یک دقیقه برای ایران

جدایی نادر از سیمین جایزه گلدن گلوب را برد.  اصغر فرهادی با پیمان معادی بالای سن رفت و جایزه را گرفت. فیلم اسمش دیگر جدایی نبود «از ایران: جدایی» از ایران همه شنیدند: از ایران . مردم یکصد و شصت و هفت کشور برنامه را بطور مستقیم  می دیدند و در آمریکا تقریبا 15 میلیون نفر آنرا مستقیم تماشا کردند.  و دیدند فیلمی از ایران برنده شد. اصغر فرهادی چه قشنگ گفت «من بجای خانواده ام می خواهم درباره مردمم حرفی بزنم. آنها واقعا مردم صلح  دوستی هستند».  دقیقه تمام شد و اصغر فرهادی پایین آمد. همین یک دقیقه در این روزها که همه رسانه های آمریکا در حال کوبیدن طبل جنگ هستند و مردم ایران برایشان یعنی صورتهای خشمگین غیر منطقی، روزها تبلیغات منفی را عقب زد تا تصویر واقعی ایران را ارائه کند. «مردم من مردمی واقعا صلح دوست هستند». این یک دقیقه لحظه ای بود که ایران توانست در صحنه جهانی خودش باشد فارغ از تنگ نظریها و رسانه های هراس آفرین.

اما این یک دقیقه آسان بدست نیامد.

فکر می کنم آندره مالرو در سرنوشت بشر می گوید:   «همه فکر می کنند که نه ماه لازم است تا یک نفر بدنیا بیاید. ولی نه ماه و دو زندگی لازم است تا کسی متولد بشود، رشد کند و به بلوغ برسد و کسی   بشود». ساعتها و روزها  صرف شد تا این یک دقیقه برای ایران و سینمای ایران بدست آمد.

از دوندگیهای فرهادی برای اخذ مجوز تا هنرمندی هنرمندانی مانند لیلا حاتمی، پیمان معادی و ساره بیات، تا دوندگیهای مجدد برای بخش و روی پرده رفتن تا شرکت در فستیوال برلین، تا منتقدینی که با ستایش از این فیلم حرف زدند تا کسانیکه بقیه را به دیدن فیلم تشویق کردند، تا کسانیکه با جدیت در ایران از این فیلم دفاع کردند تا نماینده سینمای  ایران باشد  و تا همه مردمی که یک جای دلشان آرزوی می کردند این فیلم امشب ببرد. همه و همه اینها این یک دقیقه را ساخت تا اصغر فرهادی روی سن برود و به مردم یکصد و شصت و هفت کشور جهان  بگوید «مردم من مردم صلح دوستی هستند»، تا اسم ایران نه با جنگ که با هنر همراه باشد. تا ما مردم متحدی بنظر بیاییم.

این کم دستاوردی نیست. بخدا این کم کاری نیست و اگر این خدمت به مردم ایران نیست من نمی دانم چه چیزی خدمت است و ما واقعا منظورمان از خدمت چیست. اما می دانم  ما به دقایق اینچنین بیشتری در صحنه جهانی احتیاج داریم. خسته نباشید آقای فرهادی.

پ.ن. ساختن سخته ولی در آخر خیلی لذت بخشه. قابل توجه دوستانی که کلا مرامشان خراب کردن است!

زندگی شریف است

دوشنبه کلاسها شروع می شوند و من هم می روم سر کلاس. پنجشنبه رسیدم آتلانتا، سر زندگی و غریبی.  امروز این یادداشت نقطه سرخط را خواندم. قشنگ بود ولی راستش ربطی به مفهومی بنام زندگی نداشت، از آن یادداشتهایی که ما مردمی می نویسیم که فکر می کنیم زندگی یعنی موضع داشتن و ارزش گذاشتن روی همه چیز، حتی ماکارونی!

واقعیت این است که انسانها متفاوت هستند. انگیزه هایشان و اهدافشان می توانند متفاوت باشند، همینطور راهی را که انتخاب می کنند. راستش نمی دانم چرا بعد از خواندن این نوشته فکر کردم هنوز چقدر در ذهنمان از دنیا جدا هستیم و جدا مانده ایم. آیا همه آن چیزهایی که ما در زندگیمان می خواهیم باید در مرزهای سرزمین خودمان پیدا شود؟

من نمی دانم چرا آدمها می روند، اما برای ادامه تحصیل از کشور خارج نشدم چون افسر راهنمایی رانندگی از من رشوه خواسته بود، که خواسته بودند و من جیب خالی دانشجوییم را نشانشان داده بودم. من آمدم چون می خواستم اقتصاد بخوانم و می خواستم دنیا را ببینم. این مردمی را که ما فقط تصویرشان در فیلمهای قیچی شده صدا و سیما می دیدیم. نمی دانم چرا ولی همیشه هم ایرانی ماندم. چه وقتی که در دانشگاه داوطلب بودم درباره فرهنگ و تاریخمان برای کسانیکه دوست دارند و می شنوند حرف بزنم، چه وقتی که می نویسم و چه وقتی که خودم را معرفی می کنم. من می دانم خیلیها می آیند چون باید با دنیا تعامل کرد چون باید سفر کرد، چون سفر ذهنهای بسته را باز می کند، چون می فهمی بقیه هم غیبت می کنند، بدقولی می کنند، دیر سر قرار می آیند و حتی برایت می زنند.  وقتی سفر می کنی می بینی جاده های بقیه هم چاله دارند، بقیه هم حوصله ندارند، غم دارند، سختی دارند، فقر دارند.

مهمتر از همه اینها وقتی سفر می کنی می بینی ایران همه جهان نیست، هر چقدر هم که دوستش داشته باشی کشوریست مانند بقیه کشورها.  می بینی که ایران برای بزرگیش، برای رشد و توسعه اش باید در همین جهان حضور داشته باشد و بدود. اینجاست که آدمی مثل من فکر نمی کند آنهایی که رفته اند در ساختن ایران نقشی نداشته اند. کسانیکه هر روز در محل کارشان، سر کلاس درسشان، میان بیمارانشان و در معامله با شرکایشان نماینده و سفیر ایران هستند، هر روز دارند تصویری ملموس و انسانی از ایران ارائه می کنند. شاید بخندید اما حتی در آتلانتا همکاران من همه یکی یک دندانپزشک خوب ایرانی را می شناسند. دوستی می گفت ما اینجا فرد نیستیم هر کداممان فرد جامعه هستیم چون هر روز در حال مبارزه با تصویری هستیم که رسانه ها از جامعه ما ارائه می کنند.  کم کاری نیست هر روز به دیگران یک دروغ بزرگ را یادآوری کردن.

در همین سال گذشته بچه هایی که از همین دانشگاه شریف به آمریکا آمده اند، در تلاشی که منجر به تغییر سیاست این دولت درباره ویزای دانشجویی شد نقش به سزایی ایفا کردند. بسیاری از همکلاسیهایم که الان در دانشکده های مهندسی و اقتصاد استاد هستند به تاسی از پیشکسوتان ایرانی این رشته ها به دانشجویان ایرانی برای ادامه تحصیل کمک می کنند.  آیا اینها ساختن ایران نیست؟

اینها را نگفتم که بگویم ایران خانه من نیست. هنوز تهران تنها شهریست که وقتی وارد بانکش می شوم صدایی پشت سرم می گوید «در کوله پشتی شما باز است» و وقتی بر می گردم یک همکلاسی نازنین دوره دبیرستان را می بینم. هنوز تهران تنها شهریست که به دوستان خوبم می توانم زنگ بزنم و بدانم همیشه می توانم از دیدنشان خوشحال بشوم. ایران خانه من است، تهران شهر من. با همه آلودگیش، زشتیش، رانندگی دیوانه وار اهالیش و تفرعن بعضی ساکنینش تهران هنوز تنها شهریست که بودن در آن برای من یعنی زنده بودن. اما اینرا  هم می دانم که هر کجا هستم باشم باز می توانم به ایران خدمت کنم. من از تهران می روم ولی تهران از پیشم نمی رود.

کاش بجای نوشتن این یادداشتهای ارزشی و پیشداوری های بیات شده کمی از خودمان می پرسیدیم چکار کنیم که ایران در این تعامل با دنیا موفق تر باشد. کاش بیادمان باشد زندگی یعنی مجموع احتمالات و گزینه ها و هر ایرانی که در خارج است گزینه های ایران و شانسش را برای موفقیت افزایش داده است.   نه دوست عزیز ایران را فقط آنها که مانده اند نمی سازند.

عاشوراست

عاشوراست،

امسال عاشورای ما هم در غربت گذشت. دوسالی بود که می شد برویم خانه ولی امسال هنوز ترم تمام نشده است و رئیس دانشکده هم محترمانه گفت که مرخصی نمی دهد. چقدر دلیل مسخره ایست.  یاد عاشوراهای کودکی می افتم، تکیه های شاهرود، تعزیه های امیرآباد دامغان،  دسته های حسین آباد افشار، شمشیر به دستهای خیابان شاهپور و بقیه و بقیه… دسته هایی که سر چهار راه ها به هم سلام می دادند. مردمی به یاد مظلومیت حسین بیرون می آمدند. علمها بالا و پایین می رفتند پیر و جوان سینه می زدند. «وای حسین کشته شد»

عاشوراست،

وقتی به عاشورا فکر می کنی،  انگار یک طرف همه بدیهاست: ترس و بزدلی مردم کوفه، ظلم یزید، خشونت و شقاوت شمر، آز عمر سعد و همه آن چه که بدی را بد می کند. اینطرف همه خوبیهاست: وفاداری و پهلوانی عباس، جوانی و برازندگی علی اکبر، خواهری زینب و آن امید جاودانه به انسانیت  در یک کلام همه آنچه که خوبی را خوب می کند. خوبی از بدی می خواهد که به حال خودش باشد، خوبی با بدی بیعت نمی کند. می خواهد برود جایی که بدی نیست. اما بدی راه را می بندد و آب را هم می بندد. بدی آزادگی ندارد، شرف ندارد، حیا ندارد، حرمت نمی شناسد، بدی حتی اسم خدا را به زبان می آورد. عمرسعد بشارت به بهشت می دهد» پا در رکاب کنید و بر بدنهای این کشتگان بتازید» . مگر می شود از تاختن بر بدن مرده به بهشت رسید؟ مگر خداوند اعلی نیست؟

عاشوراست،

عاشورا زنده است.  شمشیرها حسین را جاودانه کردند، ولی ما انگار می خواهیم با اهل کوفه کاری را کنیم که اهل کوفه می کردند نه آنچه که حسین با آنها می کرد. حسین همه خوبیهاست و هنوز بدی می خواهد بر سم اسبانش نعل تازه بکوبد شاید که خوبی نماند. حسین حتی در جاودانگیش مظلوم است.

وای که حسین کشته شد.

یک مشاهده

 یک نکته برای من بسیار جالب است. انگار روشنفکری ایرانی یعنی مخالف بودن با شعور همگانی با استفاده از منطق پیچیده و دلایل عجیب غریب. در واقع روشنفکری ایرانی، یا حداقل بخشی از این تفکر، بیشتر در پی ابراز وجود از طریق متفاوت بودن است تا در پی تولید فکر یا اندیشه یا انجام وظیفه بعنوان یک پل ارتباطی.  در این تفکر بودن مهمتر از رسیدن می شود.

 

دختری که آخرین زندانی سیاسی استالین بود

هفته پیش لانا پیترز 85 ساله به علت ابتلا به سرطان در ریچلند ایالت ویسکانسین درگذشت. او زندگیش را در 28 فوریه 1926 با نام دیگری آغاز کرده بود: اسوتلانا استالینا. پدرش جوزف استالین دومین رهبر اتحاد جماهیر شوروی و مخوفترین دیکتاتور تاریخ این کشور بود. »مهم نیست کجا می روم، هند، آمریکا، استرالیا یا سوییس من همیشه و همه جا زندانی نام پدرم هستم».  اسوتلانا در آخرین مصاحبه اش در سال گذشته به خبرنگار مشتاقی گفته بود » من هرگز پدرم را نخواهم بخشید او زندگی مرا نابود کرد». بنظر می رسد که اسوتلانا بالاخره از این زندان آزاد شد.

تنها دختر استالین دومین فرزند او از دومین ازدواجش بود. مادرش نادژدا آلیلویوا دختر یک مارکسیست قدیمی و یک انقلابی جوان و آرمانگرا بود.  می گویند او عاشق استالین بود.  »مردی ساده و خشن» که دوستانش را یک به یک حذف می کرد. آرمانگرایی اولین قربانی  دیکتاتوری استالین  شد . نادژدا در 1932 خودکشی کرد.  بعد از نادژدا نوبت یاکوب پسر استالین از ازدواج اولش رسید «مردی خوب و ساده دل، موجودی کمیاب در آن روزها» . یاکوب به ارتش سرخ پیوسته بود و در اولین هفته های حمله آلمان به اسارت نازیها درآمد. «پدر تلفن کرد: یاکوب اسیر شده است.  اما به یولیا چیزی نگو. پلیس فکر می کند آنها با دشمن همکاری کرده اند». نظامیان ارتش سرخ می دانستند که در صورت اسارت خانواده های آنها نه تنها مورد حمایت دولت نیستند که بلکه در معرض اتهام هم قرار دارند. کم نبودند زنانی که به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند در حالیکه همسرانشان در اسارت آلمانها بودند. «قانونی ظالمانه، ناعادلانه،  و بیرحمانه! یولیا به من احتیاج داشت ولی در کشور ما مردم می ترسیدند به هم کمک کنند». یاکوب در اسارت کشته شد، بنا به قولی با پرتاب خودش روی سیمهای برقدار اسارتگاه خودکشی کرد.

وقتی خانواده های سران از مسکو به کوبیشف فرستاده شدند، اسوتلانا  اولین عشقش را ملاقات کرد؛ آلکسی کپلر فیلمساز40 ساله روسی. دوباره تلفنی از کرملین «پلیس می گوید آلکسی جاسوس انگلیسهاست» آلکسی برای ده سال به قطب شمال تبعید شد. ازدواج اول اسوتلانا با همکلاسیش مورد تایید پدرش نبود ولی اینار به جای تبعید به طلاق انجامید. ازدواج دوم  اسوتلانا با یوری ژدانف پسر همکار و جانشین احتمالی استالین آندره ژدانف هم به طلاق انجامید.  اسوتلانا داشت از پدرش دور می شد.

«او  نمی خواست من ادبیات بخوانم.  درعوض مرا به خواندن تاریخ تشویق کرد. اما نمی توان تاریخ خواند و دیکتاتوری را پذیرفت».   دختر رهبر کمونیسم مایل نبود کمونیست باشد. با این حال بی انصافیست که همه زندگی اسوتلانا را بد بدانیم. «پدرم مرد ساده ای بود، همه چیز درباره او ساده بود. او مرا دوست داشت و بهمین خاطر می خواست من کنارش باشم» در دهه سی وقتی مردم برای داشتن کتابی ممنوع تیرباران می شدند اسوتلانا با پدرش در سینمای کرملین فیلمهای چارلی چاپلین و محصولات هالیوود را تماشا می کرد. زندگی علیرغم چالشهای عاطفی راحت بود «پدرم پول را عامل همه بدیها می دانست و اصلا نمی دانست در دنیای واقعی پول به چه دردی می خورد. همه هزینه های او پرداخت می شد. حقوقش را خرج نمی کرد.  او دستی پر از اسکناس به طرف من می گرفت و می پرسید «چیزی لازم نداری؟.

این دنیا با مرگ استالین پایان یافت «تمام شد. اعضاء دفتر مرکزی رفتند آنها باید می رفتند. پزشکان اتاق را ترک کردند، باید آخرین تشریفات انجام می شد. من به آشپزخانه رفتم و کنار خدمتکاران نشستم. آنها می دانستند که من دختر خوبی برای پدرم نبودم. آنها می دانستند که او مرا دوست می داشت، آنها می دانستند من هم او را دوست می داشتم. رادیو روشن بود. منتظر بودیم. گوینده خبر مرگ را اعلام کرد. انگار مرگ رسمی شد. صدای شیون برخاست. آشپزها و باغبانها گریه می کردند.  آن مرد مخوف که ملتی از او می ترسیدند آدم ساده ای بود که از چیزهای ساده لذت می برد و با آنها همیشه مهربان بود».  اسوتلانا دیگر دختری نبود که به افتخارش عطر جدیدی به بازار عرضه  شود و اعضای حزب برای نشان دادن وفاداریشان به استالین نام دخترانشان را اسوتلانا بگذارند.

سالهای بعد از استالین برای اسوتلانا، مدرس دانشگاه مسکو و مترجم و عضو کانون نویسندگان شوروی، سالهای خوبی نبود. برادر تنیش واسیلی که در زمان پدرش به درجه ژنرالی در نیروی هوایی رسیده بود، به الکل روی آورد و در سن 40 سالگی درگذشت.  او نامش را هم عوض کرد و از نام خانوادگی مادرش،  آلیلویوا، را برگزید. در سال 1963 او با براجش سینگ، یک کمونیست هندی، در تبعید آشنا شد، اما رهبری شوروی ازدواجشان را ممنوع کرد. در 1966 براجش درگذشت.  به اسوتلانا اجازه داده شد تا خاکستر معشوقش را به هند ببرد. بعد از یک اقامت هشت ماهه در هند اسوتلانا به سفارت آمریکا در دهلی رفت و تقاضای پناهندگی کرد. جنگ سرد در اوج بود و پناهندگی دختر استالین به امپریالیسم آمریکا جهان را لرزاند. در اولین مصاحبه اش او پدرش را «یک دیو»  خواند. دختر استالین پسر و دختر نوجوانش را در مسکو رها کرده بود.

 اسوتلانا در سالهای جنگ سرد و دهه هشتاد هم آرامش نداشت.  ابتدا  در پرینستون مستقر شد و به نوشتن و تدریس ادامه داد. اولین  زندگینامه او »بیست نامه به یک دوست»  جز پرفروشترین کتابهای سال شد.  برای بار سوم، اینبار با یک آرشیتکت آمریکایی ازدواج کرد و از او صاحب یک دختر شد و نامش را به لانا پترز تغییر داد.  لانا همچنان بین قاره آمریکا و اروپا، مذاهب مختلف  و گروههای مختلف سرگردان ماند و برای سومین بار طلاق گرفت.  در پایان دهه هشتاد اسوتلانا  ورشکسته و خسته بود. او برای آخرین بار به آمریکا بازگشت.  حالا دختر استالین زنی گمنام و فقیر بود. آخرین توقفگاهش  یک  خانه سالمندان در یک شهر کوچک در ایالت ویسکانسین آمریکا بدور از هیاهو و جنجال دنیای سیاست بود.

در آخرین مصاحبه اش با خبرنگار سمجی که موفق شده بود او را پیدا کند اسوتلانا آخرین اعترافش را کرد:

» هیچوقت از اسم پدرم رها نشدم.  با این اسم متولد شده بودم، سرنوشت من بود… همه جا با من هست. مردم می گویند دختر استالین دختر استالین انگار من باید یک تفنگ بردارم و آمریکایی ها را بکشم. مردم این طرف می گویند دختر استالین اینجاست، دختر استالین شهروند آمریکا شده است. تا من بمبی باشم علیه طرف دیگر. من نه اینم و نه آن. من یکجایی در میانه هستم. این وسط بودن را مردم نمی فهمند».

وقتی لانا پترز درگذشت، تیتر همه خبرگزاریها یکی بود: «دختر استالین مرد» . اسوتلانا در مرگ هم اسیر نام پدر ماند.

پ.ن.  غیر از پاراگرافهای آخر بقیه جملات در گیومه برگرفته از کتاب «بیست نامه به یک دوست» هستند.

جنگی که هنوز کشتار می کند

 نوشتن این یادداشت آسان نیست. چرا که درباره مرگ فرزندیست. پس اول با تسلیت باید شروع شود. به سردار محسن رضایی باید تسلیت گفت که عزادار مرگ فرزندشان احمد رضایی هستند. سخت است به  عزای عزیزی نشستن و سخت تر از آن عزادار فرزند بودن است. برای بازماندگان آرزوی صبر و برای درگذشته طلب رحمت و غفران  می کنم.

طبق معمول حوادث در وبلاگستان هر کس از دری سخنی گفت، کسانیکه درگذشته را نمی شناختند از او آدمی ساختند که تنها در ذهن خودشان وجود داشت و به بهانه این تصویر موهومی حرف خودشان را زدند. جالب است کسانی در اینباره صحبت کردند که در زمان حیات احمد رضایی نه با او همصحبت می شدند و نه توان درک شرایط و چالشهای او را داشتند. عده ای هم به بهانه پسر به پدر تاختند و به او حمله بردند. فارغ از دردی که می کشد..

اما واقعیت چیز دیگریست. جوانی که در خانواده ای جنگ دیده و در حصار محدودیتهای ناشی از شغل پدر و تحت تاثیر فشارهای محیطی نظامی بزرگ شد و به بلوغ رسید، از میان ما رفت .  مانند بسیاری دیگر از درگذشتگان تا بود نه غمخوارش بودیم و نه کوشیدیم دردش را بفهمیم.  درگذشتن او یادآوری این نکته تلخ است که آن جنگ ویرانگر هشت ساله هنوز به کشتار مشغول است.  واقعیتیست که باید گفت و هرگز هرگز نباید فراموش کرد: جنگها با خاموشی تفنگها و توپها پایان نمی یابند. زخمهایشان  تا نسلها به خونریزی ادامه می دهند و جوانان را از پای در می آورند. تلخترین واقعیت هر جنگی این است که هیچکس نمی تواند کشته ها و مجروحانش را بدرستی بشمارد. ، زخمهای هر جنگی پنهان می مانند.  جنگها تلفاتی دارند که هیچوقت به چشم نمی آیند. خانواده هایی که رنج دوری عزیزانشان را تحمل می کنند، فرزندانی که دور از پدرانشان و برادرانشان بزرگ می شوند و باید با دهها چالش عاطفی و زخم روحی کنار بیایند. مادرانی که در جامعه ای مردسالار و بی تفاوت هم باید مرد خانه باشند و هم پدر خانواده، هم بر تنگ نظریها غلبه کنند و هم از موانع پیرامونشان بگذرند.  و در نهایت باید بپذیرند که هیچکس هیچوقت  از رنجشان آگاه نخواهد شد. در سایه بوده اند و در سایه می مانند.

کاش کسانیکه بر طبل جنگ می کوبند امروز برای یک لحظه تامل کنند و به احمد رضایی نگاه کنند. هنوز زخم جنگ قبلی خوب نشده است، جنگ دیگری لازم نیست. در جنگها مردمی بیگناه می میرند، و بعد ازآنها فرزندانشان در تنهایی خود خواهند مرد. و ما…، ما بی تفاوت خواهیم بود.

لیبی دیگر قذافی نیست!

تمام شد. به همین راحتی به عربی «تمّت!»

قذافی آمد تا آخر ایستادگی کند ولی به قول خبرنگار الجزایر آنکه به ضرب شمشیر حکومت کرد به ضرب شمشیر از پای درآمد. اسیرش کردند و کشتندش و بر نعشش رقصیدند. پایانی بود شبیه به پایان مرد دیگری. که تاریخ لیبی او را خوب می شناسد: موسولینی.

سال 1945 است؛ ارتش سرخ به دروازه های برلین رسیده است و بقایای ارتش آلمان در حال فرار از ایتالیاست. آخرین روزهای جمهوری فاشیستی ایتالیاست، حکومتی که موسولینی پس از تسلیم دولت قانونی ایتالیا به متفقین تحت حمایت آلمانها تاسیس کرده است. موسولینی هم دنبال جاییست تا بتواند تا به آخر مقاومت کند، می خواهد با آخرین فاشیستها به کوههای شمال بگریزد و «برای آینده فاشیسم، برای آنکه نشان بدهد آینده ایتالیا به فاشیسم گره خورده است» تا پای جان بجنگد. توهم این پایان خیالی وقتی پایان می یابد که آخرین سربازان فاشیست با دریافت ضمانت جانی به پارتیزانها تسلیم می شوند. موسولینی را چند روز بعد در حالیکه در یک کاروان سربازان آلمانی پنهان شده است و یونیفورم یک سرجوخه را پوشیده پیدا می کنند. تیربارانش می کنند و نعش خون آلود خودش و معشوقه اش را در میلان از تیرهای چراغ برق یک پمپ بنزین می آویزند. «مردم با چوب به سر او می کوبیدند و زنان به صورتش تف می کردند، مردی که اگر چند سال پیش مرده بود از او مانند قدیس ستایش شده بود. (یک شاهد عینی). امروز که رقص مردم بر سر نعش قذافی را دیدم یاد این صحنه در تاریخ افتادم. پایان قذافی چقدر به پایان موسولینی شبیه بود.

اما تاریخ لیبی مرد دیگری را هم خوب می شناسد و به یاد می آورد: عمر مختار، شیر صحرا . داستان عمر مختار و موسولینی را همه می دانند، عمر مختار اسیر می شود، در دادگاهی محاکمه می شود که هرگز آنرا به رسمیت نشناخته بود، توسط قدرتی که هرگز دربرابر آن تسلیم نشده بود و تابع حکمش نبود. او را در برابر چشم طرفدارانش به دار می کشند. پنجاه سال بعد معمر قذافی، رهبر جوان و سودازده لیبی انقلابی، منابع مالی لازم را در اختیار یکی از بزرگترین کارگردانان تاریخ سینما قرار داد تا با ساختن شاهکاری یاد عمر مختار، قهرمان ملی لیبی، را جاودانه کرده باشد. اما طنز تاریخ است که پایان قذافی بجای آنکه شباهتی به پایان عمر مختار داشته باشد شبیه پایان اشغالگر لیبی و قاتل عمر مختار است. شاید قذافی می خواست عمر مختار باشد ولی موسولینی شد. حکایتها دارد این تاریخ!

کارآفرینی

سمینار امروز درباره شیوه های آموزش کارآفرینی بود.  نکته جالب اینجاست که برنامه های آموزش کارآفرینی تنها تا حدی می توانند موفق باشند،. اگر فرد واقعا کارآفرین باشد و درون آن هیجان و عشق را داشته باشد که بخواهد هر روز طرحهایش را پیگیری کند و به آنها ایمان داشته باشد، این برنامه ها مهارتهای لازم را به او آموزش می دهند. اما اگر فرد این انگیزه قوی را نداشته باشد، این برنامه ها فقط یک کارشناس کارآفرینی تحویل داده اند و نه یک کارآفرین.

بخاطر همین است که کارآفرینی بخودی خود یک منبع اقتصادیست، و بسیار هم محدود. این توانایی برای پیش بردن یک کار در هر کس نیست، همانطور که هر کسی استعداد موسیقی یا ریاضی یا فوتبالیست شدن را ندارد.  دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف یک مرکز کارآفرینی تاسیس کرده است که بنظر من گام بسیار بزرگیست در شناسایی صاحبان این استعداد و کارآفرینان موفق.  بطور سنتی جامعه ما بیشتر به صاحبان این استعدادها روی خوش نشان داده است و حداقل یاد آنها را گرامی داشته است، کاری که برای کارآفرینان کم می شود.

به بهانه استیو جابز: مرثیه ای برای دو کارآفرین

استیو جابز یکی از بنیانگذاران شرکت اپل و پیشگامان عصر کامپیوتر درگذشت. 56 سال داشت و مبتلا به سرطان، با اینحال تا ماه پیش همچنان  مدیرعامل، CEO، شرکت اپل بود و در این سمت بقول ما انجام وظیفه می کرد. این مهمترین خبر امروز است. رئیس جمهور آمریکا، نامزدهای ریاست جمهوری، بیل گیتس و دهها شخصیت دیگر از مرگ مردی ابراز تاسف کرده اند که  »کارآفرین، نوآور، مبتکر، فعال اقتصادی، ادیسون قرن بیست و یکم و آینده نگر» بود. حتی در خیابانهای شهرهای ایران هم ردپای استیو جابز را می شود دید: تلفنهای  iPhone، کامپیوترهای Mac، کارتونهای ساخت شرکت Pixar و دهها محصول دیگر  که یا ساخت اپل هستند یا استفاده از آنها بخاطر محصولات اپل ممکن شده است.  تقدیری که از استیو جابز می شود برازنده دستاوردهای اوست. بخاطر استیو جابز ما مصرف کنندگان کالاهایی را در دست می گیریم که قبل از این حتی فکر نمی کردیم به آنها احتیاج داشته باشیم.

اما این مرگ، مرگ دیگری را  به یادم آورد، مرگی که از کنار آن بی سروصدا گذشتیم: حاج محمد تقی برخوردار. حاجی برخوردار از نظر دستاوردهایش در اقتصاد جهانی با استیو جابز قابل مقایسه نیست، اما از جمله پیشتازان صنعت ایران بود و از کسانی بود که فراوان  در جامعه ما  یادگار گذاشت. او اولین تولید کننده لوازم خانگی و تلویزیون در ایران بود و نزدیک به بیست هزار نفر در کارخانجات او کار می کردند.  با اینحال وقتی که در گذشت  چند ستونی اینجا یا آنجا به یادبود او منتشر شد. کسی در رثایش مدحی نگفت، اراده اش را تحسین نکرد و از تلاش خستگی ناپذیرش یاد نکرد. مقامات و مدیران ما با سکوت از مرگ مردی گذشتند، که  پیشگام صنعتی کردن ایران بود.  و با وجود آنکه اموال منقول و غیر منقولش مصادره شده بود در همه سالهای بعد از انقلاب در ایران مانده بود.

این روزها همه بخاطر می آورند که استیو جابز می گفت: «عمر کوتاه است، وقت خودتان را تلف نکنید، زندگی دیگران را انتخاب نکنید.  آدمی باشید که می خواهید باشید. شجاعتش را داشته باشید وحرف دلتان را گوش کنید که می داند شما   واقعا دوست دارید که باشید و چه بشوید». و خیلیها هم بخاطر می آورند وقتی در سالهای آخر از حاج محمد تقی  پرسیدند «اگر امروز فعالیت تجاری را شروع می کردی چطور عمل می کردی؟» او گفت: «یک شرکت تاسیس می کردم و آن را شخصا اداره می کردم و در جهت گسترشش هیچ اقدامی نمی کردم».   آیا جمله دیگری هست که تفاوت دو جامعه انگیزه آفرین وانگیزه کش را به این خوبی نشان دهد؟

کارآفرینی توانایی نیست که هر کس داشته باشد، شاید برای همین است که آدمی را که ما نقره داغ می کنیم، دیگران طلا می گیرند! نتیجه اقتصادیش را هم ما می بینیم و هم آنها.

زوال اخلاق چالش اصلی توسعه اقتصادی

هر وقت به تهران می روم از حجم ثروت موجود در شهر و در ایران سرگیجه می گیرم. قیمت همه چیز به نظرم گران می آید، با این حال همه در حال خریدند، مراکز خرید شلوغ است و رستورانها پر از مشتری. ماشینهای آخرین مدل، زندگی تجملی و انواع کالاهای مصرفی همه جا به چشم می خورند. در خیابانهای شهر تهران بنظر نمی رسد ما در ابزار توسعه کمبودی داشته باشیم: سرمایه موجود است، نیروی انسانی موجود است، ماشین آلات و تکنولوژی پیشرفته سخت به دست می آید، ولی این سختی مانع نشده است تا آخرین مدل ماشینها را ببینی. گاهی آرزو می کنی همانقدر که درباره واردات ماشین همکاری می شد درباره ماشین آلات صنعتی و هواپیما هم محبت داشتند. با اینحال ما هنوز در حال توسعه هستیم، هنوز دراین دهکده جهانی تهران ته یک کوچه بن بست تاریک است..

فکر می کنم ما دیگر مشکلمان جدا نرم افزار توسعه است و نه سخت افزار آن. ما سخت افزار داریم، اما نرم افزارهای مدیریتی ما دچار مشکل هستند. برای اولین بار در این سالهایی که اقتصاد می خوانم و درباره اقتصاد ایران می نویسم به این نتیجه رسیده ام که چالش ما اقتصادی نیست، فرهنگی هم نیست، چالش اصلی ما در فرایند توسعه روابط کاری ماست که به نظر من غیر اخلاقی است.

بعنوان مثال نگاهی به مدیرانمان بیاندازیم. ایشان دو گروه هستند. گروه اول گروهی که طی سالهای گذشته در هر مقامی که بوده اند کوشیده اند کار کنند و با تلاش پروژه های مختلف را به انجام رسانده اند. اما برای انجام این کارها غالبا ناچار بوده اند استقلال رای داشته باشند و مسوولیت پذیر. بهای این استقلال رای را این روزها با مغضوب بودن و گوشه نشین ماندن می پردازند. در کنار این گروه مدیران کسانی هستند که میز نشین بوده اند و بواسطه وفاداری شخصی و وابستگی گروهی به میزهای ریاست رسیده اند. اگر از دید تصمیم گیری فردی به این آدمها نگاه کنیم برای این گروه منافع فردی بر وظیفه همیشه مقدم است. و وفاداریشان به گروه در قالب این منافع تعریف می شود. در جایی که گروه اول هزینه تنها بودن و خلاف مسیر آب شنا کردن را می پردازند این گروه خود را درگیر تشریفات اداری، بازیهای سیاسی و رقابت بر سر رانتهای دولتی کرده و می کنند. هدف ایشان افزایش مدت زمان ریاست است و نه انجام پروژه.

من اقتصاد می خوانم و از نظر من پیگیری منافع شخصی هیچ اشکالی ندارد، پیشفرض اصلی اقتصاد رفتارهای بهینه کننده است. اما وقتی به روابط کاری در جامعه نگاه می کنم، می بینم طوری تنظیم شده اند که در آن برنده افرادی هستند که فقط و فقط در پی منافع  شخصی هستند. سیستم پاداش مدیران ما مبتنی بر عملکرد نیست، جایی که گروه اول گمنام می مانند، گروه دوم مدام در هر حال تقدیر از همدیگر و ستایش ویژگیهای نداشته و کارهای نکرده هستند. وقتی ما تلاشگر را تنبیه می کنیم و به پشت میز نشین پاداش می دهیم، به جامعه سیگنال فرستاده ایم که کارایی تنها در شکل دادن ارتباطات کاری و باندبازی مهم تلقی می شود. در این فضا استقلال رای و عزت نفس اهمیتی ندارند و کارآمدی و بهره وری مهم نیستند.  و گسست بین سیستم پاداش و کارآمدی افراد انگیزه اشخاص را می کشد. هیچ جامعه ای با افراد بی انگیزه و مدیران سیاست باز به توسعه نرسیده است. شاید برای همین است که وقتی به گروه اول نگاه می کنم انگار جمعی عاشق هستند که در چنین فضایی هنوز ادامه می دهند.

اختلاس اخیر عواقب و هزینه های بسیاری  خواهد داشت ولی ضربه  اصلی آن به شرافتیست که مقدمه پیروزی در مسیر توسعه است. با این ضربه چکار خواهیم کرد؟

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 57 مشترک دیگر بپیوندید