کدام هفت خوان شما را رستم کرده است؟

داستانهای اغراق آمیز متداول در شبکه های اجتماعی فارسی زبان بیشتر گواه فقدان معیاری برای سنجش دستاوردهای و پهلوانیهای در میان گویندگانشان هستند تا تاییدی بر بزرگی شخصیتهای داستانها.

این روزها دو نفر از طریق تلگرام داستانی درباره مرحوم مصدق فرستاده اند که به نقل قولی از چرچیل ختم می شود»فقط یک ایرانی هست که استاد من در سیاست است: مصدق».  جالب است که چرچیل،  سیاستمداری که در او تمام ویژگیهای بریتانیایی جمع شده بود که بر امواج فرمان می راند، درباره مصدق چیزی گفته است که درباره گاندی نگفته است. مهاتما گاندی رهبر استقلال هند بزرگترین جواهر تاج امپراتوری بریتانیا را ربود. مرحوم مصدق صنعت نفت کشوری را ملی کرد که هرگز مستعمره بریتانیا نبود. حالا کدام بزرگمردترند؟ گاندی یا مصدق؟ واقعیت اینجاست که مقایسه این دو قهرمان ضداستعماری اصولا ممکن نیست. هر دوی آنها در چهارچوب کشورها و ماموریتی که برای استقلال  ملت و حاکمیت ملیشان تعریف کرده بودند، ابرمرد بودند. و البته وینستون چرچیل، دولتمردی که آلمان نازی را به چالش کشید، درباره هیچکدامشان چنین حرفی نزده است.

خواندن این داستان و شیوعش در گروههای مختلف (تا الان در 5 گروه این داستان را دریافت کرده ام)  باعث شد که از خودم بپرسم واقعا چه کسی بزرگ است؟ آیا برای بعضی مرحوم مصدق برای اینکه بزرگ باشد باید حتما پشت چرچیل را به خاک مالیده باشد؟ همانطور که بزرگی مرحوم حسابی همتراز اینتشتین شده است؟ واقعیت تاریخی این است که بزرگی آدمها یک معیار واحد جهانی ندارد. آدمها در چهارچوب تاریخ، ظرفیتها و چالشهایشان به بزرگی می رسند.

جایی خواندم که برای اینکه بزرگ باشید باید از محدودیتهای خودتان باید بزرگتر باشید. داستان جعلی بافته یک ذهن متوهم هم مصدق دارد و هم چرچیل. هم یاد آدمهای جنگ جهانی دوم در انگلیس که قهرمانان جنگ و تلاش کشورشان و امپراتوریش برای غلبه بر آلمان نازی افتادم هم ایرانیانی را بخاطر آوردم که زندگیشان الهام بخش بوده است. اولین آدمی که به ذهنم آمد جورج ششم پادشاه وقت انگلستان با لقب رسمی شاه – امپراتور است. پادشاهی که در پی استعفای برادرش ادوارد هشتم به سلطنت رسید تا پادشاه قدرتمندترین کشور اروپا و امپراتوری وقت جهان بشود به لکنت زبان مبتلا بود. شاید برای یک آدم عادی این مشکلی نباشد ولی وقت قرار است فردی سمبل کشور و حاکمیت باشد دردسر بزرگیست. جورج ششم نمی توانست در مجامع حرف بزند، در موقع سخنرانی زبانش می گرفت و بعنوان سمبل کشور که باید به مردمش امید می داد به هیچ دردی نمی خورد. او با مراجعه به یکی از اولین متخصصان گفتار درمانی کوشید این نقص را برطرف کند. فیلم «سخنرانی پادشاه» با بازی تحسین برانگیز کالین فرث و جفری راش درباره این تلاش هست.

حالا جورج ششم را با داگلاس بیدر مقایسه کنید. خلبانی که هر دو پای خود را از زانو به پایین در یک تصادف از دست داده است ولی به پرواز ادامه داده است. وقتی جنگ دوم جهانی شروع می شود او به نیروی هوایی سلطنتی RAFمی پیوندد و علیرغم نقص عضو خلبان شکاری می شود. در دوره جنگ او ضمن طراحی استراتژی جدیدی بنام «بال بزرگ» برای مقابله با حملات هوایی آلمانها در نبرد بریتانیا از فرماندهان برجسته واحدهای جنگنده شکاری می شود.  داگلاس قبل از آنکه در سال 1941 به اسارت آلمانها در بیاید، 22 فروند هواپیمای دشمن را سرنگون کرده است، شریک سرنگونی 4 فروند دیگر است و به 11 فروند آسیب رسانده است.  کدامیک بزرگمردتر هستند؟ داگلاس بیدر یا جورج ششم؟ یکی به لکنت زبان غلبه کرده است و دیگری به معلولیتی به بزرگی نداشتن پا. یکی پادشاهی بوده است که باید به ترسش از سخن گفتن و لکنت زبان غلبه می کرده است و دیگری خلبانی که علیرغم نداشتن پا نزدیک به سی فروند هواپیما دشمن را سرنگون کرده است. هر دو به محدودیتهایشان غلبه کرده اند، گرچه چالشهایشان متفاوت بوده اند.

شادروان مصدق پیشوای نهضت ملی شدن نفت و بزرگمردی در تاریخ معاصر ماست که نقش بزرگی در شکل دادن به اقتصاد امروز ما و تقویت هویت ملی ایران ایفا کرده است. با رهبری او صنعت نفت ایران در سالهای بحبوحه جنگ سرد ملی شد در شرایطی که آسیا و آفریقای استعمار زده یا دنبال کسب استقلال بودند یا در حال سربلند کردن. این دستاورد سترگ و بزرگیست که نیازی به تایید هیچکس حتی آقای چرچیل ندارد. ارزش این دستاورد به این نیست که چرچیل تاییدش کرده باشد، کسی که با تحقیر مهاتما گاندی را «آن بدبخت لخت لنگ پوش» خطاب می کرد و با سرسختی یک استعمارگر ویکتوریایی می خواست امپراتوری بریتانیا را حفظ کند.  این دستاورد سترگ است و سترگ می ماند. ولی یک جای ذهنیت آدمهایی که اینجور داستانها را جعل می کنند و منتشر می کنند اشکال دارد. شاید اینها قصد تحقیر و تمسخر جامعه ای را دارند که بجای مطالعه درباره ملی شدن نفت بیشتر به مجادله بر سر آن علاقمند است. جامعه ای که حتی نمی داند عکس زمینه داستان پیرمرد خسته ای را در دادگاه نظامیش نشان می دهد. دادگاهی که او را به پاس خدمتش به مرگ محکوم کرد تا نخبه کشی معمول جدال زدگان ادامه پیدا کند.

ایرانیانی که الهام بخش ما هستند بزرگند چون به محدودیتهای چالشهای جامعه و تاریخشان غلبه کرده اند. برای قدردانی از آنها نیازی به تایید بیگانگان نداریم، چون خود ما قرار است قدردان زحمات آنها باشیم. ما می دانیم همه رستمها و تهمینه های تاریخ ما از یک هفت خوان نگذشته اند، هر کدام از هفت خوان خود را داشته اند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s