اقتصاد و دغدغه های اخلاقی

روزنامه دنیای اقتصاد در یک حرکت پسندیده برای دو هفته آینده یادداشتهایی با موضوع دغدغه های اخلاقی در اقتصاد منتشر خواهد کرد. کار خوب هموطن عزیز بجنوردی ما انگیزه اصلی انتشار این یادداشتهاست. هر چه باشد ما انسانها سرمایه اصلی اقتصاد هستیم وگرنه نفت دارها باید آقای دنیا می بودند و سوییسیها به پنیرسازی مشغول.

نویسنده مهمان

با علی فرنود در دالاس آشنا شدم، برای اولین شغل  بعد از دوران دانشجویی به تگزاس رفته بودم.  علی از اولین دانشجویان ایرانی دانشگاه SMU  بود و تازه بچه ها داشتند از ایارن می آمدند. کلا وقتی یک نفر به دانشگاهی رفت بقیه هم بدنبال او می روند. من وبلاگ نویس نشده بودم، ولی علی وبلاگ خوبی داشت و خواننده های پروپا قرص فراوان. اما بعد از دویست پست علی وبلاگش را بست و رفت دنبال کارهای دیگر و خواننده هایش را نومید کرد. کار جالبی بود، با یک هدف بیایی و وقتی رسیدی بگی خوب حالا مرحله بعد. حالا  امروز حرف می زدیم و قرار شد به یاد ایام قدیم یادداشتی بنویسد. امیدوارم برای شما جالب باشد، برای من که هست.

>>>>>>

۱. وبلاگ‌ نویس مهمان بودن برای استاد علی خان دادپی به دلایل متعدد کار مشکلیه.  دلیل اول این که علی اصولا اون نگاه فلسفی خودش رو به دنیا داره که کمکی با نگاه یلخی حقیر فرق داره. دوم هم اینکه اصولا طرز نگارش بنده با حضرتش تومنی نه قرون و سی شاهی فرق می‌کنه که کار رو یه خورده سخت‌تر می‌کنه.  دلیل سومش هم که زیاد ربطی به دکتر نداره اینه که بنده از ۱۶ اردیبهشت سال ۱۳۸۷ که این پست دویست  رو نوشتم، دیگه عطای وبلاگ نوشتن رو به لقاش بخشیدم و دیگه بي‌خیال بحث و  مباحثه‌های وبلاگی شدم که آخر دعوینا ان‌الحمدلله رب‌العالمین.

۲. آما … بگه بنویس که نمی‌شه گفت نه!

۳. فکر کردم بعد از چهار سال سکوت از چی بنویسم که هم خدا رو خوش بیاد و هم بنده خدا رو. یه چرخی توی وبلاگها زدم و به اتفاقاتی که افتاده و نوشته‌هایی که خونده بودم.  یاد اون نوشته نقطه سرخط افتادم که همه لینکش کرده بودند و با «آنها که رفته‌اند» شروع می‌شد … و از قضای روزگار همزمان خوردم به این پست مریم که نوشته «از رفتن‌هایمان حماسه نسازیم».  ۱۰ روز پیش که علی دی‌سی بود سر شام یه ‌خورده راجع به این چیزها حرف زده بودیم و نتیجه این شد که موضوع نوشته من، تقریبا ۶ سال بعد از نوشته مهاجرت وبلاگ مرحومم باز شد مهاجرت.

۴. راستش نمی‌دونم شمایی که اینو می‌خونید کجای دنیایید.  با این وضعیتی که همکلاسیهای قدیم شریفی ما پیش آوردن، احتمالات زیادی داره که یه جایی تو ینگه دنیا نشسته باشید.  احتمالشم هست که بدو بدو دنبال تافل و جی‌آر‌ای و از این حرفهایید که بیاید اینور دنیا و ببینید چه‌خبره.  من راستش همیشه این ایده «دیدن دنیا» رو تشویق کردم. یعنی به نظرم در دنیای امروز این کمترین حق بنده و شماست که بریم و ببینیم که آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ منتها خوب مشکل داستان اینجاست که با توجه به شرایط و دیگه چنان که افتد و دانی، هر کسی که ره‌توشه برمی‌دارد، دیگه عملا قدم در راه بی‌برگشت هم می‌گذارد و همینجا می‌ماند و برنمی‌گردد که د برو که رفتی.  شخصا بعد از نزدیک ۹ سال زندگی در این بلاد و دیدن هزار جور مهاجر مختلف صرفا یک نفر رو دیدم که خیلی باکلاس برگشت ایران. بقیه همینجا موندن و سرشونو به یه چیزی گرم کردن. حالا یا کاره، یا باره، یا عیالواری.

۵. تا اینجای داستان سیر طبیعی قضیه است و در واقع اون چیزیه که مریم هم در نوشته‌ش ازش به عنوان «یک پدیده ی واحد و یک مسئله ی مشترک هستند که همه مان درگیرش هستیم» یاد کرده. اونچه خیلی طبیعی نیست اینه که ۹۰ درصد جماعت تا یه اتفاقی اینجا می‌افته فیلشون یاد هندستون می‌کنه و ناگهان سرزمین مادری می‌شه بر هر درد بی‌درمان دوا.  اگه ایران بودن حتما یک نفر وجود داشت که پیوندش رو ابا این رفقا در آسمانها بسته بودن و تنهایی نبود و کار کمتر و بهنر بود و موقعیت کارآفرینی در حد استیو جابز بود و قس علیهذا.  از اونور قصه هم اونهایی که ایران موندن فکر می‌کنن اگه الان اینور دنیا بودن چه‌خبر بود.

۶. واقعیتش اینه که هیچی رو تو زندگی پیش‌بینی نمی‌شه کرد. منی که الان اینجا هستم، شاید اگه ایران مونده بودم واقعا وضع زندگیم بهتر بود، شاید هم داشتم صبح تا شب واسه یه لقمه نون تو آفتاب عسلویه یا ترافیک تهران سگ‌دو می‌زدم.  به قول اهل آمار انقدر عوامل اختلاط آماری وجود داره که نمی‌شه با قاطعیت گفت.  تنها چیزی رو که به نظر من می‌شه با قاطعیت گفت اینه که آدم به دونه زندگی بیشتر نداره و نمی‌شه اون یه زندگی رو توی ایران با خیال خارجه یا توی خارجه با خیال ایران بگذرونه.  از رفتنهایتان حماسه و از ماندنهایتان تراژدی نستزید رفقا ولی … یادتون باشه که اگه موندید دیگه باید بمونید و اگه رفتید، دیگه باید یادتون باشه که ایران زندگی نمی‌کنید. شرایطتونو اینور دنیا سعی کنید بهتر کنید.

۷. این هم نوشته مهمان ما بعد از ۴ سال برای دکتر دادپی گرامی

دو نکته از دو دوست خوب

دو نکته خیلی خوب در هفته گذشته در صحبت با بچه ها پیش آمد که فکر می کنم ارزش مطرح شدن دارد. اولی درباره عصبانیت و نفرت موجود در بحثهای اجتماعی و سیاسی این روزها بود. دوستی به تحولات سیاسی و بحرانهای جامعه ما اشاره می کرد که معمولا تر و خشک را با هم سوزانده اند و زخمهای ماندگاری بجای گذاشته اند.  خوب طبیعیست که آدمها با چنین لحنی با یکدیگر حرف بزنند. راستش حرفش راست بود. درست است تحولات تاریخ سه دهه گذشته دشوار بوده اند و تحمل خیلی از آنها از قوه بشری خارج. اما سوال من این است که می توان خشم و نفرت را یکی دانست؟ آیا ستمدیدگی دلیل موجهی برای دامن زدن به تنفر است؟ بعید می دانم راه عدالت از نفرت بگذرد.

نکته بعدی درباره آینده نگریست.  جمعه با دوست دیگری صحبت می کردم پیش بینی خوب و منطقی درباره دهه در پیشرو کرد. به ذهنم رسید که چقدر همیشه در حال بحث درباره حال و دعوا سر گذشته هستیم. نمی گویم مشاهده نکنیم و تاریخ نخوانیم، ولی انگار همیشه دنبال اثبات حقانیت و برتری خودمانمان هستیم نه دنبال پیدا کردن درسها و درک مشاهدات. بدی دیگری این بحثها این است که درباره آینده دیگر فکر هم نمی کنیم. اینقدر غرق دعواهای قهوه خانه ای می شویم که از خودمان نمی پرسیم که خوب چه چالشهایی در پیش است؟ کم هستند آدمهایی که بتوانند درباره آینده حرف بزنند. یادش بخیر یکبار در موسسه با حسین عباسی درباره اقتصاد حرف می زدیم، به ذهنم آمد که ما مثل ویولنیستهای تایتانیک در حال زدن موسیقی کلاسیک هستیم و کشتی در حال غرق شدن. اما حالا فکر می کنم همه روی عرشه تایتانیک در حال بزن بزن حسابی هستند و هیچکس حواسش به کوه یخی سر راه کشتی نیست. و البته همه خود را محق می دانند تا اجازه بدهند تنفر کورشان کند.

کار سختیست ، ولی ما راه دیگری نداریم جز اینکه از خشممان بزرگتر  باشیم تا بهتر ببینیم.

TEDMED 2012

سلام، آمدم  واشنگتن  دی سی. کنفرانس تدمد برپاست. یکی از برنامه هایی که TED برگزار می کند.  این گردهمایی سالانه است و آدمهای مختلف را از رشته ها و زمینه های مختلف جمع می کند. دیروز اولین سخنران برایان استونسون بود، یک وکیل آفریقایی تبار 52 ساله که اولین بار در سی و پنج سالگی در برابر قضات دیوانعالی آمریکا به ارایه دفاعش از لایحه موکلینش پرداخته است. این فرازها از صحبتهایش جالب بود:

من اینجا هستم چون جنبش حقوق مدنی در دهه شصت و هفتاد به پیروزی رسید. اولین سالهای مدرسه من در یک مدرسه برای سیاهها درس می خواندم و بعد از این جنبش بود که توانستم وارد مدرسه عمومی بشوم و حقوق بخوانم.

در ایالت متحده آمریکا از هر سه مرد سیاه پوست یک نفر یا در زندان است، یا عفو شده است و یا در آزادی مشروط است. آمریکا بالاترین درصد زندانیان را در جهان دارد با سه میلیون و دویست هزار نوفر در زندان. جامعه ما نباید بپرسد آیا جرایمی هستند که مستحق مجازات اعدامند یا نه، بلکه باید بپرسد آیا این حق و شایستگی را دارد که جانی را بگیرد؟

طرف دیگر فقر ثروت نیست، عدالت طرف دیگر فقر است. ما نمی توانیم همه فقرا را ثروتمند کنیم ولی می توانیم فقرا را بخاطر فقرشان تنبیه نکنیم. 

مادربزرگ من در 1884 بدنیا آمده بود، او دختر پدر و مادری بود که در ویرجینیا برده بودند. مادر من آخرین فرزند از ده فرزند این زن بود. من وقتی 9 ساله بودم یک روز صبح مادربزرگم را دیدم که خیره به من نگاه می کند و بعد از بیست دقیقه مرا صدا کرد و گفت: «برایان، من تو را می بینم، وقتی که اینجایی و بازی می کنی تو را می بینم و متوجه حضورت هستم. تو پسر خوب و شایسته ای  و از بقیه نوه های من بهتری. به من قول بده: یک همیشه کار درست را انجام بدهی هر چقدر هم که سخت باشه. دوم. قول بده با مادرت خوب باشی، مادرت ته تغاری من است و من می خواهم خوشبخت باشد. سوم قول بده هیچوقت لب به الکل و مشروب نزنی» من راست ایستادم و گفتم «ماما، قول شرف می دم». حالا وقتی چهارده سالم بود برادرم چند تا بطری آبجو پیدا کرده بود . من و برادر و خواهرم رفتیم پشت خانه. برادرم و خواهرم آبجو خوردند. برادرم به من گفت بخور و من تردید کردم، باز به من گفت » بخور، همه خوردیم» و من باز تردید کردم. برادرم گفت » نگران حرفهای مادربزرگ هستی؟ » من جا خوردم برادرم گفت «اون به همه می گه که فوق العاده هستند و ازشون قول می گیره مشروب نخورند» من هاج و واج نگاهش کردم. ..مادربزرگ من برادرش را بخاطر مستی از دست داده بود و اعتقاد داشت که مشروب بد است، چیزی که در جامعه امروز شاید درست نباشد و شما اینطور فکر نمی کنید. …خانمها و آقایان من پنجاه و دو ساله هستم و تا بحال لب به الکل نزده ام، نه آنروز و نه بعدش. چرا؟ چون این هویت من است، بخشی از هویتیست که مادرمن و مادربزرگ من به من منتقل کرده اند و حفظش باعث می شود تا من کسی باشم که هستم. در هویت ما اجزایی را حفظ می کنیم و باید حفظ کنیم تا فراموش نکنیم از کجا آمده ایم و به کجا می رویم.

راستی کجا داریم می رویم؟

اخبار عید را می خوانم دو نفر هستند که همسالان من پیشرفت حرفه ای و اخبار مربوط به آنها را دیده اند و دنبال کرده اند. یکی علی داییست و دیگر احمدرضا عابدزاده. ما دهه پنجاهی ها هر دو را خوب    به خاطر می آوریم. هر دو هم محاسن دارند و هم معایب.  و هر دو مرا یاد این جمله جان لنون می اندازند : «وقتی که  داری از بلندی بالا می روی برای مردم مهمی، وقتی رسیدی اون بالا تنهایی».  یکی همراه برادرش و همکارش تصادف کرده است و ماشینش چپ شده است در همان فاصله ساعت مچی و پول همراهش را زده اند. آن یکی هجده سال پیش حرفی زده است و طبیبی از او شکایت کرده است. حالا شب عیدی داشته می رفته پسرش را ببیند که بهش گفته اند ممنوع الخروج است و یک حکم دارد که منتظر اجراست.  حالا تهران مانده است برای رفتن به دادگاه.

نصف رسانه ها دومی را محکوم کرده اند که خودش را بالاتر از قانون می داند و موضوع اولی را هم همچین بفهمی نفهمی به سکوت برگزار کرده اند. خداییش کجا داریم می رویم؟ می گویید به من چه مربوط است،  که کاملا هم راست می گویید. می گویم آخر باباجان در جامعه ای که قوه قضاییه اش نتواند دروازه بان تیم ملیش را که نه مخفیست و نه خارج است پیدا کند و می تواند اینجور غافلگیرش کند از فعال اقتصادیش چه توقعی دارید؟ اگر ساعت مچی کاپیتان ملیش امنیت ندارد، از سرمایه گذار بی پناه تنها چه توقعی دارید؟ همین خداییش باید این را می گفتم. بدجوری دلم گرفته بود.

شادباش نوروز و سپاس

با نزدیک شدن ایام نوروز و با توجه به اینکه دوستانیکه در ایران هستند در حال شروع تعطیلات نوروزی هستند برای همه شما خوانندگان گرامی آرزوی شادی و پیروزی در سال جدید را دارم. نگرانیهای اقتصادی کم نیستند ولی آمدن بهار به ما یادآوری می کند که شکوفایی همیشه ممکن است. از توجه شما به یادداشتهایم در سالی که گذشت سپاسگزارم و سال خوبی را برایتان آرزو دارم. پیروز باشید.

راستی شماره نوروزی مهرنامه منتشر شده است، بعید می دانم مدت زیادی دوام بیاورد. امیدوارم از مطالبش لذت ببرید.

تقویم خط خطی و خاک گلگون ما

بهار گذشته که برای تدریس به مجارستان رفته بودم، یک نکته در بوداپست و شهر وسپریم برایم جالب بود. هر دو جا پر از لوحهای یادبود، مجسمه ها و تندیسهای اشخاص مختلف بود. یکبار که از سابوژ و پیتر خواستم درباره آنها برایم بگویند لیست شامل همه آدمهای ممکن بود: از شاعران تا سربازان گمنام، از مهندسان تا زنانی که از مجروحان در جنگ پرستاری کرده بودند. از خودم پرسیدم چطور ملتی که به زحمت ده میلیون نفر است نصف پایتختشان پر از یادبود است. بعد شهرها و روستاهای ایران را بیاد آوردم. و پرچمها و تصاویری که ذهن و کوچه های ما را پر کرده است و می کند.

نمی دانم اگر اسم کله قندی برای شما معنایی دارد یا نه، ارتفاعیست در نزدیکی مهران که به شهر مهران و مرز غربی با عراق مسلط است، در هشت سال جنگ حداقل هشت بار این ارتفاع دست به دست شد، نوروزی با بچه ها رفته بودیم ایلام اردوی دانشجویی، دوست راهنمایی می گفت اینجا برای هر یک متر این خاک یک سرباز جان داده است. فکر کردم تقویم ما هم مثل خاک ماست، هر روزش خاطره و یاد کسیست که برای آزادی و استقلالمان جان باخته است. تقویمها و شهرهای ملتهایی که برای آزادیشان همیشه جنگیده اند همیشه پر از خاطره است.

چهارده اسفند است، و باز سالروز جاودانگی آزادمردیست.

یک آگهی تبلیغاتی جالب

یک آگهی تبلیغاتی خیلی جالب درباره بنیاد کودک و استفاده از ایمیل برای تبلیغ درباره این بنیاد

سلام اسكار

خوب بالاخره شب اسكار شد. به بهانه فيلم هر كس هر حرفي دلش خواست زد. اما امشب براي سينماي ايران شب بزرگي است. به اين فرش قرمز رسيدن كار كمي نبوده است. كاش يه روزي هم در اقتصاد به اين فرش قرمز برسيم.

20120226-203057.jpg

خوب سينماي ايران اولين جايزه اسكارش را برد با فيلمي درباره ايراني كه هست؛ دست گريبان مدرنيته و سنت، چند هويت با وفاداريهاي متضاد. خوشحاليم، خوشحالي خوب است… و سپاس خدايي را كه از براي مردم شادي آفريد.

یک دقیقه برای ایران

جدایی نادر از سیمین جایزه گلدن گلوب را برد.  اصغر فرهادی با پیمان معادی بالای سن رفت و جایزه را گرفت. فیلم اسمش دیگر جدایی نبود «از ایران: جدایی» از ایران همه شنیدند: از ایران . مردم یکصد و شصت و هفت کشور برنامه را بطور مستقیم  می دیدند و در آمریکا تقریبا 15 میلیون نفر آنرا مستقیم تماشا کردند.  و دیدند فیلمی از ایران برنده شد. اصغر فرهادی چه قشنگ گفت «من بجای خانواده ام می خواهم درباره مردمم حرفی بزنم. آنها واقعا مردم صلح  دوستی هستند».  دقیقه تمام شد و اصغر فرهادی پایین آمد. همین یک دقیقه در این روزها که همه رسانه های آمریکا در حال کوبیدن طبل جنگ هستند و مردم ایران برایشان یعنی صورتهای خشمگین غیر منطقی، روزها تبلیغات منفی را عقب زد تا تصویر واقعی ایران را ارائه کند. «مردم من مردمی واقعا صلح دوست هستند». این یک دقیقه لحظه ای بود که ایران توانست در صحنه جهانی خودش باشد فارغ از تنگ نظریها و رسانه های هراس آفرین.

اما این یک دقیقه آسان بدست نیامد.

فکر می کنم آندره مالرو در سرنوشت بشر می گوید:   «همه فکر می کنند که نه ماه لازم است تا یک نفر بدنیا بیاید. ولی نه ماه و دو زندگی لازم است تا کسی متولد بشود، رشد کند و به بلوغ برسد و کسی   بشود». ساعتها و روزها  صرف شد تا این یک دقیقه برای ایران و سینمای ایران بدست آمد.

از دوندگیهای فرهادی برای اخذ مجوز تا هنرمندی هنرمندانی مانند لیلا حاتمی، پیمان معادی و ساره بیات، تا دوندگیهای مجدد برای بخش و روی پرده رفتن تا شرکت در فستیوال برلین، تا منتقدینی که با ستایش از این فیلم حرف زدند تا کسانیکه بقیه را به دیدن فیلم تشویق کردند، تا کسانیکه با جدیت در ایران از این فیلم دفاع کردند تا نماینده سینمای  ایران باشد  و تا همه مردمی که یک جای دلشان آرزوی می کردند این فیلم امشب ببرد. همه و همه اینها این یک دقیقه را ساخت تا اصغر فرهادی روی سن برود و به مردم یکصد و شصت و هفت کشور جهان  بگوید «مردم من مردم صلح دوستی هستند»، تا اسم ایران نه با جنگ که با هنر همراه باشد. تا ما مردم متحدی بنظر بیاییم.

این کم دستاوردی نیست. بخدا این کم کاری نیست و اگر این خدمت به مردم ایران نیست من نمی دانم چه چیزی خدمت است و ما واقعا منظورمان از خدمت چیست. اما می دانم  ما به دقایق اینچنین بیشتری در صحنه جهانی احتیاج داریم. خسته نباشید آقای فرهادی.

پ.ن. ساختن سخته ولی در آخر خیلی لذت بخشه. قابل توجه دوستانی که کلا مرامشان خراب کردن است!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید