان فرصت در تلگرام t.me/khiabanforsat

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

<span>%d</span> وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: