مجلسی که در راه است

سرمقاله ام برای روزنامه فرهیختگان، خیلی خوب است که آدم بتواند با امیدواری به آینده بنویسد و خوشحال. از آن روزهایی بود که می شد با دل شاد «ایران ای سرای امید» را گوش کرد. با این حال نباید تردید کرد، اصلاحات ساختاری فرآیندهای اداری تصمیم گیری و مقررات  دولتی بسیار  ضروری شده است.

برای مجلسی که در راه است مبارزه با فساد اداری اولویتی است که شرایط اقتصادی کشور آن را ضروری می‌کند تا رسیدن به اقتصاد رقابتی ممکن شود.
انتخابات دهمین دوره مجلس شورای اسلامی و سی‌و‌چهارمین مجلس تاریخ معاصر کشورمان برگزار شد تا سنتی که یادگار و دستاورد انقلاب مشروطه است، ادامه پیدا کند. مانند هر مجلس دیگری نمایندگان می‌آیند تا مقننین کشور باشند و ناظران بر عملکرد دولت. ایشان را وکلای ملت می‌نامند، چراکه اراده ملی مردم ایران از طریق ایشان جاری می‌شود. مجلسی که در راه است کاری سترگ در پیش دارد.
در پایان چهارمین دهه از دوران جمهوری اسلامی و بعد از تجربه رشد اقتصادی و تثبیت الگوی شهری در زندگی کشور به نظر می‌رسد وقت بازنگری در قوانین و مقررات اقتصادی کشور فرارسیده است. مجلسی که در بهار 1395 به بهارستان می‌نشیند مجلسی است ناظر بر اقتصادی آماده جهش رو به جلو ولی اسیر فساد و هزار خم ادارات دیوان‌سالار. برای این مجلس اولویت در رها کردن اقتصاد ایران از قید و بندهای مفسده‌بر‌انگیز خواهد بود و به لطف دوره جدید مبارزه با فساد وارد دوره جدیدی خواهد شد.
فساد اداری تنها رفتار نابهنجار چند نفر نبوده و نیست. این پدیده شوم که توسعه کشور را مختل و اعتماد مردم به ساختار اداری را متزلزل می‌کند،  برخاسته از فرصت‌هایی است که ساختارهای نادرست اداری و فرآیندهای غلط تصمیم‌گیری در اختیار مرتکبین آن قرار می‌دهد. مجلس دهم می‌تواند با کمک کارشناسان و مدیران و فعالان اقتصادی روند اصلاح مقررات و فرآیندها را آغاز کند تا به سوء‌استفاده و اخلال در روند تصمیم‌گیری پایان بدهد. در این روند نمایندگان محترم که خود برندگان رقابت هستند و نتایج یک فضای رقابتی در ایجاد فضای پرنشاط سیاسی را می‌بینند با تکیه بر ملزومات اقتصاد رقابتی می‌توانند اثری ماندگار در اقتصاد کشور از خود باقی بگذارند.
در کنار اصلاحات اداری برای مبارزه با فساد مالی در کشور، مجلس دهم باید تصمیمی قاطع درباره آینده حضور دولت در اقتصاد کشور و شرکت‌های دولتی بخش عمومی بگیرد. اگر شرکت‌های دولتی را متعلق به مردم ایران بدانیم آنگاه مجلس شورا در واقع مجمع سهامداران واقعی این شرکت‌هاست. گرچه دستگاه‌های دولتی و اداری معمولا با استفاده از آیین‌نامه‌ها و بخشنامه‌ها مجامع دیگری را برای این شرکت‌ها معرفی می‌کنند که علاوه بر تضعیف نظارت مجلس بر عملکرد این شرکت‌ها آنها را به جایگاه‌های امنی برای آینده کاری برخی مدیران دولتی تبدیل می‌کند. وقت آن است که مجلس شورا به وظیفه نظارتی خود درباره این بخش از دارایی‌های مردم ایران عمل کند و ضمن تشکیل کمیسیون  ویژه‌ای به نظارت فعال بر شرکت‌های دولتی بپردازد.
واقعیت اینجاست که با وجود اندازه و نقش این شرکت‌ها در اقتصاد کشور آنها در فضای خاکستری اقتصاد کشور جایی که نظارت دفاتر دولتی و هم نظارت نمایندگان مجلس کمرنگ‌تر می‌شود به فعالیت مشغولند. از یک‌سو ایشان از بودجه عمومی بهره می‌برند و از سوی دیگر عملکرد آنها بیشتر شبیه وزارتخانه‌ها و سازمان‌های دولتی است تا شرکت‌هایی که هدف‌شان کارآفرینی و درآمدزایی است. این تناقض هم باعث شده است مدیران این شرکت‌ها ماموریت مشخصی نداشته باشند و هم درباره ماموریت شرکت، خود را (مانند همقطاران‌شان در بخش خصوصی) دربرابر مجمعی از مالکان و سهامداران پاسخگو نبینند. مجلس دهم می‌تواند به این تناقض پایان دهد.
این روزها همه ناظران بین‌المللی و فعالان اقتصادی از استعدادها و پتانسیل‌های موجود در اقتصاد کشور برای رشد اقتصادی و توسعه پایدار صحبت می‌کنند. حال آنکه برای تبدیل این استعدادها به فرصت و برای بهره‌برداری از این فرصت‌ها حذف موانع اداری و کاهش هزینه‌های حاشیه‌ای برخاسته از فساد اداری بایسته و شایسته است. این وظیفه سترگی است در پیش روی مجلس دهم شورای اسلامی؛ وظیفه‌ای که نمایندگان اطمینان دارند در انجامش از حمایت مردم و همفکری اندیشمندان و کارشناسان برخوردارند.

شکست همه جانبه یک اتحادیه

درباره پناهندگان سریانی در اروپا یادداشتها، خبرها، تک بیتها و غزلهای زیادی گفته شده است. دردآور است دیدن این موج انسانهای بی پناه. والبته مانند هر موضوع دیگری این موضوع هم در دعواهای سیاسی و جناحی کاربرد خودش را پیدا کرده است. واقعیت اینجاست که جنگ در سوریه وارد پنجمین سال خود می شود بدون آنکه امکان مصالحه ای وجود داشته باشد. مانند جنگ داخلی لبنان در سوریه هم گروههای مختلف حامیان خود را دارند  و در نتیجه در راستای منافع منطقه ای و اهداف قدرت طلبانه آنها عمل می کنند. خشونت در سوریه بعد از ظهور گروه تکفیری داعش به اوج رسیده است. این هم یک واقعیت است که دولتهای عرب منطقه و دولت ترکیه حضور داعش را در راستای اهداف راهبردی خود ارزیابی می کنند. این واقعیت که ترکیه دست داعش را در مبارزه با کردها باز  گذاشت و علیرغم توان نظامیش در سکوت شاهد سقوط کوبانی بود از کسی پنهان نیست.  حمایت مالی کشورهای عرب حوزه خلیج فارس از داعش هم بر کسی پوشیده نیست. با اینحال نکته ای که باعث شگفتیست این است که کشورهای عضو ناتو مانند ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه و انگلیس نمی توانند (یا نمی خواهند) متحدان منطقه ای خود را به پای میز مصالحه در سوریه بکشانند. میلیاردها دلار از درآمدهای قطر و عربستان سعودی در مناقشه سوریه هزینه شده است بی آنکه این دولتها مسوولیتی دربرابر عواقب جنگ داخلی سوریه پذیرفته باشند. هزاران سریانی عازم اروپا هستند چون 23 کشور عرب مرزهای خود را به روی آنها بسته اند. برای مدعیان اسلام و پان عربیسم این روزها روزهای سیاهی هستند، روزهایی که به ما توخالی بودن این ادعاها را یادآور می شوند. این حرفها را باید منسجم تر بنویسم فعلا امروز این یادداشت را در خبر آنلاین منتشر کرد:

این روزها عکسها و گزارشهای دلخراش کننده ای از اروپا رسانه ها را پر کرده است. مردمی که در حال فرار از جنگ در سوریه و فقر در آفریقا هستند سوار بر قایقهای دست ساز و پنهان شده در مخزن کشتیهای قاچاقچیان انسان از دریای مدیترانه می گذرند تا به سواحل امن اروپا برسند. ادامه جنگ و خشونت در منطقه تعداد این پناهجویان را آنقدر افزایش داده است که ماه گذشته میلادی برای اولین بار تعداد آنها از یکصد هزار نفر گذشت. بحران پناهندگان به نوعی نشانه شکست اتحادیه اروپا در ایجاد یک چهارچوب منطقه ای و کمک به حل بحران در منطقه خاورمیانه است.

کشورهای اتحادیه اروپا در چهارچوب توافقات دوبلین و آژانسهای کنترل مرزها قرار است خیل پناهجویان را مدیریت کنند. زمانی که یک پناهجو در یکی از کشورهای اتحادیه تقاضای پناهندگی می کند آن کشور می تواند به او اجازه اقامت بدهد تا تقاضای پناهندگی اش بررسی شود. با اینحال کشورهایی مانند یونان و ایتالیا که در خط مقدم پذیرش پناهجو قرار دارند به بهانه اقتصادهای ضعیف ملیشان باور دارند این وظیفه کشورهای ثروتمند اتحادیه است که پناهجویان را بپذیرند. زمانیکه جنگزدگان سریانی به ساحل یونان می رسند باور دارند که از خطر جنگ در کشورشان گریخته اند، در حالیکه دوره جدیدی از سرگردانی را در قاره ای آغاز می کنند که کسی نمی خواهد مسوولیت برخورد با چالش ناشی از حضور ایشان را بپذیرد. آنها از یونان به مقدونیه و از آنجا به اروپای مرکزی می روند تا به آلمان و کشورهای اروپای شمالی برسند جایی که سطح رفاه بالاتر و بنیه اقتصادی قویتر است.

در این سفر آنها در ایستگاهها، مرزها و پاسگاه های پلیس سرگردان می مانند تا کسی به آنها اجازه رفتن به مقصد بعدی را بدهد. مقصدی که معلوم نیست آماده پذیرایی از آنها باشد. دولتهای سوئد و نروژ باور دارند موج جدید پناهجویان می تواند ترکیب جمعیتی آنها را کاملا دگرگون سازد. در آلمان علیرغم تلاش شهرداران محلی برای استفاده از امکانات موجود دولت فدرال نمی داند چطور می تواند پاسخگوی هزاران پناهجوی جدید باشد بدون آنکه باعث مهاجرت موج جدیدی از ساکنین خاورمیانه و آفریقای شده باشد. چالشهای اقتصادی و فرهنگی ناشی از حضور این پناهجویان آنقدر پیچیده است که بسیاری از شهرهای کوچک و روستاهای کشورهای مختلف اروپایی نمی دانندکه آیا سبک زندگی آنها تغییر عمده ای خواهد کرد یا نه.

بسیاری در جهان و در کشورهای اروپایی همواره اعلام کرده اند که پذیرفتن این پناهجویان که عمدتا از کشورهایی می آیند که یا مستعمره اروپاییان بوده اند یا تحت الحمایه آنها وظیفه استعمارگران سابق است. ایشان استدلال می کنند که تنشها و خشونتهای منطقه ای اثر مستقیم استعمار این کشورها بوده و می باشد. در نتیجه کشورهای اروپایی با پذیرایی از پناهجویان بخشی از دین خود را به این کشورها ادا می کنند. این استدلال به یچوجه نه پیچیدگی وضعیت فعلی در این مناطق را در نظر می گیرد و نه ارزشی برای ابزارهای سیاست خارجی برای کنترل بحران در این مناطق قائل است.

این درست است که این کشورها زمانی مستعمره یا منطقه نفوذ اروپاییان بوده اند ولی بحران سوریه این روزها بیشتر دستاورد گروههای تکفیری است که از سوی کشورهای خاصی در منطقه خاورمیانه حمایت مالی می شوند. فساد و فقر در آفریقا بعد از میلیاردها دلار کمک برای توسعه این قاره و سرمایه گذاریهای وسیع از سوی کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه ای مانند چین حاصل فساد مقامات و دولتهای این کشورها هم می باشد. چرا جایی که از عربستان یا امارات یا آفریقای جنوبی توقع نداریم پذیرای پناهجویان باشند از یونان ورشکسته و ایتالیای بحران زده انتظار داریم از آنها با آغوش باز استقبال کنند؟

اینجاست که می توان ادعا کرد بحران فعلی نشانه شکست اتحادیه اروپا در سیاست خارجیش و برخورد با چالشهای فراسوی مرزهایش می باشد. ادامه یافتن خشونت در این مناطق به دلیل تشدد آرای کشورهای اروپایی و سکوت شان دربرابر ظهور گروههای تروریستی ممکن شده است. چهارچوب ها و روند تحولات منطقه ای هم در خاورمیانه و هم در آفریقا تغییر کرده اند. استمرار خشونت و فقر در این مناطق به جذابیت اروپا افزوده است. در این میان کشورهای اتحادیه اروپا یا با ریختن میلیونها یورو به خزانه دیکتاتورها به بهانه مبارزه با فقر به گسترش فساد کمک کرده اند یا با غفلت از واقعیت های منطقه و سکوت دربرابر تندروی کشورهای بظاهر متحدشان به خشونت دامن زده اند. حتی اگر امروز مشکل چند صد هزار پناهجو حل شود، میلیونها نفر هنوز با تراژدی زندگی روزمره در میان فقر، فساد و خشونت دست و پنجه نرم می کنند. اتحادیه اروپا به نوعی اتحادیه استعمارگران سابقیست که در گذشته اسیر مانده اند و نمی خواهند نقش عوامل دیگر در این رویدادها را بپذیرند.

امروز اتحادیه اروپا نه دینش از دوران استعمار بلکه هزینه جنگ طلبی آقای سارکوزی در لیبی و بهای سکوتش دربرابر بحران سوریه را می پردازد. ولی آیا این اتحادیه خواهد پذیرفت که نابود کردن دولتهای ملی تنها هرج و مرج را به ارمغان خواهد آورد؟ آیا این اتحادیه خواهد کوشید که به بحران در لیبی و سوریه پایان دهد و بخشی از راه حل این بحرانها باشد؟ یا حاضر است میلیاردها یوروی دیگر را هزینه کند تا واقعیت را انکار کرده باشد؟ اینها پرسش هایی هستند که بنظر می رسد کسی در اتحادیه اروپا برای آنها پاسخی ندارد. تا زمانیکه این پرسشها بی پاسخ هستند مردم یونان، ایتالیا، مقدونیه و آلمان هزینه سیاست های سیاستمداران برکنار شده و کشورهایی را می پردازند که مقصد این پناهجویان نخواهند بود.

ترکمانچای و آخال

ماه پیش با دوست عزیزی صحبت می کردم که کارگردان برجسته ایست و پیشرو و مبتکر در حرف خود. حرف از سطحی بودن و سطحی شدن بحثها و مکالمه اجتماعی بود. اینکه تا چه حد در پشت حرفها و سخنها دانش وجود دارد.  دیگر حرف از روزمرگی نیست، در بحث اجتماعی یک جور مدگرایی عوامانه حاکم شده است. یکی دو واژه ای را که شنیده اند به وسط حرف می اندازند و بعد ژستی و ادعایی بدون آنکه نگران پرسش درباره حقیقت حرفها و تاریخ پنهان شده پشت نامها و مکانها و رویدادها باشند. باید منصف بود این واقعیت در هر دو طرف مرزها وجود دارد.

این روزها به بهانه توافق هسته ای در ایالات متحده از روزها و ماههای قبل از جنگ جهانی دوم مانند توافق مونیخ و نرمش در برابر هیتلر یاد می شود و در ایران آنها که دوست دارند ژست بگیرند و بالاتر از همه بنظر بیایند از ترکمانچای یاد می کنند. این مهم نیست که در آن رویدادها واقعا چه اتفاق افتاده است شرایط پیشین و رویدادهای پسین چه بوده است. این مهم است که این نامها یادآور سازش و شکست و تسلیم هستند. انگار همه مداحند که از فاجعه کربلا گلواژه ای را می خواهند ذکر کنند تا اشکی بریزند و اشکی دربیاورند.

اگر این گویندگان اهل مطالعه بودند کتابی برداشته بودند و خوانده بودند و شرایط زمان و مکان را برای خود تحلیل کرده بودند می دیدند که واقعیت تاریخ چیز دیگریست. قرارداد ترکمانچای را وزیر کاردان ولیعهد شکست خورده ای امضا کرد که پدر تاجدارش او را بدون تدارک به جنگ فرستاده بود. ولیعهدی که در تبریز مستشاران انگلیسی را گفته بود در خفا به تعلیم قشون بپردازند که مبادا روحانیان شهر از دیدن قطارهای چلیپاوار بسته شد بر سینه سربازان سر به شورش بردارند و خلق را به آشوب کشانند. اما نه ضعف قشون و نه عدم آمادگی برای رزم دربرابر ارتش روس که از فرماندهی ممتازی بهره می برد و از آموزش بهتری برخوردار بود به حساب آمد. آنها که می خواستند در قلیان کشیها حرف از جهاد بزنند، حرفشان را پیش بردند و نشنیدند که آنکه شش کرور دارد با آنکه ششصد کرور دارد در نمی افتد.

جالب است که در تمام تاریخ فقط شکست را بخاطر می آوریم و درباره غیرتی که چشم همه را کور می کند حرفی نمی زنیم. فراموش می کنیم که وقتی کار به ترکمانچای می رسد دیگر چاره ای نمانده است. وقتی ارتش اشغالگر در زنجان است، چکار می شود کرد؟ حالا بعد از ترکمانچای چه می شود؟ اول قائم مقامی که با هزار ترفند به ضرب یک امضا قشون روس را به آن سوی ارس بازپس فرستاده بود و حالا می دانست باید دو همسایه قدر را دربرابر یکدیگر بازی بدهد واصلاحات ولینعمتش را پیش ببرد در نگارستان خفه کردند. بعد نوبت به امیرکبیر رسید. همه از امیرکبیر از هیبت و صلابتش می گویند. ول کمتر کسی به این نکته اشاره می کند که جنگهایی که او قبل از صدرات در آنها فاتح شد همه دیپلماتیک بودند. از مذاکرات ارزروم تا سفر به پیترزبورگ در پی ماجرای قتل گریبایدوف امیرکبیر با تعامل با قدرتهای جهانی آشنا بود. و در درباری که همه قیمت داشتند فسادناپذیر.

زمانی که نوبت به ناصرالدین شاه رسید امیر حواسش بود که سر راه تهران ترکمانچای را به او نشان بدهد تا بگوید که اگر چاره اندیشی نشود کار به کجا می کشد. در مسند قدرت اصلاحات امیرکبیر باعث توانمندی حکومت ایران و قدرت گرفتنش در مذاکرات شد و البته نارضایتی قلیان کشان مدعی. قتل امیرکبیر فقط قتل یک مصلح نبود، بلکه پشت کردن به واقعیت زندگی و حضور در دنیایی بود که در آن کشورهای قدرتمند و ابرقدرت به کشورهای ضعیف و در حال توسعه اراده خود را تحمیل می کنند. شاه قدرقدرت و خاقان شهید بعدی که کسی در تاریخ معاصر تسلط و قدرت او را در  حکمرانی تکرار نکرد دو سال بعد از امیر به میرزا آقاخان نوری شکایت می کرد «می خواهم به اصفهان بروم وزیر انگلیس منع می کند، می خواهم به سلطانیه بروم وزیر روس منع می کند ای لعنت بر این سلطنت!». آن مردی که می دانست که در دنیا چطور باید حرف زد رفته بود و جایش را آدمهایی گرفته بود که نمی فهمیدند مستبد بودن با مستقل بودن متفاوت است.

 کمتر کسی می داند که گرچه فتحعلیشاه قفقاز را از دست داد ولی  ناصرالدین شاه آسیای مرکزی را به قیمت نابودی خراسان تسلیم کرد. این ناصرالدین شاه میرزاتقی خان کش بود که استقلال نداشت. روزی که قرارداد آخال بسته شد استخوانهای امیرکبیر در قبر می لرزید. سرزمینهای شمالشرقی از دست رفت و همچنین خط مرزی کاملاً به نفع روس‌ها طراحی شد. به گفتهٔ لرد کرزن «روس‌ها در ضمن انعقاد قرارداد مرزی اولاً کوه‌های بلند مرتفع سرحدی را در مرز خودشان انداختند، سپس سرچشمهٔ رودخانه‌ها را نیز جزء خاک روسیه ثبت کردند که هروقت اراده نمایند آب را از ده‌های ایران قطع کنند و در نتیجه محصول خراسان را تباه سازند.» گذشته از این، دولت ایران تعهد کرده بود که اجازه ندهد در امتداد رودهایی که وارد خاک روسیه می‌شود، روستای جدید ساخته شود یا اراضی زراعی آن مناطق گسترش یابد یا برای زمین‌های در حال کشت بیش از حد آب مصرف شود.

حالا به نقطه  اکنون در تاریخ رسیده ایم. قراردادی بسته شده است که در آن نه سرزمین از دست داده ایم نه غرامت باید بدهیم. درآمدهای بلوکه شده را هم پس گرفته ایم. قول داده ایم برنامه ای را محدود کنیم و در عوض استقلال عمل بدست آورده ایم. بین وین و ترکمانچای تنها یک شباهت هست و آن این است که هر دو در انتهای سیاستهای غلط منعقد شده اند. همین نه بیشتر، البته قلیان کشهای مدعی فقط می خواهند بگویند که هنوز هستند و می خواهد کشوری دود شود برای توهم ایشان.

روزیست خجسته

روز اول کلاس اول ابتدایی: جنگ شروع شد، هشت سال گذشت/ جنگ حرف هر روز و واقعیت حاضر در جامعه بود. خشونت مهار نمی شد، فقط بیشتر می شد. جنگ نفتکشها، جنگ شهرها، جنگ مدارس. کلاس سوم راهنمایی پای تلویزیون نشستیم تا درس بخونیم و امتحان بدیم. کرخت شده بودیم ولی نمی دونستیم. اول جنگ داستانها داستان خلبانهایی بود که روی بصره و بغداد هدف قرار گرفته بودند. سقوط کرده بودند، اسیر شده بودند، شهید بودند ولی ازشون اثری نبود. داستان خلبان شکاری مهرآباد که تا چند سال زنش هر شب جمعه می رفت جلوی گردان تا ماشین شوهر مفقودش را بشورد و بگوید «خودش برمی گرده ماشین رو لازم داره». تا داستان زنی که هر آخر هفته یونیفورمها را می فرستاد تا بشورند و اتو کنند برای روزی که همسر بازمی گشت. بعد داستان شهادتها و عملیاتها شروع شد. اول آدمهایی که تیرخورده و روی مین رفته برمی گشتند. بعد برادر همکلاسی مدرسه که جسد شیمیایی شده اش را هیچکس دیگر نمی شناخت. و بعد دیگر واقعا مهم نبود چرا و چگونه، جنگ همه را می کشت.
نوروز 1368 آبادان: با بچه های دبیرستان رفته بودیم بازسازی آبادان و خرمشهر. تو آبادان نقشه ناحیه های مختلف را می کشیدیم. تو کوت از سقف خونه به سقف خونه می پریدیم تا مرز زمینها و حدودشون رو اندازه بگیریم. از آبادان رویایی دهه پنجاه یه شهر متروکه باقی مونده بود. زیبا ولی ساکت مثل ویرانه های قصری که از لابلای سنگهایش گلهای وحشی می روییدند. کنار بهمنشیر غرق گل بود، اروند زیبا و با شکوه. ولی خرمشهر با خاک یکسان بود. انگار جنگ خواسته بود زنده بودن و زندگی کردن را از توی خاک ما ریشه کن کند. توی خونه های خالی از اثاث و آدم می شد ردپای یک دنیای دیگر را دید. از بطریهای پر آبجوی شمس که تو اتاقهای شیروانی و خرپشته ها مونده بودند تا تکه پاره های مجلات سالهای 56 تا 59. یک خونه پر از پیام اسلام بود، یکی پر از کتابها و مجلات حزب توده، یکی از هر خط و حزبی که تونسته بود مجله و جزوه داشت، یکی خونه اش تو یه دوران دیگه مهدکودک بود. صندلیهای پلاستیکی که یه روز قرمز رنگ بودند هنوز وسط خونه مونده بودند. دیوارها هنوز منتظر صدای شادی بچه ها.
نوروز 1372 ایلام: اینبار برای جنگلداری و سرشماری مدارس با همکلاسیهای دبیرستان رفته بودم. ایلام شهری که برای بمبارانش نه یک هواپیما بلکه موج موج هواپیماهای عراقی می آمدند. راننده اداره آموزش و پرورش ناحیه تعریف می کرد که سال 66 با فامیل و طائفه شان رفته بودند توی تپه های شهر پناه بگیرند بمب خورده بود وسط اتراقگاهشان. می گفت توی یک شب سی و دو عزیزش را خاک کرد. از پسر خاله تا خواهر و داماد. آخرسر بی پناه از همه جا ایلامیها قله های دو تپه مرتفع را با کابلی به هم وصل کرده بودند که هواپیماها از ارتفاعی پایین تر نیایند و به رگبار نبندنشان. راننده می گفت «بد دردیست جنگ و بی پناهی» اول فکر می کردم داستان ایلام را می گوید ولی بعد دیدم داستان همه ما بود. بی پناهی یک کشور.
تابستان 1376: سازندگی تمام شده بود، اصلاحات شروع می شد. موج روزنامه ها، بهار مطبوعات، هجده تیر، تعطیلی، سرخوردگی. ننوشتن، نوشتن، درس خواندن. پوسته انداختن شروع شده بود و ما نمی دانستیم که آیا همه جامعه پوسته خواهد انداخت یا خیر. ولی شروع شده بود. هشت سال به اصلاحات گذشت. هشت سالی که آهسته رو به جلو می رفتیم ولی باور نمی کردیم. کرختیمان بر ذهن و تحلیل و باورهایمان حکم می راند. باور نمی کردیم که بشود. نمی دانستیم با راه نرفتن کسی به جایی نمی رسد. استدلال می کردیم که راه نباید رفت که نمی رسیم. اشتباه پشت سر اشتباه و بعد نفتی که گران می شد و اشتها آور بود. چه آدمی برنده سرخوردگی و تفرقه و سردرگمی مردمی شد که نمی دانستند اصلاحات اصلا شانسی دارد یا نه و درحال بحث بر سر آینده ای بودند که از راه رسیده بود. حالا که نگاه می کنم آدمهای همجنسش کم نبودند. آدمهایی که داستانها را باور می کردند و از کنار واقعیت می گذشتند.
سالی که نمی خواهم اسمش را بیاورم آمد. واژه های جدیدی اضافه شد ولی خیلی زود معلوم شد که داستانها برای چه گفته می شدند. بعضی ها باید از آسیابهای بادی غول می ساختند تا رستم دستانی بنظر بیایند که درباره دشمن ایستاده است و حریم ملک و ملک نگه می دارد. چه توهماتی واقعیات فرض شد، چه دروغهایی که بیشرمانه گفته شد. و ایران ما دچار حصر تحریمها شد.
حالا دو سال گذشته است از روزی که یادمان بود باید کاری کرد. رای دادیم تا ایستاده مرده باشیم نه نشسته و در انتظار تقدیر. دو سالی که هر روز دیده ایم و درک کرده ایم که در قعر چاه کسی بال پرواز ندارد. اراده می خواهد، اراده چنگ انداختن به دیوارها و بالا کشیدن تنی خسته و سنگین. طول می کشد، سقوط می کنی دوباره بلند می شوی دوباره دیوار را می گیری تا خسته ولی پیروز بیرون بیایی.
زندگی آنجور که یادم می آید ساده است: هشت سال جنگ، هشت سال بازسازی، هشت سال اصلاحات، هشت سال نکبت و دو سال مذاکره. ایکاشی در کار نیست. زندگی فقط یک جهت دارد: رو به جلو. رو به جلو می روی و می رسی. در جا می زنی و زندگی تو را خواهد برد به جایی که جا نیست. اشتباه می کنی، هزینه می دهی، یاد می گیری و بعد آرام آرام می رسی به آن باور شیرین امید. می شود رسید. می شود بود. می شود تغییر کرد. روز خوبیست. روزی خجسته.

سالگرد حمله به ایرباس ایران ایر

در وین دیپلماتها خستگی ناپذیر با فنجانهای قهوه و وایت بردهای خط خطی شده در حال به پایان رساندن یک دور دیگر از مذاکرات ایران و شش کشور نماینده شورای امنیت هستند. در ایران برای یک روز هم که شده حواسها از زمان حال به تاریخ برگشته است. سالگرد حمله ناو وینسنس به هواپیمای ایرباس پرواز 655 شرکت ایران ایر. فضای مجازی و شبکه های اجتماعی پر از پیامهای تسلیت و یادبود رویدادیست که در آن مقصر طرف آمریکایی بود. اما انزوا باعث شده بود کسی صدای ایران را نشنود. وقتی که تنهایی همه شجاع می شوند. جورج بوش(پدر) سینه اش را سپر کرد تا بگوید «من هرگز برای آمریکا معذرت خواهی نخواهم کرد» اجساد تکه تکه شده مسافران هنوز در آبهای خلیج فارس شناور بود. مثل همیشه بازار شایعات گرم شد و گرم ماند. چند سال پیش که کسی دوباره این شایعات را مطرح کرد این یادداشت را نوشتم که بگویم فضای سیاسی و احساسات از تقصیر مقصر نمی کاهد. شکی نیست خاطی و جانی در این ماجرا کیست. امروز می خواهم این جمله را هم اضافه کنم که برای مجازات خاطی گاهی نمی شود فقط به دستگاههای بین المللی تکیه کرد. باید قدرت داشت، باید در صحنه مبادلات خارجی حاضر بود، باید بتوان دو کشور را از قطع رابطه ترساند تا نتیجه ای بگیری. وگرنه دولتها هم سینه شان را جلو می دهند و گلویی صاف می کنند تا ابراز تاسفی فاضلانه کنند و بعد به بحث و فلسفه بافی رو بیاورند. باور کنید دولتها خیلی با آدمها فرق ندارند. همان آدمهایی که می توانند با ظالم کنار بیایند و مظلوم را محکوم کنند.

امسال شاید بخاطر مذاکرات پوشش سالگرد این رویداد و واکنش نشان دادن به ان بازار گرمتری از همیشه داشت. ولی خوب است به دلواپسان یادآور شویم سلیقه آنها در روابط خارجی به انزوای ایران انجامید و نه تنها آسیب پذیری ایران را افزایش داد، بلکه باعث شد تا همه از این جنایت صرفنظر کنند. گاهی فکر می کنم رفتار دلواپسان از نوع تلاش برای تحقق تصویریست که در ذهن خود از دنیا ساخته اند. دنیا بی رحم می شود اگر آنرا بیرحم بدانیم و بخواهیم خود را از آن سوا بدانیم. بهترین خدمت به این 290 قربانی نظامی گری آمریکا مهار آن با افسار دیپلماسیست تا مطمئن باشیم این رویداد دیگر رخ نخواهد داد و اگر هم داد می توانیم داد بستانیم.

چرا جنگ ادامه پیدا کرد؟

به بهانه بحثهای این روزها نوشتم بی هیچ نیتی به بی احترامی و فقط در جهت انتقاد و طرح پرسش.

در همه بحثهایی که در فضای شبکه های اجتماعی در جریان است کمتر کسی از خودش یا دیگران می پرسد چرا جنگ ادامه پیدا کرد؟ دلیلش ساده است، همه می دانند چرا جنگ ادامه پیدا کرد، ولی بر اساس روایت خاصشان از تاریخ و باورهای سیاسیشان. با اینحال یک رویداد سترگ هرگز یک عامل ندارد. مخالفان ادامه جنگ و منتقدان روشهای اداره و مدیریت آن حاکمیت را متهم می کنند به عمد جنگ را طولانی کرده است تا پایه های قدرتش را تحکیم کند. موافقان اما به متجاوز بودن صدام حسین و ضرورت دفاع از کشور اشاره می کنند. هر دو گروه اشتباه می کنند و اسیر پیشداوریهای برخاسته از باورهای سیاسی نقش بقیه عوامل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را نادیده می گیرند.

اگر سوال این است که چرا جنگ ادامه پیدا کرد باید نگاهی به شرایط و ویژگیهای آن دوره بیاندازیم. چرا جنگ هشت سال علیرغم تلفات سنگین نظامی ادامه پیدا کرد؟ چرا ایران با وجود آزادی خرمشهر صلح را نپذیرفت؟ آیا ایران توان اقتصادی لازم را داشت یا غره به درآمدهای نفتی بود؟ آیا مردم ایران در دهه شصت میهن پرست تر بودند؟ آیا این ذهنیت که هزینه فایده هر کاری را در فرآیند تصمیم گیری در نظر بگیرند وجود داشت؟ آیا در مسائل نظامی حرف عقلا و نظامیان تحصیلکرده پذیرفته می شد یا ذهنیت مردم و رسانه ها و حتی روشنفکران آنقدر ضد ارتش و نظامیان بود که تنها شور و شوق بسیجی وار را می پذیرفتند؟ آیا کسی در نظام سیاسی ایران قدرت تصیمی گیری و شهامت گرفتن تصمیم به پایان جنگ را در آن جو انقلابی و افراطی داشت؟

پاسخ به همه این سوالها بدون بررسی آمار، تغییرات در شاخصهای اجتماعی و اقتصادی، روند تغییر تفکر سیاسی و دهها پژوهش دیگر ممکن نیست. ساده اندیشانه و ساده لوحانه است که بگوییم که جنگ ادامه پیدا کرد چون نظام بدنبال تحکیم پایه های قدرتش بود. در حالیکه در شرایط جنگی دهها برنامه مختلف رفاهی و جیره بندی پیشنهاد و اجرا می شد که قیمتها ثابت بمانند و حداقلی از رفاه برای مردم تامین شود و رضایتشان کسب شود. خیلی جالب است که در یک کشور در حال جنگ همیشه بهای نان ثابت ماند و هیچوقت کمبودی در کالاهای اساسی مشاهده نشد. درباره هشت سال جنگ داستانهای زیادی هست، ولی آیا کسی از گرسنگی یا سوء تغذیه گسترده گزارش یا آماری دارد؟ بدون همراهی مردم ادامه جنگ میسر نبود. به دلیلی یا دلایلی که نمی دانیم توده های مردم تا زمانی که خبرها از جبهه خیلی بد نبود در ادامه جنگ همراه نظام بودند.

هشت سال مدت زمان زیادیست. هشت سال یعنی اگر کلاس اول دبستان را اولش شروع کرده بودی در سال هشتم داشتی امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی را می دادی. از یک کودک هفت ساله به یک نوجوان پانزده سال تبدیل شده بودی. هشت سال یک نسل را به پیری، یک نسل را به میانسالی و یک نسل را به بلوغ می رساند. در تاریخ معاصر کمتر جنگی با خطوط دفاعی ثابت و ارتشهای کلاسیک در دو سوی میدان هشت سال طول کشیده است. در جنگ جهانی اول، که از نظر تاکتیکها و تکیه بر خاکریز و کانال برای دفاع و استفاده از موجهای انسانی و پیاده نظام سبک برای حمله بیشترین شباهت را به جنگ ایران و عراق داشت طولانی شدن جنگ و رسیدنش به سال چهارم دلیل اصلی سقوط تزار در روسیه بود. سال پنجم  جنگ جهانی اول شاهد سقوط امپراتور اتریش و قیصر آلمان و تشکیل جمهوری در اتریش و آلمان بود. نارضایتیهای عمومی نقش عمده ای در سقوط تاجداران آلمانی و روس داشتند. با اینحال در ایران بعد از هشت سال جنگ دائم جنگ هنوز ادامه داشت و کسی به پایانش فکر نمی کرد.

کسانی که از فرضیه های جایگزین صحبت می کنند پیشفرضهای فراوانی دارند. اول ایشان فکر می کنند که هر چه حضرت امام یا نظام تصمیم می گرفت عملی و اجرا می شد و انتقادی در جامعه بر نمی انگیخت. حال آنکه امام خمینی حتی در آزاد کردن شطرنج از انتقاد حوزه و علمای سنتی در امان نبود، چه برسد به پایان دادن جنگ که به ادبیات انقلاب و این تصویر ذهنی مبارزه با امپریالیسم و زور به لطف روشنفکران چپ گره خورده بود. آیا تحلیلگران پشت میز نشین یکبار از خود پرسیده اند که بر سر افسرانی که با ادامه جنگ مخالفت کردند یا حتی می کوشند از برخورد شعارگونه جلوگیری کنند چه آمد؟ دوم ایشان باور ندارند که ذهنیت جامعه تا چه حد پذیرای اعتدال و تعقل بود. در گفتگوهای امرای ارتش و خاطراتشان بسیار به این نکته بر می خوریم که کسی نمی پذیرفت که گرفتن بصره میسر نیست و صحبت از غیرممکن بودن آن به حساب خیانت گذاشته می شد. ساده اندیشان فکر می کنند که ما در میدان نبرد رستمی بودیم دستان سام، که با زدن بر صف دشمن او را تارومار می کردیم. در حالیکه اینطور نبود. سوم و مهمترین نکته این واقعیت است که هدف فرضیه های جایگزین معمولا محکوم کردن یک طیف سیاسی و کسب اعتبار برای طیف دیگریست بدون آنکه تعامل اجتماعی جامعه ایران و تکامل تفکرش در دهه پنجاه را در نظر بگیرد. فراموش نکنیم برای تمام دوران بعد از جنگ جهانی دوم و نهضت ملی شدن نفت فرد نظامی در همه داستانها و روایتهای ادبیات ایران که بدست طیف چپ نوشته می شد منفور و محکوم بود.

برای کسی که تاریخ می خواند واضح است که مردم ایران با یک اعتماد به نفس وصف نشدنی در انقلاب 57 به پا خاستند. ایشان به نبرد حق و باطل باور داشتند و بعد از تجربه یک دهه رفاه نسبی و رشد و توسعه سریع به یک خودباوری بینظیر در تاریخشان رسیده بودند. اجازه می خواهم این فرضیه را هم مطرح کنم که تاکید دولت پهلوی بر میهن پرستی و هویت ایرانی یک حس وطن پرستی عمیق و ریشه دار در مردم ایجاد کرده بود. این یک واقعیت است ولی بسیاری از افسران و خلبانان ارتش روز اول جنگ علیرغم حکمهای ناروا و بیعدالتیها خود را برای خدمت فعال به پایگاهها و پادگانهایشان معرفی کردند. و با وجود جوی که در تمام سالهای جنگ وجود داشت بر سر پستهای خود باقی ماندند و انجام وظیفه کردند. فکر می کنم در سال 1359 و دهه شصت مردم ایران به پیروزی نهایی باور داشتند. هشت سال جنگ بی امان لازم بود تا یادآور شود هر کاری ممکن نیست.

جنگ به دلایل بسیار زیادی ادامه پیدا کرد، ولی تفحص درباره آنها از حوصله کسانیکه می خواهند با کوبیدن دیگران برحق بودن و برتر بودن خود را به رخ بکشند خارج است.  به هر دلیلی که جنگ آغاز شد هدف متجاوز استیلا بر ایران بود و زنان و مردانی جان برکف از ایران دفاع کردند که داستان بسیاری از آنها ناگفته مانده است و می ماند. آنها  وقتی برای تحلیل نداشتند دشمن از مرزها گذشته بود. برای تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر، پاسداران هویزه، خلبانان بوشهر و دزفول و امیدیه، برای سربازان گیلانغرب و مزربانان مهران، برای عشایر ایلام، برای مردم کردستان برای خیلی از ما، مردم ایران، جنگ یک تصمیم سیاسی نبود که بخواهند درباره اش بحث کنند برای آنها جنگ فرق زنده ماندن و نماندن بود. جنگ هشت سال ادامه پیدا کرد و نباید هشت سال طول می کشید ولی قبول کنیم تنها علت ادامه داشتنش آن نیست که مخالفان قدرت می گویند.

کمی بیشتر فکر کنیم، روزهای جنگ را بخاطر بیاوریم.

ششصد سوار

به بهانه پیدا شدن بقایای 175 غواص ایرانی کشته شده در جنگ ایران و عراق شعر معروف لرد تنیسون را ترجمه کردم. حمله هنگ سبک اسلحه به توپخانه روسها در جنگ کریمه در قرن نوزدهم یک اشتباه نظامی محض و حاصل رقابتها و حسادتهای فرماندهان و افسران بریتانیایی بود که به کشته شدن دهها سرباز سواره نظام در یک حمله مستقیم و دیوانه وار به توپخانه ارتش روس در شهر سواستوپول منجر شد. با اینحال شعرا و ادبای دوران ویکتوریا در بریتانیا رشادت و شجاعت سربازان را ستودند و مورخان فرماندهان را توبیخ کردند. شعر لرد تنیسون درباره رزم هنگ سبک اسلحه امروزه یک اثر کلاسیک ادبیات به شمار می آید و در مدارس زیادی در کشورهای انگلیسی زبان تدریس می شود. آنرا ترجمه کرده ام. از ترجمه ناقصم از استادان فن ، پوزش می خواهم. متن شعر اینجاست ، اگر دوستی زحمت ترجمه بهتری را بکشد.

نیم فرسنگ، نیم فرسنگ

!نیم فرسنگ، به پیش

!همه به سوی دره مرگ

به پیش تاختند ششصد سوار

«به پیش ای سواران،

حمله برید بر آتشبارها» صدا فرمان داد

!همه به سوی دره مرگ

به پیش تاختند ششصد سوار

*

«به پیش ای سواران»

آیا مردی ترسیده بود؟

 سربازان می دانستند

کسی خطا کرده است

اما کار ایشان نبود

یافتن پاسخ

توجیه داشتن

دستورشان تاختن و جان باختن

!همه به سوی دره مرگ

به پیش تاختند ششصد سوار

*

آتشبار در یمینشان

آتشبار در یسارشان

آتشبار در پیشرویشان

غرید و بارید

توپ و گلوله از آسمان

بیباکانه تاختند سواران

به سوی کام مرگ

دروازه های دوزخ

به پیش تاختند ششصد سوار

*

تیغها عریان شد

و رقص شمشیرها آغاز شد

گردن زدن توپچیان

تاختن بر یک ارتش

و دنیا انگشت به دهان

از تیغ آنها

در میان دود و آتش

می گریخت قزاق و روس

بازگشتند سواران

ولی نه ششصد نفر، نه همه سواران

*

آتشبار در یمینشان

آتشبار در یسارشان

آتشبار در پیشرویشان

غرید و بارید

توپ و گلوله از آسمان

به خاک  افتادند

راکب و مرکوب

آنها که آنقدر خوب جنگیده بودند

بازگشتند از کام مرگ

از دروازه های دوزخ

همه بازماندگان

بازماندگان ششصد سوار

*

فخرشان کی رنگ خواهد باخت؟

با آن رزم دلاورانه

دنیا متحیر ماند

رزمشان را بیادآورید

بیاد آورید آن هنگ دلیران

آن ششصد شهسوار

جنگ با ماست

یک ویرایش خلاصه شده این یادداشت در ستون نگاه نخست روزنامه جهان صنعت منتشر شده است.

گاهی باید نوشت تا کلمه محبوس نماند. می دانم گاهی انگار همه در یک کلاس انشای همگانی نشسته ایم و درباره یک موضوع می نویسیم. بحساب روش درمانی بگذارید. ملت پر حرفی هستیم چون حرف برای گفتن زیاد داریم.

خبرها گاهی خوب آدم را به هم می ریزند. خبرهایی که دیگران براحتی آنها را درک نمی کنند، بخصوص اگر در این سوی دنیا باشی و باید داستانش را توضیح بدهی.  هر چه باشد جنگها هیچوقت راحت تمام نمی شوند. از خاموش شدن توپها و تفنگها تا التیام واقعی زخمهای هر جنگی راه زیادی باقیست. حرفم را باور نمی کنید؟ با بازماندگان همه جنگهای سده گذشته و حال صحبت کنید. در جنگ خاصیتی هست که از یاد نمی رود. خاصیتی مانند گورهای دسته جمعی، مانند 175 غواص که به دستور یک مستبد وحشی زنده به گور شده اند تا کسی به وجود انسانیت در او مظنون نشود.

حالا همه صداها بلند شده است. انگار یک زخم کهنه باز شده است. همه می خواهند حرف بزنند با هم، یک جا، همین الان. این وسط صدای آدمهایی جالب است که فراموش کرده اند جنگ چطور آغاز شد. در کشور ما کینه و نفرت، حقارت و بغض، حسادت و دشمنی می توانند چشمها را آنقدر کور کنند که عامل عمل را کننده و مجرم ندانند. انگار فراموش کرده اند که قبل از 1359 سالهای دیگری هم بوده است که در آنها دیوانه بغداد خواب سردار قادسیه بودن می دیده است. انگار قساوت را می شود توجیه کرد، انگار جلادها لازم نیست سرزنش شوند، مقصر آن است که به زیر تیغ آنها نشسته است.

می دانید اگر شهادت این مردان از جان گذشته اینقدر مظلومانه نبود می شد لبخند تلخی زد بر طنزی که این روزها در روایتهای اجتماعی جاریست. از یک سو این شهدا توجیه اعمال کسانی می شوند که بهانه خون آنها حرمت می شکند تا در همه شئون زندگی اجتماعی مداخله کنند و حکم برانند. از سوی دیگر این کشته شدگان اروند دلیل گروه دیگری هستند که حاکمیت و فرماندهان جنگ را مورد حمله قرار بدهد و این شهدا را  بعنوان گواه درستی ادعاهای خود ارائه کند. یکی بدنبال کشتن عثمان است و دیگری بدنبال پیراهن عثمان. هر دو طرف تصویر یکدیگرند در آینه جاه طلبی و قدرت نمایی.

داغیست که آرام نمی گیرد. چند سال گذشته است؟ کودکی که شب شهادت این سربازان به دنیا آمده است اکنون زن یا مردیست بالغ، چه بسا صاحب خانواده باشد، شاید فرزندی داشته باشد در گهواره. شاید در ایران یا جای دیگری نوروز را جشن می گیرد، ماه رمضان روزه می گیرد یا روزه خواری می کند، به دوستانش کمک می کند، با آنها سر بازی تراکتور یا پرسپولیس بحث می کند یا حتی شاید استقلالی باشد. ولی هست و زنده هست و به سبک ایرانی با همه خوبیها و بدیهایش زندگی می کند چون برای هشت سال آدمهایی بودند که در آتش جنگ بسوزند و دم برنیاورند.

 می دانید هر چه می خواهند بگویند، بگویند. ایران ادامه پیدا کرده و می کند چون همیشه کسانی بوده اند که دل به دریا بزنند و هزینه اشتباهات دیگران را بی هیچ ادعایی بپردازند. تا ما باشیم و بتوانیم سوالهایی را بپرسیم که جواب ندارند و پاسخشان تنها غرور ما را تسکین می دهد ولی از آلام بازماندگان نمی کاهد. چقدر بیهوده است بر سر بدن سربازی کشته شده در میدان از تاکتیک و استراتژی و سیاست حرف زدن.

سرمان را پایین بیاندازیم، سکوت کنیم، سپاس بگوییم و نیایش کنیم که روزهایی که این 175 نفر و هزاران نفر مانند ایشان برایمان با خون و جوانیشان خریدند هدر ندهیم. و فراموش نکنیم آن جنگ با ماست و زخمهایش هنوز چرکینند.

تکریت، از صلاح الدین تا صدام

رویدادهای سیاسی – نظامی معمولا گروه زیادی از کارشناسان را به ابراز نظر می کشانند وگروه زیادی را هم کارشناس می کنند.  عملیات تکریت یکی از این   رویدادهاست، که این روزها خیلیها را به هیجان آورده است.  تاریخ منطقه و رویدادهایی که برای 25 قرن گذشته در آن اتفاق افتاده اند روندها و شباهتهای جالبی داشته و دارند که برای ذهن خلاق و تحلیلگر آموزنده هستند. از یادداشتهایی که خوانده ام این پست خوان کول را دوست داشتم که به این نکته اشاره می کند که تکریت قبل از آن که زادگاه صدام حسین باشد، زادگاه صلاح الدین ایوبی موسس سلسله ایوبی و فاتح جنگهای صلیبی بوده است. برای این محقق و استاد دانشگاه این واقعیت جالب بوده است که امروز تکریت توسط نیروهایی آزاد می شود که در آنها رزمندگان و داوطلبان شیعه در اکثریت هستند و یک فرمانده ایرانی که تجربه جنگ با صدام را دارد در هدایت عملیات و تعریف استراتژی ان نقش دارد. خوان کول به این نکته اشاره می کند که در دوره صدام افراد زیادی از منطقه تکریت بواسطه نزدیکی به صدام و یا هم قبیله بودن با او به مقامات مهمی در حزب بعث و دولت عراق رسیدند و در سرکوب شیعیان عراق نقش داشتند.  چرخ تاریخ اینجا متوقف نمی شود. برای خوان این هم جالب و قابل یادآوریست که این نیروهای شیعی به شهری رسیده اند که زادگاه صلاح الدین ایوبی هست، کسی که با تسلط به مصر به حکومت سلسله شیعی مذهب خلفای فاطمی، که اسماعیلی بودند، در این کشور خاتمه داد. صلاح الدین حکومت ایوبی را در این کشور تاسیس کرد و مذهب تسنن را به این کشور بازگرداند تا دوباره به نام خلیفه عباسی بغداد در آن خطبه خوانده شود. تنها بعد از این تحولات بود که صلاح الدین قوایش را بر ضد صلیبیون حاکم بر فلسطین به کار گرفت.

نکته اخلاقی داستان: شیعه و سنی 14 قرن است که در کنار یکدیگر در منطقه زندگی کرده اند.  جنگ قدرت بیشتر به بهانه تفاوتهای آنها توجیه شده است تا آنکه تفاوتهای آنها دلیلش باشد. تکریت را داوطلبان و ارتش عراق آزاد خواهند کرد. و بعد همه امیدواریم شاهد شکست همیشگی گروه تروریستی و خونریز داعش باشیم. گروهی که شاه اردن درباره آنها گفته است «ما مسلمانیم، ولی خدا می داند اینها کی و چه هستند»

پرچمهای سیاه به کوبانی رسیدند

کوبانی دارد سقوط می کند، در خیابانهایش زن و مرد کرد می جنگند تا شاید ورق برگردد. شاید ارتش مجهز و تا بن دندان مسلح ترکیه کاری کند. شاید جنگنده های آمریکایی از گوشه ای در آسمان پیدا شوند.  ولی پرچمهای نگون بختی سیاه داعش بالا رفته اند. کوبانی سقوط کرده است. سقوط کوبانی مرا یاد یک سقوط دیگر می اندازد. سقوط بارسلونا در جنگ داخلی اسپانیا.

روزی که بریگادهای جمهوری خواهان ناتوان از ایستادن در برابر حمله فالانژهای فرانکو، تانکهای موسولینی و هواپیماهای هیتلر به طرف مرز اسپانیا و فرانسه عقب نشستند. دولت فرانسه هم آن روز اسیر دعواهای چپ و راست ترجیح داده بود در اسپانیا مداخله نکند. پیروزی چپگرایان و آنارشیستها در اسپانیا برای راستگرایان فرانسوی دلخوش نبود و سوسیالیستهای سیاست زده کافه نشین از پس آنها بر نمی آمدند. فرانسه در نهایت اجازه ورود پناهندگان اسپانیایی به خاکش را داد تا وجدانش را از دیدن یک کشتار خلاص کرده باشد. جمهوری اسپانیا نفسهای آخر را داشت می کشید. فاشیسم در اسپانیا پیروز شد.

ولی پیروزی فرانکو در اسپانیا به اسپانیا ختم نشد. هیتلر شکست جمهوری خواهان اسپانیایی را به ضعف ذاتی دمکراسیها و دول منتخب مردم نسبت داد. فرانسه و بریتانیا متوجه نبودند که شکست جمهوری اسپانیا قبل از آنکه شکست کمونیسم یا آنارشیسم باشد شکست ایده حکومت جمهوری در یک کشور اروپاییست. پیروزی فرانکو هیتلر را متقاعد کرد که می تواند  دمکراسیها را با اراده و ابزار نظامی شکست دهد. فرانسه بهای بیطرفیش در اسپانیا را با شکست خفت بارش از آلمان نازی پرداخت.

امروز بنظر می رسد کمتر دولتی در منطقه متوجه است که پیروزی داعش امروز در کوبانی به چه معنا خواهد بود. شاید ترکیه به دلیل منافع ملی و خصومت دیرینش با قوم کرد و ترس از ایجاد دولتهای محلی کرد در کوبانی مداخله نکرد. و شاید دول عرب منطقه از روی همبستگی مذهبی و ترس از ناپایداری داخلی چشم خود را بر روی حمایت سرمایه داران و افراطیون کشورشان از داعش بسته اند. ولی داعش و دیوانگان هوادارش این عدم مداخله را نتیجه محاسبه دقیق منافع ملی نمی دانند. کسانیکه فقط از زور و خشونت استفاده می کنند فقط زور و خشونت هم می فهمند. آنها برآیند منافع ملی کوتاه مدت ترکیه  و انفعال دول عرب را به  حساب ترس دولتها و دولتمردان منطقه می گذارند و در استفاده از خشونت و قوه قهریه جری تر هم می شوند. این اعتماد بنفس تقویت شده باعث ناآرامی و ناپایداری بیشتر و خونریزی باز هم بیشتر در منطقه خواهد شد. گروههای موافق داعش به این ترتیب به الگوبرداری از داعش تشویق می شوند و داعشی که می شد در نطفه بمیرد یک نیروی سیاسی منطقه خواهد بود.

در ژانویه 1939 هیچکس باور نمی کرد کشور فرانسه که ارتشش بزرگترین ارتش  اروپا و ناوگانش چهارمین نیروی دریایی جهان بود تنها 18 ماه بعد به اشغال آلمان در بیاید. ارتشش تارومار شده باشد و ناوگانش توان جنگیدن نداشته باشد. برای اسپانیایی ها، فرانسه 1939 مانند ترکیه 2014 شکست ناپذیر به نظر می آمد. ولی آن اسپانیاییها شاهد شکست فرانسه بودند و بسیاری از آنها توسط حکومت ویشی به اسپانیا بازگردانده شدند. شاید امروز دولت ترکیه باور نمی کند که سقوط کوبانی چه آثاری در برخواهد داشت. ولی نمی تواند کتمان کند سقوط کوبانی برای داعش پیروزی بزرگیست که بسیاری را به پیوستن صفوفش تشویق خواهد کرد. نگاهی به میدان تقسیم به دولت آنکارا یادآور می شود که شکاف بین استانبول و کردهای جنوب را عمیقتر  شده است و به ناپایداری درون ترکیه دامن زده شده است.  بدتر از همه انفعال ترکیه به طرفداران خلافت اسلامی اطمینان می دهد که دولتهایی که از صندوق رای بیرون آمده باشند ولو محافظه کار و اسلامی اراده ای برای مقابله با جنگجویانش ندارند. جنگجویانی که می خواهند برداشت خود را از 1400 سال پیش دوباره بر بوم تاریخ تصویر کنند. روز تلخی برای خاورمیانه شب شد. پرچمهای سیاه به کوبانی رسیدند.

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: