تصحیح به جای #اصلاحات

این روزها بیش از و پیش از اصلاح ما نیازمند تصحیح در فرآیند سیاستگذاری اقتصادی و شیوه های مدیریت و روند قضایی هستیم تا با فساد گسترده ای که کشتی اقتصاد کشور را به گل می نشاند مقابله کنیم و روح تازه ای به فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی در کشور بدمیم.

هر کس که #تاریخ را مطالعه کرده باشد٬ می داند که برخلاف باور عمومی نظام پارلمانی #بریتانیا در قرنهای هجده و هفده دمکراتیک یا مردم سالار نبوده است. این درست است که در این زمان انگلستان دارای مجلس عوام است و نمایندگان این مجلس از طریق انتخابات برگزیده می شوند٬ ولی جز اقلیتی سفیدپوست و زمیندار که معتقد و مومن به کلیسای انگلیکن هستند که رهبر معنویش پادشاه یا ملکه انگلستان می باشد٬ کسی حق رای دادن ندارد. پس چگونه است که این نظام که در آن عده محدودی حق برگزیدن و برگزیده شدن دارند٬ دوام می آورد و تلاطمات کشورهایی مانند فرانسه و اسپانیا را تجربه نمی کند؟‌

اندیشمندان بسیاری به این پرسش اندیشیده اند. از میان آنها فوکویاما به نکته جالبی اشاره می کند. او توانایی یک نظام برای تصحیح خود را یکی از نیازهای اصلی پایداری سیاسی و ماندگاری آن نظام می داند. او با مطالعه تاریخ بریتانیا به این نتیجه می رسد که علیرغم آنکه افرادی که صلاحیت انتخاب شدن و انتخاب کردن را داشته اند محدود و معدود بوده اند٬ باز ایشان توان تصحیح اشتباهات و استیضاح دولتهای ناصالح و عزل فرماندهان فاسد را داشته اند. مثالی که فوکویاما به آن اشاره می کند٬ دوک مارلبرو قهرمان جنگهای جانشینی و فاتح نبرد بلنهایم است که جد اعلای وینستون چرچیل مشهور است. او که قهرمان نظامی و سرداری فاتح به شمار می آمد در اختلاس از منابع اختصاص داده شده به ارتشش شهره بود (و کاخ بلنهایم را با این اختلاسها ساخت٬‌که هنوز پا برجاست). فتوحات و تواناییهای دوک مارلبرو مانع از آن نشد که پارلمان او را احضار نکند و به دلیل فساد گسترده برکنار ننماید و به بازنشستگی اجباری نفرستد.

این روند در دهه های بعد هم دنبال می شود. با وجود آنکه پرداخت رشوه برای ارتقاء مقام و ترفیع درجه در انگلستان تا قرن نوزدهم مرسوم می ماند٬ دولتها و اعضای مجلس عوام در عزل دریاسالاران و فرمانداران و قضات فاسد ناکارآمد به خود تردید راه نمی دهند. برای همین است که در این قرون شاهد ظهور اشراف زادگانی هستیم که علیرغم فقر به دلیل تواناییهایشان به مقامات رفیعی می رسند و امپراتوری بریتانیا را گسترش می دهند. این توانایی تصحیح به سیاستگذاری اقتصادی تعمیم داده می شود و علیرغم بحرانهای مختلف حکومت هیچوقت دچار تزلزل ناشی از بحرانهای اقتصادی نمی شود. حال أنکه در فرانسه رسوایی و کلاهبرداری به نام ملکه در قرن هجدهم به تزلزل سیاسی و انقلاب کبیر فرانسه در انتهای این قرن کمک کرد.

در کنار این رفتار سیاسی بیایید نگاهی بیاندازیم به یک حکومت مردم سالار و تکثرگرا مانند جمهوری سوم فرانسه در پیش از جنگ جهانی دوم. حکومتی که شاهد جنبشهای مختلف اجتماعی و به قدرت رسیدن دولتهای مدعی اصلاحات است٬‌ آن هم در زمان به قدرت رسیدن فاشیسم در آلمان و ایتالیا و اسپانیا. در این دوران با وجود فعالیت احزاب مختلف و پویندگی جامعه روشنفکری و نقادان اجتماعی این حکومت دمکراتیک توان تصحیح خود را از دست می دهد٬ با وجود آنکه خود را مصلح و متعهد به اصلاحات می داند و صاحب مستعمرات مختلف است. این ناتوانی در تصحیح به اشتباهات فاحش در تجهیز نیروهای مسلح و غفلت در مقابله با جاه طلبیهای هیتلر منجر می شود و آن می شود که همه می دانند. یک شکست خفت بار نظامی که فروپاشی سیاسی و اضمحلال اقتصادی جمهوری سوم فرانسه را در پی دارد.

این روزهای هزینه انباشته شده از اشتباهات و مفسده های مختلف باعث بدبینی گسترده در میان فعالان اقتصادی و سرمایه گذاران و سهامداران روند توسعه در کشور شده است. ولی گفتمان سیاسی هنوز گرفتار بحثهای اصولگرایی و اصلاح طلبی مانده است. حال آنکه ما نیازمند تصحیح رفتارها و کارکردها و افزایش کارآمدی نظام موجود هستیم. فرار مختلسان و راهزنان اعتماد عمومی به بدبینی گسترده ای در جامعه دامن زده است که باعث شده است همه باور کنند فساد ریشه دار تر از آن است که توان مقابله با آن وجود داشته باشد. تاسیس و گسترش موسسات مالی غیر مجازی و مسوول دانستن دولتی که محدود حاکمیتش توسط بنیانگذاران این موسسات نقض شده است در امتداد این بدبینیهاست. چطور مردم کوچه و بازار باور کنند که نهادهای حاکمیتی توان مقابله با این موسسات را نداشته اند و در جلوگیری از این بی اندامی ناتوان بوده اند؟‌ این روزها «قوی بودن» برای توصیف توانمندی و خلاقیت در کارآفرینی در بازارها استفاده نمی شود. «قوی» آن است که می تواند قانون را نقض کند و از کسی در برابر او کاری ساخته نیست.
اینجاست که نباید تصحیح را با اصلاح اشتباه گرفت.

اصلاح معمولا به معنای ایجاد یک روش جدید و یا دگرگون کردن سیستماتیک است. اما تصحیح یعنی بررسی عملکرد و تطابق آن با اهداف تعیین شده و برداشتن گام لازم برای نزدیک کردن عملکرد به آن هدف. اگر مایل و معتقد به حفظ پایداری و امنیت هستیم٬ اگر باور داریم رشد اقتصادی و اشتغالزایی اولویتهای کشور برای پایداری و حفظ آرامش هستند‌٬ آنوقت باید به جای اصلاح بر تصحیح تاکید کنیم تا جلوی انباشته شدن اشتباهات و هزینه های ناشی از آنها گرفته شود. وگرنه … نیازی به هشدار نیست٬ تاریخ پایان ناتوانان در تصحیح را بارها ثبت کرده است.

 

از #جنگ تا #تاریخ جنگ

 

برای هر دانشجوی تاریخ ایران این واقعیتیست که در سالهای بین اشغال تفلیس توسط آقامحمدخان قاجار و ۱۳۵۹ ایران بارها مورد حمله نظامی ارتشهای بیگانه قرار گرفته است و تقریبا در تمام موارد نیروی نظامی بیگانه یا با اشغال پایتخت یا با تهدید به اشغال آن شرایط مطلوب دولت متبوعشان را به دولت مرکزی ایران تحمیل کرده اند و بخشهایی از ایران را از آن جدا کرده اند. در مواردی مانند اشغال کشور در جنگهای جهانی اول و دوم حضور نیروهای بیگانه هرج و مرج ناشی از تنشهای داخلی و حتی جنگ داخلی را به دنبال دارد که تا سالها پس از پایان این دو جنگ جهانی در کشور ادامه دارند. ۱۳۵۹ آغاز تغییر روند تاریخ ایران است و شاهد توانایی دولت – ملت ایران برای حفظ تمامیت ارضی. این مهم بدون وجود نیروهای نظامی کلاسیک با تجهیزات مناسب و آموزشی پیشرفته نه ممکن بود و نه میسر. این نکته ایست که این روزها به لطف نشر خاطرات و رسانه ای شدن گروهی از فرماندهان نظامی این دوران بیش از پیش عیان است.
برای هر کس که جنگ را به نحوی به عنوان عضوی از خانواده ارتش تجربه کرده است٬ مصاحبه های اخیر حسین دهباشی با ناخدا صمدی٬ فرمانده گردان تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر٬ تیمساران شاهین راد و بختیاری از فرماندهان عملیات و ستاد نیروی زمین دیدنیست. اگر به تقویم نگاه کنیم این مصاحبه ها ۳۷ سال پس از آغاز جنگ تحمیلی صورت گرفته است و این بزرگواران بازماندگان آنانی هستند که روزهای جنگ را از آغاز تا به پایان از جایگاه فرماندهان نظامی که دانش جنگ را داشته اند٬ دیده اند. از خیل افسران و فرماندهان ارتشی که در روزهای جنگ در منصب فرماندهی قرار داشتند اکنون کس زیادی باقی نمانده است. برخی در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند و برخی در دهه های بعد از آن دارفانی را وداع گفتند. همه آنها داستانها و ماجراهای ناگفته شان را با خود به دل خاک سپرده اند.
برای بسیاری حرفهای این فرماندهان هم تازگی داشت و هم گفتمانی بود که در روایت رسمی جنگ غایب بوده و هست. در صحبتهای آنها بخوبی می توان تفاوت روایت یک جنگ و تاریخ یک جنگ را دید. برای هر خواننده تاریخ دفاع مقدس روایتهای رسمی دفاع مقدس محورهای مشخصی دارند و تابع کلیشه های خاصی هستند. گویا گوینده و راوی می خواسته است ما باور کنیم که جنگ در واقعیت هم رویدادی مانند تصویر ذهنی او و همفکرانش بوده است. اینجاست که روایتها بر تجربیات گروهی تکیه و تاکید می کنند که این تصویر را باور دارند و می کوشند آنرا تقویت کنند. اما تاریخ جنگ با روایت جنگ متفاوت است.
تاریخ جنگ فقط شرح رویدادهای آن نیست٬ بلکه شامل ریشه شناسی رویدادها و سنجش اهمیت اتفاقات و رخدادهای مختلف نیز می باشد. در تاریخ ما می کوشیم تاثیر عوامل مختلف را آنگونه که بوده اند اندازه گیری کنیم و به سوالهایی درباره چگونگی و چرایی فارغ از باورهای سیاسی و کلیشه های ذهنی پاسخ بدهیم. اینجاست که داستان آنچه که در دوران جنگ رخداده است از تاریخ آن جدا می شود. داستان مجموع مشاهدات فردی می شود که در آن پیشزمینه های ذهنی بیشتر نقش بازی می کنند تا دانش و قوه تحلیل. و این تنها تناقض روایتهای دفاع مقدس نیست.
در روایتهای دفاع مقدس دو جایگاه وجود دارد. اول جایگاه نیروهای مردمی و انقلابیست که داوطلبانه و شورمندانه به دفاع از میهن برمی خیزند. حرکت ایشان از روز اول ایثار است و خود قابل ستایش. آنها قرار است شکست ناپذیر باشند چون شهادت اوج پیروزیست. جایگاه دوم متعلق به نیروهای ارتشیست که دفاع از میهن وظیفه ایست که با سوگند سربازیشان به آنها متعهد شده اند. در نتیجه جایی که نیروهای مردمی به ایثار شناخته می شوند٬ نیروهای ارتشی در منظر ناظران جنگ تنها به انجام وظیفه مشغول بوده اند نه ایثار. ناظران و راویان جنگ گویی نمی خواسته اند باور کنند گروه دوم هم نقشی برای ایفا داشته است. اینجاست که مصاحبه های اخیر را می توان شرح تاریخ جنگ دانست و نه روایت آن.
در روایت هدف شرح حماسه است٬ در تاریخ وظیفه تشریح و تحلیل رویدادهاست. این شرح تنها ابعاد جدید حماسه هایی را آشکار می کند که در خارج از کلیشه های ذهنی و ورای تبلیغات رسمی شکل گرفته اند. حماسه ارتش در دفاع مقدس٬ حماسه سربازانی قسم خورده ایست که علیرغم سوءظنها و در جوی سنگین از ادبیاتی مسموم انجام وظیفه می کنند و بعد مانند هر عضو دیگر جامعه به روند معمول زندگی بازمی گردند. بی توجهی به تجربه ایشان٬ غفلت در تحلیل عوامل موثر بر پیروزيها و شکستهاست.
وقتی مشغول نوشتن این نوشته بودم٬ یادداشتی از علی سرزعیم خواندم که بعد از خواندن سه کتاب درباره جنگ ایران و عراق از دید فرماندهان عراقی و نظامیان کشورهای عربی نوشته بود « اصولا تحلیل جدی گذشته در کارنامه ما غایب است. جنگ هشت ساله شاید پرهزینه ترین تجربه ای باشد که ایران در سالهای اخیر به خود دیده است. علی رغم که تاریخ جنگ تا حدی نوشته شده اما تحلیل جنگ هنوز به اندازه کافی انجام نشده است». واقعیت اینجاست که برای تحلیل جنگ باید فرای روایتهای جنگ تاریخ آنرا نوشت و برای نوشتن تاریخ باید از ذهنیتها و کلیشه های حاکم جدا شد. باید اول پرسید جنگ یعنی چه و در جنگ چه روی داده است‌؟‌جامعه ایران در حالی آماده یافتن پاسخ این پرسشها می شود که بسیاری از شاهدان جنگ دیگر در میان ما نیستند و روایت جنگ می خواهد جانشین تاریخ جنگ باشد.

به بهانه خرمشهر

خرمشهر آزاد شد. خاطرات روزهایی٬ که حماسه و ایثار عادت بودند و عادی٬ فضای مجازی و حقیقی را پر کرده است.  و بعد از آن بحثها و واکاوی کنجهای تاریک تاریخ و آنچه که می توانست باشد ولی نشد. خیلی راحت می شود پشت میز  نشست و با حرارت بحث کرد که چکار می شد کرد و چرا آن نشد که برای کشور حالا بهترین دانسته می شود. وقتی این بحثها را می خوانم بیشتر مجادله و پافشاری می بینم تا تحلیل. ادامه جنگ یکی از گزینه های موجود بود٬ وقتی این گزینه برگزیده شد باید حداقل بپذیریم ساختار یا فضایی برای پذیرفتن سایر گزینه ها نبود. برای شناخت دلایل ادامه جنگ٬ به جای توجیه ادامه جنگ٬ باید پیشفرضها را بشناسیم و فضای آن روزها را به خاطر بیاوریم و فراموش نکنیم شخصیت افراد تنها بخشی از متغیرهای تعیین کننده گزینه نهایی بودند.

واقعیت اینجاست که زمانیکه خرمشهر آزاد شد٬ ایران در هوا و دریا برتری نظامی داشت و در زمین توانسته بود دشمن را به عقب براند. اما برای رسیدن به صلح برتری نظامی تنها یک عامل است٬ عامل دیگر حضور دیپلماتیک و اعتبار است. اگر ایران با فداکاری و از جان گذشتگی سربازانش به اولی دست یافته بود٬  بعد از گروگانگیری در سفارت آمریکا بخاطر تندروی و افراط در انقلابی نمایی گروه کوچکی که سوار بر موج انقلاب شده بودند از دومی بهره ای نداشت. از سوی دیگر دولت انقلاب دولتی بود در حال گذار:‌ پاکسازیها٬ برچسب زدنها٬ پرونده سازیها و فضای فکری روز فضایی بود که نه روشهای متداول را می پذیرفت  و نه شهامتی برای کسی باقی می گذاشت که صحبت از صلح یا آتش بس نماید. وقتی افراط معیار سنجش می شود همه محکومند.

چیزی که استراتژیستهای مبل نشین این روزها فراموش می کنند واقعیت نظامی سیاسی جامعه ایران در بهار ۱۳۶۱ است. زمانیکه انقلابی بودن به معنای نفی همه آنچیزهایی بود که در دنیا پذیرفته شده بود. آن پاسخ مشهور مرحوم ظهیرنژاد به حاج محسن را در محضر امام نباید فراموش کرد. کشور در دست گروهی بود که باور داشتند که برای زدن ۱۰۰ دستگاه تانک ۱۰۰ انسان از جان گذشته کافیست. ایشان نه برد تانکها را در نظر می گرفتند و نه می دانستند که تجربه دو جنگ جهانی ثابت کرده است که گوشت از پس آهن بر نمی آید. هزینه این طرز تفکر را هزاران شهید پرداختند٬ که شجاعتشان هنوز  ما را تشویق می کند به ماورای محدودیتهایمان فکر کنیم و هزینه ای که خون آنها پرداخت را فراموش نکنیم. شهامت و ایثار وجود داشت ولی برای رسیدن به صلحی شایسته تدبیر و تدبر هم لازم بود. اولین قربانی افراطی گری و شعارهای آتشین تدبیراست و تخصص.

فراموش نکنیم که  چهار دهه گذشت تا کسی مانند ظریف ظاهر شود و پذیرفته شود و به او کار سپرده شود تا بتواند قدرتهای جهان در پای میز مذاکره بنشیند و کار پیش ببرد. واقعیت تلخ تاریخ این است که در سال ۱۳۶۱ کسی مانند دکتر ظریف یا از وزارت امورخارجه پاکسازی شده بود یا در آستانه پاکسازی بود یا به کاری بی اهمیت گمارده شده بود که حساسیت برانگیز نبود. حالا ما در تاریخ با این واقعیت مواجهیم که بعد از آزادسازی خرمشهر جنگ ادامه پیدا کرد. اگر ادامه جنگ را تصمیمی اشتباه بدانیم بدنبال مقصر می گردیم و اگر تصمیم را درست و ناگزیر بدانیم به دنبال محکوم کردن منتقدان. سوال واقعی که برای هر کاوشگری پیش می آید این است:  اگر آنگونه که بسیاری از دولتیان و انقلابیون آن دوران می گویند امکان صلح وجود داشت٬ چرا جنگ ادامه پیدا کرد و نقش آنها در تحقق این گزینه چه بود؟‌ تحلیل یعنی یافتن پاسخی برای این سوال٬ جدل یعنی فرار کردن از پاسخ دادن به آن و پیدا کردن کسی که بار همه مسوولیت را به دوش بکشد تا تقصیری متوجه دیگری نباشد.

داستان پرچم آمریکا

اول شاعر ماجرا: فرانسیس اسکات کی سه سال بعد از اعلام استقلال ایالات متحده به دنیا آمد. پدرش  قاضی و افسر ارتش قاره ای بود و برای استقلال با انگلیسیها جنگیده بود. خودش درس خوند و پیش یکی از عموهایش که در جنگهای انقلابی٬ اسمی که آمریکاییها به جنگ استقلال می دهند٬ طرف انگلیس رو گرفته بود٬ حقوق یاد گرفت و وکیل شد. احتمالا یک جوری شبیه دهه شصتیهای امروز ایران بود. بزرگ شده انقلاب و یک آمریکای مستقل که هنوز یادش نرفته بود یک روزی مستعمره انگلیس بوده. این آقای وکیل یک شاعر آماتور هم بود. مثل فضلایی که می  شناسید هرازگاهی هم شعری می گفت. در دنیای سیاست هنوز آمریکا و انگلیس دشمن بودند و دنبال یک جنگ دیگر.

دوم موضوع ماجرا: سال ۱۸۱۲ رسید و  ایالات متحده٬ که هنوز یک کشور نوپا بود٬ به  انگلیس اعلان جنگ داد. جنگ دریایی – زمینی بود. ناوگان انگلیس می توانست و می خواست که به بنادر آمریکا حمله کند.  بالتیمور یکی از این بنادر بود٬ که خیلی سریع هم آماده دفاع از خودش شد.  قلعه مک هنری دژ مدافع بندر بود.  و فرمانده مدافعان تصمیم گرفت که یک پرچم خیلی بزرگ آمریکا را بر فراز دژ به اهتزاز دربیاورد. حالا وسط جنگ فرمانده پادگان دژ و ناوگان دنبال یک خیاط رفتند که این پرچم را بدوزد (مثل الان نبود پارچه طلقی از این ور برود تو ماشین از اون ور  بیاید بیرون). خانم مری یانگ پیکرزجیل که از پدرش پرچم دوزی را یاد گرفته بود عهده دار کار شد و به پول روز ۴۰۵ دلار هم مزد گرفت٬ که می شود ۵۰۰۰ دلار امروز. نتیجه یک پرچم ۱۰.۵ در ۹ متری شد که از فاصله خیلی زیاد دیده می شد.

سوم ماجرا: سال ۱۸۱۴ شده و انگلیسیها واشنگتن رو گرفته اند و همه ساختمانهای دولتی را حتی کاخ سفید٬ همین کاخ سفیدی که آقای ترامپ رفته آبادش کنه٬ آتش زدند. رئیس جمهور وقت آقای مدیسون به فرانسیس ماموریت می ده که با دو نفر دیگر سوار کشتی بشوند با پرچم سفید بروند با انگلیسیها برای معاوضه اسرا مذاکره کنند. فرانسیس به ناوگان انگلیسی بیرون بالتیمور می رسه و دریاسالار انگلیسی به رسم جنتملنهای دوران نماینده های آمریکا را به شام دعوت می کنه. این وسط ۱۹ کشتی انگلیسی و ۵۰۰۰ سرباز به قلعه مک هنری حمله می کنند تا بندر بالتیمور را بگیرند. فرانسیس اسکات کی  وکیل و  شاعر از روی کشتی انگلیسی شاهد حمله انگلیسیها و بمباران قلعه مک هنری هست. بمباران قلعه ۲۵ ساعت طول می کشد. پاییز است و باران می گیرد. وسط باد و باران پاییز مریلند نماینده آمریکا داشته بمباران خاک و شهرش رو تماشا می کرده و نگران اینکه قلعه سقوط کرده یا نه. تا صبح صبر می کنه تا ببینه که هنوز پرچم پرستاره آمریکا بر فراز قلعه در  اهتزاز هست یا نه؟ حالی داشته است این جوون خوش ذوق.

صبح می شود و فرانسیس با خوشحالی و فرمانده انگلیسی با ناراحتی می بینند که پرچم خانم یانگ پیکرزجیل هنوز بر فراز قلعه در حال اهتزاز است. فرانسیس حال شب گذشته اش را به شعر می نویسد. این شعر که اول اسمش بمباران قلعه مک هنری بوده و حالا هست پرچم پرستاره سرود ملی آمریکاست. بیت آخر هنوز یک سواله‌«آیا پرچم ما هنوز اونجا هست؟»  کشورهای مختلف سرودهای ملی مختلفی دارند. مال انگلیسیها درباره شاه و ملکه است٬ مال فرانسویها درباره جوانان وطن هست که متحد شده اند تا جمهوری را نجات بدهند مال آفریقای جنوبی۴ زبانه است  تا تنوع اقوام را نشان بدهد و همه را راضی نگه دارد. سرودی ملی آمریکا  درباره پرچم این کشور هست. هر بچه ای از کلاس اول  یاد می گیره که این پرچم یعنی کشورش. بودنش یعنی اینکه کشور هنوز هست. باید نگران باشه که آیا در طلوع صبح پرچم رو می بینه؟

این هفته وسط قیل و قال آقای ترامپ٬‌ که هنوز راه داره به گرد بچه های بازار برسد٬ با چند نفر آمریکایی بحثم شد. این دوستان کار آقای ترامپ را درست می دانستند چون فکر می کنند مردم ایران دشمنشان هستند. دلیلشان هم این بود که مردم ایران مدام پرچمشان را می سوزانند. وقتی می گفتم پرچم به نشانه استعمار سوزانده می شود یکی این داستان را تعریف کرد که از بچگی برایش این پرچم یعنی مبارزه با استعمار انگلیس و نماد همه چیزهایی که برایش کشورش را خوب نشان می دهد. دیدم یک جوری بی راه هم نمی گوید. همیشه گفته ایم با مردم آمریکا مشکل نداریم٬ خوب اگر نداریم چرا نمادی را می سوزانیم که برایشان اینقدر شخصی و عزیز است؟‌ گیرم کدخدای ده بی جنبه بود نمی شود که به همه اهالی ده گفت بی جنبه. این حرف به کدخدای دهن دریده بیشتر کمک می کند تا به ما مردم.

#پلاسکو:‌دود ابهام در مالکیت و چشم کسبه

درباره ساختمان پلاسکو حرفها و صحبتهای بسیار بوده است و گفته شده است. برای من اما پلاسکو نتیجه تعادل ناسالمیست که دراقتصاد ما وجود دارد. در این تعادل چنین رویدادهایی محتمل نیستند٬‌ بلکه قطعی هستند. سوال این نیست که آیا پلاسکوی دیگری رخ خواهد داد٬ بلکه پرسش این است که فاجعه بعدی کی خواهد بود؟‌ساختمان پلاسکو سوخت. آنچه که پلاسکو را سوزاند نه شعله های آتش بلکه ابهام در حقوق و مسوولیتهای مالکانه و عادتهای رانتخوارانه جامعه ماست که تعادلی ناسالم را در فضای کسب و کار تشکیل داده اند.

خبر به نظر ساده می آید: یک ساختمان قدیمی که بارها برای ناامنی بودن اخطار گرفته بود٬ آتش می گیرد و فرو می پاشد. بارها در فیلمها چنین صحنه هایی را دیده اید ولی اینبار جامعه از نزدیک همه ابعاد هزینه های فقدان استانداردهای ایمنی را لمس کرد. از آتش نشانان قهرمانی که در ساختمان پلاسکو به دام افتادند تا کسبه ای که در این ایام نزدیک به عید نوروز همه چیزشان را از دست داده اند. گاوصندوقهای نسوز هم حریف شعله های سرکش پلاسکو نشدند. چکها٬ اسناد٬ قراردادها: همه چیز از بین رفته است.

حالا همه می دانند که مغازه های زیادی بیمه نبودند٬ و تعداد زیادی از کارگران کارگاهها هم بیمه نبودند. نه از بیمه آتش سوزی خبری هست نه از بیمه بیکاری. شهرداری درباره ایمن نبودن سازه به ساختمان اخطار داده ولی آنرا پلمب نکرده بوده است. کاری که هم مخالفت مغازه داران را در پی می داشته است و هم بیکاری کارگران و کارمندانشان را. از طرفی این استدلال هم وجود داشته و دارد که در شهری پر از سازه های ناامن بستن یکی چه فایده ای دارد. تفکری که می گوید به یک گل بهار نمی شود در نظر نمی گیرد حداقل پلمب یک ساختمان اخطاریست به بقیه ساختمانها و آنها را به خود می آورد. اشکال اینجاست که هیچکس عادلانه نمی داند که آن ساختمان اول یا شکوفه اول بهار باشد. بهار باید از جایی شروع کند٬ ایمن سازی هم همینطور.

امروز نقل قولهای کسبه را می خوانم یکی می گوید:‌ «ملک هم برای بنیاد مستضعفان بود.…به کی اخطار داده‌اید؟ باید این اخطارها را به بنیاد مستضعفان می‌دادند نه نگهبانی پلاسکو که اخطار نامه‌ها را امضا کرده». از سوی دیگر مغازه دار دیگری می گوید «از طرف هیات مدیره آمده بودند برای تعمیر و ایمن سازی ولی پول هنگفتی می خواستند». یکی می گوید بنیاد مقصر است دیگری می گوید شهرداری٬ یکی می گوید مغازه داران بیمه نبوده اند. فراموش می کنیم که داریم به گوشه ای از تعادل ناسالمی نگاه می کنید که در فضای کسب و کار کشور شکل گرفته است. فضایی که در آن حقوق مالکیت همچنان مبهمند و کاربران اقتصادی از پرداخت هزینه خدمات عمومی سرباز می زنند و آنرا مسوولیت مالکان یا دولت می دانند.

اول:‌ درست است که پلاسکو متعلق به بنیاد مستضعفان است ولی بنیاد بیشتر خود را نهاد نگهداری می داند تا مالک ملکی که دیگری ساخته است و در کوران انقلاب مصادره شده است. نه تنها بنیاد بلکه هر سازمان دیگری که هزینه ثابت ساخت را نداده است٬ غمی ندارد جز استهلاک. استهلاکی که حتی برایش استهلاک سرمایه نیست. اینجا پلاسکو یک سازه نیست٬ یک زیرساخت اقتصادی می شود که تحت سرپرستی یک نهاد عمومیست. نهادی که اجاره می گیرد ولی وضع خدمات عمومی در این زیرساخت را روشن نکرده است. خدماتی که ارائه شان هزینه دارد و باید کاربران ساختمان پلاسکو برایشان مالیاتی می پرداخته اند. بنیاد نمی داند مالک است یا مدیر٬ اجاره اش را می گیرد ولی مدیریت نمی کند. ابهام در مالکیت و ابهام در مسوولیتهای مالکانه و در نهایت بلاتکلیفی. آتشسوزی پلاسکو خیلی وقت است که در راه بوده است.

دوم: شهرداری را مسوول می دانند. درست است که وقتی شعله های آتش سر می کشد همه به امکانات مدیریت بحران و سازمان آتش نشانی نگاه می کنند و تازه کاستیهای شهری که در ماشینهای لوکس کمبودی ندارد٬‌ نمایان می شوند. درست است که با وجود ریسک بالای چنین حوادثی در شهر تهران شهرداری نه سازماندهی مناسبی از نیروهای پاسخگو دارد و نه سرمایه ای صرف تامین تجهیزات کرده است. شهر تهران در میان پایتختهای هم طرازش حرفی برای گفتن ندارد جز شجاعت و از خودگذشتگی نیروهایی که به تلاش حداکثری با امکانات حداقلی عادت دارند. ولی بعد از گفتن همه اینها باید اضافه کرد که شهرداری مسوول درون سازه ها نیست. بازرسانش آمده اند بازرسی کرده اند و گزارشی تهیه کرده اند. حالا شهردای می تواند به پلمب ساختمان اقدام کند که بلوایی به دنبال دارد. یا می تواند از آن بگذرد. آیا واقعا می توان شهرداری را مقصر دانست وقتی هیچ کاسبی حاضر به تعطیلی مغازه اش برای یک روز هم نیست؟‌شاید باید شهرداری را مقصر دانست که تسلیم جو چانه زنی شده است و ضلع دوم این تعادل ناسالم است. ولی نهادهای عمومی تابع عام مردم هستند و منعکس کننده آنها. نه پلاسکو اولین ساختمانیست که ساکنینش نمی خواهند بسته شود و نه آخرین آنها. امروز ادامه فعالیت هر سازه خطرناک دیگری در تهران به معنای پذیرفتن یک فاجعه دیگر مانند پلاسکو است. شهرداری اگر نمی خواهد آتش نشانی را مجهز کند بهتر است ساختمانها را پلمب کند. اینجا شهامت سیاسی لازم است.

سوم. مغازه داران و کسبه پلاسکو را مقصر بدانیم. ایشان عزیزان مال باخته هستند و این جملات خطاب به ایشان نیست که برایشان این حرفها فایده ای ندارد. بلکه خطاب به همکاران و همقطاران ایشان در سایر مراکز فعالیت اقتصادی و ساختمانهای شهر باید گفت که هنوز می توانند از بروز فاجعه ای مانند پلاسکو جلوگیری کنند. ایشان در فضایی فعالیت می کنند که حکم یک زیرساخت اقتصادی را دارد. در کنار پرداخت اجاره که یک حق مالکانه است باید برای خدمات عمومی که شامل ایمن سازی و مدیریت ایمنی هم می شود چاره اندیشی کنند. این هزینه ها مستقل از اجاره است و بخاطر ماهیت عمومی آنها در واقع حکم مالیات و عوارض را دارند که باید برای حفظ زیرساخت اقتصادی آنها را پرداخت. بر خلاف جاده ها و خیابانها که عموم از آنها استفاده می کنند٬‌پاساژها و بازارها محل کسب گروهی از کسبه هستند. این گروه باید بپذیرند که وقتی تعریف حقوق مالکیت و مسوولیتهایش مبهم است ایشان هم در حفظ زیرساختهای اقتصادی نقشی دارند. تعمیر ابنیه و پاساژها نه جزء وظایف شهرداریست و نه می توان از شهرداری متوقع بود که این کار را انجام بدهد. این بخشی از خصلتهای رانت خوارانه اقتصاد ماست که نهادی عمومی را مسوول هزینه ها بدانیم وقتی درآمدها نصیب ما می شوند٬ هر چه هزینه ها بیشتر باشند و درآمدها کمتر این انتظار بیشتر به یک توقع تبدیل می شود. زیرساختهای اقتصادی را نمی شود سوار شد تا منهدم گردند. باید حفظ کرد وگرنه نه از سرمایه نشان می ماند نه از محل کسب.

الان برای پلاسکو دیر شده است ولی برای شهر تهران دیر نشده است. همه می بینیم که این تعادل ناسالم برخاسته از ابهام در حقوق مالکیت و عوارض نگهداری در کنار خصلتهای رانت خوارانه عاقبتی جز فروپاشی و آتش ندارد. آتشی که نه ستون بر جای می گذارد و نه گاوصندوقی توان مقاومت در برابر‌ آنرا دارد. و در این شهر ما همه مسوولیم چه کاسب‌٬ چه مالک و چه شهردار.

سردار توسعه

روزنامه دنیای اقتصاد روز چهارشنبه یادداشتهای بسیاری درباره آقای هاشمی رفسنجانی دارد که خبر از تاثیرگذاری او بر روند توسعه و  اقتصاد ایران می دهند. استاد گرانقدرم دکتر طبیبیان سرمقاله روزنامه را٬ تحت عنوان پایدارسازی دکترین هاشمی٬  نوشته است و استاد  بزرگوار دیگرم دکتر مشایخی از عشق این رئیس جمهورسابق به آبادانی و پیشرفت ایران نوشته است. یادداشتهای دیگری هم نوشته دکتر  آخوندی٬ وزیر محترم راه و شهرسازی ٬  روغنی زنجانی٬ رئیس سابق سازمان برنامه و سایر اقتصاددانان و مدیران  می باشد. در کنار این بزرگواران نوشته ای هم از من هست. به نظر من با همه خوبیها و بدیها یک بعد زندگی سیاسی – اجتماعی آقای هاشمی رفسنجانی نقش پیشتاز او در توسعه کشور بود که او را سردار سازندگی می کرد. نوشته من را اینجا و در این بلاگ می توانید بخوانید.

سردار توسعه

خبر ساده است و بهت‌آفرین. گرچه ۸۲ نوروز را دیده بود، هنوز مردم بودنش را می‌خواستند. آیت‌الله اکبر هاشمی‌رفسنجانی برای بسیاری ستونی از ستون‌های انقلاب و نظام بود که با خردمندی به چالش‌ها می‌نگریست و به فرآیند توسعه در کشور باور داشت.

درگذشت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی شاید پایان یک سفر خاکی باشد، ولی حضور او در آینده اقتصادی کشور و روند توسعه ایران ماندگار است. این فرمانده جنگ و سیاستمدار کارکشته فرآیند توسعه را درک کرده بود و شاید «سردار سازندگی» یکی از برازنده‌ترین عنوان‌های اوست.

یکی از مهم‌ترین ابعاد توسعه برتری داشتن نهاد به فرد و شخصیت است. تاریخ ایران پر از شخصیت‌های مختلف از خطوط فکری و سیاسی گوناگون است، اما برخلاف تاریخ کهن ایران نهادهایش نوپایند. جالب است که وقتی نگاهی به تاریخ می‌اندازیم می‌بینیم حتی شخصیت‌هایی که به نهادسازی روی آورده‌اند،‌ آنقدر نمانده‌اند که بتوانند موسساتشان را نهادینه کنند. هاشمی‌رفسنجانی که زندگی میرزا تقی خان امیرکبیر را به‌خوبی مطالعه کرده بود می‌دانست که امیر، دارالفنون را تاسیس کرد ولی نتوانست در ایران آموزش و آموزش عالی را نهادینه کند. می‌دانست فقط صاحب منصب بودن کافی نیست، برای رسیدن به هدف باید کوشید، صبور بود و از خود گذشت. زمانی که فرصت تاریخی‌اش پیش آمد او در تاسیس دانشگاه آزاد تردید نکرد. دانشگاهی که آموزش عالی را به شهرهای مختلف ایران برد و تحصیلات دانشگاهی را در ایران نهادینه کرد. زمانی که بازی‌های سیاسی نقش او را در این دانشگاه به خطر انداخت نگذاشت بهای قدرت سیاسی‌اش از هم پاشیدگی نهادی باشد که بخشی حساس از حیات اقتصادی کشور و برنامه‌ریزی‌های فردی شده بود.

آنچه هاشمی‌رفسنجانی را از گذشتگان متمایز می‌کرد باورش به حفظ تعادل بین روند توسعه و ویژگی‌های اقتصادی و اجتماعی جامعه بود. او نمی‌خواست ایران را به یک نمونه غربی یا شرقی در منطقه تبدیل کند؛ بلکه می‌خواست ایران بهترین کشوری باشد که می‌تواند باشد. در این باور شاید یک گام از دولتمردان پیش از خود جلوتر رفته بود. او می‌دانست که هدف پیوسته رفتن است نه تند رفتن و درجا زدن یا نرفتن و جا ماندن. هستند کسانی که نفس سیاست‌های او و شیوه‌های اجرایشان را نقد کنند و حتی نفی کنند. ولی کسی نمی‌تواند این واقعیت را نفی کند که بدون مدیریت و توانایی او در مقام رئیس دولت و سپس در جایگاه ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام بسیاری از پروژه‌ها و تلاش‌ها بی‌ثمر می‌ماندند و حتی به مرحله اجرا نمی‌رسیدند.

نگاهی به تاریخ پرحادثه ایران در دو سده گذشته هر ناظری را به دشواری فرآیند توسعه و چالش‌های مدیریت آن آگاه می‌کند. هیچ یک از پادشاهان ایران بعد از مظفرالدین شاه در خاک ایران درنگذشته‌اند و تبعید برای بسیاری از صاحب منصبان ایرانی فرجامی ناگریز بوده است. درایت او در حفظ تعادل و میانه‌روی نه‌تنها به حفظ تعادل در کشور کمک کرد؛ بلکه فضا را برای فعالیت اقتصاد و رشد کشور پس از هشت سال جنگ تحمیلی و ویرانی‌هایش هموار کرد. این یک ذهن ساده‌اندیش است که به‌دنبال یک فعال مایشاء‌ خاکی می‌گردد تا او را مسوول همه خوبی‌ها و همه کاستی‌ها بداند. بسیاری بدون در نظر گرفتن پیچیدگی‌های اجتماعی و تنوع نیروهای سیاسی حاضر در رقابت‌های داخلی کوشیدند هاشمی را مسوول بسیاری از کاستی‌ها بدانند. حال آنکه مانند هر دولتمرد دیگری کارآیی او محدود به کارآیی دستگاه‌های دولتی و دیوانسالاران و منابع موجود بود.

جالب است که به‌خاطر بیاوریم در دوران ریاست‌جمهوری او نه خبری از قیمت سه‌رقمی برای هر بشکه نفت بود و نه ارتباطات گسترده بین‌المللی. با این حال او در جذب سرمایه‌گذاری آنقدر موفق بود که حتی یک شرکت نفتی آمریکایی برای توسعه حوزه‌های نفتی پا پیش گذاشت و این تحریم‌های یک‌طرفه دولت وقت آمریکا به ریاست‌جمهوری کلینتون بود که مجوز شرکت مذکور برای فعالیت در ایران را لغو کرد. او بازار بورس اوراق بهادار را احیا کرد و در سیاست‌گذاری اقتصادی نقش بخش خصوصی را به رسمیت شناخت و تقویت کرد. او نشان داد که مدیریت و دولتمردی یک هنر است و رشد کشور تنها در گرو منابع بی‌کران نیست.

از او نه فقط زیرساخت‌های اقتصادی، سدهای متعدد و یک شبکه دانشگاهی گسترده در کنار ده‌ها یادگار دیگر به جا مانده است؛ بلکه این باور که ایران اسلامی می‌تواند خود یک الگوی توسعه در جهان باشد نیز به میراث می‌ماند. مانند هر کس دیگری که به کاری سترگ همت می‌گمارد او و زندگی‌اش همچنان مورد نقد خواهد بود، ولی مانند هر بزرگمرد دیگری نباید فراموش کرد که بزرگمردی بود در دورانی سخت و دولتمردی بود که از چالش‌ها نمی‌هراسید و همواره خود را در معرض آزمون صندوق رای قرار می‌داد. او راهی را پیمود که باور داشت مردی مانند امیرکبیر آن را آغاز کرده است و در دستاوردهایش از قهرمانش پیشی گرفت.

و این دستاوردی است ستودنی و تجربه‌ای که راه آینده را روشن می‌کند.

یاد می گیریم رای دادن یعنی چه؟

این روزها تب انتخابات گرم است و انگار خیلیها که می شناختمشان می توانند در انتخاب اولین زن برای ریاست جمهوری ایالات متحده هم رای بدهند. حرفها یادم می اندازند که نگاهها خیلی عوض نشده است. اگر قبلا شکایت از پولدار بودن یک سیاستمدار ایرانی بود حالا شکایت از این است که چرا خانم کلینتون برای سخنرانی پول دریافت می کند. دوباره بعضیها دارند می گویند بالاخره قرار است کلینتون برنده باشد. بعضیها از پشت صفحه های مانیتور نظر می دهند که ترامپ برای ایران بهتر است. من دوست دارم بپرسم آیا یاد گرفته ایم که رای دادن یعنی چه؟

انتخابات دوره اول شورای شهر تهران بود. مردم به شوق آمده بودند که بالاخره اصل شوراها بعد از دو دهه قرار است عملی شود. خیلیها خودشان را نامزد کرده بودند. این صحنه در ذهنم حک شده است:‌ شب انتخابات در میدان انقلاب ابتدای کارگر جنوبی مردی میان میانسالگی و پیری داشت تراکت پخش می کرد. خودش را نامزد کرده بود و به مردم درباره برنامه اش می گفت. بعضیها ازش داشتند می پرسیدند چکار خواهد کرد برای مسائل شهر. زمین و زمان پوشیده از پوسترهای تبلیغاتی بود. در کتاب تاریخ ایران یک فصل طلایی داشت شروع می شد. وقتی نتایج انتخابات در تهران اعلام شد٬ همه آدمهای پیروز چهره های برجسته اصلاحات بودند. نامهای عبدالله نوری٬ ابراهیم اصغرزاده٬ سعید حجاریان٬ جمیله کدیور و بقیه یا آدمهایی بودند که سابقه وزارت داشتند یا در توانایی کم از وزرا نبودند. برای طرفداران و هواداران جبهه اصلاح طلبی این نامها امید آینده بهتری را می داد. وقتی شورا شروع شد٬ آن امیدها خیلی زود مایوس شد. سیاست زدگی ها و سیاسی بازیها شورای شهر را فلج کرد و به تبع آن بخشی از زندگی اقتصادی در شهری که غلامحسین کرباسچی آماده خوداتکاییش کرده بود٬‌ فلج شد. باید سالها می گذشت و شهرداری مانند احمدی نژاد تجربه می شد تا مردم به قالیباف برسند و به بازگشت اصلاح طلبان به شورای شهر رضایت بدهند.

ولی فقط تقصیر سیاسیون جاه طلب نبود. ما هم بلد نبودیم رای بدهیم. شورای شهر قرار بود امورات شهر را بگذراند٬ قرار بود مالیات و عوارض نوسازی بگیرید و حقوق کارمند و رفتگر را بدهد. قرار نبود شق القمر کند٬ قرار نبود موج جدید اصلاح طلبی باشد٬ قرار نبود قبله آمال آدمهای هیجان زده باشد. از دوره اول که گذشت هم مردم تهران و هم مردم شهرهای کشور فهمیدند که شورای شهر قرار نیست سیاست زده باشد. انتخابها عقلانی تر شد. نامزدها مردمی تر و کاری تر شدند. حالا وقتی راجع به اعضای شوراهای شهر صحبت می شود٬ همه دنبال آن بانو یا مردی هستند که می داند شهرش به چه احتیاج دارد. آن آدمی که ورزشگاه می سازد٬ خیابانها را خط کشی می کند٬ با سلیقه شهر را می آراید و فضای شهری را مدیریت می کند.

باز چرخ دوران چرخید و به انتخابات ۱۳۸۴ رسید. اینبار انتخابات به دور دوم کشیده شد. دوباره حرفها شروع شد. «معلوم است که قرار است هاشمی باشد»٬ «چون قرار است هاشمی باشد به اون یکی رای می دهیم تا بدانند راضی نیستیم» و هزار حرف دیگر. آن شد که همه دیدند و درباره اش قلمفرساییها شد. عبدی نوشت که مردم از آقای هاشمی زده شده بودند٬‌که خیلی تعجبی نداشت٫ برای کسانی که دعواهای عبدی و فائزه هاشمی و رقابت مشارکت با کارگزاران را به خاطر داشتند. استدلال عبدی جدید نبود٬‌ نمکی بود بر زخمی که بر پیکر جامعه وارد شده بود. خیلیها هم نظرش را قبول کردند. بهتر بود قبول می کردند که مردم آقای هاشمی را نخواسته اند تا قبول کنند که هنوز نمی دانند رای دادن یعنی چه.

رای یعنی انتخاب یکی از گزینه های موجود برای تصدی یک مقام. ولی در عمل از رای برای اعلام موضع و نارضایتی٬‌ تاکید بر باورها و کارهای دیگری استفاده می شود که هیچ ربطی به انتخاب یک متصدی ندارد. وقتی به کسی رای داده می شود که شانس پیروزی ندارد٬‌ رای حرام شده است. شاید صاحب رای احساس رضایت کند که با انتخابش قرار نیست٬ سهمی در پیروزی نامزد داشته باشد ولی او با رای ندادن به رقیبی که شانس پیروزی دارد به پیروزی رقیب دیگر کمک کرده است. بارها از خودم پرسیده ام اگر آقای مهرعلیزاده در سال ۱۳۸۴ خودش را نامزد نکرده بود٬ تاریخ ایران در ۱۰ سال گذشته چطور نوشته می شد؟ ولی باید می پرسیدم چطور و چرا ۱٬۲۸۸٬۶۴۰ نفر به آدمی رای دادند که شانسی نداشت و در نهایت می توانست وزیر یا معاون رییس جمهور باشد؟ چطور او و پشتوانه اجتماعیش راه را برای ریاست جمهوری احمدی نژاد هموار کردند؟‌

حالا دوباره در آستانه یک انتخاب تاریخی دیگر وقتی همان حرفها را می شنوم٬ آن هم از دوستانی فرهیخته که دیگر دانشجویان پرشور سالهای ۷۰ نیستند٬ ناچار باید بپرسم آیا می دانید که رای دادن یعنی چه؟ جالب است که حتی کهنسالترین ملتها و تمدنها و تحصیلکرده ترین اقشار هم باید یاد بگیرند رای دادن یعنی و چگونه باید رای داد. این بار هم به روز انتخابات نزدیک می شویم. یک نامزد آماج حملات مختلف بوده و هست و از تبعیض نسبت به زنان رنج می برد. دیگری هر چه دلش می خواهد می گوید و کسی را غم نیست که او با این یاوه گوییهایش چگونه بزرگترین اقتصاد جهان و به تبع آن اقتصاد جهانی را دچار رکود خواهد کرد. یکی از روی اعلام موضع رای نمی دهد٬ یکی چون نمی تواند زنی را در این مسند ببیند٬ دیگری چون مخالف ثروت اندوزیست و آن یکی چون فکر می کند مهم نیست٬ ترامپ را کنترل خواهند کرد. آدم تازه می فهمد چرا هنوز آقای احمدی نژاد امیدوار یک دور دیگر ریاست جمهوری بود. او می داند که ما هنوز نمی دانیم رای دادن یعنی چه.

مستبدان و صندوق رای

کودتا در ترکیه هر چه بود تمام شد. حالا پاکسازیهای بعد از آن آغاز شده است. اول دهها نفر از نیروهای مسلح٬ بعد بیش از ۲۰۰۰ قاضی٫ دیروز بیش از ۶۰۰۰ هزار نفر از اعضای پلیس و ژاندارمری و امروز ۱۵۰۰۰ معلم. انگار اردوغان منتظر فرصت بود تا به کمالیسم و میراث آتاتورک پایان بدهد و جای آنرا با کسانی پر کند که کپیهای خودش هستند در رفتار اجتماعی و سیاسی.

  شکی نیست که اردوغان برخاسته از صندوق رای است. ولی در این هم شکی نیست که او تشنه قدرت است. مردی که از سال ۲۰۰۳ بر ترکیه حکم می راند٬ سالهای گذشته را صرف تثبیت قدرت و تعریف نقش خود در این کشور کرده است. او حتی نقش و جایگاه رییس جمهوری را تغییر داد٬ تا بتواند رییس جمهور و فرمانده کل قوایی باشد هم سطح یک سلطان. برای مردانی مانند او صندوق رای همیشه ابزار بوده است نه هدف. امروز اگر ما پیروزی حکومت منتخب در ترکیه را جشن می گیریم نباید فراموش کنیم ساکن کاخ آک سرای مقید به مردمسالاری نیست. برای او رای مردم توجیه است و نه معیار.

در تاریخ کسانی مانند اردوغان کم نیستند. ناپلئون بناپارت که به امپراتوری فرانسه رسید حتی رسیدن به امپراتوری را به همه پرسی گذاشت ولی کسی در فرانسه شک نداشت که او یک مستبد است. در کشورها و دوران بعد مثالهای دیکتاتورهای برخاسته از صندوق رای فراوانند. در آلمان حزب نازی و هیتلر با پیروزی نسبی در انتخابات به قدرت رسیدند تا مقدمات بزرگترین ویرانی و کشتار تاریخ را فراهم کنند. در عراق صدام حسین رییس جمهور منتخب صد درصدی مردمی بود که از ترس استخبارات جرات نداشتند به رییس جمهور دیگری حتی فکر کنند. در ایران ما رضاشاه پهلوی به رای یک مجلس منتخب مردم به صدرات و بعد به سلطنت رسید. استفاده از صندوق رای برای خلق مشروعیت و توجیه حکومت مستبدانه قدمتی به اندازه تاریخ حکمرانی دارد.

اردوغان شاید منتخب بخشی از مردم ترکیه باشد و شاید پایگاه اجتماعی او هنوز به او وفادار باشد ولی یک رهبر و دولتمرد مردم سالار و دمکراتیک نیست. دمکراسی تنها برای تعیین حکمران به سراغ صندوق رای نمی رود بلکه به مردم می آموزد که چگونه تفاوت در عقیده و ارزش را بپذیرند و با یکدیگر زندگی کنند. رهبران مستبدی که از صندوق رای برای به قدرت رسیدن استفاده می کنند بدنبال قلع و قمع مخالفان به نام مردم سالاری و به بهانه اکثریت هستند. آنچه که در روزها بعد از کودتا در ترکیه می بینیم دعوت به وحدت ملی نیست بلکه تسویه حساب یک بخش از جامعه با گروه دیگری از جامعه است. فراموش نکنیم پیروز کودتای نافرجام همان سرکوبگر میدان تقسیم است که خود را بیشتر یک سلطان می بیند تا یک رییس جمهور منتخب. این نکته مثبتیست که حتی سلطان منشهای منطقه هم به صندوق رای ایمان آورده اند ولی آنها هنوز تحمل مخالف را ندارند و منتظر فرصتند تا کسانی را که حتی خواب مخالفت دیده اند حذف کنند.

کودتا شکست خورد ولی استبداد تازه شروع کرده است.

گردنبند ملکه

 ماری آنتوانت ملکه فرانسه دختر ماری ترزا امپراتریس اتریش از خیلی جهات یک دختر جوان شاد٬ که دلش می خواست خوشحال باشد. دوستانش را خیلی دوست داشت و به تاییدات الهی مقامش بعنوان ملکه فرانسه باور داشت. حالا اگر مهمانیهایش خرج زیادی بر می داشت خیلی  مهم نبود. ولخرجیهای او برای ثروتمندترین پادشاهی اروپا می توانست اهمیتی نداشته باشد. اما فرانسه از جنگهای هفت ساله با ورشکستگی بیرون آمده بود و حالا داشت به ایالات متحده برای استقلال پیدا کردن از بریتانیا کمک می کرد. جنگ پر هزینه بود. ولخرجیهای ملکه و مهمانیهای پر زرق و برقش به چشم می آمدند. مردم فرانسه خسته از فساد دستگاه اداری٬ حرص ممیزان مالیاتی و استبداد اشراف خیلی زود به ملکه لقب خانم ورشکست کننده را دادند. ولی سلطنت هنوز در فرانسه شانس داشت. لویی شانزدهم در تصمیم گیری بسیار کند و حتی بی اراده می توانست باشد ولی اهل کشتن نبود. تا آنکه ماجرای گردنبند ملکه پیش آمد.

گردنبند ملکه یک گردنبند الماس نشان بسیار زیبا و گرانقیمت بود که لویی ابتدا برای ملکه بعنوان هدیه تولد اولین فرزندشان خریده بود ولی ملکه آنرا رد کرد تا هزینه اش برای تجهیز یک کشتی جنگی پرداخت شود. با اینحال جواهرسازی که گردنبند را ساخته بود نومید نشد و باز آنرا برای فروش به ملکه عرضه کرد. ملکه باز رد کرد. حالا یکی از آن شخصیتهای جالب تاریخ که کلاهبردار و شارلاتان هم هستند وارد صحنه شد. کنتس دو لاموت که ادعا می کرد نواده هنری دوم است معشوقه کاردینال روهان شد که اسقفی بود مشتاق پست وزارت. بعد از آنکه رابطه پایان یافت ماجرا شروع شد.

دولاموت ادعا می کرد که ندیمه ملکه شده است و واسطه ارسال نامه های عاشقانه روهان به ماری آنتوانت شد٬‌ همزمان جواهرساز گردنبند از دولاموت برای فروش گردنبند به ملکه کمک خواست. دولاموت به روهان که می خواست با کمک ملکه وزیر بشود اشاره کرد که این فرصت خوبیست و او می تواند گردنبند را برای ملکه بخرد. و البته روح ماری آنتوانت هم از این ماجراها خبر نداشت. دولاموت هیچ سمتی در دربار ملکه نداشت و نامه های روهان را خودش جواب می داد. ولی به این بهانه مبالغ هنگفتی از روهان قرض می کرد تا در کارهای خیریه ملکه خرج شود و البته این مبالغ به دولاموت کمک می کرد تا زندگی خود را تغییر دهد و عضو طبقه ممتاز جامعه بشود. جعل ادامه پیدا کرد و ماجرای گردنبند شروع شد. مردمی که از دربار خبر نداشتند باور کرده بودند که دولاموت ندیمه ملکه و یک اشرافزاده واقعیست.

روهان که باور کرده بود از طرف ملکه مامور خرید گردنبند شده است با جواهرفروش تماس گرفت و به شرط خرید به اقساط با نامه ای که باور داشت از ملکه است گردنبند را تحویل گرفت. آنرا به خانه معشوقه اش برد و تحویل مردی داد که فکر می کرد پیشخدمت ملکه است ولی در واقع شوهر و همدست دولاموت بود. گردنبند بلافاصله به لندن فرستاده شد و تکه تکه شد تا به فروش برسد. وقتی زمان قسط اول رسید جواهر فروش سراغ ملکه رفت که تازه متوجه ماجرا شد. کاردینال روهان بازجویی و بازداشت شد ولی اوراقش را نابود کرد٬ همینطور دولاموت. دادگاه کاردینال را قربانی کلاهبرداری دانست و تبرئه کرد و دولاموت به شلاق و زندان محکوم شد و روی هر دو بازویش حرف V داغ شد. ولی بعد از چند ماه از زندان فرار کرد.

آنچه که مردم فرانسه باور کردند این نبود. آنها باور کردند که ملکه برای ارضای علاقه اش به الماس از دولاموت استفاده کرده است تا سرجواهرفروش را کلاه بگذارد. ماجرا همه شایعات را درباره ملکه تایید کرد که او زنیست هوسباز و خیانتکار به شوهر و دوستانش با علایق و غرایز غیرانسانی. خیلی زود ماری آنتوانت سمبل همه چیزهایی شد که مردم فرانسه درباره سلطنت بد می دانستند. انقلاب فرانسه دو سال بعد شروع شد و انقلابیون هفت سال بعد از رسوایی گردنبند حکم به اعدام ماری آنتوانت با گیوتین دادند.

تاریخ درسهای جالبی دارد. عدم شفافیت٬ عدم دسترسی به مقامات و بی توجهی به رویدادهای پیرامون همه و همه دست به دست هم دادند تا یک قربانی متهم اصلی باشد و راه برای انقلاب هموار شود. رسواییهای مالی از شکستهای مالی خطرناکترند. آنها باورها و نگاهها را عوض می کنند. دیدم گفتنش این روزها لازم است. گاهی مهم نیست چه روی داده است چرا که پیشزمینه ذهنی مردم آنها را برای پذیرش داستانی کاملا متفاوت و متضاد آماده کرده است.

از کرملین شناسی تا ایران شناسی

  این یادداشت را فردا انتخابات اخیر نوشتم و امروز در وبلاگ نخبگان خبرآنلاین منتشرشد.  هدف نقد از گروهیست که بدون توجه به واقعیتها بر یک برداشت خاص که معمولا در خدمت یک گروه سیاسیست تاکید می کنند. این نقد برای همه تحلیلگران می تواند مفید باشد.

روز شنبه 21 ژوئن 1941 است. وینستون چرچیل تازه از حمله قریب الوقوع آلمان نازی به شوروی استالین با خبر شده است. در شماره 10 داونینگ استریت او برای ناهار چند مهمان دارد. لرد بیوربروک از وزرای ارشد کابینه و لرد مونت باتن، ناخدای ناوشکن کلی که در کرت غرق شده است و اکنون از طرف فرماندهی متفقین در خاورمیانه و آفریقای شمالی برای ادای گزارش در لندن است. نخست وزیر که 20 دقیقه کرده است اخبار را به دو مهمانش می دهد و اضافه می کند «وزارت خارجه و ستاد کل فکر می کنند کار روسها در دو ماه تمام است، من شخصا امیدوارم سه ماه طول بکشد». مونت باتن، عمه زاده پادشاه وقت انگلستان و تزار نیکولاس دوم و نواده ملکه ویکتوریا، می گوید «من مخالفم، روسها خواهند جنگید. تصفیه های استالین احتمال شورش را از بین برده است و آنها مردم وطن پرستی هستند. آنها می جنگند و آلمان را با برتری در اعداد شکست می دهند». چرچیل نظر او را بعنوان یک آماتور رد می کند. کارشناسان وزارت امور خارجه بریتانیا آدمهایی هستند که می دانند در کرملین چه خبر است.
یکی از رشته های جالب دوران جنگ سرد کرملین شناسی بود. متخصصان این رشته می کوشیدند، که با استفاده از رویدادها و اخباری که از اتحاد جماهیر شوروی به دستشان می رسید، روند تصمیم گیری و رویدادهای آینده در این کشور را پیش بینی کنند. کاری دشوار که پیشداوریها و باورهای ذهنی کارشناسان کرملین شناسی آنرا سخت تر هم می کرد. برای همین بود که در داستان جنگ سرد کسانیکه از پشت دیوار آهنین خود را به غرب می رساندند ارزشی مضاعف داشتند. کسی نمی دانست در مسکو چه خبر است و خیلی از اوقات تنها منبع اخبار برای ایشان روزنامه های رسمی شوروی از جمله پراودا بود. حتی دیپلماتهای مقیم مسکو نمی توانستند با مردم عادی شوروی تماس آزادی داشته باشند و در جو ترس و ترور ناشی از حضور سرویسهای مخفی و کا گ ب و سلفش ان کا و د کسی جرات نداشت حرفی از واقعیتها بزند.
با اینحال این فقدان دسترسی برای متخصصان کرملین شناسی و امنیت شغلی آنها یک امتیاز به شمار می رفت. ایشان که می توانستند ادعا کنند می دانند دشمن به چه می اندیشد جایگاه ممتازی در دستگاههای تصمیم گیری غربی داشتند. با اینحال در هر بحران خیلی زود معلوم می شد که ایشان لزوما نمی دانند چه خبر است و از ذهنیت رقیب خبر ندارند. اگر جان اف کندی به توصیه دالس در بحران موشکی کوبا گوش می داد، شاید جنگ اتمی همان موقع روی می داد. بعد از فروپاشی بلوک شرق کرملین شناسان وارد دوره جدیدی از فعالیت شدند. روشهای مورد استفاده آنها حالا هم برای درک رویدادها در چین و کره شمالی مورد استفاده قرار می گرفت و هم برای فهمیدن ذهنیت حاکم بر کشورهایی مانند ایران. دوباره مهاجرانی که ادعا می کردند می دانند در پشت درهای بسته چه خبر است ارج و قرب پیدا کردند.
نکته جالب درباره بسیاری از این تحلیلگران این نیست که دیگر در ایران حضور ندارند بلکه در این است که برخی از ایشان به ابزار موسسات خاص و گروههای سیاسی کشورهای میزبانشان تبدیل می شوند. گاهی خواندن یادداشتها و مقالات ایشان شبیه خواندن داستانهای علمی تخیلیست یا رمانی از فلمینگ. ایشان یا ادعا می کنند شخصیتها و مقامات ایرانی را به خوبی می شناسند و طوری درباره ذهن ایشان صحبت می کنند که انگار ساکن در و ناظر بر ذهنهای این افراد هستند، یا مدعیند که ظرفیتها و ساختارهای تصمیم گیری را بخوبی می شناسند. در یک تحلیل نقش افراد بیش از اندازه برجسته می شود و در دیگری نقش نهادها. معمولا هیچکدام از این تحلیلگران تحولات اقتصادی و اجتماعی و تغییرات ناشی از آنها را در بازی بازیگران عرصه سیاست جدی نمی گیرند.ایشان همچنین درک مناسبی از مردم ایران ندارند. مردمی که ساکن ایرانند و منافع، امنیت و آرامششان در ارتباط مستقیم با و متاثر از رویدادهای نظام جمهوری اسلامی ایران است.
یکی از دستاوردهای انتخابات اخیر و همه انتخابات گذشته در دو دهه اخیر می تواند پایان دادن به اعتبار این کارشناسان و تحلیلگران مسائل ایران باشد که نه ساختار تحلیل را می شناسند و نه تحلیل ساختاری را بلدند. واقعیت اینجاست که جامعه ایران، جامعه ایست با لایه های مختلف و متفاوت. گروههای شهری و روستایی آن در کنار اقشار مختلفش در پیشفرضهای کلی همگن شناس نمی گنجند. در کنار تحولات اجتماعی جمعیت جوان کشور، افزایش سرعت نقل و انتقال اطلاعات و گسترش نقش کارآفرینی و خوداشتغالی در ایران باعث شده است تا بسیاری از چهارچوبهای گذشته برای درک تحولات ایران نه درست باشد و نه مستند.
دوران تحلیلهایی که نقش آنها نه درک رویدادهای ایران بلکه تبلیغ یک نگرش سیاسی خاص و در خدمت منافع احزاب کشورهای خارجی می باشد به پایان رسیده است. تحلیلگری که نقش تحولات اقتصادی و اجتماعی را در شکل دادن به انگیزه های بازیگران سیاسی درک نمی کند، چهره ایست که قرار است یک ذهنیت نادرست را موجه جلوه بدهد. او اولین قربانی طرز نگرش نادرست به جهان پیرامونش است. راستی حق با آن آماتور مهمان چرچیل بود: روسها جنگیدند و تجاوزگر را نابود کردند. همانطور که علیرغم همه تحلیلها ایرانیان همیشه با متجاوز و کژاندیشان در افتاده اند تا ایران سرای امید باقی بماند.

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: