توقع دیگری هم داشتید؟

یادداشتم برای شماره 105 تجارت فردا درباره یک رویداد اخیر اجتماعی با ریشه های اقتصادی:

یک صفحه در شبکه اجتماعی اینستاگرام بالارفته است به نام RichKidsofTehran یا «بچه پولدارهای تهران». عکسهایی از محافل خصوصی، ماشینهای گرانبها و خلاصه کارهایی که گروه معروف به یک درصد ثروتمند جامعه انجام می دهند. در جامعه ای که سنت روشنفکری و باورهای مذهبیش عدالت محور است، ولو با تعریف و تعبیری خاص، و توزیع عادلانه ثروت در ذهن افراد بر توزیع عادلانه فرصت ارجحیت دارد، خشمی که این صفحه در میان بسیاری برانگیخته است قابل درک است. ولی سوال این است: آیا واقعا توقع دیگری هم داشتید؟

نگاهی به اقتصاد مبتلا به آفت انحصار و محصور در تحریم ایران بیاندازید. این اقتصادی برای رقابت و فرصتهای برابر نیست. اقتصادی که در آن نمی توان ده هزار دلار به راحتی به خارج از کشور فرستاد یا از خارج از کشور دریافت کرد اقتصادی بسته است. نگذارید تعداد کشورهای همجوار و یا موقعیت سوق الجیشی ایران فریبتان بدهد نزدیک به چهار دهه است که تمرکز ما بر ساختن جزیره ای در میان اقیانوس اقتصاد جهانی بوده است. جزیره ای که تحریمهای دیگران آنرا محصور کردند. ولی حتی جزایر هم برای بقا به تجارت احتیاج دارند. برای ما این داد و ستد در انحصار دیگران است و در این انحصار پیروز راهزنان دریایی هستند که می توانند تحریمها را دور بزنند و فرصتها را با استفاده از روابط فراقانونی، که حتی برخی دولتمردان گمراه آنها را مجاز می دانند، از آن خود کنند. اقتصادی که ما داریم برای راهزنان دریایی خوب است و نه برای کارآفرینان تلاشگری که تنها و تک افتاده در گمنامی و حتی در فقر در می گذرند.

درست است که انحصارات دولتی همیشه در اقتصاد ما وجود داشته اند و درست است که هدف این انحصارات برقراری عدالت اجتماعی و جلوگیری از شکلگیری یک درصدیها بوده است. ولی واقعیت این است که دولت به بهانه عدالت اجتماعی تنها مکانیسم واقعی برقراری عدالت و دادن فرصتهای برابر را مختل کرده است. در حالیکه دولتمردان به این انحصارات عادت می کردند بازارها گسترش یافته است و جمعیت افزایش پیدا کرده است. مردم ایران اقتصادی گونه گون و پرجنبش و جوش را طلب می کنند. سودها و اختلاف قیمتهای برخاسته از انحصارات رفته رفته فسادبرانگیز شد. زمانیکه دولتی متوهم برسر کار آمد که دربند نظم مالی نبود، سواستفاده از این انحصارات رنگ دیگری به خود گرفت.

بیایید دوباره به ماشینهای لوکس و زندگیهای پر زرق و برقی که بسیاری از آنها صحبت می کنند نگاهی بیاندازید. اینها زندگی چه افرادیست؟ زندگی کارآفرینی که می داند به حاشیه امنیت مالی برای بقا احتیاج دارد وجایی برای ولخرجی ندارد؟ یا زندگی کسانی که به امضایی به میلیاردها تومان رانت اعتبارات بانکی و درآمد حاصل از تفاوت قیمت ارز دسترسی پیدا کرده اند؟ یا زندگی کسانیکه در پشت میزهای ریاست برای سرنوشت بنگاهها تصمیم می گرفتند و با دریافتهای هفت درصدی تصمیم می گرفتند کدام متقاضی می تواند وام دریافت کند؟ یا زندگی کسانیکه در هشت سال گذشته در پناه تحریمها با جعل عنوان بسیجی اقتصادی به بهانه دور زدن تحریمها نهادهای قانونی و روند معمول داد و ستد را دور زدند تا میلیاردها ثروت بیاندوزند. و وقتی هم که روز حساب رسید حساب بانکی و دفتری در کار نبود که کسی بتواند بفهمد بر سر پولها و وامها چه آمده است. آن آقایی که به کانادا گریخت کاخ خود را قبلا خریده بود.

واقعیت اینجاست بچه پولدارهای تهران پدیده ای نیستند که وقوعش غیرقابل پیش بینی بود. آنکه این صفحه را منتشر کرده است خود می داند تنها دارد وجود روندی چند ساله را تایید می کند. روندی که ما اسیر آلودگی جو تهران از اعتراف به آن خود را معاف می دانستیم. واقعیت اینجاست برخلاف باور بسیاری سیاستهای دولت قبلی از شکاف اجتماعی در جامعه نکاسته است و باعث برابری بیشتر نشده است. در پشت پرداخت چند ده هزار تومان ماهانه به حساب مردم تحت فشار ثروتها کسب شده است و شبکه های مافیایی داد وستد برپا شده اند.

در جامعه جوزده ما که هر مصرف کننده غربی از دیدن شدت و حدت مصرف گرایی آن شوکه می شود مسابقه تجمل و رفتار افراطی برخاسته از تفریطها در سطح جامعه نتیجه دیگری جز این مسابقه تجمل تا سر حد مرگ نتیجه دیگری نمی توانسته باشد. امروز خشمی که از دیدن این تصاویر ایجاد تنها خشم محرومین نیست. خشم اعضای مختلف جامعه است که سالها برای حفظ مبانی کشور و استقلال فشارهای اقتصادی را به جان خریده اند. تورم لجام گسیخته و کمبودها را به جان خریده اند تا دولتی مستقل داشته باشند. خوب است این مردم شریف امروز نگاهی به این عکسها بیاندازند و فراموش نکنند اعتماد خود آنها به دولت و این باور که دولت می تواند همه کاره شریف و عادل اقتصاد باشد زمینه ساز این پدیده است. راستش را بخواهید من از بچه پولدارهای تهران عصبانی نیستم آنها کاری را می کنند که همه صاحبان ثروت کرده اند. از خودمان، از روشنفکرانمان، از طرفداران اقتصاد دولتی و مدافعان انحصارات و مشوقان تحریمها خشمگینم که به بهانه عدالت اجتماعی و استقلال اقتصاد رقابتی و فرصتهای برابر را کشتند و این اقتصاد انحصار زده پر هرج و مرج را برپا کردند. و حالا در صف اول مهاجمان ایستاده اند تا انحصارات و اختیارات بیشتری را طلب کنند.

روزنامه نگاران سخت کار می کنند

روزنامه نگاران سخت کار می کنند ارزان می فروشند شرح میزگردیست که درباره روز خبرنگار در روزنامه دنیای اقتصاد برپا شد.  به بهانه این میزگرد با فریدون صدیقی، حسن نمکدوست‌تهرانی و آرش   خوشخو آشنا شدم. نکته جالب میزگرد برای من این بود که همه شرکت کنندگان از ابعاد معشیتی حرفه خود و ربطش به بازار و تحولات عرضه و تقاضا خبر داشتند. همه شرکت کنندگان هم آثار مخرب رانتهای  دولتی و سوبسیدها را در بی ثبات کردن بازار رسانه ها در ایران از نزدیک دیده بودند. این افزایش دانش اقتصادی و اهمیت داشتن آن نزد اصحاب رسانه های بسیار فرخنده است. میزگرد را اینجا می توانید بخوانید.

باورها و عینکها

در راه تهرانم.  دوباره دیدن تهران باید جالب باشد. بار آخر که تهران بودم زمستان بود و از سکوتی که شهر را فراگرفته بود ترسیده بودم. دیگر از آن جنبش و جوشی که تهران را دوست داشتنی می کند خبری نبود. ولی سکوت چیزی بود که بنظر می آمد، نه آنچه که در جریان بود. در پشت سکوت زندگی همیشه در جریان است. و تهران همیشه بیشتر از آن است که به چشم می آید؛ گاهی بهتر و گاهی بدتر. یادداشتهای مربوط به آن سفر را می خوانم. برای دوستی مشکلی پیش آمده بود که انگیزه نوشتن یادداشتی شد که بی دلیل کسی آنرا برخورنده دانست. نمی دانم چرا ولی  از نوشته برداشت شخصی کرده بود و با تندی برایم نوشته ای خارج از عرف دوستی نوشت که آنرا برازنده نویسنده اش ندیدم. بهتر از آن می پنداشتمش که آنطور بنویسد که نوشت و آنطور حرف بزند که زد. چند ماهی طول کشید که دلیل خشمش را درک کردم. و بنظرم آمد درباره همه ما صادق است.

در دوران دبستان داستانی را خوانده بودم که فکر می کنم اسمش «پسری که عینک می زد» بود. داستان پسری بودکه در میان محله ای فقیر و مخروبه راه می رفت و با کودکانی که در خاک و خل بازی می کردند از پارکی صحبت می کرد که در آن بودند. او خرابه ها را نمی دید، بجایشان درخت و سبزه و گل می دید. هر چه کودکان دیگر به او از پاهای برهنه اش و خرابه ها گفتند باور نمی کرد. آخر سر یکی از بچه ها فهمید که مشکل او عینکیست که به چشم دارد. عینکی که خرابه ها را آباد و فقرا را غنی نشان می داد. بچه ها بر سرش ریختند و عینکش را گرفتند و شکستند تا او وصله های شلوارش و پاهای برهنه اش را ببیند. پسرک مانند بقیه فقیر بود و در فقر زندگی می کرد.

وقتی به آن ماجرا فکر کردم متوجه شدم که همه ما شبیه کودکی هستیم که عینک  جادویی  به چشم داشت. عینک ما را باورهایمان درباره خودمان می سازند. داستانیست که درباره خودمان می گوییم و می خواهیم بقیه باور کنند. این عینک زندگی ما را تعریف می کند و به تعامل ما با اطرافیانمان شکل می دهد، باعث می شود تا فکر کنیم ویژه و منحصر بفرد هستیم. آدمها هم ما را باعینک خودشان می بینند و متقاعد کردن آنها به پذیرفتن این باورها در واقع شکل دادن به عینک آنها هم هست. آدمهایی که دست به عینکمان می زنند دارند دنیایی را تکان می دهند که دنیای ماست، حتی اگر دنیای واقعیت نباشد. نمی توانیم ببخشیمشان چون اسیر توهم باغ سبز بودن لذت بخش تر است تا واقعیت مخروبه خرابه ها. آدمها عصبانی می شوند وقتی فکر می کنند با عینکشان بازی کرده ای.

از آن روزها 5 ماه گذشته است. این روزها را خیلیها با امیدواری ثبت می کنند. انتقال شروع شده است، به جام جهانی می رویم، خبرهای خوب می رسد. خوشحالیم. حرفهای آدمها را می خوانم احساس می کنم این عینکها باعث شده اند تا راحت اسیر توهم، یاس، خوش بینی افراطی و هزار و یک چیز دیگر باشیم. قبل از آنکه واقعیت جامعه را ببینیم داستانهایی را باور کرده ایم که شاید تنها در ذهن ما وجود داشته باشند. ولی این مانع از آن نمی شود که نیرو و وقتمان را صرف دفاع از این باورها و این عینکها نکنیم. مهم نیست خرابه را باغ می بینیم یا باغ را خرابه، از آنکه باور به خرابه یا باور به باغ را زیر سوال می برد خشمگین می شویم. و در آن لحظه مثال نقض خودمان می شویم، آدمی می شویم که ربطی به داستانمان ندارد. اگر روشنفکریم کوته بین می شویم، اگر پیرو دین آدمی هستیم که به سعه صدر معروف بود نفرت پیشه می کنیم و اگر خواهان ایرانی آباد هستیم از ایرانی غافل می شویم.

این لحظه رسیدن به تناقضات است که باید تصمیم بگیریم که یا یک ادعا باشیم یا حقیقت. در خیابانهای تهران هزاران نفر هر روز ناخودآگاه این تصمیم را می گیرند. آیا این ادعاست که امید را به این شهر بازگردانده است یا آمادگی مردمش در مواجه با حقیقت؟  گفتن اینکه بدون پیشفرض می خواهم یاد بگیرم راحت است ولی امیدوارم عینکم را هم برداشته باشم. از آن فرد متشکرم باعث شد به چیزهای خوبی برسم.

پ.ن. یادداشتهای این وبلاگ درباره اشخاص نبوده و نیست گرچه اشخاصی الهام بخش بعضی از آنها بوده اند. نتیجه گیریهای من بیشتر فرضیه هستند تا قضاوت و امیدوارم دوباره کسی برداشت شخصی از نوشته هایم نکند.

تهران: زشت و زنده

سی روز به سرعت برق و باد گذشت.

در فرانکفورت هوا هنوز تاریک است، در تهران همه به سر کار رفته اند، در آتلانتا همه تازه خوابیده اند. امروز اینجا اول هفته است در تهران روز سوم هفته و روز دومی که ادارات دولتی و بانکها کار می کنند.  بعد از چند روز هوای آلوده دیروز بعد از ظهر هوای تهران دلپذیر شده بود، خداحافظی کردن با زشت ترین و زنده ترین شهری که می شناسم سخت بود، سخت تر شد. اینباره سفر بیشتر کاری بود، گرچه فرصتی دست داد تا در دو برنامه شرکت کنم و دوستان دوره دبیرستان و دانشگاه را دوباره ملاقات کنم.

اولی مقایسه روند رشد نهادهای اقتصادی در ایران و کشورهای همسایه بود که در اتاق بازرگانی تهران انجام شد و فرصتی شد تا با جمعی از فعالان بخش خصوصی آشنا بشوم، کسانیکه در سالهای گذشته در امر نهادسازی در ایران موثر بوده اند و بتدریج توانسته اند به برخی از انحصارات دولتی پایان بدهند. گرچه اخبار بازگشت دولت به صحنه واردات خبر خوبی نبود و به ایشان یادآوری می کرد که شرایط و حوادث می توانند زحمات چندین ساله شان را ظرف چند روز یا چند ساعت به باد بدهد. در این جمع سخنان مهندس خلیلی، موسس شرکت بوتان، در ذهنم ماند و یادآور نصیحتهای پدرم بود «هر جا که هستید به ایران خدمت کنید». گزارش این جلسه را می توانید اینجا بخوانید.

دومی صحبتی بود که در خانه توانگری داشتم، که داستان جالبی داشت. با علیرضا شیری، دکتر شیری، در دبیرستان همکلاسی بودیم و امسال از طرق وبلاگهایمان ردی از هم پیدا کرده بودیم. دکتر شیری در قالب برنامه های خانه توانگری گروه خوب و پر انرژی از بچه ها را دور خودش جمع کرده است که بسیار جالب بودند. امسال که دیدارها تازه شد دعوت کرد تا در یکی از جلساتشان شرکت کنم، و چون اصولا در دبیرستان تعارف اومد نیومد داشت، من هم قبول کردم. جلسه بسیار جالبی بود. سوالهای آدمهایی که دوست دارند بدانند در شرایط فعلی اقتصادی چکار باید بکنند. وقتی در شرایطی که هر حادثه سیاسی می تواند باعث نوسانات پردامنه اقتصادی بشود، تصمیم گرفتن بعنوان یک فرد، چه مصرف کننده و چه تولید کننده، سخت می شود.

این دو ملاقات نکته خوبی را یادآور کرد: ایران ادامه می دهد، ایران همیشه ادامه می دهد. شاید روند تحولات ایران مطلوب نباشد، شاید شرایط را مناسب ندانیم ولی هستند کسانیکه علیرغم شرایط می کوشند تا تاثیر مثبتی بر افراد پیرامونشان داشته باشند. شاید آنها دلایل خودشان را داشته باشند و شاید فعالیتهای آنها را موثر ندانیم ولی آنها هستند و وجود دارند. بد نیست فراموش نکنیم آدمهایی که کار می کنند شاید نتیجه نگیرند ولی تنها آنها هستند که شانس نتیجه گرفتن دارند. این برخوردها با این انسانهای کم هیاهو برایم بسیار آرامش بخش بود. بویژه آنکه یادآوری این بود که زندگی آنها هم سرشار از چالشهای شخصی و رویدادهای خوب و بد است.

به این دو ملاقات باید صحبت با دو دوست را اضافه کنم، هر دو به ایران بازگشته اند. اولی بعد از گرفتن فوق لیسانس در آمریکا با بررسی گزینه هایش تصمیم گرفته است که در ایران کار کند، گرچه وبلاگی دارد و آدم شناخته شده ایست، خیلی آرام و بی سر و صدا به کشور بازگشته است و این روزها در حال عبور از دوره گذار و تطبیق دادن خودش با شرایط فعلیست. دومی هم از بچه های خوش ذوقیست که دکترایش را در اروپا دریافت کرده است و این روزها در ایران درگیر مسائل سربازی و وثیقه است. بازگشت او هم بی سر و صدا بوده است. برای من صحبت با هر دو بسیار جالب بود. دوستان زیادی را دیده ام که درباره برگشتن صحبت می کنند، درباره احساساتشان درباره آن داد سخن می دهند و بعد هم بواسطه این آرزو یا ادعا خود را شایسته جایگاهی متفاوت می دانند، کلا کمی ژست روشنفکری ماست خود را بواسطه ایده برتر بدانیم نه به اتکای کردار. اما این دو آدم برگشته اند به همین راحتی و در حال دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی هستند که بخاطر این تصمیم دامنگیرشان شده است.  دردآور است که بدانی دوستی در این روزهای اوج پتانسیل  علمیش توان خروج از کشور ندارد تا مساله سربازیش حل شود و هنوز منتظر این است که یک نامه از این میز به آن میز برسد. حالا ما می توانیم نظریه پردازی کنیم و درباره وضعیتی حرف بزنیم که آنرا تجربه نکرده ایم و درباره کارهایی که می خواهیم یا دوست داریم انجام دهیم داد سخن بدهیم، ولی واقعیت اینجاست که بحث نظری فقط بحث نظریست، گرچه لذتبخش است ولی با بحث نظری کاری از پیش نمی رود. اگر قرار باشد خود را به گروهی متعلق بدانم دوست دارم در کنار آدمهایی باشم که کارها را از پیش می برند، بحثهای نظری باشد برای وقت کهنسالگی .

این یادداشت را با ذکر یک نکته به پایان می برم، شایعات و داستانهای مربوط به جرائم خیابانی مانند دزدی، زورگیری، سرقت از خودرو، ضرب و شتم اینبار بیشتر از همیشه بود. کلا احساس می کردم دوستان و آدمهایی که ملاقات می کنم در جامعه احساس ناامنی می کنند. شاید بخشی از این برداشت بخاطر جو روانی ناشی از پخش و تکرار اخبار در جامعه باشد، ولی در هر صورت تغییر خوش یمنی نیست و می تواند اثرات منفی و تاسف برانگیز اقتصادی هم داشته باشد. تهران هنوز شهر جذابیست و در آن می توان به ماجراجویی رفت (شبی پر از برف به شمال شهر رفتم تا عکاسی کنم و خوشحال شدم که دیدم عکاسان بسیاری و خانواده های بیشتری در نیمه شب در پارکهای شهر در حال برف بازی و لذت بردن از زمستان هستند) حفظ این سطح از امنیت اجتماعی برای حفظ دورنمای اقتصادی شهر ضروریست.

پورشه در تهران، پورشه در آتلانتا

سلام به همگی ، امروز یک سوال جالب به ذهنم آمد فرق حس شما به راننده یک ماشین پورشه در تهران و راننده همین ماشین در یک کشور خارجی مثلا در آتلانتا چیست؟

خاطره اول: به مرکز خریدی در آتلانتا می روم، یک ماشین بنتلی سیاه رنگ با رینگهای نقره ای رنگ بزرگ از کنارم می گذرد. صدای موسیقی رپش فلک را کر می کند. داخلش سه سیاهپوست نشسته اند، راننده تی شرت قرمز و زنجیر بزرگ طلایی نقره ای به گردن دارد. بازوانش خالکوبی شده و عضلانیست. یکی از بازیکنان تیم بسکتبال شهر است. فکر می کنم حتما یک قرارداد چند میلیون دلاری برای بازی در تیم و چند قرارداد بازرگانی و تبلیغاتی که جمعشان شاید چند ده میلیون دلار بشود. خوب می تواند چنین ماشینی داشته باشد. چرا که نه. دیگر به آن فکر نمی کنم و می روم.

خاطره دوم: در تهران سوار تاکسی هستم، از بزرگراه مدرس داریم به طرف مرکز شهر می رویم.  یک ماشین پورشه (یا پورش بسته به اینکه Porsche  را چطور تلفظ کنیم)  از سمت راست ا از ما سبقت می گیرد و جلوی ما می پیچد.  راننده ناسزایی می دهد که قابل نوشتن نیست. و می گوید «ماشین بابای مال مردم خورش را انداخته زیر پایش، آمده بیرون».   من راننده ماشین را ندیده بودم.  و نمی دانم جوان بود یا پیر، زن بود یا مرد.   ولی از راننده پرسیدم چرا فکر می کند این ماشین با مال مردم خوری تهیه شده است. «از کجا می آره سیصد میلیون ماشین میندازه زیر پاش توی این ترافیک می آد بیرون؟»

راننده تاکسی فکر نمی کرد که غیر از مال مردم خوری راه دیگری هم برای داشتن سیصد میلیون و خرید چنین خودرویی وجود دارد. راننده می توانست یک مقاطعه کار ساختمانی یا یک فعال اقتصادی یا  مالک باشد ولی اینها به ذهن راننده نمی رسیدند وقتی درباره این احتمالات از او پرسیدم جواب داد «شما هم ساده ای، همه که نمی تونند! من و شما رو که نمی ذارند گنده بشیم، این مال مردم خوریه آقا».

وقتی که از تاکسی پیاده شدم به ذهنم رسید عدم شفافیت در مبادلات اقتصادی به همراه رفتار رانت خوارانه در جامعه ما باعث شده است تا بسیاری باور داشته باشند که بدون برخورداری از مزایای ویژه غیرمنصفانه و ناعادلانه امکان ثروتمند شدن وجود ندارد. در نتیجه ثروت و نشانه های آن بلااستثناء مدرک مال مردم خور بودن هستند. در جامعه ای که کمتر کسی درباره چطور ثروتمند شدن اطلاعی دارد، آدمها با شک و تردید به انباشت سرمایه و  کالاهای لوکس نگاه می کنند.  شاید اگر راننده می دانست که راننده آن ماشین لوکس برای رسیدن به این رفاه زحمت کشیده است و اگر اعتقاد داشت که در جامعه فرصتهای برابر وجود دارند چنین فکری نمی کرد و البته او در این فکر تنها نبوده و نیست.

چند مشاهده

خردادماه مدرسه تعطیل بود و من هم رفتم تهران. جالب بود. مدتها بود که فصل امتحانات را در تهران نگذرانده بودم. در دانشگاه (دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف) سر بیشتر بچه ها به امتحانات گرم بود و آنهایی هم که پذیرش داشتند در حال گرفتن ویزا.  امسال هم یک نسل جدید از بچه های فوق لیسانس می روند تا ادامه تحصیل بدهند و به سرمایه انسانی ایرانی در اقتصاد، علوم مدیریت و بازرگانی اضافه کنند.  امسال تغییر خوب و واضح بچه ها در این بود که کمتر به رفتن و بیشتر به موضوع مورد علاقه برای ادامه تحصیل فکر می کردند. مثلا یکی از بچه های به من می گفت که می خواهد جایی مارکتینگ بخواند که بیشتر روی روانشناسی مشتری متمرکز باشند تا مدلسازی و پیش بینی.  چالشها طبق معمول ادامه داشته و دارند ولی امید همچنان زنده است. راستی برنامه های تابستانی دانشکده ادامه دارد و دوستانی که تابستان عازم تهران هستند می توانند در آنها شرکت کنند.  علاوه بر این فرصتی دست داد تا در یکی از میزگردهای مهرنامه درباره روابط تجاری ایران و چین با آقای اسدا… عسگراولادی شرکت کنم، که شرح این میزگرد را می توانید در مهرنامه 22 بخوانید. صحبت خوب و آموزنده ای بود و در پستهای آینده درباره آن بیشتر خواهم نوشت.  علاوه بر اینها برای یک سفر کاری به رشت رفتم و با دوست نادیده ولی مهربانم دکتر مرادی ملاقاتی داشتم.  برنامه های بسیار جالبی برای گسترش فعالیتهای گروه اقتصاد دانشگاه گیلان داشت، که بزودی به دانشکده تبدیل می شود. امیدوارم در سالهای آینده شاهد برگزاری کارگاههای تابستانی در مدیریت و اقتصاد در مراکز استانها باشیم که گامی خواهد بود در تکمیل فرایند نهادینه کردن آموزش مدیریت و اقتصاد در کشور.

در کنار اینها مشاهد برخی تغییرات در رفتار اجتماعی هم برایم بی اندازه جالب بود، که ذکر آنها خالی از لطف نیست:

اول. کشف این احساس که علیرغم تاکید مهماندار و خلبان برای خاموش کردن موبایلها در آخرین دقایق پرواز، که همه چیز باید خاموش باشد، در حالیکه هواپیما در تاریکی شب با استفاده از سیگنالهای ناوبری در حال فرود آمدن است تلفن نفر پشت سری زنگ می زند.  آخرین دقایق پرواز را به شنید جزییات رویدادهای آرایشگاه می گذرانی و دعای به درگاه قادر متعال که اتفاقی روی ندهد.

دوم. گویا از جمله اعمال جدید زیارت امام هشتم این است:  بهنگام ورود به صحن مبارک چون چشمت به گنبدش افتاد دست راست را در حالیکه موبایلت را در پنجه می فشری بالا می بری و از آن لحظه  ملکوتی عکس و فیلم می گیری.  آدم یاد رژه آلمانها در جنگ دوم می افتاد از بس در حرم همه موبایل به دست دستشان را بالا آورده بودند!

سوم. درتهران ترافیک مستقل از تعداد ماشینهای حاضر در خیابان است، حتی در خلوت ترین روز سال چهار ماشین می توانند چهارراهی را در خیابان انقلاب ببندند. در ضمن لایی کشیدن و سبقت از دست راست اگر در سایر روزها مستحب است در این روز واجب می شود.

گزارش یک مراسم بزرگداشت

دیروز مراسم بزرگداشت خانم ستاره فرمانفرماییان در محل انجمن احیاء ارزشها در خیابان کارگر شمالی برگزار شد. مراسم را شاگردانش برگزار کرده بودند، و فضا متفاوت از یک مجلس ختم عادی بود. فارغ التحصیلان و اساتید و کارمندان مدرسه مددکاری از خاطراتشان می گفتند. دو نفر از جوانان هم صحبت کردند، یکی خلاصه ای از زندگی خانم فرمانفرماییان گفت و دیگری که فارغ التحصیل کارشناسی ارشد مددکاری بود ازنیاز به حفظ و ثبت این خاطرات و آثار خانم فرمانفرماییان صحبت کرد.

مراسم خودجوش بود، بعضی سخنرانان از برخی دیگر بهتر بودند. با اینحال همه با محبت و صمیمت از «خانم» یا «خانم فرمانفرما» یاد می کردند. از ویژگیهای او بعنوان یک انسان، یک آموزگار ویک مدیر و پیشگام آموزشی صحبت زیاد شد. از اینکه در عصر نامه نگاری همیشه به نامه های شاگردانش جواب می داد، به آنها اعتماد بنفس می داد و با وجود قاطع بودن با آنها با محبت بود. بیش از یک نفر بخاطر داشت که خانم فرمانفرما همیشه برای دانشجویان کاری داشت تا آنها درآمدی داشته باشند. به آنها اعتمادبنفس می داد تا منشا تغییرات و خدمات مختلف باشند. از بیسیم نجف آباد، از کوی نهم آبان و از اولین تجربه های مددکاری و خدمات اجتماعی صحبت شد، آنها که حاضر بودند تاریخ زنده این تلاش و شاهدان زنده شکل گیری این سنت بودند. برای آنها مددکاری در ایران، بهزیستی، خدمات اجتماعی و مبارزه واقعی با فقر و خشونت خانوادگی با خانم شروع شده بود.آنها شکی نداشتند که مددکاری در ایران با نگرانیهای فرهنگی و ارزشی جامعه ایران آغاز شده بود.

صحبتهای خانم احسانی جالب بود که می گفت: «خانم فرمانفرماییان همیشه می گفتند با مردم باشید. وقتی ما را می فرستادند میدان قزوین می گفتند روسری بپوشید، لباس بلند به تن کنید و به مردم احترام بگذارید. از چایی خوردن با مردم نترسید، چایی نخوردن بی احترامیست». شاید برای همین است که هنوز پس از سی و پنج سال یاد ستاره فرمانفرماییان در تهران و در ایران زنده است. دکتر آرام در خاطره ای گفت «وقتی برای مددکاری قبول شدم، برای بورس پتروشیمی هم قبول شده بودم، به حاج آقا پدرم گفتم چکار کنم. پرسید مددکاری چیه؟ گفتم به مردم کمک می کنه. گفت این خوبه، این عاقب بخیری داره». وقتی به مراسم ساده و در عین حال صمیمی دیروز فکر می کنم، باور می کنم که «خانم فرمانفرما» علیرغم تاریخ عاقبت بخیر شد.شاید خودش در ایران نبود، ولی شاگردانش راهش را ادامه داده و می دهند؛ چه نبودن پر از بودنی.

پ.ن. فکر نمی کنم کسی از دید نهادسازی به کار خانم فرمانفرماییان نگاه کرده باشد. موضوع جالبی می شود.

بزرگداشت خانم فرمانفرماییان در تهران

به مناسبت درگذشت سرکار خانم ستاره فرمانفرماییان، پیشگام و موسس مددکاری در ایران، امروز (دوشنبه) مراسم بزرگداشتی با شرکت فارغ التحصیلان مدرسه مددکاری در محل انجمن احیا (خیابان کارگر شمالی بین خیابانهای فرصت و نصرت کوچه شهید جعفرزادگان شماره 2) از ساعت 5:30 الی 7 بعد از ظهر در تهران برگزار خواهد شد.

طرحی نو برای اساتید علیه تقلب

وبلاگ اساتید علیه تقلب خانه جدید و شکل جدیدی دارد که می توانید در اینجا ببینید:

http://pap.blog.ir/

این وبسایت که به همت دکتر محمد قدسی تاسیس شده است یکی از رسانه های پرچمدار مبارزه با کپی برداری و تقلب علمی در جامعه دانشگاهی ماست. و البته در این راه کم دردسر نکشیده است، از جمله شکایتی که سال گذشته از این وبسایت شد و نویسنده اصلی یک مقاله را از آمدن به ایران معذور کرد. نکته جالب تقلب در همین است  که تقلب تقلب است. ولو آنکه به هزار شکل توجیه شود.

نهمین کنفرانس بین المللی مدیریت

برنامه نهمین کنفرانس بین المللی مدیریت اعلام شده است. امسال هم گروه خوبی از اساتید و دانشجویان از داخل و خارج از کشور در این کنفرانس مقاله هایشان را ارائه خواهند کرد. من هم یکی از کارهای در حال انجامم را ارائه می کنم که پژوهشیست درباره صنعت هواپیمایی. برنامه زمانی ارائه بقیه دوستان و من به این شرح است:

–          شیرین علوی سه شنبه 29 آذرماه از 8:30 تا 10:00 صبح

–          علی دادپی سه شنبه 29 آذرماه 3:30 تا 4:15 بعد از ظهر

–          مجتبی نوید چهارشنبه 30 آذرماه 9:15 تا 10:00 صبح

–          کاوه وحدت چهارشنبه 30 آذرماه 9:15 تا 10 صبح

–          سارا سرخیلی چهارشنبه 30 آذرماه 8:30 تا 10 صبح

–          لمنا پروینی ثانی چهارشنبه 30 آذرماه 1:30 تا 3:00 بعد از ظهر

علاوه بر این یک پانل هم درباره آموزش مدیریت روز چهارشنبه از 10:30 تا 12:00 برگزار خواهد شد که همه دوستان در آن شرکت خواهند داشت. من خودم مشتاقانه منتظر شنیدن نقطه نظرات شرکت کنندگان و سوالات و مشاهداتشان درباره آموزش مدیریت هستم.  مطمئن هستم که نکات مفید و تامل برانگیزی را خواهم شنید و یاد خواهم گرفت.

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: