چه چیزی ما را همدست تبهکاریها و سیاهکاریهای پیرامونمان می کند؟

این روزها کتاب «چیزهایی که همراهشان بود» نوشته تیم او. برایان را می خوانم. مجموعه ای از داستانهای کوتاهی که این کهنه سرباز جنگ ویتنام درباره سربازان آن جنگ نوشته است. خیلی دلم می خواست می توانستم ترجمه فارسیش را به سبک لیلی گلستان و آن شاهکار اوریانا فالاچی٬ زندگی٬ جنگ و دیگر هیچ٬ بخوانم. بگذریم. کتاب تجربه های آقای او. برایان و هم خدمتیهایش هست در جنگی که معصومیت و خامی نسلی از جوانان آمریکایی را نابود کرد. یکی از داستانهای کتاب درباره سربازیست که نمی تواند زیر آتش ویت کنگ دوستش را از غرق شدن در مردابی نجات بدهد. او این داستان را دوبار نوشته است.

بار اول وقتی که نورمن٬ یکی از هم خدمتیهایش بعد از موفقیت کتاب اول تیم به او نامه ای می نویسد و شرح ماجرا را بیان می کند و از او می خواهد درباره اش بگوید. «من خودم می خواهم این داستان را بگویم ولی کلمه ای پیدا نمی کنم٬ واژه ها از من فرار می کنند و در شهر سرگردان ماشین پدرم را می رانم تا شاید این حرفها از سرم بیرون بروند» دوستش می گوید. تیم داستان را می نویسد ولی اسمها را عوض می کند٬ نوع مرگ را عوض می کند و آنرا دراماتیک تر می کند تا به سادگی غرق در مرداب زیر آتش دشمن نباشد. داستان کوتاه خوبی می شود که تیم آنرا یک هفته ای می نویسد و بعد هم جزء داستانهای کوتاه برگزیده از جنگ ویتنام منتشر می شود. تیم کتاب را برای نورمن می فرستد و نامه ای در پاسخ دریافت می کند «نمی خواهم بگویم افتضاح است٬ ولی این حرف من نیست٬ داستان من نیست٬ من از تو خواسته بودم داستانم را بگویی ولی فکر می کنم کار راحتی نیست». نورمن بعد از چند سال سرگردانی خود را حلق آویز می کند٬ مادرش می نویسد «بچه ساکتی بود٬ حرفهای نگفته اش او را کشت» .

حالا تیم بعد از ۲۵ سال داستان را دوباره می نویسد. داستان را آنجور که بوده است و اضافه می کند «من می نویسم تا از سهم خودم در مرگ نورمن تقاضای بخشش کرده باشم». واژه جالبی را استفاده می کند: Complicity . این واژه یعنی همراهی و مشارکت ناآگاهانه برای من بهترین ترجمه پذیرفتن است. انگار تیم پذیرفته بوده است که اشکالی ندارد داستان نورمن را عوض کند. داستانی که نورمن می خواسته بگوید تا بلکه بقیه او را بهتر بفهمند. بفهمند درحالیکه او شجاع بوده است و نشان ستاره برنز ارتش آمریکا را دریافت کرده است بطور خارق العاده ای شجاع نبوده است و برای همین ستاره نقره را دریافت نمی کند. او هفت نشان دارد ولی خود را بزدل می داند چون نتوانسته است زیر آتش دشمن دوستش را از مرداب بیرون بکشد. تیم این را در داستان اول نمی گوید. و برای همین خود را در ساکت کردن نورمن مقصر می داند.

راستش فکرم به جامعه خودمان برگشت. جامعه ای که در آن خرابکاری٬ دزدی٬ نابود کردن زندگی دیگران٬ تجاوز به حریم خصوصی و پذیرفتن گندیدن اخلاقی عادی شده است. بارها شده است که از قربانیان کلاهبرداریهای قانونی و غیرقانونی٬ شرعی و غیرشرعی شنیده ام پاسخی که در پیگیری پرونده شان شنیده اند این بوده است «همه جا دزد هست»٬ «همه جا فساد هست» ٬ «آقا جان بقیه دنیا هم همینه» و یا شاهکار جملاتی که از بازرس دولت آقای روحانی شنیده ام «عصر٬ عصر قاجار است٬خودت را آزار مده». من نمی دانم چند نفر در سکوت تحمیل شده به آنها در حال مرگ تدریجی هستند. من نمی دانم چند نفر هر روز بلند می شوند و می گویند «ولی این داستان٬ داستان من نیست». ولی می دانم ما شریک جرم شده ایم چون پذیرفته ایم که می توان داستان آنها را تغییر داد و ظلمی که به آنها شده است را عادی جلوه داد. من می دانم که وقتی ما اهانت به یک زن را بخاطر پوششش می پذیریم٬ وقتی دزدی را به بهانه فقر یا دشمنی یا حرص قبول می کنیم٬ وقتی رشوه دادن و گرفتن را عادی می کنیم٬ وقتی به کمیسیونهایی می رویم که می دانیم اعضایش از وامی که می دهند درصد می خواهند٬ سرنوشت محتومی را پذیرفته ایم. ما شریک جرم می شویم و می مانیم.

جالب است که همان آدمها بعدها می گویند «من قرار نبود کاری کنم»٬ «نقشی نداشتم»٬ «به من مربوط نبود»٬‌ ٬ «چکار قرار بود بکنم؟‌» انگار تقاضای تبرئه دارند و می دانند که گناهکارند وقتی پذیرفته اند که سیاهی و تباهی ایرادی ندارد. ما می توانیم سکوت نکنیم و داستانها را بگوییم شاید روحی سرگردان را نجات بدهیم. خدا می داند در روز چند داستان را عوض می کنیم تا سکوت را تضمین کنیم شاید خودمان آرامش داشته باشیم.
تماس با نویسنده…..@adadpay

سمفونی لهجه ها

این روزها در فضای مجازی یک بحث مجازی درباره لهجه درگرفته است. مثل امضاء و آوا لهجه هر فرد و گروهی هم امضای او در وقت صحبت و گفتگو به یک زبان است. برای همین نه قضاوتی دارم و نه حرفی فقط داستان تجربه لهجه ها را می گویم.
اول. به لطف مادر و اصرار پدر که در جبهه بود از ۱۰ سالگی من و خواهرم زبان خواندیم. اول پیش خانم رکنی که داستانش را باید جایی نوشت که در روزهای دهه ۶۰ معلمی بود شیرزن مانند مادرم و صدها زن آموزگار دیگر که با تبعات جنگ و انقلاب دست و پنچه نرم می کردند. بعد موسسه طیرانی کرج و بعد هم انستیتو سیمین در بلوار کشاورز. وقتی نمایشگاههای بین المللی و کتاب در تهران برپا می شد می رفتم تا با خارجیها انگلیسی حرف بزنم. اول کار مطبوعاتی و اولین پروژه هم ترجمه بود. وقتی برای ادامه تحصیل به آمریکا می آمدم خیالم از بابت زبان راحت بود.

دوم. خیالم راحت بود تا رسیدم فرودگاه کوچک شهر روناک در جنوب غربی ایالت ویرجینیا٬ یک ساعت و نیمی دانشگاه ویرجینیا تک. رضا خیراندیش با بزرگواری می آمد دنبالم٬ من خیلی مطمئن به خود رفتم از پلیس بپرسم کجا می آیند دنبال مسافرین؟ جوابی که شنیدم در هیچ زبانی قابل فهم نبود. همانجا احساس کردم که هیچ چیز بلد نیستم و زبان نمی فهمم و قرار نیست بفهمم. گذشت تا یک ماه بعد به هم دفتری عزیزی گفتم «من زبان بلد نیستم٬ زبان این ویرجینیاییها را نمی فهمم!» جواب شنیدم «پسر من بچه بروکلینم٬ من هم لهجه این جنوبیهای دهاتی را نمی فهمم». حالم بهتر شد.

سوم. رفتم میلواکی برای ادامه تحصیل. اگر در ویرجینیا آدمها انگار با آواز حرف می زدند٬ در ویسکانسین نواده های آلمانیها و لهستانیها با طمانینه و کش دادن کلمات حرف می زدند. یک جوری که آدم می خواست وسط جمله یک چرت بزند تا گوینده حرفش را تمام کند. حرف زدنها آرامش داشت ملایم مثل دریاچه میشیگان. ولی لهجه آدمهای سرکلاس همیشه با بیرون فرق داشت. بچه های ۲۰ – ۲۱ ساله کلاس مثل جوجه خروس پردرآورده حرف می زدند. گاهی فرکانسها بالا می رفت و نمی فهمیدم. بعد هم هم فهمیدم بین لهجه من و نمره بچه ها یک رابطه وجود دارد. هر که سی یا دی می گرفت اعتراض می کرد به لهجه من. از همان روز اول بنا را گذاشتم که بگویم زبان اصلی من فارسیست. اگر نمی فهمید بگویید روی تخته برایتان بنویسم تا بفهمید تا فردا از لهجه من شکایت نکنید.

سوم. آتلانتا: اگر در ویرجینیا و ویسکانسین یک لهجه وجود داشت آتلانتا سمفونی لهجه ها بود. دانشجویان آفریقایی تبارم میان خودشان با یک لهجه حرف می زدند با من با یک لهجه با سفیدپوستها با یک لهجه. جنوب آتلانتا یک لهجه٬ شمال آتلانتا یک لهجه. آلاباماییها و لويیزیاناییها یک لهجه ولی فرانسوی زبانهای لوییزیانا یک لهجه. سنگالیها٬ که ۱۵ هزار نفرشان در آتلانتا زندگی می کردند٬ یک لهجه٬ آلمانیها٬ که ۶۰ هزار نفر بودند٬ یک لهجه! بیشتر از شهر دیگری باید می خواستم گفته را دوباره بگویند و بعد بنویسم.

برای همین نمی دونم لهجه چطور می تواند باعث تحقیر یا قضاوت درباره کسی بشود. گاهی فقط باید چشمها را بست و به این سمفونی گوش کرد که در آن صدای هرکس از ساز زندگی و تجربه اش گذشته است. حالا شما دست بیاندازید٬ لذتش را برای کسی کم نمی کنید.

حرفها و مشاهدات ویروسی- ۱

خیلی حرفها می آید و می روند و آدم می ماند که انها را بزند یا نه. بخصوص وقتی بحرانی مثل کرونا می آید و کشور و دنیا را به چالش می کشد و رفتارها و نگاهها و حرفها فرق می کند. خوب این یک سری حرف است بر اساس مشاهدات این روزها. نه این اولین ویروس و بیماریست که نوع بشر آنرا تجربه می کند نه آخرین. از طاعون و آبله تا آنفلونزای اسپانیایی و اچ آی وی ویروسها می آیند و می روند. این پایان دنیا نیست حتی اگر برخی آدمها آنقدر از زندگی بیزارند که به هر بهانه ای منتظر آخرالزمان هستند. این روزها روزهای عمل است نه نگرانی. یک آدمی مثل من فقط مشاهده می تواند بکند و ثبت کند.

برای من این یکی از آن تجربه هاست که می شود رفتار آدمها را در آن دسته بندی کرد و دید هر کس چکار می کند.

اول آن پرستارها و پزشکان و متخصصان آزمایشگاهی هستند که از مردم هستند و مثل مردم٬ برای ورود به این حرفه درس خوانده اند و پدر خودشان را درآورده اند از سد کنکور و امتحان و آزمایشگاه و طرح گذشته اند تا امروز بی ادعا و بی سروصدا مشغول درمان بیماران باشند. کاری که بیشتر از هر کار دیگری در گذشتن از این روزها و نجات جان بیماران موثر است. نه صندلیشان در دانشگاه خریدنی بوده است نه مشاغلی که دارند. در یک سیستم فساد زده رانت خوار آدمهایی هستند که صداقت حرفه ای دارند و هر عیب و نقصی که داشته باشند حالا برای خیلیها امید بهبود و راه درمان هستند. اینها پهلوانان هستند. به ایشان سلام می دهم٬ و می دانم فردا هم بی ادعا در کنار بقیه مردم زندگی خواهند کرد و شریک درد و غمخوار غصه هایشان خواهند بود.

دوم. آدمهایی که پزشک و پرستار نیستند ولی از دیدن درد بقیه به درد می آیند. اینها آدم هستند٬ می خواهند کمک کنند به بیمار به خانواده اش به گروه اول. انسانهایی که گمنامند و دیده هم نمی شوند. نگهبان جلوی بیمارستان که با همراهان مریض مهربان است٬ بچه های محل که می آیند و خریدهای آدمهای مسن را انجام می دهند. آدمهایی که دنبال کمک هستند تا کاری بکنند و این روزها هم بگذرند. بی ادعا هستند و می مانند و خوبیشان روزها و لحظه های ما را دوست داشتنی می کند. لبخند انسانیت هستند در این روزهای سخت.

سوم. این گروه را نمی دانم چه بنامم. آدمهایی که دلشان می خواهد قهرمان باشند و مثل سوپرمن آدمها را نجات بدهند ولی از پشت میزها و از دل دفاتر امنشان. نظر دارند و تخصص ندارند٬ شایعه می شنوند و پخش می کنند از همه کس و همه چیز طلبکار هستند. انگار در تخیل ماسک زده اند و لباس مخصوص پوشیده اند و مشغول درمان بیمارانند بدون آنکه مشغول این کار باشند. برج عاج نشینند ولی حس بازیگری خوبی دارند طوری که انگار وسط اورژانس دارند دستور می دهند. ذهنشان واقعیت را می پیچاند و به خورد بقیه ای می دهد که در سکوت گروههای اول و دوم نظاره گر ایشانند. این روزها برای ایشان هم خواهد گذشت. ولی بعدها ادعاها ادامه خواهد داشت انگار آنها یک تنه با کرونا مقابله کرده اند و شکستش داده اند. نمی دانم کدام ذهنیت می تواند عمل را نبیند و پرحرفی را ببیند ولی بگذریم. در دنیایی که دن کیشوتها همه جا هستند و حمله به آسیابهای بادی کاری روزمره است٬ اینها و ادعاهایشان هم عادی خواهند بود.
…. ادامه دارد

کانال خیابان فرصت در تلگرام t.me/khiabanforsat

پهلوانان عمل نه قهرمانان حرف

نوشتن و صحبت کردن و ابراز نظر کردن لذت و جاذبه ای دارد ولی در عمل فضیلت آن زن و مردی که در میدان عمل قرار دارد و کار می کند از همه بالاتر است. این روزهای بیماری ویروس کرونا روزها تفکر و تعمق هم هست. روزهای پرسیدن اینکه چرا به این جا رسید که دروغ اینقدر عادی شده است و مردم را اینقدر کم شعور می دانند. روزهای پرسیدن و احوالپرسی و قوت قلب دادن هم هست ولی مهمتر روزهای عمل و کار هم هست.

این روزها روزهای پزشکان و پرستاران بی ادعاییست که در همه جای ایران به مداوا و درمان بیماران مشغولند. از واژه هایی مانند خط مقدم و جنگ درباره شان استفاده نمی کنم چون به کشتن مشغول نیستند٬ به نجات دادن مشغول هستند و کشف ناشناخته ها درباره این ویروس خطرناک. راهی که می روند پر خطر است و پر از ناشناخته. ولی با شجاعت مثال زدنی و اخلاق حرفه ای در این فضای پر از خودبزرگ بینیها و رانت خواریها و فساد آقازادگان به کار خود مشغولند. خسته نباشند که بهترینند ایران امروزند و بر خلاف همه مدعیان بزرگی و فضیلت و همه برج عاج نشینان پر مدعای بی عمل به کاری سترگ مشغولند.

در این روزهای غم و اندوه که آدمی مثل من از خودش می پرسد چکار می شود کرد و چطور باید کمک کرد و احساس بیفایده بودن و بی خاصیت بودن می کند٬ چقدر خوب است پیامها و اخبار کارهای دوستان. در اینستاگرام دیدم نازنین  از دوستان عزیز و بچه های خوب شریف که روزی می گفتم  دانشجویم هست و بعدا به هاروارد رفت و تحصیل کرد و برای خودش بانوییست در عرصه توسعه و تفکر توسعه٬ کتابهایش را زیر بغل زده و به میدانی در رشت برده و رایگان به مردم هدیه کرده است تا این روزها کتاب بخوانند و قیمت کتاب و اندوه دوران را بهانه نکنند. البته وقتی کتابی را دیده که هدیه بوده است و از جعبه درش اورده مردم حاضر اعتراض کرده اند که چرا کتابی از کتابهای خودش را کنار گذاشته. دوستی نهیبشان زده «مگر بدهکاره بهتون؟» شاید کسی کتابهایی  را که پشت نویسی کرده از روی نیمکتهای جلوی ساختمان شهرداری رشت برداشته باشد.

در تهران مهندس صفایی از بچه های خوب برق شریف که غمخوار مادرش هست٬ گروهی راه انداخته است تا برای افراد مسن و کهنسال که آسیب پذیرترین گروه در شهر ویروس زده هستند خریدهایشان را انجام بدهند و به آنها سر بزنند. خانه خورشید در حال جمع اوری کمک و اقلام مورد نیاز کودکان بی سرپرست است. دوستانی عزیزی که در تهران٬ مشهد٬ رشت و جاهای دیگر دارم همه مشغول کاری هستند. خسته نباشید. در این روزها زیبایی شما به روزگاران می ماند و ماندگار می شود. خدا قوت پهلوانان بی نام و نشان. شاید مردم چند دقیقه را به عکس لیس زدن ضریح بگذرانند ولی بقیه زندگیشان را صرف این خواهند کرد جنسشان و جوهر وجودشان مانند شما باشد که دلهایتان به نوری روشن است که خداییست.

هراس و عدم قطعیت

منابع محدود و بحرانهای نامحدود و لزوم یادگیری از اشتباهات گذشته

[سرمقاله ام درباره ویروس کرونا برای هفته نامه تجارت فردا]

الان که نوشتن این یادداشت را شروع کرده ام بیش از ۲۵۰ نفر بعد از آلوده شدن به ویروس کرونا از عوارض ناشی از این آلودگی درگذشته اند. ویتنام و استرالیا هم به جمع کشورهایی پیوسته اند که سفر به چین را محدود کرده اند و به نظر می رسد ویروس کرونا یک ایپدمی ملی را رقم زده است که می تواند جهانی شود. سازمان جهانی بهداشت٬ دولت چین و دولتهای مختلف در حال برنامه ریزی برای مقابله با گسترش این ویروس هستند. سفرها به چین محدود شده است و در داخل چین قرنطینه در جریان است. واکنش دولت چین در برابر این ویروس از چند جهت در خور تامل است و درسهای فراوانی برای یادگیری دارد.

اول. ویروس ها مستقل از قدرت سیاسی دولتها می ایند و می کشند. حالا این که این ویروس از بدن خفاش به انسان منتقل شده است یا خیر مهم نیست. این مهم است که دولت چین بعنوان یک قدرت سیاسی انحصارطلب پذیرفته است که همه چیز را نمی تواند کنترل کند. در نتیجه بعد از ظهور علائم ابتلا به بیماری ناشی از ویروس کرونا اطلاع رسانی درباره آن را آغاز کرده است و هدف را بر جلوگیری از گسترش و پیشگیری از ابتلای افراد بیشتری به این ویروس قرار داده است. این نشان می دهد که در فاصله یکصد سال بین بروز و اپیدمی آنفولانزای اسپانیایی و کرونای چینی درسهای بسیاری گرفته شده است و دولتها انرا به کار می بندند.

دوم. یادگیری از اشتباهات گذشته. وقتی در سال ۲۰۰۲ ابتلا به ویروس سارس یک بیماری فراگیر شد. پاسخ دولت چین آمیخته ای از رازداری٬ ناباوری و کندی بود. چهار ماه باید می گذشت تا دولت چین رسما ظهور ویروس سارس را به سازمان جهانی بهداشت اطلاع بدهد. نتیجه این شد که ۷۷۴ نفر جان باختند٬ ویروس به ۳۷ کشور رسید و ظرف شش ماه ۴۰ میلیارد دلار زیان اقتصادی انباشته شد. در کمتر از دو دهه دولت چین نه تنها درسهای سارس را فراگرفته است بلکه هم در سیاستگذاری و هم در نهادسازی متفاوت عمل کرده است. خلاف اپیدمی سارس حالا دولت چین در همان روزهای اول ظهور ویروس کرونا را به جهان اعلام کرده است. مرکز کنترل بیماریهای کشور چین با اقتدار وارد صنحه شده است و ارتباط ۴۱ مورد اولیه بیماری را با یک بازار ماهی و جانداران دریایی را در ووهان تایید کرده است. دولت بلافاصله این بازار را تعطیل کرده است. مهمترین نکته اینکه دولت چین بلافاصله از یک گروه از کارشناسان داخلی (چینی)‌ و خارجی برای تحلیل شیوه های انتقال ویروس و الگوی گسترش آن دعوت کرد و گزارش این گروه را چند روز بعد از ظهور ویروس کرونا منتشر نمود. این توانایی محصول تغییر در چهارچوب ذهنی دولت چین درمقابله با بیماریهای فراگیر و واگیردار بعد از تجربه ویروس سارس در سال ۲۰۰۲ است.

سوم. برای واکنش سریع و درست به سرمایه گذاری در زیرساختها احتیاج هست . اگر ویروس سارس یا همان آنفلونزای پرندگان نشان داد که مرکز کنترل و پیشگیری بیماریهای چین آمادگی لازم را نداشته است. دولت چین در سالهای بعد از تجربه ویروس سارس با سرمایه گذاری در تاسیس آزمایشگاهها٬ تقویت سیستمهای گردآوری اطلاعات و هشدار بهداشت عمومی و تربیت نیروی انسانی و کارشناسی لازم این مرکز را تقویت کرد و آنرا از قید و بند دیوانسالاری حزبی رهانید. این باعث بهبود کیفیت و سرعت واکنش مرکز مذکور در مقابله با ویروس کرونا شده است. اینبار ویروس کرونا در ۳۱ دسامبر مشاهده شد و تا ۱۲ ژانویه تحلیل ژنتیکی آن برای سازمان جهانی بهداشت ارسال شده بود. برخلاف شیوع آنفلونزای پرندگان٬ سارس٬ در سال ۲۰۰۲ سازمان جهانی بهداشت به واکنش دولت چین به شیوع ویروس کرونا اطمینان دارد.

اینها به معنای  این نیست که کسی از ابتلا به ویروس کرونا نخواهد مرد. تا این لحظه این ویروس به اندازه یک سوم ویروس سارس تلفات جانی به همراه داشته است. ولی آنچه که در چین شاهد آن هستیم واقع بینی حکومتی حزبی و انحصارطلب در مواجه با بحرانها و برنامه ریزی برای آنهاست. دولت چین هم به محدود بودن منابعش واقف است و هم از روی تجربه تلخ می داند که ویروسها فقط انسانها را نمی کشند. حتی اگر دولتها سفرهای هوایی را به چین محدود نمی کردند انسانهای کمتری این روزها می خواستند به کشوری بروند که تصویرش آدمهای ماسک به دهن ترسیده ایست که از خیابانها زود می گذرند یا همسایه های شجاعی که با فریاد از پنجره ها به یکدیگر قوت قلب می دهند. بیماریهای واگیردار و اپیدمیهای ویروسی با کاهش حجم مبادلات اقتصادی و مختل کردن زنجیره تامین مواد اولیه و قطعات به اقتصاد جهانی ضرباتی چندین ده میلیارد دلاری می زنند. اینکه دولتها بتوانند با آمادگی دربرابر این چالشها از آسیب پذیری خود بکاهند و آماده واکنش مناسب باشند یک ضرورت است.

نکته مهم دیگر در رفتار دولت چین در واکنشش به ظهور ویروس کرونا تاکید این دولت بر بهره وری و افزایش تاثیر سیاستهاست. اطلاع رسانی در اینباره فقط با هدف پیشگیری از بیماری صورت نمی گیرد بلکه با هدف افزایش میزان اثرگذاری سیاستهای اتخاذ شده و کارآیی منابع اختصاص داده شده هم صورت می گیرد. در هر بحرانی و در مقابله با هر ویروسی مردم هستند که در نهایت موفقیت سیاستها را رقم می زنند. این روزها که بحث طب اسلامی در جامعه داغ شده است خوب است نگاهی به دورانی بیاندازیم که ابرمردی مانند امیرکبیر کوشید با اجباری کردن آبله کوبی به آن بیماری شوم و خانمانسوز پایان دهد. علیرغم جریمه های سنگین برای متخلفان باز بسیاری با انکار شیوه های علمی و درمانهای موجود خانواده ها و عزیزان خود را در مرض خطر آبله قرار دادند و تن به آبله کوبی ندادند. حتی بهترین سیاستها در صورتی موفق هستند که مردم اعتماد لازم را به مرجع تصمیم گیری و اجرای آنها داشته باشند و با آنها موافق باشند. در این روزها دولت چین اگر در عرضه جهانی پرچمدار مبارزه با ویروس کرونا نباشد حداقل در عرصه ملی مرجع و تصمیم گیرنده اصلیست  و با اطلاع رسانی از طریق رسانه ها و شبکه های اجتماعی این اعتماد عمومی را به توانایی خودش در مهار این بحران افزایش داده است و در عمل آنرا تایید کرده است.

شاید مقایسه عملکرد احتمالی دستگاههای دولتی در ایران با ادارات مشابه در کشور چین اشتباه باشد٬ ولی هر ناظر ایرانی اپیدمی اخیر خود را ناچار به مقایسه می یابد. اطلاع رسانی درباره هرگونه بیماری و یا ویروسی هنوز در درجه اول یک امر سیاسیست تا یک اجبار مدیریت بهداشت عمومی. نه تنها افکار عمومی به مرجعیت و پیشگامی در مدیریت چنین بحرانهایی اعتماد ندارد٬ اطلاع رسانی گاهی آنقدر دیر صورت می گیرد که دیگر نمی توان به همراهی مردم در مدیریت بحران امیدوار بود. سرمایه گذاریهای مشابه در پیشگیری از گسترش بیماریها در آن حجم و اندازه نسبی رخ نداده است و توانایی نهادهای دولتی به جای بهبود و افزایش شاید حتی کاهش هم یافته است. به اینها باید اضافه کرد که بلکه  نظر می رسد مرجعیت نهادهای علمی و ادارات دولتی هم مورد سوال است. هر روز گروه جدیدی با سوزاندن کتابها و انکار دانش موجود می کشد دائره حاکمیت نهادهای دانش محور را بر مدیریت بهداشت و درمان کشور کاهش دهد و در این میان به بازار گرمی برای شیوه های درمانی بپردازد که با تزئین آنها به نامهای مقدس امیدوار است آنها را از امتحان و سنجش علمی در امان دارد. تجربه دولت چین نشان می دهد مثلث سرمایه گذاری در زیرساختهای علمی٬ اتکاء به دانش کارشناسان داخلی و خارجی و اطلاع رسانی به موقع می تواند از عدم قطعیت و هراس همراه با ویروسی مرگبار بکاهد. و البته دولت چین با درس گیری از اشتباهات گذشته به این توانایی رسیده است. درسی که هنوز بر دیوار تاریخ ما نوشته مانده است بی آنکه کسی بخواهد آنرا فرابگیرد.

منابع:

World Health Organization. Novel Coronavirus – China https://www.who.int/csr/don/12-january-2020-novel-coronavirus-china/en/ (12 January 2020).

به انزواطلبی باختیم یا به تحریمها؟‌

اول از همه همیشه از کارلوس کیروش ممنون بوده و هستم و به حاشیه هایش کار ندارم. پس این یادداشت را با چاشنی احساسات می نویسم. دوم تیم ملی ایران به تیم ملی عراق بازی مقدماتی جام جهانی را ۲ -۱ باخت و رفتن به مرحله بعدی نیازمند رمال و دعانویس شده است.  سوم: ما به که باختیم؟  به تیم ملی عراق؟ به تیم ملی کشوری که ۱۷ سال است تحت اشغال و در حال جنگ داخلیست و این روزها دارد ناآرامیهای گسترده را تجربه می کند؟

به نظرم می آید که هیچکدام از اینها نیست. تیم ملی نه به تیم ملی عراق بلکه به ذهنیت انحصارگرای انزوا طلب حاکم بر فضای فعالیتهای اقتصادی (و ورزشی)‌کشور باخت. گروهها و اقشار جامعه در هیچ مفهوم دیگری مانند تیم ملی فوتبال ایران اتحاد و اتفاق نظر ندارند. اینجاست که بحثها و برچسبهای روشنفکرنمایانه پایان می یابند و  همه چیز به گردی توپ و صافی زمین ختم می شود. ولی این همه ماجرا نیست
.
اول از همه فوتبال یک پدیده فقط ملی و محدود به مرزها نیست٬  اینجا بر خلاف دوستانی که می خواهند در اقتصاد فلک را سقف بشکافند همه می دانند که فوتبال یک ورزش همگانیست با تکنیکها و تجربه هایی که به کار همه تیمها می آیند. گل زدن گل زدن است نه برزیلی یا اسپانیایی که نشود در ایران آنرا تکرار کرد چون اینجا ایران است.  اما آن ذهنیت که به هزار و یک بهانه می خواهد انحصار خود را در همه جا و به هر قیمتی حفظ کند هم اینجا وجود دارد. تصمیم گیرندگان که نمی توانند چیزی را غیرسیاسی ببینند نمی توانند از کنار فوتبال بدون سیاست زدگی بگذرند و بگذارند باشد و رشد کند. برای همین ورزشی که جهانیست اسیر برداشتهای بومی باقی می ماند. به جای جهانی فکر کردن و بومی عمل کردن می شود برعکس: بومی فکردن و جهانی عمل کردن که نتیجه اش می شود باخت منطقه ای. حتی مربی بین المللی آوردن وقتی نمی خواهی جهانی بازی کنی نتیجه ای ندارد.
دوم. نمی شود یک تیم ایده آل را یک شبه ساخت. آدمها مستعد و بازیکنان عالی رفتار تیمی یادگرفتن لازم دارد. باید یاد گرفت که یک تیم بود. اینجاست که من از کیروش ممنونم. آنقدر ماند و کار کرد تا همه ببینند فرق تیم با فرد چیست. همان تیمی که دفاعش خودش را جلوی دروازه به زمین می انداخت تا از اسپانیا گل نخورد و یاد همه آورد که یک وقتی اینطور بعضیها از ایران دفاع می کردند حالا در یک بازی مقدماتی دو گل خورده است. یک شبه ساخته نمی شود ولی یک شبه خراب می شود. آنچه که کیروش سالها تلاش کرد تا بسازد هیچوقت نهادینه نشد. او یک مدیر توسعه در یک فضای ضد توسعه بود. کارش را کرد ولی فردیتها و دشمنیها باعث شد که کسی حتی کار را به رسمیت نشناسد. با رفتنش تیمش هم انگار محو شد. آن پیوستگی لازم بوجود نیامد٬ همانطور که در اقتصاد هم بوجود نمی آید. مدیران موفق معمولا پدیده هایی منحصر بفرد هستند که کسی تجربه شان را تکرار نمی کند و علیرغم موفقیتشان دشمنیها سرنوشت خودشان و دستاوردهایشان را رقم می زند.
سوم. تحریمهای داخلی و خارجی: فدراسیون نمی تواند برای تیم ملی مربی استخدام کند و رابطه اش را با او حفظ کند چون از یک طرف محبوبیت فوتبال به معنای استقلال مالی باشگاهها و فدراسیون نیست. انحصارات دولتی و رسانه ای فوتبال را نان آور همه کرده است جز خود ورزش و نهادهای فوتبال. اینجاست که تیم ملی به تحریمهای داخلی می بازد که ضعیفش کرده اند و می کنند. از طرف دیگر هر کسی هم دوست ندارد بیاید تهران تا منتظر باشد کدام ایده نوین دور زنندگان تحریم به او کمک می کند در دنیای بدحسابیها و بدقولیها دستمزدش را دریافت کند. برخلاف ادعای بعضیها کلینزمن هیچوقت به تهران تحریم شده نخواهد آمد. اینجا تیم ملی به تحریمهای خارجی باخت.

…. تیم ملی خوب می خواهیم؟  بخواهیم باشگاهها مستقل باشند و درهای ورزشگاهها به روی همه باز تا بیشترین درآمد ممکن نصیب باشگاهها و بازیکنان بشود٬ برای باشگاهها حقوق مولف قائل بشویم و جنبشی برپا کنیم که تحریمها شامل ورزشها و فدراسیونها نباشد و از سیاسیون بخواهیم فدراسیونها و توپهای ما را بحال خودشان بگذارند. وگرنه باخت و سرخوردگی یک پدیده همیشگی و قطعی می ماند و مربیان می آیند و می روند بدون آنکه کارهایشان پایدار باشد.
.

سالروز جنگ است: به احترام زنان جنگ

سالروز آغاز ۸ سال جنگ است. جنگی که زندگی٬ کشور٬ جامعه و ذهنیت ما را تغییر داد. سرزمینمان اشغال شد و دوباره تاریخ را برایمان تکرار کرد. اینبار ولی مردم نمی خواستند که تاریخ تقدیرشان باشد. جنگیدند و جنگیدند و جنگیدند. با همان اولین شلیک نبردی فرهنگی هم بر سر روایت جنگ درگرفت. جنگ قرار بود و هست که نماد نبرد حق و باطل باشد. طرف حق هر کسی نمی توانست باشد. خود و غیرخودی تعریف شدند و هنوز ادامه دارد. مانند هر جنگ دیگری تاریخ واقعی با روایت تاریخ متفاوت است و باقی مانده است.

با گذشت زمان و خوابیدن گرد سیاست و جنگ قدرت است که می توان همه آنانی را شناخت که گرد‌ آمدند تا پرچم ایران برافراشته بماند. از خلبانان پاکسازی شده ای مانند شهدای والامقام غفور جدی و ابوالفضل مهدیار تا نوجوانانی که از پشت میز درس به خاکریزها رفتند. برای مردم برای ایرانیان جنگ فصلیست درمقاومت٬ از خودگذشتگی و ایثار. آنها که بر سر سفره انقلاب هیچوقت ننشستند بعد از جنگ هم به درمان زخمها و دردهایشان در سکوت پرداختند. در این میان زنان جنگ ساکت بودند و ساکت ماندند.

شاید روزی محققی ٬ نویسنده ای یا خبرنگاری پای صحبت زنان جنگ بنشیند و خاطراتشان را ثبت کند. شاید روزی کسی بگوید همان موقع که در رادیو سرود خلبانان قهرمانان پخش می شد و تیزپروازان جان بر کف مرزها را حفظ می کردند٬ در خانه های سازمانی پایگاهها حریم خانواده هایشان شکسته می شد. روزی خلبانی که از ماموریت برگشته بود٬ با چهره گریان همسرش مواجه شد که به او گفته بودند از ماشین پیاده شود تا ببینند آیا جوراب به پا دارد یا نه.

برای من این روز روز پدر هست که پهلوانانه به دفاع برخاست و از روز نخست تا روز آخر در صف رزمندگان ایستاد ولی آغاز پدری مادرم هم هست. مادری که در پاییز ۵۹ و در اوج شایعات تلفن ناشناسی می گرفت که پدرم کشته شده است ٬ اسیر شده است یا زخمیست یا زندانی شده. ما را به خانه همسایه می فرستاد تا گریه اش نبینیم و شیرزنانه امور خانه را مدیریت کرد. و این تنها مادر من نبود. هزاران مادر٬ همسر٬ خواهر٬ دختر بی آنکه بگذارند کسی اشکهایشان را ببیند عمود خیمه زندگی را برافراشته نگه داشتند تا ایرانی باشد و بماند که ارزش جنگیدن داشته باشد. بسیاری نه جایی در تصویر رسمی و دستوری داشتند و دارند ولی بی آنها نه مقاومت ممکن بود و نه چیزی می ماند که بخواهی ازش دفاع کنی.

به احترام زنان جنگ که هنوز رنگهای زندگی پر خروش و تلاششان اسیر رنگ سیاه است. به مادرم٬ به همسران همه دوستان پدرم٬ به مادر آقای افشار مقدم که بیوه بود ولی تنها پسرش را به جنگ فرستاد به مادر علی بلورچی که دوری از فرزندش را ۲۶ سال تحمل کرد تا در همان شب شهادت تنها فرزندش در شلمچه به او بپیوندد. به همه زنان ایران٬ امروز اهریمن جنگ خواست زندگی شما را به اسارت ببرد و کودکی ما را تاراج کند و شما نگذاشتید. آفرین بر شما.

چهره غیرزنانه جنگ: یک کتاب عالی (پست هزارم)

دو سال پیش کتاب را خریده بودم ولی وقت خواندنش نمی شد. بعضی کتابها را باید وقتی خواند که مناسب است٬ وقتی که فراغت کافی برای حس کردن و تجربه شان را داری. این وسط سراغ چندین عنوان دیگر هم رفتم ٬ حتی دو سه کتاب دیگر درباره جنگ دوم خواندم. تا آخر سر ماه پیش نوبت به «چهره غیر زنانه جنگ٬ تاریخ شفاهی زنان در جنگ جهانی دوم» نوشته اسوتلانا آلکسیویج رسید. کتاب چاپ انتشارات رندوم هاوس است و به انگلیسی ( البته به فارسی هم ترجمه شده است ولی دست ما کوتاه و خرما بر نخیل). کتاب مجموعه ایست از مصاحبه ها و ملاقاتهای اسوتلانا با زنانی که جنگ جهانی دوم را تجربه کرده اند و در آن جنگیده اند و یا نقشی داشته اند. کتابی که حاصل یک سفر در دریای گذشته هاست و با خواندن یک خبر ساده این روزنامه نگار روسیه سفید به سراغ آن می رود.

زمانیکه ارتش آلمان٬ یا فاشیستها٬ به شوروی حمله می کنند٬ زنان هم خود را در میانه میدان نبرد می یابند. زنان جوانی که اولین نسلی هستند که تربیت شده اتحاد جماهیر شوروی هستند و آرمانهای کمونیستی را باور کرده اند و یا تعلق خاطری خاص به سرزمین مادریشان دارند. هر چه باشد جنگ خیلی سریع زبان رسمی را در مسکو تغییر داد و رفقا جای خود را به «خواهر» و «برادر» داد. مردم شاید کمونیست نبودند ولی هنوز روس بودند و عاشق سرزمینشان. در میان این زنان خلبان٬ جراح٬ پزشک٬ پرستار٬ تیرانداز٬ فرمانده آتشبار٬ رختشو و حتی سرباز ساده هم یافت می شود. زنانی که مین خنثی می کنند و زیر آتش مجروحان را از میدان نبرد نجات می دهند. کتاب مجموعه خاطرات آنهاست که جنگ را حس کرده اند و برایشان جنگ فقط نقشه ها و عملیاتها و گردانهایش نیست. جنگ برای ایشان بدن نیم سوخته یک تانکران آلمانیست که دیگر فرقی با بدن نیم سوخته یک تانکران ارتش سرخ ندارد ٬‌آنها هر دو را نجات می دهند.

اسوتلانا از یک مکالمه با یک حسابدار ساده شروع می کند و خیلی زود در میان خاطرات و حرفهای نگفته گم می شود. هر چه باشد زنان جنگی را بخاطر می آوردند که با روایت رسمی حزب کمونیست و نبرد بزرگ میهنی متفاوت بود. آنها سختیها و زخمها و اهانتها را هم بخاطر می‌ آورند. آنها شوهری را بخاطر می آورند که بعد از بازگشت از اسارت در آلمان بازداشت می شود و زیر شکنجه پلیس مخفی استالین٬ ان کا و د٬ به یک معلول همیشگی تبدیل می شود ولی باز تا آخر عمرش همه چیز را یک اشتباه می داند و حزب را مقصر نمی داند. آنها گرسنگی٬ ترس٬ خستگی و مرگ را بخاطر می آورند. در بعضی از مصاحبه ها صدای یک نفر روایت را شروع می کند و بعد آنقدر همه می خواهند حرف بزنند که اسوتلانا حتی نمی تواند همه نامها را ثبت کند. وقتی روایت رسمی قرار است روایت غالب باشد٬ به یاد آوردن گذشته آنگونه که دیده شده است یک جرم سیاسی می شود. برای همین است که کتاب در سالهای نخست پس از نوشته شدن برای انتشار اقبالی ندارد. سردبیران اتحاد پیر شده شوروی آنرا رد می کنند و نویسنده را توبیخ می کنند که چرا زنان جنگ را عادی کرده است. یاد واکنش حزب کمونیست فرانسه به طرحی می افتم که پیکاسو از استالین کشید. جوانی سبیلو و با چشمهای درشت که در صفحه اول روزنامه اومانیته چاپ شد و باعث توبیخ سردبیرش شد. نمی شود با خدایان خودخوانده شوخی کرد٬ آنها را باید جوری دید که می خواهند ولو آنکه لباس به تن نداشته باشد باید آنها را همیشه در سلیح رزم دید و با شکوه. البته تا روزی که تاریخ حکمش را جاری می کند و نظام دروغهای لنین و قتل عامهای استالین به پایان می رسد و کتاب رنگ روز را می بیند و به یک موفقیت تبدیل می شود.

خواندن کتاب آسان نیست٬ بخصوص اگر جنگی را دیده باشید و از نزدیک لمس کرده باشید ولی کتابیست که خواندنش لازم است و واجب تر نوشتن کتابهای مشابهی از تجربه ایرانیان در جنگ هشت ساله٬ جنگی که اسیر روایتهای رسمی و تصاویر رسمی مانده است و میلیونها ایرانی درگیر آن هرگز حرفهای خود را از تجربیاتشان درباره آن دوران نگفته اند. جنگها برای کسانیکه آنها را تجربه کرده اند تمام نمی شوند. برای همین است که خیلی از زنان مصاحبه شونده دیگر رنگ قرمز نمی پوشند چون برای آنها یادآور روزهای خونین جنگ است.

 پ.ن. این هزارمین پست این وبلاگ شد٬ از همه شمایی که در ۹۹۹ پست قبلی خواننده من بودید یا از یکی از پستهای قبلی به خوانندگان این وبلاگ پیوسته اید سپاسگذارم.

چند خط کوتاه و یک سردر آبی

یکی بود یکی نبود..

یادداشتها چطور شروع می شوند؟ این یادداشتیست درباره نوشتن چند خط کوتاه و حس خوبشان. مثل یک آشنایی با یک نگاه شروع شد و بعد به رسیدن ختم شد.

اینجا مجله هایی را رایگان می فرستند که بیشتر حکم تبلیغات دارند. مشترکشان نیستی ولی برای آدرست می آیند و درآمدشان از آگهیست نه از اشتراک. معمولا هم کسی درست و حسابی نگاهشان نمی کند. ماه قبل که مجله رسید٬ به اندازه سه ثانیه درآوردنش از صندوق پست نگاهش کردم. سر در آشنایی روی جلد بود. با دقت بیشتر نگاه کردم٬ دریست از خانه ای در تونس یا مراکش؟ بالایش بسم الله الرحمن الرحیم بود. به کناری گذاشتمش تا با دقت نگاهش کنم.

چند هفته گذشت٬ میز کارم را مرتب می کنم و مجله هنوز آنجاست. دوباره با دقت نگاه می کنم٬ روی در نوشته هاییست که حالا با دقت می خوانم٬ اصفهان٬‌ نجف آباد٬ کوی دهم. شماره پلاک ۲ و یک سری عدد. سر دریست از ایران٬ قدیمی و آبی رنگ. فکر می کنم «در این اوضاع این عکس اینجا چکار می کند؟» و بعد می گذرد: کاش می شد چیزی بنویسم٬ مهم هست اصلا؟ اهمیت دارد؟؟

یک هفته دیگر می گذرد و باز عکس را می بینم. تلفنم را در می آورم و یک عکس می گیرم٬ می خواهم بنویسم باید بنویسم. قشنگ است باید درباره اش نوشت. شب می شود و چند دقیقه سکوت و آرامش. تند می نویسم یک پاراگراف کوتاه:

«یک کسی خبر ببرد به اصفهان، نجف_آباد، کوی دهم و بگوید سر در خانه تان و آن بسم الله الرحمن الرحیم بالایش رسیده است به جلد یک مجله محلی در آن سر دنیا در ایالت گاوچرانهای شهری شده. تا آدم بخواهد در را بزند و ببیند نذری می دهند؟ دعا می کنند؟ صدای خنده بچه ها و سرفه پدربزرگها می آید یا نه؟ گاهی انگار درها می گویند همه جا هستند، باید بسم اللهی، یا اللهی چیزی گفت و کوبید تا در بسته باز شود و لبخندها دلتنگیها را پاک کنند. اگر رفتید سلام برسانید، کاش این در هنوز باشد و به همین مهربانی.

وسط این شلوغی سیاست و دعواهای روزگار، دلم می خواهد کمی هم به نمازی فکر کنم که پیرزنی پشت این در می خواند. به پدری که در را با دقت می بندد تا بچه های بازیگوشش توی خیابان نروند. و بعد دعایی می کنم که برای زندگی که هنوز می تواند زیبا باشد.»

می رود توی کانال تلگرام و اینستاگرام. کامنتها شروع می شوند؛ نوستالوژی٬ کجاست٬ رفتم سلام می رسانم و بعد یکی پیام می دهد:‌

«سلام، وقتتون بخیر و شادی، من سلام شما رو میرسونم، فقط اینجا خانه نیست این در شبستان مسجد نصیر هست در خیابان قدس نجف آباد.🌺»

نماز٬ نیاز٬ دعا٬ نیایش٬ سپاس و آدمهایی که همه یکی می شوند دربرابر یکی. از روی جلدی شروع شد و به شبستانی رسید و به دعایی. …و قصه ما به سررسید. چند خط کوتاه و یک در آبی رنگ.

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: