یک دقیقه برای ایران

جدایی نادر از سیمین جایزه گلدن گلوب را برد.  اصغر فرهادی با پیمان معادی بالای سن رفت و جایزه را گرفت. فیلم اسمش دیگر جدایی نبود «از ایران: جدایی» از ایران همه شنیدند: از ایران . مردم یکصد و شصت و هفت کشور برنامه را بطور مستقیم  می دیدند و در آمریکا تقریبا 15 میلیون نفر آنرا مستقیم تماشا کردند.  و دیدند فیلمی از ایران برنده شد. اصغر فرهادی چه قشنگ گفت «من بجای خانواده ام می خواهم درباره مردمم حرفی بزنم. آنها واقعا مردم صلح  دوستی هستند».  دقیقه تمام شد و اصغر فرهادی پایین آمد. همین یک دقیقه در این روزها که همه رسانه های آمریکا در حال کوبیدن طبل جنگ هستند و مردم ایران برایشان یعنی صورتهای خشمگین غیر منطقی، روزها تبلیغات منفی را عقب زد تا تصویر واقعی ایران را ارائه کند. «مردم من مردمی واقعا صلح دوست هستند». این یک دقیقه لحظه ای بود که ایران توانست در صحنه جهانی خودش باشد فارغ از تنگ نظریها و رسانه های هراس آفرین.

اما این یک دقیقه آسان بدست نیامد.

فکر می کنم آندره مالرو در سرنوشت بشر می گوید:   «همه فکر می کنند که نه ماه لازم است تا یک نفر بدنیا بیاید. ولی نه ماه و دو زندگی لازم است تا کسی متولد بشود، رشد کند و به بلوغ برسد و کسی   بشود». ساعتها و روزها  صرف شد تا این یک دقیقه برای ایران و سینمای ایران بدست آمد.

از دوندگیهای فرهادی برای اخذ مجوز تا هنرمندی هنرمندانی مانند لیلا حاتمی، پیمان معادی و ساره بیات، تا دوندگیهای مجدد برای بخش و روی پرده رفتن تا شرکت در فستیوال برلین، تا منتقدینی که با ستایش از این فیلم حرف زدند تا کسانیکه بقیه را به دیدن فیلم تشویق کردند، تا کسانیکه با جدیت در ایران از این فیلم دفاع کردند تا نماینده سینمای  ایران باشد  و تا همه مردمی که یک جای دلشان آرزوی می کردند این فیلم امشب ببرد. همه و همه اینها این یک دقیقه را ساخت تا اصغر فرهادی روی سن برود و به مردم یکصد و شصت و هفت کشور جهان  بگوید «مردم من مردم صلح دوستی هستند»، تا اسم ایران نه با جنگ که با هنر همراه باشد. تا ما مردم متحدی بنظر بیاییم.

این کم دستاوردی نیست. بخدا این کم کاری نیست و اگر این خدمت به مردم ایران نیست من نمی دانم چه چیزی خدمت است و ما واقعا منظورمان از خدمت چیست. اما می دانم  ما به دقایق اینچنین بیشتری در صحنه جهانی احتیاج داریم. خسته نباشید آقای فرهادی.

پ.ن. ساختن سخته ولی در آخر خیلی لذت بخشه. قابل توجه دوستانی که کلا مرامشان خراب کردن است!

زندگی شریف است

دوشنبه کلاسها شروع می شوند و من هم می روم سر کلاس. پنجشنبه رسیدم آتلانتا، سر زندگی و غریبی.  امروز این یادداشت نقطه سرخط را خواندم. قشنگ بود ولی راستش ربطی به مفهومی بنام زندگی نداشت، از آن یادداشتهایی که ما مردمی می نویسیم که فکر می کنیم زندگی یعنی موضع داشتن و ارزش گذاشتن روی همه چیز، حتی ماکارونی!

واقعیت این است که انسانها متفاوت هستند. انگیزه هایشان و اهدافشان می توانند متفاوت باشند، همینطور راهی را که انتخاب می کنند. راستش نمی دانم چرا بعد از خواندن این نوشته فکر کردم هنوز چقدر در ذهنمان از دنیا جدا هستیم و جدا مانده ایم. آیا همه آن چیزهایی که ما در زندگیمان می خواهیم باید در مرزهای سرزمین خودمان پیدا شود؟

من نمی دانم چرا آدمها می روند، اما برای ادامه تحصیل از کشور خارج نشدم چون افسر راهنمایی رانندگی از من رشوه خواسته بود، که خواسته بودند و من جیب خالی دانشجوییم را نشانشان داده بودم. من آمدم چون می خواستم اقتصاد بخوانم و می خواستم دنیا را ببینم. این مردمی را که ما فقط تصویرشان در فیلمهای قیچی شده صدا و سیما می دیدیم. نمی دانم چرا ولی همیشه هم ایرانی ماندم. چه وقتی که در دانشگاه داوطلب بودم درباره فرهنگ و تاریخمان برای کسانیکه دوست دارند و می شنوند حرف بزنم، چه وقتی که می نویسم و چه وقتی که خودم را معرفی می کنم. من می دانم خیلیها می آیند چون باید با دنیا تعامل کرد چون باید سفر کرد، چون سفر ذهنهای بسته را باز می کند، چون می فهمی بقیه هم غیبت می کنند، بدقولی می کنند، دیر سر قرار می آیند و حتی برایت می زنند.  وقتی سفر می کنی می بینی جاده های بقیه هم چاله دارند، بقیه هم حوصله ندارند، غم دارند، سختی دارند، فقر دارند.

مهمتر از همه اینها وقتی سفر می کنی می بینی ایران همه جهان نیست، هر چقدر هم که دوستش داشته باشی کشوریست مانند بقیه کشورها.  می بینی که ایران برای بزرگیش، برای رشد و توسعه اش باید در همین جهان حضور داشته باشد و بدود. اینجاست که آدمی مثل من فکر نمی کند آنهایی که رفته اند در ساختن ایران نقشی نداشته اند. کسانیکه هر روز در محل کارشان، سر کلاس درسشان، میان بیمارانشان و در معامله با شرکایشان نماینده و سفیر ایران هستند، هر روز دارند تصویری ملموس و انسانی از ایران ارائه می کنند. شاید بخندید اما حتی در آتلانتا همکاران من همه یکی یک دندانپزشک خوب ایرانی را می شناسند. دوستی می گفت ما اینجا فرد نیستیم هر کداممان فرد جامعه هستیم چون هر روز در حال مبارزه با تصویری هستیم که رسانه ها از جامعه ما ارائه می کنند.  کم کاری نیست هر روز به دیگران یک دروغ بزرگ را یادآوری کردن.

در همین سال گذشته بچه هایی که از همین دانشگاه شریف به آمریکا آمده اند، در تلاشی که منجر به تغییر سیاست این دولت درباره ویزای دانشجویی شد نقش به سزایی ایفا کردند. بسیاری از همکلاسیهایم که الان در دانشکده های مهندسی و اقتصاد استاد هستند به تاسی از پیشکسوتان ایرانی این رشته ها به دانشجویان ایرانی برای ادامه تحصیل کمک می کنند.  آیا اینها ساختن ایران نیست؟

اینها را نگفتم که بگویم ایران خانه من نیست. هنوز تهران تنها شهریست که وقتی وارد بانکش می شوم صدایی پشت سرم می گوید «در کوله پشتی شما باز است» و وقتی بر می گردم یک همکلاسی نازنین دوره دبیرستان را می بینم. هنوز تهران تنها شهریست که به دوستان خوبم می توانم زنگ بزنم و بدانم همیشه می توانم از دیدنشان خوشحال بشوم. ایران خانه من است، تهران شهر من. با همه آلودگیش، زشتیش، رانندگی دیوانه وار اهالیش و تفرعن بعضی ساکنینش تهران هنوز تنها شهریست که بودن در آن برای من یعنی زنده بودن. اما اینرا  هم می دانم که هر کجا هستم باشم باز می توانم به ایران خدمت کنم. من از تهران می روم ولی تهران از پیشم نمی رود.

کاش بجای نوشتن این یادداشتهای ارزشی و پیشداوری های بیات شده کمی از خودمان می پرسیدیم چکار کنیم که ایران در این تعامل با دنیا موفق تر باشد. کاش بیادمان باشد زندگی یعنی مجموع احتمالات و گزینه ها و هر ایرانی که در خارج است گزینه های ایران و شانسش را برای موفقیت افزایش داده است.   نه دوست عزیز ایران را فقط آنها که مانده اند نمی سازند.

به بهانه برگزاري نهمين كنفرانس بين‌المللي مديريت

یادداشتم درباره کنفرانس مدیریت که در صفحه مدیران دنیای اقتصاد به چاپ رسیده است.

چهارشنبه، سي‌ام آذرماه، نهمین کنفرانس بین‌المللی مدیریت در برج میلاد تهران به کار خود پایان داد. دوستانی که در جریان کار اجرایی هستند می‌دانند که برپایی کنفرانسی با بیش از چندهزار شرکت کننده و چند ده سخنران از اقصي نقاط جهان کاری است مردافکن. در نتیجه تلاش‌های برگزارکنندگان کنفرانس در خور تقدیر است. در دنیای اقتصاد و علوم بازرگانی کنفرانس‌های سالانه‌ای هستند که خود به نهادهای علمی‌تبدیل شده‌اند. هفته آینده در شهر شیکاگو اتحادیه انجمن‌های علوم اجتماعی یاAllied Social Sciences Associations گردهمایی سالیانه خود را بر پا خواهد کرد که در آن حدود پنجاه انجمن و اتحادیه علمی‌شرکت خواهند کرد و حجم وسیعی از آخرین نتایج پژوهشی در زمینه‌های اقتصاد، انرژی، سیاست‌گذاری اقتصادی و غیره ارائه خواهد شد. در کنار این کنفرانس جویندگان کار با گروه‌های مختلف از صنعت و دانشگاه ملاقات خواهند کرد تا اولین مصاحبه‌هایشان را داشته باشند. شاید بگویید که این قیاس مع الفارق است، اما فراموش نکنید که این انجمن‌ها بیش از صد و بیست سال سابقه دارند. کنفرانس بین‌المللی تهران گرچه جوان است ولی راهی طولانی را در نهادینه کردن تعامل بین دانشگاهیان، کارفرمایان، کارآفرینان و مدیران پیموده است.

گرچه معمول است سخنرانی‌های افتتاحیه کلی‌گویی و خلاصه‌ای از آنچه باشد که معمولا بر همگان واضح است، سخنرانی‌های افتتاحیه کنفرانس از جنس دیگری بودند. دکتر مشایخی و دکتر نیلی درباره پژوهش‌های علمی‌و تحلیل‌شان صحبت کردند. مقاله دکتر نیلی درباره ارتباط ‌اندازه بنگاه و بهره‌وری در ایران برای هر دانشجوی اقتصادی آموزنده بود. این سخنرانی‌ها دوباره نشان دادند که تنها با بررسی و تحلیل داده‌های موجود تا چه حد می‌توان درباره اقتصاد ایران آموخت و ما تا چه حد می‌توانیم با اسير شدن در کلیشه‌ها و از واقعیت‌های اقتصادی بی‌خبر بمانیم. بعد از سخنرانان افتتاحیه آقای قالیباف شهردار تهران صحبت کرد. برای من دو نکته در این سخنان جالب بود. اول تاکید بر این واقعیت که «ما در دهه هشتاد هم نفت 11 دلاری را تجربه کردیم و هم نفت 110 دلاری را، ولی چالش‌های اقتصادی ما یکسان ماندند». دوم اشاره به اینکه «چالش‌های ما مدیریتی هستند و روش باید ثبوتی باشد». شاید تا رسیدن به این واقعیت در میان سیاست‌گذاران که چالش اصلی ما رسیدن به یک مکانیسم کارآی بازار و دولت کوچک باشد راهی نمانده باشد.

تعدادی از دوستان و نسل جدید مدیران و استادان مدیریت و اقتصاد هم که مقیم خارج از کشور هستند در این کنفرانس مقاله‌های خود را ارائه کردند. این گروه گرچه کوچک بودند ولی از بنگاه‌ها و دانشگاه‌هایی از سنگاپور تا سانفرانسیسکو آمده بودند و همه رشته‌های مدیریت و بازرگانی را نمایندگی می‌کردند. دانش این افراد و آشنایی‌شان با محیط‌های کاری و تجاری این ابرشهرها ایشان را به مشاورانی مناسب برای صنایع و بنگاه‌های داخلی تبدیل می‌کند.

هرچه تجربه ام بیشتر می‌شود یقینم به این امر بیشتر می‌شود که زیرساخت‌های اصلی ارتباطات، انسان‌ها هستند. این انسان‌ها هستند که با فرهنگ آشنا می‌شوند و می‌توانند راهکارها و راهبردهای تعامل بین صنایع و بنگاه‌ها را طراحی کنند. درست است که زیرساخت‌های ما هنوز ‌اندک هستند اما رو به گسترش می‌باشند. این کنفرانس فرصت خوبی بود برای استفاده از تجربه این دوستان و تعاملشان با فعالان بومی‌ و دانشگاهیان. برای من به عنوان یک معلم بهترین میزگرد، بحثی بود که درباره آموزش مدیریت در ایران انجام شد. اساتیدی مانند دکتر مشایخی، آذرهوش و فقیهی که پیشکسوتان این امر در ایران هستند از تجربه‌های خودشان گفتند. جوانانی مانند دکتر رحمانداد و دکتر ذواشکیانی از روندهایی صحبت کردند که آینده آموزش مدیریت را خواهند ساخت. برای من این نکته‌ها جالب بود: اول تمرکز آموزش مدیریت در تهران در حالی که هفتاد درصد صنایع خارج از تهران هستند. پیشنهاد شد که برنامه‌های تابستانی در شهرستان‌ها برگزار شود. این پیشنهاد برای مدرسی مانند من بسیار جالب است. لذت تدریس فقط به آموزش نیست، بلکه به چیزهایی که است که آموزگار از دانش آموزانش فرامی‌گیرد. چقدر می‌شود از چنین برنامه‌هایی ایده برای تحقیقات بیشتر گرفت. نکته دیگری که به آن اشاره شده اهمیت آموزش مهارت‌های به روز به بخش خصوصی بود. واقعیت اینجا است که تقاضای اصلی آموزش مدیریت در ایران از طرف بخش دولتی است. اما موتور محرک رشد و توسعه اقتصادی بخش خصوصی است. سوالی که برای من ایجاد شد این بود که آیا می‌شود از شبکه اتاق‌های بازرگانی برای پیدا کردن مخاطب مناسب و موثر برای این برنامه‌ها استفاده کرد یا نه. این اتاق‌ها می‌توانند زیرساخت مناسب چنین فعالیت‌هایی باشند.

در این روزها که نفس سرد زمستان به تهران رسیده است، بعد از سه روز و ارائه دویست و پنجاه تجربه کاری و چندین کارگاه آموزشی، کنفرانس به کار خود پایان داد تا شراره امیدی باشد برای کسانی که به آینده ایران امیدوارند.

عاشوراست

عاشوراست،

امسال عاشورای ما هم در غربت گذشت. دوسالی بود که می شد برویم خانه ولی امسال هنوز ترم تمام نشده است و رئیس دانشکده هم محترمانه گفت که مرخصی نمی دهد. چقدر دلیل مسخره ایست.  یاد عاشوراهای کودکی می افتم، تکیه های شاهرود، تعزیه های امیرآباد دامغان،  دسته های حسین آباد افشار، شمشیر به دستهای خیابان شاهپور و بقیه و بقیه… دسته هایی که سر چهار راه ها به هم سلام می دادند. مردمی به یاد مظلومیت حسین بیرون می آمدند. علمها بالا و پایین می رفتند پیر و جوان سینه می زدند. «وای حسین کشته شد»

عاشوراست،

وقتی به عاشورا فکر می کنی،  انگار یک طرف همه بدیهاست: ترس و بزدلی مردم کوفه، ظلم یزید، خشونت و شقاوت شمر، آز عمر سعد و همه آن چه که بدی را بد می کند. اینطرف همه خوبیهاست: وفاداری و پهلوانی عباس، جوانی و برازندگی علی اکبر، خواهری زینب و آن امید جاودانه به انسانیت  در یک کلام همه آنچه که خوبی را خوب می کند. خوبی از بدی می خواهد که به حال خودش باشد، خوبی با بدی بیعت نمی کند. می خواهد برود جایی که بدی نیست. اما بدی راه را می بندد و آب را هم می بندد. بدی آزادگی ندارد، شرف ندارد، حیا ندارد، حرمت نمی شناسد، بدی حتی اسم خدا را به زبان می آورد. عمرسعد بشارت به بهشت می دهد» پا در رکاب کنید و بر بدنهای این کشتگان بتازید» . مگر می شود از تاختن بر بدن مرده به بهشت رسید؟ مگر خداوند اعلی نیست؟

عاشوراست،

عاشورا زنده است.  شمشیرها حسین را جاودانه کردند، ولی ما انگار می خواهیم با اهل کوفه کاری را کنیم که اهل کوفه می کردند نه آنچه که حسین با آنها می کرد. حسین همه خوبیهاست و هنوز بدی می خواهد بر سم اسبانش نعل تازه بکوبد شاید که خوبی نماند. حسین حتی در جاودانگیش مظلوم است.

وای که حسین کشته شد.

لبخندی وسط این شلوغی زندگی

وسط این شلوغی زندگی و این روزها که اخبار خیلی هم بامزه هستند (آقاجان داریم راجع به آرسنال و بارسلونا و والیبال حرف می زنیم سواستفاده نکنید) چقدر خوب است که می توانی هنوز با یک خبر خوب دلت شاد بشود. به ندا و احسان، دو دوست عزیز و دانشجویان دوست داشتنیم تبریک می گویم. چقدر خوب است که آدم می بیند هنوز در دنیا خوبی هست و خوبان در کنار همند.

یک مشاهده

 یک نکته برای من بسیار جالب است. انگار روشنفکری ایرانی یعنی مخالف بودن با شعور همگانی با استفاده از منطق پیچیده و دلایل عجیب غریب. در واقع روشنفکری ایرانی، یا حداقل بخشی از این تفکر، بیشتر در پی ابراز وجود از طریق متفاوت بودن است تا در پی تولید فکر یا اندیشه یا انجام وظیفه بعنوان یک پل ارتباطی.  در این تفکر بودن مهمتر از رسیدن می شود.

 

جنگی که هنوز کشتار می کند

 نوشتن این یادداشت آسان نیست. چرا که درباره مرگ فرزندیست. پس اول با تسلیت باید شروع شود. به سردار محسن رضایی باید تسلیت گفت که عزادار مرگ فرزندشان احمد رضایی هستند. سخت است به  عزای عزیزی نشستن و سخت تر از آن عزادار فرزند بودن است. برای بازماندگان آرزوی صبر و برای درگذشته طلب رحمت و غفران  می کنم.

طبق معمول حوادث در وبلاگستان هر کس از دری سخنی گفت، کسانیکه درگذشته را نمی شناختند از او آدمی ساختند که تنها در ذهن خودشان وجود داشت و به بهانه این تصویر موهومی حرف خودشان را زدند. جالب است کسانی در اینباره صحبت کردند که در زمان حیات احمد رضایی نه با او همصحبت می شدند و نه توان درک شرایط و چالشهای او را داشتند. عده ای هم به بهانه پسر به پدر تاختند و به او حمله بردند. فارغ از دردی که می کشد..

اما واقعیت چیز دیگریست. جوانی که در خانواده ای جنگ دیده و در حصار محدودیتهای ناشی از شغل پدر و تحت تاثیر فشارهای محیطی نظامی بزرگ شد و به بلوغ رسید، از میان ما رفت .  مانند بسیاری دیگر از درگذشتگان تا بود نه غمخوارش بودیم و نه کوشیدیم دردش را بفهمیم.  درگذشتن او یادآوری این نکته تلخ است که آن جنگ ویرانگر هشت ساله هنوز به کشتار مشغول است.  واقعیتیست که باید گفت و هرگز هرگز نباید فراموش کرد: جنگها با خاموشی تفنگها و توپها پایان نمی یابند. زخمهایشان  تا نسلها به خونریزی ادامه می دهند و جوانان را از پای در می آورند. تلخترین واقعیت هر جنگی این است که هیچکس نمی تواند کشته ها و مجروحانش را بدرستی بشمارد. ، زخمهای هر جنگی پنهان می مانند.  جنگها تلفاتی دارند که هیچوقت به چشم نمی آیند. خانواده هایی که رنج دوری عزیزانشان را تحمل می کنند، فرزندانی که دور از پدرانشان و برادرانشان بزرگ می شوند و باید با دهها چالش عاطفی و زخم روحی کنار بیایند. مادرانی که در جامعه ای مردسالار و بی تفاوت هم باید مرد خانه باشند و هم پدر خانواده، هم بر تنگ نظریها غلبه کنند و هم از موانع پیرامونشان بگذرند.  و در نهایت باید بپذیرند که هیچکس هیچوقت  از رنجشان آگاه نخواهد شد. در سایه بوده اند و در سایه می مانند.

کاش کسانیکه بر طبل جنگ می کوبند امروز برای یک لحظه تامل کنند و به احمد رضایی نگاه کنند. هنوز زخم جنگ قبلی خوب نشده است، جنگ دیگری لازم نیست. در جنگها مردمی بیگناه می میرند، و بعد ازآنها فرزندانشان در تنهایی خود خواهند مرد. و ما…، ما بی تفاوت خواهیم بود.

جالبتر می شود

نمی فهمم که بعضیها چه اصراری دارند بگویند کاپیتالیسم مرده است. خوب گیرم کاپیتالیسم مرد! یعنی شما دیگر از بقالی ماست نخواهید خرید!! بازارها هنوز کار می کنند، منابع همچنان محدود است و هر کاری می تواند نتیجه عکس داشته باشد. زندگی ادامه دارد ….. و همینطور اقتصاد

ترمی دیگر و مبانی اقتصاد

یک ترم دیگه شروع شد و من  دوباره  مشغول شدم. این ترم مبانی اقتصاد کلان و اقتصاد خرد درس می دهم. درس دادن مبانی را خیلی دوست دارم. اولین جاییست که بچه ها با تئوری اقتصاد آشنا می شوند و وارد دنیا مجهولات معلوم می شوند.  هر وقت مبانی درس می دهم یک کمی هم یاد دوران موسسه می افتم که دکتر فرجادی و دکتر نیلی به ما مهندسها می خواستند اقتصاد یاد بدهند. مهندسی دنیای خوبی بود: قوانین ثابت، پیشفرضها معین و مدلهای شسته رفته ای داشت. اما در اقتصاد همه روابط در واقع فرضیه هایی هستند که تست آماری شده اند و تنها تا آمار بعدی اعتبار دارند.  بعد از اینکه فصل اول را تمام کردیم با بچه ها بخش اول مستند Freakonomics را دیدیم. این  بخش درباره نامهای متداول در آمریکا و تاثیرش بر زندگی آینده افراد و شانس اشتغال ایشان است. خیلی خوب ساختن یک فرضیه و مراحل تست آنرا نشان می داد. بعلاوه اینکه  درباره نتیجه گیری از این تستها صحبت می کرد.

دو سال گذشت

به همین سرعت دو سال گذشت.  از تابستان پرحادثه 1388 دو سال گذشت. دو سانحه مرگبار و حالا خانواده هایی که در گوشه و کنار در حال یادآوری آن روزها هستند. بد چیزیست حادثه! عزیزی را که به امید دیدار بوسیده ای دیگر نمی بینی. آخرین تصویر تا ابد با توست: سالم، شاد، سرشار از زندگی و آماده مواجه با هر چیزی که بر سر راهش قرار گیرد. و بعد وداع. وداعی که باورزش نداری و فکر می کنی شوخی بی مزه و بی رحمیست. ولی آنجاست، باید رفت تا آشیانه آخر، و هی گفت پرواز ماندنیست و پرنده مردنی، ولو که عقاب باشد.

روزها می گذرند ولی درد هنوز بی مرهم است و زخم هنوز خون می ریزد.

کاش می شد گفت از مرداد 1388 تا الان دیگر سانحه ای نداشته ایم. یادش بخیر در مهرآباد تابلویی بود که روزهای بی سانحه را می شمرد: «روز خوش روز بی سانحه است». اما نمی شود. زنجیر سوانح ادامه دارد و خبری از گسستن آن نیست. به یادشان بیاوریم  272 نفری را که در دو سال گذشته در ده سانحه هوایی در کشورمان جان سپرده اند:

۲۴ تیر ۱۳۸۸:یک فروند هواپیمای مسافربری از نوع توپولف تی یو-۱۵۴ متعلق به شرکت هواپیمایی کاسپین که عازم ارمنستان بود دقایقی پس از بلند شدن از فرودگاه امام خمینی تهران در در ۱۲ کیلومتری جنوب قزوین بین منطقه فارسیان و جنت‌آباد در بخش مرکزی قزوین سقوط کرد که منجر به کشته شدن تمامی ۱۶۸ نفر سرنشین (مسافر و خدمه)این هواپیما شد.

۲ مرداد ۱۳۸۸: پرواز شماره ۱۵۲۵ هواپیمایی آریا تور که از تهران به مشهد حرکت می‌کرد ساعت ۱۸ و ۵ دقیقه دوم مرداد ماه در فرودگاه مشهد، در نتیجه باز نشدن چرخ جلو و همچنین اشکال در چرخ‌های عقب در هنگام فرود از باند خارج شد و به دیوار فرودگاه برخورد نمود. در این حادثه حداقل ۱۷ نفر (۳ مسافر و ۱۴ خدمه پرواز) کشته و ۲۰ نفر نیز مجروح شدند.این هواپیما از نوع ایلیوشین-۶۲ و مجموع مسافران و خدمه آن ۱۶۰ نفر بوده‌اند.

۱۹ مرداد ۱۳۸۸: بر اثر سقوط بالگرد نیروی انتظامی سه نفر از سرنشینان آن کشته شدند. این بالگرد در حین بازگشت از ماموریت حدود ساعت ۱۶ روز دوشنبه ۱۹ مرداد در ۳۰ کیلومتری ارتفاعات شرق کرمان به دلیل نقص فنی در حوالی «ده‌مرتضی سیرچ» با زمین برخورد کرد. این حادثه خلبان و دو نفر از سرنشینان بالگرد کشته شدند. کمک خلبان به همراه دو سرنشین دیگر مجروح شدند و برای درمان به مراکز درمانی منتقل شدند.

۲۰ مرداد ۱۳۸۸: یک فروند هواپیمای فوکر ۱۰۰ در پرواز شماره ۷۲۹ هواپیمایی آسمان در فرودگاه اصفهان دچار سانحه شد. به علت فرود نامناسب  یکی از چرخ‌ها ترکیده و آتش گرفت. درهای این هواپیما بسته بوده و در حالی که مسافران داخل بودند ماموران فرودگاه به اطفای حریق مشغول شدند و سرانجام پس از خاموش کردن آتش مسافران از هواپیما خارج شدند.

۲۴ مرداد ۱۳۸۸: یک فروند هواپیمای تک موتوره آموزشی در ماهدشت کرج سقوط کرد.براساس اعلام سازمان آتش نشانی کرج، در این حادثه هر دو سرنشین این هواپیما جان خود را از دست دادند.

۲۵ مرداد ۱۳۸۸: یک فروند بالگردآموزشی نظامی متعلق به هوانیروز در شهرک اندیشه شهرستان شهریار واقع در ۴۵ کیلومتری غرب تهران سقوط کرد و سه سرنشین آن کشته شدند.

۱۰ شهریور ۱۳۸۸:سقوط یک فروند هواپیمای آموزشی از نوع تک نام به علت اشتباه خلبان در انتخاب باک تغذیه کننده موتور در چند مایلی فرودگاه پیام که منجر به آسیب دیده گی شدید خلبان زن از ناحیه سر و فوت وی به علت مرگ مغزی بعد از بیست و چهار ساعت شد.

4 بهمن ۱۳۸۸:یک فروند توپولف تی یو-۱۵۴ با ۱۵۷ مسافر پس از فرود روی باند فرودگاه مشهد آتش گرفت. در اثر این حادثه داخل هواپیما به کل سوخته و بال سمت راست و دم و چرخ هواپیما جدا شدند و ۴۲ تن از مسافران به بیمارستان منتقل شدند.

۱۹ دی 1389: یک فروند هواپیمای مسافربری بویینگ ۷۲۷ شرکت هواپیمایی ایران‌ایر، که از تهران به سمت ارومیه پرواز می‌کرد با ۱۰4 سرنشین (۹2 مسافر – ۱۲ خدمه) در نزدیکی ارومیه سقوط کرد و در طی این حادثه ۷۸ نفر کشته و ۲6 نفر هم مجروح شد‌ند.

۲۶ تیر  1389: یک فروند فانتوم اف-۴ نیروی هوایی ارتش ایران که از پایگاه ششم شکاری بوشهر برخاسته بود، دقایقی پس از پرواز به دلیل نقص فنی در نزدیکی شهر چغادک در ۲۵ کیلومتری بوشهر سقوط کرد. دو نفر از سرنشینان هواپیما نجات یافتند.

(لیست حوادث هواپیمایی به نقل از ویکیپیدیای فارسی)

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 57 مشترک دیگر بپیوندید