جنگ جهانی دوم و ایران

هشتم ماه مه٬ دو روز پیش هفتاد و پنجمین سالگرد پیروزی متفقین بر آلمان نازی در قاره اروپا بود. امروز که روز پیروزی در اروپا‌ (Victory Europe) نام دارد به نبردهایی خاتمه داد که با حمله آلمان به لهستان در سپتامبر ۱۹۳۹ شروع شده بود و گستره آنها به آفریقای شمالی و خاورمیانه هم رسید. برای ایران این جنگ تکرار تجربه بیحاصلی اعلام بیطرفی و زیانبار بودن غفلت از واقعیت روابط بین الملل است.

در این سالها ایران و ترکیه تنها کشورهای مستقل خاورمیانه بودند که بعنوان دولت – ملتهای مستقل سرنوشت خود را در دست داشتند. سوریه و لبنان تحت الحمایه فرانسه٬ عراق٬‌ اردن و فلسطین تحت الحمایه انگلیس بودند. مصر کشور مستقلی بود که در جنگ جهانی اول استقلال خود را از عثمانی اعلام کرده بود ولی در عمل کشوری در اشغال نیروهای متفقین بود که نمی خواستند کنترل کانال سوئز را از دست بدهند. تنها دو سال بعد از شروع جنگ ایران به اشغال متفقین درآمد تا پل پیروزی باشد. یکسال بعد از اشغال ایران٬‌ دولت شاهنشاهی ایران به رایش سوم اعلام جنگ کرد ولی نیروهای مسلح ایران هیچوقت در نبردی با نیروهای آلمان شرکت نکردند. نظامیان ایرانی کشته شده در جنگ جهانی دوم به دست نیروهای شوروی و بریتانیا از پای درآمدند.

برخلاف بسیاری از کشورهای مشارکت کننده در جنگ نقش ایران در پیروزی متفقین یک نقش استراتژیک بود. از یک طرف این کشور امکان کمک رسانی مستقیم به شوروی از مسیری امن و دور از دسترس زیردریاییها و بمب افکنهای آلمان را فراهم کرد و از سوی دیگر نفت ایران سوخت مورد نیازی نیروهای متفقین را تامین کرد. نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا همچنان بر دریاها فرمان می راند ولی به لطف سوختی که در پالایشگاه آبادان تصفیه می شد. با اینحال نقش استراتژیک ایران نه به امتیازی استراتژیک تبدیل شد و نه باعث شد ایران خود را عضوی برابر در جامعه جهانی بیابد. انفعال دولت ایران و داشتن نگاهی بر مبنای دعواهای تاریخی باعث قربانی شدن منافع ملی ایران در این دوران شد.

تجربه ایران با استعمار انگلیس و روسیه باعث خصومت با این دو کشور بود که باعث می شد بسیاری از ملیون بی خبر ایرانی خود را طرفدار آلمانی بدانند که در حال قتل عام یهودیان و ارتکاب جنایت علیه بشریت بود. ضعف ایران در دفاع از منافع خود٬ تجربه تلخ دوران قاجار و عدم اطمینان به دول متفق باعث شده بود که خیلیها در تهران بدشان نیاید آدولفی پیدا شود و وینستون را نابود کند. ولی واقعیت منافع ملی ایران و آینده این کشور خاورمیانه ای در گرو پیروزی آلمان نبود. ایران با غفلت از یک فرصت تاریخی پتانسیلهای آنرا نه تنها که از دست داد بلکه در سالهای بعد از جنگ در حال دست و پنجه نرم کردن با نتایج اشغال کشور بود. از تجزیه طلبی در آذربایجان و کردستان تا شورشهای جنوب حاکمیت دولت – ملت ایران تهدید می شد و محدوده حکمرانی ایران کوچک و کوچک تر شد.

ایران مهم بود و موقعیت سوق الجیشی آن در جنگی که در قاره اروپا و آفریقای شمالی در جریان بود٬ غیرقابل انکار. ولی از ولیعهد جوان درس خوانده در سوئیس تا افسران تحصیلکرده در پاریس و سنت پترزبورگ ایران دنبال کسی بود که انتقام ایران را از قدرتهای استعماری بگیرد٬ ولو آنکه نژاد برتر باشد و عاقبت بسیاری از ایرانیان در صورت پیروزیش اتاقهای گاز و تصفیه نژادی باشد. درس جنگ جهانی دوم هنوز اهمیت دارد: ایران بخشی از جهان است و باید با جهان بر اساس منافعش و نه بر اساس حس انتقام از شکستهای گذشته تعامل کند. وگرنه حتی از پتانسیهای خود هم نمی تواند سود ببرد.

عکس تصویر سربازان ایرانی شرکت کننده در رژه پیروزی در لندن است. سربازانی که می توانستند سهمی به مراتب بیشتر از تحمل تحقیر اشغال کشورشان در پیروزی متفقین داشته باشند.

چرا شلیک نکرد؟‌

دارم کتاب «نه دوستی بهتر٬ نه دشمنی بدتر» را می خوانم که درباره زندگی جیمز ماتیس است٬‌ وزیر قبلی دفاع آمریکا٬ ژنرال تفنگداران آمریکایی و یکی از با سابقه ترین و کتابخوانترین نظامیان آمریکایی. فعلا به نیمه رسیده ام و تازه شرح نقش ماتیس در توفان صحرا یا جنگ اول خلیج فارس تمام شده است. در توفان صحرا ماتیس سرهنگ دوم و فرمانده گردان یکم هنگ هفتم تفنگداران نیروی دریایی آمریکاست که یکی از واحدهای رزمی نیروی ضربت ریپر است از مرز عربستان و کویت به طرف فرودگاه الجبار٬ فرودگاه بین المللی کویت و شهر کویت حمله می کند.

در شرح این عملیات نظامی نویسنده به این اشاره می کند که یک تانک عراقی و سه خودرو زرهی به ۵۰ متری مقر فرماندهی نیروی ضربت پاپا بیر می رسند. بین آنها و این ستاد هیچ مانعی وجود ندارد و یک گلوله تانک می تواند فرمانده این نیروی ضربت و تمام نفرات یکان فرماندهی را نابود کند و یک بخش اصلی از حمله تفنگداران به طرف شهر کویت را فلج کند. ناهماهنگی ایجاد شده می تواند باعث ایجاد شکاف بین یگانهای رزمی تفنگداران بشود که موفقیت ضدحمله عراقیها را به دنبال دارد. در این لحظه همه چیز به عملکرد یک نفر وابسته می شود. ولی فرمانده واحد عراقی از تانکش بیرون می آید و خود و واحدش را تسلیم نیروهای آمریکایی می کند که دربرابرش بی دفاع بوده اند!

شاید هیچ صحنه ای مانند این صحنه پوشالی بودن حکومتهای دیکتاتوری را نشان ندهد. این حکومتها شاید اطاعت همه را در وقت صلح داشته باشند ولی این اطاعت را به قیمت نابود کردن همه ارزشها می خرند. ارزشهایی که در زمان بحران به کار می آیند. اطاعت در زمان صلح با انگیزه پاداش به معنای وفاداری در زمان جنگ نیست.

در کنار این داستان یاد داستان مقاومت یکی از پاسگاههای ژاندارمری ایران در سال ۱۳۵۹ در برابر یک ستون زرهی عراق افتادم که از قول یکی از اسرای عراقی خوانده بودم. پاسگاهی که علیرغم برتری کامل عددی و تسلیحاتی ستون زرهی عراقی با استفاده از چند موشک تاو و سلاحهایی که داشته است مقاومت می کند. اسیر عراق می گفت «وقتی مهمات مدافعین تمام شد٬ یک ستوان ایرانی با تفنگ خالیش به تانک اول حمله کرد و قنداق تفنگش را به بدنه آن کوبید». سروان فرمانده پاسگاه به شهادت می رسد و بیشتر پرسنل برجای مانده زخمی به اسارت گرفته می شوند. آن ژاندارمهای ایرانی که در همه ادبیات روشنفکری پیش از انقلاب نماینده ظلم بودند و در همه سالهای بعد هم هرگز بطور کامل مورد اعتماد نبودند وطن پرست و سرباز بودند. آنها می دانستند که باید آن روز به درد کشور بخورند و به رسالت سربازی خود عمل کردند.

هنوز فکر می کنم صدام به چه فکر می کرد که نمی فهمید ان ژنرالها و افسرانی به خط ایستاده از ترس در روز جنگ به یاریش نخواهند آمد. و به دشمنی تسلیم می شوند که ۵۰ متر آن طرف بی دفاع دارد از خودش می پرسد چرا این تانک شلیک نمی کند.

سالروز جنگ است: به احترام زنان جنگ

سالروز آغاز ۸ سال جنگ است. جنگی که زندگی٬ کشور٬ جامعه و ذهنیت ما را تغییر داد. سرزمینمان اشغال شد و دوباره تاریخ را برایمان تکرار کرد. اینبار ولی مردم نمی خواستند که تاریخ تقدیرشان باشد. جنگیدند و جنگیدند و جنگیدند. با همان اولین شلیک نبردی فرهنگی هم بر سر روایت جنگ درگرفت. جنگ قرار بود و هست که نماد نبرد حق و باطل باشد. طرف حق هر کسی نمی توانست باشد. خود و غیرخودی تعریف شدند و هنوز ادامه دارد. مانند هر جنگ دیگری تاریخ واقعی با روایت تاریخ متفاوت است و باقی مانده است.

با گذشت زمان و خوابیدن گرد سیاست و جنگ قدرت است که می توان همه آنانی را شناخت که گرد‌ آمدند تا پرچم ایران برافراشته بماند. از خلبانان پاکسازی شده ای مانند شهدای والامقام غفور جدی و ابوالفضل مهدیار تا نوجوانانی که از پشت میز درس به خاکریزها رفتند. برای مردم برای ایرانیان جنگ فصلیست درمقاومت٬ از خودگذشتگی و ایثار. آنها که بر سر سفره انقلاب هیچوقت ننشستند بعد از جنگ هم به درمان زخمها و دردهایشان در سکوت پرداختند. در این میان زنان جنگ ساکت بودند و ساکت ماندند.

شاید روزی محققی ٬ نویسنده ای یا خبرنگاری پای صحبت زنان جنگ بنشیند و خاطراتشان را ثبت کند. شاید روزی کسی بگوید همان موقع که در رادیو سرود خلبانان قهرمانان پخش می شد و تیزپروازان جان بر کف مرزها را حفظ می کردند٬ در خانه های سازمانی پایگاهها حریم خانواده هایشان شکسته می شد. روزی خلبانی که از ماموریت برگشته بود٬ با چهره گریان همسرش مواجه شد که به او گفته بودند از ماشین پیاده شود تا ببینند آیا جوراب به پا دارد یا نه.

برای من این روز روز پدر هست که پهلوانانه به دفاع برخاست و از روز نخست تا روز آخر در صف رزمندگان ایستاد ولی آغاز پدری مادرم هم هست. مادری که در پاییز ۵۹ و در اوج شایعات تلفن ناشناسی می گرفت که پدرم کشته شده است ٬ اسیر شده است یا زخمیست یا زندانی شده. ما را به خانه همسایه می فرستاد تا گریه اش نبینیم و شیرزنانه امور خانه را مدیریت کرد. و این تنها مادر من نبود. هزاران مادر٬ همسر٬ خواهر٬ دختر بی آنکه بگذارند کسی اشکهایشان را ببیند عمود خیمه زندگی را برافراشته نگه داشتند تا ایرانی باشد و بماند که ارزش جنگیدن داشته باشد. بسیاری نه جایی در تصویر رسمی و دستوری داشتند و دارند ولی بی آنها نه مقاومت ممکن بود و نه چیزی می ماند که بخواهی ازش دفاع کنی.

به احترام زنان جنگ که هنوز رنگهای زندگی پر خروش و تلاششان اسیر رنگ سیاه است. به مادرم٬ به همسران همه دوستان پدرم٬ به مادر آقای افشار مقدم که بیوه بود ولی تنها پسرش را به جنگ فرستاد به مادر علی بلورچی که دوری از فرزندش را ۲۶ سال تحمل کرد تا در همان شب شهادت تنها فرزندش در شلمچه به او بپیوندد. به همه زنان ایران٬ امروز اهریمن جنگ خواست زندگی شما را به اسارت ببرد و کودکی ما را تاراج کند و شما نگذاشتید. آفرین بر شما.

چهره غیرزنانه جنگ: یک کتاب عالی (پست هزارم)

دو سال پیش کتاب را خریده بودم ولی وقت خواندنش نمی شد. بعضی کتابها را باید وقتی خواند که مناسب است٬ وقتی که فراغت کافی برای حس کردن و تجربه شان را داری. این وسط سراغ چندین عنوان دیگر هم رفتم ٬ حتی دو سه کتاب دیگر درباره جنگ دوم خواندم. تا آخر سر ماه پیش نوبت به «چهره غیر زنانه جنگ٬ تاریخ شفاهی زنان در جنگ جهانی دوم» نوشته اسوتلانا آلکسیویج رسید. کتاب چاپ انتشارات رندوم هاوس است و به انگلیسی ( البته به فارسی هم ترجمه شده است ولی دست ما کوتاه و خرما بر نخیل). کتاب مجموعه ایست از مصاحبه ها و ملاقاتهای اسوتلانا با زنانی که جنگ جهانی دوم را تجربه کرده اند و در آن جنگیده اند و یا نقشی داشته اند. کتابی که حاصل یک سفر در دریای گذشته هاست و با خواندن یک خبر ساده این روزنامه نگار روسیه سفید به سراغ آن می رود.

زمانیکه ارتش آلمان٬ یا فاشیستها٬ به شوروی حمله می کنند٬ زنان هم خود را در میانه میدان نبرد می یابند. زنان جوانی که اولین نسلی هستند که تربیت شده اتحاد جماهیر شوروی هستند و آرمانهای کمونیستی را باور کرده اند و یا تعلق خاطری خاص به سرزمین مادریشان دارند. هر چه باشد جنگ خیلی سریع زبان رسمی را در مسکو تغییر داد و رفقا جای خود را به «خواهر» و «برادر» داد. مردم شاید کمونیست نبودند ولی هنوز روس بودند و عاشق سرزمینشان. در میان این زنان خلبان٬ جراح٬ پزشک٬ پرستار٬ تیرانداز٬ فرمانده آتشبار٬ رختشو و حتی سرباز ساده هم یافت می شود. زنانی که مین خنثی می کنند و زیر آتش مجروحان را از میدان نبرد نجات می دهند. کتاب مجموعه خاطرات آنهاست که جنگ را حس کرده اند و برایشان جنگ فقط نقشه ها و عملیاتها و گردانهایش نیست. جنگ برای ایشان بدن نیم سوخته یک تانکران آلمانیست که دیگر فرقی با بدن نیم سوخته یک تانکران ارتش سرخ ندارد ٬‌آنها هر دو را نجات می دهند.

اسوتلانا از یک مکالمه با یک حسابدار ساده شروع می کند و خیلی زود در میان خاطرات و حرفهای نگفته گم می شود. هر چه باشد زنان جنگی را بخاطر می آوردند که با روایت رسمی حزب کمونیست و نبرد بزرگ میهنی متفاوت بود. آنها سختیها و زخمها و اهانتها را هم بخاطر می‌ آورند. آنها شوهری را بخاطر می آورند که بعد از بازگشت از اسارت در آلمان بازداشت می شود و زیر شکنجه پلیس مخفی استالین٬ ان کا و د٬ به یک معلول همیشگی تبدیل می شود ولی باز تا آخر عمرش همه چیز را یک اشتباه می داند و حزب را مقصر نمی داند. آنها گرسنگی٬ ترس٬ خستگی و مرگ را بخاطر می آورند. در بعضی از مصاحبه ها صدای یک نفر روایت را شروع می کند و بعد آنقدر همه می خواهند حرف بزنند که اسوتلانا حتی نمی تواند همه نامها را ثبت کند. وقتی روایت رسمی قرار است روایت غالب باشد٬ به یاد آوردن گذشته آنگونه که دیده شده است یک جرم سیاسی می شود. برای همین است که کتاب در سالهای نخست پس از نوشته شدن برای انتشار اقبالی ندارد. سردبیران اتحاد پیر شده شوروی آنرا رد می کنند و نویسنده را توبیخ می کنند که چرا زنان جنگ را عادی کرده است. یاد واکنش حزب کمونیست فرانسه به طرحی می افتم که پیکاسو از استالین کشید. جوانی سبیلو و با چشمهای درشت که در صفحه اول روزنامه اومانیته چاپ شد و باعث توبیخ سردبیرش شد. نمی شود با خدایان خودخوانده شوخی کرد٬ آنها را باید جوری دید که می خواهند ولو آنکه لباس به تن نداشته باشد باید آنها را همیشه در سلیح رزم دید و با شکوه. البته تا روزی که تاریخ حکمش را جاری می کند و نظام دروغهای لنین و قتل عامهای استالین به پایان می رسد و کتاب رنگ روز را می بیند و به یک موفقیت تبدیل می شود.

خواندن کتاب آسان نیست٬ بخصوص اگر جنگی را دیده باشید و از نزدیک لمس کرده باشید ولی کتابیست که خواندنش لازم است و واجب تر نوشتن کتابهای مشابهی از تجربه ایرانیان در جنگ هشت ساله٬ جنگی که اسیر روایتهای رسمی و تصاویر رسمی مانده است و میلیونها ایرانی درگیر آن هرگز حرفهای خود را از تجربیاتشان درباره آن دوران نگفته اند. جنگها برای کسانیکه آنها را تجربه کرده اند تمام نمی شوند. برای همین است که خیلی از زنان مصاحبه شونده دیگر رنگ قرمز نمی پوشند چون برای آنها یادآور روزهای خونین جنگ است.

 پ.ن. این هزارمین پست این وبلاگ شد٬ از همه شمایی که در ۹۹۹ پست قبلی خواننده من بودید یا از یکی از پستهای قبلی به خوانندگان این وبلاگ پیوسته اید سپاسگذارم.

معرفی کتاب: پرواز به آراس

عنوان:  پرواز به آراس Flight to Arras

نویسنده:‌‌ آنتوان دو سنت  اگزوپری

ترجمه از فرانسه به انگلیسی: لوئیس گالانتیر

سال چاپ: ۱۹۶۹

ناشر: هارکورت بریس Harcourt Brace

 ISBN-10:0156318806

ISBN-13 : 978-0156318808

آنتوان دو سنت اگزوپری را دنیای فارسی زبان به شاهکارش شاهزاده کوچولو می شناسد و ماجراهایش با گل سرخ زیبا و خودخواهش و روباهی که رام می کند. در دنیای واقعی سنت اکس یک خبرنگار تیزبین٬ نویسنده و هوانورد عاشق پرواز است که نوشته هایش از جنگ داخلی اسپانیا٬ زندگی فرانسویان بازمانده از دوران تزار در شوروی و داستانهایش از زندگی هوانوردان و چالش انسان و صنعت و جهان پیرامونش خیلی پیش از شاهزاده کوچولو مشهورش کرده است و او را در جرگه اندیشمندان بزرگ قرن بیستم  قرار داده است. برای همین وقتی سروان دو سنت اگزوپری از اسکادران شناسایی ۳۳ – ۲ برای ماموریت شناسایی عازم آراس می شود٬ آماده نوشتن شرح پرواز نه فقط بعنوان یک خلبان بلکه بعنوان یک انسان است.

پرواز به سوی آراس در زبان فرانسه با نام «خلبان جنگ» یا Pilote de guerre در سال ۱۹۴۲ تقریبا یک سال و نیم بعد از شکست فرانسه از آلمان منتشر می شود و داستان تجربه نه فقط جنگ بلکه یک شکست باورنکردنیست. فرانسه ای که سنت اگزوپری در نیروی هواییش خدمت می کند٬  دارای بزرگترین ارتش اروپاییست. مهد آزادی وهنر به شمار می رود و نماد تمام آن چیزهاییست که تمدن اروپایی وعده می دهد و به آن دست یافته. اما این فرانسه دربرابر حمله ارتش منسجم٬ مکانیزه و بیرحم آلمان نازی از هم می پاشد. در شکست روابط انسانها٬ جوامع و سربازان و مردم پیرامونشان تغییر می کند و سنت اگزوپری داستان این تغییرات شگرف و تلخ را نقل می کند. داستان مواجه شدن با مرگ در یک هواپیمای شناسایی و گذشتن از سد آتشبارهای ضدهوایی آلمان برای ماموریتی که شکست نظامی فرانسه آنرا بیمعنا کرده است به تنهایی خود جالب است. حالا به این مشاهدات سنت اگزوپری را از جنگزدگان٬ شجاعت همقطارانش و افکارش درباره ارتش٬ دولت٬ کشور٬‌ تاریخ و شکست را اضافه کنید. یک شاهکار ادبی بی نظیر دارید که محصول ذهن خلاقیست که خود را در دل یک تراژدی ملی می یابد ولی قلم بر می دارد تا با واژه هایش گریه می کند. او می نویسد «روزی که ما گریه کنیم روزیست که شکست را پذیرفته ایم و مقاومت را آغاز کرده ایم».

کتاب تنها ۱۲۵ صفحه است ولی هر صفحه را می شود چندبار خواند تا مبادا چیزی از جزییات را از دست داده باشی. کتاب بینظیریست که نازیها و حکومت ویشی آنرا ممنوع کردند ولی در سالهای جنگ در چاپخانه های زیرزمینی چاپ می شد. با اینجال برنده جایزه ادبی انجمن هوانوردان فرانسه شد و هنوز هر وقت به جنگ فکر می کنی٬ خواندنیست و خواندنش توصیه می شود.

۱۲ ساعت برای تاریخ و اتحاد جماهیر

دیروز در مسکو در میدان لوبلیانکا کنار سنگی از اولین اردوگاه کار اجباری استالینی فرزندان٬ نوه ها٬ نتیجه ها و بازماندگان خانواده های قربانیان قتل عامها و تسویه های دوران استالین گردهم آمدند تا یاد کسانی را گرامی بدارند که قرار بود تاریخ فراموششان کند. آنانکه آمده بودند نامهای این قربانیان را خواندند٬ کاری که ۱۲ ساعت طول کشید. ۱۲ ساعتی برای دهه های گذشته و برای سرنوشت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی.
در تاریخ نظریه ای هست که سقوط و فروپاشی اتحاد جماهیر را پیامد قتل عامهای استالینی می داند. این مورخان باور دارند که استالین با تسویه هایش تمام کسانی را نابود کرد که صاحب فکر و اندیشه و توانایی اجرای راه حلهای مورد نیاز برای نجات شوروی بودند. تقریبا همه افرادی که به نوعی می توانستند در برابر مرد کوتاه قد گرجی قرار بگیرند راهی زندان شدند از مهندس تا تیمسار٬ از کارگر تا خانه دار٬ از نویسنده تا هنرپیشه همه و همه خیلی زود فهمیدند کوتوله بودن راهیست برای زنده ماندن در شوروی رفیق استالین. زمانیکه گورباچف به قدرت رسید دیگر برای نجات بسیار دیر شده بود. بدنه مدیریتی حزب کمونیست و دولتهای اتحاد جماهیر پر از آدمهایی بودند که نه می توانستند اندازه بحران را بفهمند و نه می دانستند چکار باید بکنند. استالین کوتاهی قدش را برای حزب کمونیست به میراث گذاشته بود.
شکی نیست که آدمهای زیادی در حزب کمونیست ٬ ارتش سرخ و دولتهای مختلف از حذف نخبگان و افراد توانمند سود برده بودند. اگر توخاچفسکی زنده مانده بود نوبت به ژنرالهایی نمی رسید که از برابر ارتش آلمان مانند خرگوش گریختند. اگر مدیران و برنامه ریزانی که می خواستند نظام انگیزه را اصلاح کنند تا جایی برای ابتکار و نوآوری باقی بماند اولین کشوری که ماهواره به فضا فرستاده بود آنقدر در مسابقه تکنولوژی عقب نمی افتاد که دیگر نتواند هزینه اداره امپراتوریش را بپردازد. استالین برای شوروی بد بود ولی قدیس محافظ کوتوله های خشن و بی رحمی شد که رسالت خود را حذف قامتهایی می دانستند که می توانستند امور را اداره کنند و بحرانها را مدیریت کنند. استالین قساوت آنها را توجیه می کرد و مجاز می دانست.
وقتی بحران از راه رسید قساوت و خونریزی نمی تواست نان و سیب زمینی سر سفره معدنچیان گرسنه بیاورد٬ حقوق استادان دانشگاه را بپردازد و ارتش سرخ را در پادگانهایش نگه دارد. همه چیز تمام شد٬‌همه چیز فروریخت. سالهایی که گذشت خیلیها دلایل مختلفی برای فروپاشی امپراتوری سرخ کرملین آوردند و خواهند آورد. ولی اولین دلیل و مهمترین عامل مجموعه اسمهاییست که در میدان لوبلیانکا خوانده شد. این آدمها هستند که نظامهای اجتماعی – اقتصادی را موفق می کنند و وقتی کوتوله ها می مانند قویترین ارتشها و نظامهای سیاسی فقط محتومند. سرنوشت آنها قابل تغییر نیست.

صد سال از سقوط رومانفها گذشت

Nicholas II

صد سال از سقوط رومانفها گذشت یک صد سال پیش در چنین روزی تزار نیکولای دوم در قطار سلطنتی در شهر پسکوف٬ ۲۰۰ کیلومتری سنت پترزبورگ آشوب زده٬ بعد از ملاقات با دو فرستاده مجلس دوما از سلطنت کناره گیری کرد. او دو روزی بود که از ستاد فرماندهی کل در موهیلف راه افتاده بود تا به سنت پترزبورگ بازگردد٬ ولی بعنوان تزار روسیه در پی شورشهای پی در پی و سرکشی هنگهای مستقر در سنت پترزبورگ نه اقتداری برایش مانده بود نه سرمایه ای سیاسی داشت. ژنرالهایش٬ که مدالها و ترفیعشان را مدیون او بودند٬ از جبهه جنگ تلگراف پشت تلگراف می فرستادند که برای پیروزی بر دشمن خارجی او باید استعفا بدهد تا دولت جدیدی اداره امور را در دست بگیرد. فئودالها و زمینداران بزرگ که مخالفتشان با اصلاحات روسیه را اسیر یک دیوانسالاری فاسد و بی کفایت نگهداشته بود٬ از او حمایت نمی کردند. همسرش الکساندرا در کاخ الکساندر در سنت پترزبورگ از تب دختران سرخک گرفته اش می نوشت در حالیکه نگهبانان کاخ و هنگهای پر افتخار پاسداران او را تنها گذاشته بودند. همه رفتن تزار را می خواستند.

جالب است برای هر کس که شاهکاری از شاهکارهای ادبیات روسیه را خوانده باشد٬ این حادثه در زندگی روزمره مردم عادی تاثیر خاصی نداشت. انگار تزار و سلسله سیصد ساله رومانف برگهای خشکی بودند که افتادنشان دیگر نمی تواند تابستان را برگرداند. گرسنگی٬ هرج و مرج و جنگ ادامه می یابند. شوراها یا ساویت های سربازان و کارگران قدرت می گیرند و بلشویکها یا همان کمونیستها خیلی زود مجلس دوما و دولت موقت را کنار می زنند. ژنرالهای تزاری به جنگ ادامه می دهند ولی بدون تزار رهبری ندارند که توده کشاورزان و قزاقها را گرد هم بیاورد. جنگ در سیبری دور افتاده و جنوب حاصلخیر با پیروزی ارتش سرخ خاتمه می یابد و به جای دیکتاتوری مستبد و فاسد حکومت تزاری٫ دیکتاتوری خونریز و کارآمد استالینی می نشیند. روشنفکرانی که در دوره تزار در پاریس و لندن شمع محافل بودند و حالا در گولاگها یا می پوسند یا اعدام می شوند. یک صد سال بعد همه مورخان و پژوهشگران از این تعجب می کنند که چرا تزار برای قدرت نجنگید یا چرا آنقدر ساده استعفا داد و بازگشت و در نهایت راهی را رفت که به اعدام خودش٬ همسرش٬ دخترانش و پسر ۱۳ ساله اش در زیرزمین یک خانه در قلب روسیه ختم شد.

حالا نیکولای بعنوان تزار شخصیتی حقیقی و مجزا از حکومت تزاری دارد. شوهری وفادار و پدری مهربان که فرمانروایی اسیر سنتها بود و نتوانست قهرمان اصلاح حکومتش باشد. او ژنرالهای فاسد را به خاطر وفاداری و نزدیکیشان به ژنرالهای کارآمد ترجیح می داد٫ وزرایش نماینده طبقه حاکمه بودند و مشاور همسرش کشیش فاسدی بود که از نفوذ خود بعنوان یک روحانی برای دخالت در همه امور کشور استفاده می کرد. تزار تشنه قدرت نبود ولی حکومت تزاری نه تنها قدرت بلکه حقانیت می خواست و در نهایت هر دو را از دست داد. آدم نمی تواند برای پدر شش بچه احساس تاسف نکند ولی تزار نیکولای دوم از روزی که در پی ترور پدرش به تخت نشست و تصمیم گرفت دربرابر اصلاحات مقاومت کند تا عناصر تندرو قدرت نگیرند٬ با آن زیرزمین و جوخه اعدام وعده ملاقات داشت.

تصحیح به جای #اصلاحات

این روزها بیش از و پیش از اصلاح ما نیازمند تصحیح در فرآیند سیاستگذاری اقتصادی و شیوه های مدیریت و روند قضایی هستیم تا با فساد گسترده ای که کشتی اقتصاد کشور را به گل می نشاند مقابله کنیم و روح تازه ای به فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی در کشور بدمیم.

هر کس که #تاریخ را مطالعه کرده باشد٬ می داند که برخلاف باور عمومی نظام پارلمانی #بریتانیا در قرنهای هجده و هفده دمکراتیک یا مردم سالار نبوده است. این درست است که در این زمان انگلستان دارای مجلس عوام است و نمایندگان این مجلس از طریق انتخابات برگزیده می شوند٬ ولی جز اقلیتی سفیدپوست و زمیندار که معتقد و مومن به کلیسای انگلیکن هستند که رهبر معنویش پادشاه یا ملکه انگلستان می باشد٬ کسی حق رای دادن ندارد. پس چگونه است که این نظام که در آن عده محدودی حق برگزیدن و برگزیده شدن دارند٬ دوام می آورد و تلاطمات کشورهایی مانند فرانسه و اسپانیا را تجربه نمی کند؟‌

اندیشمندان بسیاری به این پرسش اندیشیده اند. از میان آنها فوکویاما به نکته جالبی اشاره می کند. او توانایی یک نظام برای تصحیح خود را یکی از نیازهای اصلی پایداری سیاسی و ماندگاری آن نظام می داند. او با مطالعه تاریخ بریتانیا به این نتیجه می رسد که علیرغم آنکه افرادی که صلاحیت انتخاب شدن و انتخاب کردن را داشته اند محدود و معدود بوده اند٬ باز ایشان توان تصحیح اشتباهات و استیضاح دولتهای ناصالح و عزل فرماندهان فاسد را داشته اند. مثالی که فوکویاما به آن اشاره می کند٬ دوک مارلبرو قهرمان جنگهای جانشینی و فاتح نبرد بلنهایم است که جد اعلای وینستون چرچیل مشهور است. او که قهرمان نظامی و سرداری فاتح به شمار می آمد در اختلاس از منابع اختصاص داده شده به ارتشش شهره بود (و کاخ بلنهایم را با این اختلاسها ساخت٬‌که هنوز پا برجاست). فتوحات و تواناییهای دوک مارلبرو مانع از آن نشد که پارلمان او را احضار نکند و به دلیل فساد گسترده برکنار ننماید و به بازنشستگی اجباری نفرستد.

این روند در دهه های بعد هم دنبال می شود. با وجود آنکه پرداخت رشوه برای ارتقاء مقام و ترفیع درجه در انگلستان تا قرن نوزدهم مرسوم می ماند٬ دولتها و اعضای مجلس عوام در عزل دریاسالاران و فرمانداران و قضات فاسد ناکارآمد به خود تردید راه نمی دهند. برای همین است که در این قرون شاهد ظهور اشراف زادگانی هستیم که علیرغم فقر به دلیل تواناییهایشان به مقامات رفیعی می رسند و امپراتوری بریتانیا را گسترش می دهند. این توانایی تصحیح به سیاستگذاری اقتصادی تعمیم داده می شود و علیرغم بحرانهای مختلف حکومت هیچوقت دچار تزلزل ناشی از بحرانهای اقتصادی نمی شود. حال أنکه در فرانسه رسوایی و کلاهبرداری به نام ملکه در قرن هجدهم به تزلزل سیاسی و انقلاب کبیر فرانسه در انتهای این قرن کمک کرد.

در کنار این رفتار سیاسی بیایید نگاهی بیاندازیم به یک حکومت مردم سالار و تکثرگرا مانند جمهوری سوم فرانسه در پیش از جنگ جهانی دوم. حکومتی که شاهد جنبشهای مختلف اجتماعی و به قدرت رسیدن دولتهای مدعی اصلاحات است٬‌ آن هم در زمان به قدرت رسیدن فاشیسم در آلمان و ایتالیا و اسپانیا. در این دوران با وجود فعالیت احزاب مختلف و پویندگی جامعه روشنفکری و نقادان اجتماعی این حکومت دمکراتیک توان تصحیح خود را از دست می دهد٬ با وجود آنکه خود را مصلح و متعهد به اصلاحات می داند و صاحب مستعمرات مختلف است. این ناتوانی در تصحیح به اشتباهات فاحش در تجهیز نیروهای مسلح و غفلت در مقابله با جاه طلبیهای هیتلر منجر می شود و آن می شود که همه می دانند. یک شکست خفت بار نظامی که فروپاشی سیاسی و اضمحلال اقتصادی جمهوری سوم فرانسه را در پی دارد.

این روزهای هزینه انباشته شده از اشتباهات و مفسده های مختلف باعث بدبینی گسترده در میان فعالان اقتصادی و سرمایه گذاران و سهامداران روند توسعه در کشور شده است. ولی گفتمان سیاسی هنوز گرفتار بحثهای اصولگرایی و اصلاح طلبی مانده است. حال آنکه ما نیازمند تصحیح رفتارها و کارکردها و افزایش کارآمدی نظام موجود هستیم. فرار مختلسان و راهزنان اعتماد عمومی به بدبینی گسترده ای در جامعه دامن زده است که باعث شده است همه باور کنند فساد ریشه دار تر از آن است که توان مقابله با آن وجود داشته باشد. تاسیس و گسترش موسسات مالی غیر مجازی و مسوول دانستن دولتی که محدود حاکمیتش توسط بنیانگذاران این موسسات نقض شده است در امتداد این بدبینیهاست. چطور مردم کوچه و بازار باور کنند که نهادهای حاکمیتی توان مقابله با این موسسات را نداشته اند و در جلوگیری از این بی اندامی ناتوان بوده اند؟‌ این روزها «قوی بودن» برای توصیف توانمندی و خلاقیت در کارآفرینی در بازارها استفاده نمی شود. «قوی» آن است که می تواند قانون را نقض کند و از کسی در برابر او کاری ساخته نیست.
اینجاست که نباید تصحیح را با اصلاح اشتباه گرفت.

اصلاح معمولا به معنای ایجاد یک روش جدید و یا دگرگون کردن سیستماتیک است. اما تصحیح یعنی بررسی عملکرد و تطابق آن با اهداف تعیین شده و برداشتن گام لازم برای نزدیک کردن عملکرد به آن هدف. اگر مایل و معتقد به حفظ پایداری و امنیت هستیم٬ اگر باور داریم رشد اقتصادی و اشتغالزایی اولویتهای کشور برای پایداری و حفظ آرامش هستند‌٬ آنوقت باید به جای اصلاح بر تصحیح تاکید کنیم تا جلوی انباشته شدن اشتباهات و هزینه های ناشی از آنها گرفته شود. وگرنه … نیازی به هشدار نیست٬ تاریخ پایان ناتوانان در تصحیح را بارها ثبت کرده است.

 

از #جنگ تا #تاریخ جنگ

 

برای هر دانشجوی تاریخ ایران این واقعیتیست که در سالهای بین اشغال تفلیس توسط آقامحمدخان قاجار و ۱۳۵۹ ایران بارها مورد حمله نظامی ارتشهای بیگانه قرار گرفته است و تقریبا در تمام موارد نیروی نظامی بیگانه یا با اشغال پایتخت یا با تهدید به اشغال آن شرایط مطلوب دولت متبوعشان را به دولت مرکزی ایران تحمیل کرده اند و بخشهایی از ایران را از آن جدا کرده اند. در مواردی مانند اشغال کشور در جنگهای جهانی اول و دوم حضور نیروهای بیگانه هرج و مرج ناشی از تنشهای داخلی و حتی جنگ داخلی را به دنبال دارد که تا سالها پس از پایان این دو جنگ جهانی در کشور ادامه دارند. ۱۳۵۹ آغاز تغییر روند تاریخ ایران است و شاهد توانایی دولت – ملت ایران برای حفظ تمامیت ارضی. این مهم بدون وجود نیروهای نظامی کلاسیک با تجهیزات مناسب و آموزشی پیشرفته نه ممکن بود و نه میسر. این نکته ایست که این روزها به لطف نشر خاطرات و رسانه ای شدن گروهی از فرماندهان نظامی این دوران بیش از پیش عیان است.
برای هر کس که جنگ را به نحوی به عنوان عضوی از خانواده ارتش تجربه کرده است٬ مصاحبه های اخیر حسین دهباشی با ناخدا صمدی٬ فرمانده گردان تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر٬ تیمساران شاهین راد و بختیاری از فرماندهان عملیات و ستاد نیروی زمین دیدنیست. اگر به تقویم نگاه کنیم این مصاحبه ها ۳۷ سال پس از آغاز جنگ تحمیلی صورت گرفته است و این بزرگواران بازماندگان آنانی هستند که روزهای جنگ را از آغاز تا به پایان از جایگاه فرماندهان نظامی که دانش جنگ را داشته اند٬ دیده اند. از خیل افسران و فرماندهان ارتشی که در روزهای جنگ در منصب فرماندهی قرار داشتند اکنون کس زیادی باقی نمانده است. برخی در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند و برخی در دهه های بعد از آن دارفانی را وداع گفتند. همه آنها داستانها و ماجراهای ناگفته شان را با خود به دل خاک سپرده اند.
برای بسیاری حرفهای این فرماندهان هم تازگی داشت و هم گفتمانی بود که در روایت رسمی جنگ غایب بوده و هست. در صحبتهای آنها بخوبی می توان تفاوت روایت یک جنگ و تاریخ یک جنگ را دید. برای هر خواننده تاریخ دفاع مقدس روایتهای رسمی دفاع مقدس محورهای مشخصی دارند و تابع کلیشه های خاصی هستند. گویا گوینده و راوی می خواسته است ما باور کنیم که جنگ در واقعیت هم رویدادی مانند تصویر ذهنی او و همفکرانش بوده است. اینجاست که روایتها بر تجربیات گروهی تکیه و تاکید می کنند که این تصویر را باور دارند و می کوشند آنرا تقویت کنند. اما تاریخ جنگ با روایت جنگ متفاوت است.
تاریخ جنگ فقط شرح رویدادهای آن نیست٬ بلکه شامل ریشه شناسی رویدادها و سنجش اهمیت اتفاقات و رخدادهای مختلف نیز می باشد. در تاریخ ما می کوشیم تاثیر عوامل مختلف را آنگونه که بوده اند اندازه گیری کنیم و به سوالهایی درباره چگونگی و چرایی فارغ از باورهای سیاسی و کلیشه های ذهنی پاسخ بدهیم. اینجاست که داستان آنچه که در دوران جنگ رخداده است از تاریخ آن جدا می شود. داستان مجموع مشاهدات فردی می شود که در آن پیشزمینه های ذهنی بیشتر نقش بازی می کنند تا دانش و قوه تحلیل. و این تنها تناقض روایتهای دفاع مقدس نیست.
در روایتهای دفاع مقدس دو جایگاه وجود دارد. اول جایگاه نیروهای مردمی و انقلابیست که داوطلبانه و شورمندانه به دفاع از میهن برمی خیزند. حرکت ایشان از روز اول ایثار است و خود قابل ستایش. آنها قرار است شکست ناپذیر باشند چون شهادت اوج پیروزیست. جایگاه دوم متعلق به نیروهای ارتشیست که دفاع از میهن وظیفه ایست که با سوگند سربازیشان به آنها متعهد شده اند. در نتیجه جایی که نیروهای مردمی به ایثار شناخته می شوند٬ نیروهای ارتشی در منظر ناظران جنگ تنها به انجام وظیفه مشغول بوده اند نه ایثار. ناظران و راویان جنگ گویی نمی خواسته اند باور کنند گروه دوم هم نقشی برای ایفا داشته است. اینجاست که مصاحبه های اخیر را می توان شرح تاریخ جنگ دانست و نه روایت آن.
در روایت هدف شرح حماسه است٬ در تاریخ وظیفه تشریح و تحلیل رویدادهاست. این شرح تنها ابعاد جدید حماسه هایی را آشکار می کند که در خارج از کلیشه های ذهنی و ورای تبلیغات رسمی شکل گرفته اند. حماسه ارتش در دفاع مقدس٬ حماسه سربازانی قسم خورده ایست که علیرغم سوءظنها و در جوی سنگین از ادبیاتی مسموم انجام وظیفه می کنند و بعد مانند هر عضو دیگر جامعه به روند معمول زندگی بازمی گردند. بی توجهی به تجربه ایشان٬ غفلت در تحلیل عوامل موثر بر پیروزيها و شکستهاست.
وقتی مشغول نوشتن این نوشته بودم٬ یادداشتی از علی سرزعیم خواندم که بعد از خواندن سه کتاب درباره جنگ ایران و عراق از دید فرماندهان عراقی و نظامیان کشورهای عربی نوشته بود « اصولا تحلیل جدی گذشته در کارنامه ما غایب است. جنگ هشت ساله شاید پرهزینه ترین تجربه ای باشد که ایران در سالهای اخیر به خود دیده است. علی رغم که تاریخ جنگ تا حدی نوشته شده اما تحلیل جنگ هنوز به اندازه کافی انجام نشده است». واقعیت اینجاست که برای تحلیل جنگ باید فرای روایتهای جنگ تاریخ آنرا نوشت و برای نوشتن تاریخ باید از ذهنیتها و کلیشه های حاکم جدا شد. باید اول پرسید جنگ یعنی چه و در جنگ چه روی داده است‌؟‌جامعه ایران در حالی آماده یافتن پاسخ این پرسشها می شود که بسیاری از شاهدان جنگ دیگر در میان ما نیستند و روایت جنگ می خواهد جانشین تاریخ جنگ باشد.

به بهانه خرمشهر

خرمشهر آزاد شد. خاطرات روزهایی٬ که حماسه و ایثار عادت بودند و عادی٬ فضای مجازی و حقیقی را پر کرده است.  و بعد از آن بحثها و واکاوی کنجهای تاریک تاریخ و آنچه که می توانست باشد ولی نشد. خیلی راحت می شود پشت میز  نشست و با حرارت بحث کرد که چکار می شد کرد و چرا آن نشد که برای کشور حالا بهترین دانسته می شود. وقتی این بحثها را می خوانم بیشتر مجادله و پافشاری می بینم تا تحلیل. ادامه جنگ یکی از گزینه های موجود بود٬ وقتی این گزینه برگزیده شد باید حداقل بپذیریم ساختار یا فضایی برای پذیرفتن سایر گزینه ها نبود. برای شناخت دلایل ادامه جنگ٬ به جای توجیه ادامه جنگ٬ باید پیشفرضها را بشناسیم و فضای آن روزها را به خاطر بیاوریم و فراموش نکنیم شخصیت افراد تنها بخشی از متغیرهای تعیین کننده گزینه نهایی بودند.

واقعیت اینجاست که زمانیکه خرمشهر آزاد شد٬ ایران در هوا و دریا برتری نظامی داشت و در زمین توانسته بود دشمن را به عقب براند. اما برای رسیدن به صلح برتری نظامی تنها یک عامل است٬ عامل دیگر حضور دیپلماتیک و اعتبار است. اگر ایران با فداکاری و از جان گذشتگی سربازانش به اولی دست یافته بود٬  بعد از گروگانگیری در سفارت آمریکا بخاطر تندروی و افراط در انقلابی نمایی گروه کوچکی که سوار بر موج انقلاب شده بودند از دومی بهره ای نداشت. از سوی دیگر دولت انقلاب دولتی بود در حال گذار:‌ پاکسازیها٬ برچسب زدنها٬ پرونده سازیها و فضای فکری روز فضایی بود که نه روشهای متداول را می پذیرفت  و نه شهامتی برای کسی باقی می گذاشت که صحبت از صلح یا آتش بس نماید. وقتی افراط معیار سنجش می شود همه محکومند.

چیزی که استراتژیستهای مبل نشین این روزها فراموش می کنند واقعیت نظامی سیاسی جامعه ایران در بهار ۱۳۶۱ است. زمانیکه انقلابی بودن به معنای نفی همه آنچیزهایی بود که در دنیا پذیرفته شده بود. آن پاسخ مشهور مرحوم ظهیرنژاد به حاج محسن را در محضر امام نباید فراموش کرد. کشور در دست گروهی بود که باور داشتند که برای زدن ۱۰۰ دستگاه تانک ۱۰۰ انسان از جان گذشته کافیست. ایشان نه برد تانکها را در نظر می گرفتند و نه می دانستند که تجربه دو جنگ جهانی ثابت کرده است که گوشت از پس آهن بر نمی آید. هزینه این طرز تفکر را هزاران شهید پرداختند٬ که شجاعتشان هنوز  ما را تشویق می کند به ماورای محدودیتهایمان فکر کنیم و هزینه ای که خون آنها پرداخت را فراموش نکنیم. شهامت و ایثار وجود داشت ولی برای رسیدن به صلحی شایسته تدبیر و تدبر هم لازم بود. اولین قربانی افراطی گری و شعارهای آتشین تدبیراست و تخصص.

فراموش نکنیم که  چهار دهه گذشت تا کسی مانند ظریف ظاهر شود و پذیرفته شود و به او کار سپرده شود تا بتواند قدرتهای جهان در پای میز مذاکره بنشیند و کار پیش ببرد. واقعیت تلخ تاریخ این است که در سال ۱۳۶۱ کسی مانند دکتر ظریف یا از وزارت امورخارجه پاکسازی شده بود یا در آستانه پاکسازی بود یا به کاری بی اهمیت گمارده شده بود که حساسیت برانگیز نبود. حالا ما در تاریخ با این واقعیت مواجهیم که بعد از آزادسازی خرمشهر جنگ ادامه پیدا کرد. اگر ادامه جنگ را تصمیمی اشتباه بدانیم بدنبال مقصر می گردیم و اگر تصمیم را درست و ناگزیر بدانیم به دنبال محکوم کردن منتقدان. سوال واقعی که برای هر کاوشگری پیش می آید این است:  اگر آنگونه که بسیاری از دولتیان و انقلابیون آن دوران می گویند امکان صلح وجود داشت٬ چرا جنگ ادامه پیدا کرد و نقش آنها در تحقق این گزینه چه بود؟‌ تحلیل یعنی یافتن پاسخی برای این سوال٬ جدل یعنی فرار کردن از پاسخ دادن به آن و پیدا کردن کسی که بار همه مسوولیت را به دوش بکشد تا تقصیری متوجه دیگری نباشد.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: