آدم بی پا و دیگران

گاهی اوقات یک چیزهایی را کشف می کنی، که دوست داری به بقیه هم بگویی. یکجوری اخلاق حرفه ای ما معلمهاست.  یکی از کتابهایی که آنقدر خواندم که تقریبا حفظش کرده بودم «داستان یک انسان واقعی» بود، نوشته بوریس پوله وی. یک کتاب جیبی با جلد آبی رنگ و کاغذ کاهی. بعد از بار ششم یا هفتم صد صفحه اولش از بقیه کتاب جدا شده بود و کتاب باید در دو قسمت خوانده می شد. داستان کتاب درباره یک خلبان روس بود بنام آلکسی ماره سیف یا مره سیف (بسته به لطف حروف چین کتاب)،  که در اوایل جنگ جهانی دوم دو پای خودش را در یک سانحه از دست می دهد. سینه خیز خود را به خطوط خودی می رساند ولی دیر شده است و قانقاریا گرفته است. هر دو پایش را از زیر زانو قطع می کنند.  در بیست و سه سالگی زندگی خلبانی او خاتمه پیدا می کند. بعد از یک دوره افسردگی راه رفتن  با پاهای مصنوعی را یاد می گیرد و رقص می آموزد و دوباره می کوشد تا او را بعنوان یک خلبان بپذیرند.  یکی از صحنه های کتاب جاییست که آجودانی به او می گوید «از آدم بی پا رقاص در نمی آید». او در همان دفتر شروع به رقصیدن می کند.  در نهایت به نیروی هوایی بر می گردد و دوباره آموزش می بیند و به جبهه بر می گردد. در نبرد کورسک شرکت می کند و سه هواپیمای آلمانی را شکار می کند.

حالا چه شد بعد از این همه سال من دیروز یاد این داستان افتادم.  یکی از دوستان خوب و دانشجویان عزیزم این ماه  از مدرسه جان اف کندی دانشگاه هاروارد با دریافت مدرک کارشناسی ارشد مدیریت عمومی در توسع بین المللی فارغ التحصیل  می شود.  دوست عزیز دیگری سال اول تحصیل در این مدرسه را به پایان رسانده است و آماده یک دوره کارآموزی جذاب می شود. با او هم دیروز صحبت می کردم، خوشحال بود که کارش را دوست دارد و برای اولین بار در زندگی کارش برایش مهم است. دو سال پیش وقتی اولی را تازه دیده بودم درباره هاروارد پرسید و اعلام  کرد:  »ولی به من پذیرش نمی دهند» پرسیدم «چرا مگر تقاضای پذیرش کرده ای؟» «نه، ولی معدلم پایین است» پرسیدم  »صددلار هزینه اپلای کردن اذیتت می کند؟»  گفت «نه» گفتم «پس اپلای کن، بگذار آنها به تو بگویند نه، نه اینکه خودت خودت را رد کرده باشی».  دانشگاههای زیادی دست رد به سینه اش زدند ولی هاروارد با اعطای بورس تحصیلی به او پذیرش داد.

دیروز وقتی به یاد این دو دوست افتادم آلکسی مارسیف به یادم آمد که از جای زخمهایش خون می آمد ولی هر روز تمرین می کرد. فکر کردم که برای آدم بی پا یادگرفتن پرواز به مراتب سختتر از آن سختیست که دیگران باید با غلبه بر احساس ناباوریشان تحمل کنند.  چالشهای آدمهای بی پا کم نیست. بعد یاد خودمان افتادم و پاهایی که در گذر زمان از دست داده و می دهیم. و بعد آرزو می کنیم کاش می توانستیم پرواز کنیم ولی نمی توانیم. واقعیت این است که ما بجای دیگران بخودمان نه می گوییم تا کار را برای آنها آسان کرده باشیم. ولی اگر بخواهیم می توانیم پرواز کنیم، اگر به آدمهایی که به ما می گویند :»از بی پا رقاص در نمی آید» گوش نکنیم.   بعد به این فکر کردم که چند نفر از این آدمها را می شناسیم که همیشه محدودیتها و عیوب ما را به رخمان می کشند تا بگویند که نمی  توانیم و یا حقمان نیست.  واقعا که به آنها احتیاجی دارد؟ اگر این عیوب را داریم باز می خواهیم علیرغم آنها پرواز بکنیم و اگر نداریم که به ما خدمتی نمی کنند با این حرفهایشان. فکر کردم چقدر خوب است که از این آدمها  دور باشیم. بدون آنها هنوز کار ما سخت هست، ولی با آنها فکر می کنیم سختی یعنی غیر ممکن بودن. در حالیکه اینطور نیست.  هر روز آدمهای زیادی خلافش را ثابت می کنند.

پرویز شهریاری

مرگهایی هستند که آنها را بعنوان مرگ نمی شناسی. چون آنکه می رود برای تو همیشه بوده و هست. در روزهایت جاریست و می دانی که زندگیش پایان نیافته گرچه از دنیای خاکی و خاک گرفته ما رخت بربسته است. پرویز شهریاری یکی از این آدمها بود. معلمی که تا آخرین لحظه معلم ماند و نام خود را در آموزش کشورمان ماندگار کرد.

 در دبیرستان سه جلد کتاب همیشه روی میز من بودند: دو جلد روشهای جبر ویک جلد مثلثاث پایه بدون این سه کتاب و تاکید دبیران بر حل مسائل مختلف و زیاد بعید می دانم دیپلم ریاضی را می توانستم بگیرم چه برسد به اینکه مهندسی بخوانم. کتابها یک نویسنده  داشتند: پرویز شهریاری. از آن به بعد هر چه که نوشته بود را می خواندم. من هرگز پرویز شهریاری را از نزدیک ندیدم ولی یکی از آدمهایی بود که زندگی مرا و هزاران دانش آموز دیگر را با  نوشته هایش شکل دارد و به مهارتهای ما اضافه کرد. بعدها که مجله برهان درآمد خوشحال بودم که هنوز هست. یادداشتهایش را می خواندم و لذت می بردم. آدمی که نشان می داد برای ایجاد تغییری ماندگار لازم نیست بر منصب وزارت یا کرسی وکالت تکیه داد. اگر بخواهی از هر جا که هستی می توانی دنیای پیرامونت را بهتر کنی.

آدمهایی هستند که جامعه ما به آنها بیش از تمام سیاستمدارانمان مدیون است، چون آنچه که می توانیم باشید و آنچه را که می توانیم به سرانجام برسانیم مدیون ایشانیم. برایشان مجسمه ای نخواهند ساخت ولی نامهایشان بر ضمیر دل ما حک شده می مانند. روانش شاد و یادش نکو باد که از جاودانگان است

 پ.ن. این یادداشت در روزنامه دنیای اقتصاد روز دوشنبه 25 اردیبهشت ماه منتشر شد.

اقتصاد و دغدغه های اخلاقی

روزنامه دنیای اقتصاد در یک حرکت پسندیده برای دو هفته آینده یادداشتهایی با موضوع دغدغه های اخلاقی در اقتصاد منتشر خواهد کرد. کار خوب هموطن عزیز بجنوردی ما انگیزه اصلی انتشار این یادداشتهاست. هر چه باشد ما انسانها سرمایه اصلی اقتصاد هستیم وگرنه نفت دارها باید آقای دنیا می بودند و سوییسیها به پنیرسازی مشغول.

با پوزش

با سلام،

از دوستان عزیزی که مطالب تکراری دریافت کرده اند پوزش می خواهم.  حجم مطالب طبقه بندی نشده این وبلاگ زیاد بود و ظرف هفته .  گذشته در یک عملیات  ضربتی این مطالب را مجددا طبقه بندی کردم.  در این فرایند چند پست پاک شد و چند پست دیگر بعنوان پست جدید ارسال شد. امیدوارم این مشکل مجددا تکرار نشود.

از همه شما دوستان برای توجهتان به یادداشتهایم سپاسگزارم.

نویسنده مهمان

با علی فرنود در دالاس آشنا شدم، برای اولین شغل  بعد از دوران دانشجویی به تگزاس رفته بودم.  علی از اولین دانشجویان ایرانی دانشگاه SMU  بود و تازه بچه ها داشتند از ایارن می آمدند. کلا وقتی یک نفر به دانشگاهی رفت بقیه هم بدنبال او می روند. من وبلاگ نویس نشده بودم، ولی علی وبلاگ خوبی داشت و خواننده های پروپا قرص فراوان. اما بعد از دویست پست علی وبلاگش را بست و رفت دنبال کارهای دیگر و خواننده هایش را نومید کرد. کار جالبی بود، با یک هدف بیایی و وقتی رسیدی بگی خوب حالا مرحله بعد. حالا  امروز حرف می زدیم و قرار شد به یاد ایام قدیم یادداشتی بنویسد. امیدوارم برای شما جالب باشد، برای من که هست.

>>>>>>

۱. وبلاگ‌ نویس مهمان بودن برای استاد علی خان دادپی به دلایل متعدد کار مشکلیه.  دلیل اول این که علی اصولا اون نگاه فلسفی خودش رو به دنیا داره که کمکی با نگاه یلخی حقیر فرق داره. دوم هم اینکه اصولا طرز نگارش بنده با حضرتش تومنی نه قرون و سی شاهی فرق می‌کنه که کار رو یه خورده سخت‌تر می‌کنه.  دلیل سومش هم که زیاد ربطی به دکتر نداره اینه که بنده از ۱۶ اردیبهشت سال ۱۳۸۷ که این پست دویست  رو نوشتم، دیگه عطای وبلاگ نوشتن رو به لقاش بخشیدم و دیگه بي‌خیال بحث و  مباحثه‌های وبلاگی شدم که آخر دعوینا ان‌الحمدلله رب‌العالمین.

۲. آما … بگه بنویس که نمی‌شه گفت نه!

۳. فکر کردم بعد از چهار سال سکوت از چی بنویسم که هم خدا رو خوش بیاد و هم بنده خدا رو. یه چرخی توی وبلاگها زدم و به اتفاقاتی که افتاده و نوشته‌هایی که خونده بودم.  یاد اون نوشته نقطه سرخط افتادم که همه لینکش کرده بودند و با «آنها که رفته‌اند» شروع می‌شد … و از قضای روزگار همزمان خوردم به این پست مریم که نوشته «از رفتن‌هایمان حماسه نسازیم».  ۱۰ روز پیش که علی دی‌سی بود سر شام یه ‌خورده راجع به این چیزها حرف زده بودیم و نتیجه این شد که موضوع نوشته من، تقریبا ۶ سال بعد از نوشته مهاجرت وبلاگ مرحومم باز شد مهاجرت.

۴. راستش نمی‌دونم شمایی که اینو می‌خونید کجای دنیایید.  با این وضعیتی که همکلاسیهای قدیم شریفی ما پیش آوردن، احتمالات زیادی داره که یه جایی تو ینگه دنیا نشسته باشید.  احتمالشم هست که بدو بدو دنبال تافل و جی‌آر‌ای و از این حرفهایید که بیاید اینور دنیا و ببینید چه‌خبره.  من راستش همیشه این ایده «دیدن دنیا» رو تشویق کردم. یعنی به نظرم در دنیای امروز این کمترین حق بنده و شماست که بریم و ببینیم که آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ منتها خوب مشکل داستان اینجاست که با توجه به شرایط و دیگه چنان که افتد و دانی، هر کسی که ره‌توشه برمی‌دارد، دیگه عملا قدم در راه بی‌برگشت هم می‌گذارد و همینجا می‌ماند و برنمی‌گردد که د برو که رفتی.  شخصا بعد از نزدیک ۹ سال زندگی در این بلاد و دیدن هزار جور مهاجر مختلف صرفا یک نفر رو دیدم که خیلی باکلاس برگشت ایران. بقیه همینجا موندن و سرشونو به یه چیزی گرم کردن. حالا یا کاره، یا باره، یا عیالواری.

۵. تا اینجای داستان سیر طبیعی قضیه است و در واقع اون چیزیه که مریم هم در نوشته‌ش ازش به عنوان «یک پدیده ی واحد و یک مسئله ی مشترک هستند که همه مان درگیرش هستیم» یاد کرده. اونچه خیلی طبیعی نیست اینه که ۹۰ درصد جماعت تا یه اتفاقی اینجا می‌افته فیلشون یاد هندستون می‌کنه و ناگهان سرزمین مادری می‌شه بر هر درد بی‌درمان دوا.  اگه ایران بودن حتما یک نفر وجود داشت که پیوندش رو ابا این رفقا در آسمانها بسته بودن و تنهایی نبود و کار کمتر و بهنر بود و موقعیت کارآفرینی در حد استیو جابز بود و قس علیهذا.  از اونور قصه هم اونهایی که ایران موندن فکر می‌کنن اگه الان اینور دنیا بودن چه‌خبر بود.

۶. واقعیتش اینه که هیچی رو تو زندگی پیش‌بینی نمی‌شه کرد. منی که الان اینجا هستم، شاید اگه ایران مونده بودم واقعا وضع زندگیم بهتر بود، شاید هم داشتم صبح تا شب واسه یه لقمه نون تو آفتاب عسلویه یا ترافیک تهران سگ‌دو می‌زدم.  به قول اهل آمار انقدر عوامل اختلاط آماری وجود داره که نمی‌شه با قاطعیت گفت.  تنها چیزی رو که به نظر من می‌شه با قاطعیت گفت اینه که آدم به دونه زندگی بیشتر نداره و نمی‌شه اون یه زندگی رو توی ایران با خیال خارجه یا توی خارجه با خیال ایران بگذرونه.  از رفتنهایتان حماسه و از ماندنهایتان تراژدی نستزید رفقا ولی … یادتون باشه که اگه موندید دیگه باید بمونید و اگه رفتید، دیگه باید یادتون باشه که ایران زندگی نمی‌کنید. شرایطتونو اینور دنیا سعی کنید بهتر کنید.

۷. این هم نوشته مهمان ما بعد از ۴ سال برای دکتر دادپی گرامی

TEDMED 2012

سلام، آمدم  واشنگتن  دی سی. کنفرانس تدمد برپاست. یکی از برنامه هایی که TED برگزار می کند.  این گردهمایی سالانه است و آدمهای مختلف را از رشته ها و زمینه های مختلف جمع می کند. دیروز اولین سخنران برایان استونسون بود، یک وکیل آفریقایی تبار 52 ساله که اولین بار در سی و پنج سالگی در برابر قضات دیوانعالی آمریکا به ارایه دفاعش از لایحه موکلینش پرداخته است. این فرازها از صحبتهایش جالب بود:

من اینجا هستم چون جنبش حقوق مدنی در دهه شصت و هفتاد به پیروزی رسید. اولین سالهای مدرسه من در یک مدرسه برای سیاهها درس می خواندم و بعد از این جنبش بود که توانستم وارد مدرسه عمومی بشوم و حقوق بخوانم.

در ایالت متحده آمریکا از هر سه مرد سیاه پوست یک نفر یا در زندان است، یا عفو شده است و یا در آزادی مشروط است. آمریکا بالاترین درصد زندانیان را در جهان دارد با سه میلیون و دویست هزار نوفر در زندان. جامعه ما نباید بپرسد آیا جرایمی هستند که مستحق مجازات اعدامند یا نه، بلکه باید بپرسد آیا این حق و شایستگی را دارد که جانی را بگیرد؟

طرف دیگر فقر ثروت نیست، عدالت طرف دیگر فقر است. ما نمی توانیم همه فقرا را ثروتمند کنیم ولی می توانیم فقرا را بخاطر فقرشان تنبیه نکنیم. 

مادربزرگ من در 1884 بدنیا آمده بود، او دختر پدر و مادری بود که در ویرجینیا برده بودند. مادر من آخرین فرزند از ده فرزند این زن بود. من وقتی 9 ساله بودم یک روز صبح مادربزرگم را دیدم که خیره به من نگاه می کند و بعد از بیست دقیقه مرا صدا کرد و گفت: «برایان، من تو را می بینم، وقتی که اینجایی و بازی می کنی تو را می بینم و متوجه حضورت هستم. تو پسر خوب و شایسته ای  و از بقیه نوه های من بهتری. به من قول بده: یک همیشه کار درست را انجام بدهی هر چقدر هم که سخت باشه. دوم. قول بده با مادرت خوب باشی، مادرت ته تغاری من است و من می خواهم خوشبخت باشد. سوم قول بده هیچوقت لب به الکل و مشروب نزنی» من راست ایستادم و گفتم «ماما، قول شرف می دم». حالا وقتی چهارده سالم بود برادرم چند تا بطری آبجو پیدا کرده بود . من و برادر و خواهرم رفتیم پشت خانه. برادرم و خواهرم آبجو خوردند. برادرم به من گفت بخور و من تردید کردم، باز به من گفت » بخور، همه خوردیم» و من باز تردید کردم. برادرم گفت » نگران حرفهای مادربزرگ هستی؟ » من جا خوردم برادرم گفت «اون به همه می گه که فوق العاده هستند و ازشون قول می گیره مشروب نخورند» من هاج و واج نگاهش کردم. ..مادربزرگ من برادرش را بخاطر مستی از دست داده بود و اعتقاد داشت که مشروب بد است، چیزی که در جامعه امروز شاید درست نباشد و شما اینطور فکر نمی کنید. …خانمها و آقایان من پنجاه و دو ساله هستم و تا بحال لب به الکل نزده ام، نه آنروز و نه بعدش. چرا؟ چون این هویت من است، بخشی از هویتیست که مادرمن و مادربزرگ من به من منتقل کرده اند و حفظش باعث می شود تا من کسی باشم که هستم. در هویت ما اجزایی را حفظ می کنیم و باید حفظ کنیم تا فراموش نکنیم از کجا آمده ایم و به کجا می رویم.

یک سوال درباره تعویض کارت پایان خدمت

یک دوست عزیز این اطلاعات را فرستاده است، می شود پرسید تکلیف آدمهایی که در این زمانها تهران نیستند چیست؟

سازمان وظیفه عمومی زمان تعویض کارت معافیت و پایان خدمت سربازی را اعلام کرد.

به گزارش مهر، سازمان وظیفه عمومی با صدور اطلاعیه ای اعلام کرد از آنجا که طرح تعویض کارت‌های معافیت و پایان خدمت قدیمی با کارت هوشمند از تاریخ دهم دی ماه سالجاری با تعویض کارت‌های قدیمی معافیت از خدمت آغاز شده، سازمان وظیفه عمومی به منظور رفاه حال متقاضیان و تسریع در رسیدگی به درخواست‌های آنان برای اجرای این طرح اولویت‌بندی بر اساس سال اخذ کارت قدیمی معافیت و پایان خدمت در نظر گرفته است که دارندگان کارت‌های معافیت قدیمی طبق زمانبندی ذیل فرصت داشته تا به منظور اخذ کارت هوشمند خود به یکی از دفاتر خدمات الکترونیک انتظامی (پلیس+10) مراجعه کنند.

- از سال 1388 به بعد از تاریخ 10/10/1390 تا 10/11/1390

-از سال 1380 تا 1387 از تاریخ 10/11/1390 تا 10/12/1390

- از سال 1370 تا 1379 از تاریخ 10/12/1390 تا 10/1/1391

- از سال 1360 تا 1369 از تاریخ 10/1/1391 تا 10/2/1391

لازم به ذکر است تاریخ مذکور قابل تمدید نبوده و پس از انقضای مهلت فوق کارت‌های قدیمی از اعتبار ساقط می شوند.

یک دقیقه برای ایران

جدایی نادر از سیمین جایزه گلدن گلوب را برد.  اصغر فرهادی با پیمان معادی بالای سن رفت و جایزه را گرفت. فیلم اسمش دیگر جدایی نبود «از ایران: جدایی» از ایران همه شنیدند: از ایران . مردم یکصد و شصت و هفت کشور برنامه را بطور مستقیم  می دیدند و در آمریکا تقریبا 15 میلیون نفر آنرا مستقیم تماشا کردند.  و دیدند فیلمی از ایران برنده شد. اصغر فرهادی چه قشنگ گفت «من بجای خانواده ام می خواهم درباره مردمم حرفی بزنم. آنها واقعا مردم صلح  دوستی هستند».  دقیقه تمام شد و اصغر فرهادی پایین آمد. همین یک دقیقه در این روزها که همه رسانه های آمریکا در حال کوبیدن طبل جنگ هستند و مردم ایران برایشان یعنی صورتهای خشمگین غیر منطقی، روزها تبلیغات منفی را عقب زد تا تصویر واقعی ایران را ارائه کند. «مردم من مردمی واقعا صلح دوست هستند». این یک دقیقه لحظه ای بود که ایران توانست در صحنه جهانی خودش باشد فارغ از تنگ نظریها و رسانه های هراس آفرین.

اما این یک دقیقه آسان بدست نیامد.

فکر می کنم آندره مالرو در سرنوشت بشر می گوید:   «همه فکر می کنند که نه ماه لازم است تا یک نفر بدنیا بیاید. ولی نه ماه و دو زندگی لازم است تا کسی متولد بشود، رشد کند و به بلوغ برسد و کسی   بشود». ساعتها و روزها  صرف شد تا این یک دقیقه برای ایران و سینمای ایران بدست آمد.

از دوندگیهای فرهادی برای اخذ مجوز تا هنرمندی هنرمندانی مانند لیلا حاتمی، پیمان معادی و ساره بیات، تا دوندگیهای مجدد برای بخش و روی پرده رفتن تا شرکت در فستیوال برلین، تا منتقدینی که با ستایش از این فیلم حرف زدند تا کسانیکه بقیه را به دیدن فیلم تشویق کردند، تا کسانیکه با جدیت در ایران از این فیلم دفاع کردند تا نماینده سینمای  ایران باشد  و تا همه مردمی که یک جای دلشان آرزوی می کردند این فیلم امشب ببرد. همه و همه اینها این یک دقیقه را ساخت تا اصغر فرهادی روی سن برود و به مردم یکصد و شصت و هفت کشور جهان  بگوید «مردم من مردم صلح دوستی هستند»، تا اسم ایران نه با جنگ که با هنر همراه باشد. تا ما مردم متحدی بنظر بیاییم.

این کم دستاوردی نیست. بخدا این کم کاری نیست و اگر این خدمت به مردم ایران نیست من نمی دانم چه چیزی خدمت است و ما واقعا منظورمان از خدمت چیست. اما می دانم  ما به دقایق اینچنین بیشتری در صحنه جهانی احتیاج داریم. خسته نباشید آقای فرهادی.

پ.ن. ساختن سخته ولی در آخر خیلی لذت بخشه. قابل توجه دوستانی که کلا مرامشان خراب کردن است!

زندگی شریف است

دوشنبه کلاسها شروع می شوند و من هم می روم سر کلاس. پنجشنبه رسیدم آتلانتا، سر زندگی و غریبی.  امروز این یادداشت نقطه سرخط را خواندم. قشنگ بود ولی راستش ربطی به مفهومی بنام زندگی نداشت، از آن یادداشتهایی که ما مردمی می نویسیم که فکر می کنیم زندگی یعنی موضع داشتن و ارزش گذاشتن روی همه چیز، حتی ماکارونی!

واقعیت این است که انسانها متفاوت هستند. انگیزه هایشان و اهدافشان می توانند متفاوت باشند، همینطور راهی را که انتخاب می کنند. راستش نمی دانم چرا بعد از خواندن این نوشته فکر کردم هنوز چقدر در ذهنمان از دنیا جدا هستیم و جدا مانده ایم. آیا همه آن چیزهایی که ما در زندگیمان می خواهیم باید در مرزهای سرزمین خودمان پیدا شود؟

من نمی دانم چرا آدمها می روند، اما برای ادامه تحصیل از کشور خارج نشدم چون افسر راهنمایی رانندگی از من رشوه خواسته بود، که خواسته بودند و من جیب خالی دانشجوییم را نشانشان داده بودم. من آمدم چون می خواستم اقتصاد بخوانم و می خواستم دنیا را ببینم. این مردمی را که ما فقط تصویرشان در فیلمهای قیچی شده صدا و سیما می دیدیم. نمی دانم چرا ولی همیشه هم ایرانی ماندم. چه وقتی که در دانشگاه داوطلب بودم درباره فرهنگ و تاریخمان برای کسانیکه دوست دارند و می شنوند حرف بزنم، چه وقتی که می نویسم و چه وقتی که خودم را معرفی می کنم. من می دانم خیلیها می آیند چون باید با دنیا تعامل کرد چون باید سفر کرد، چون سفر ذهنهای بسته را باز می کند، چون می فهمی بقیه هم غیبت می کنند، بدقولی می کنند، دیر سر قرار می آیند و حتی برایت می زنند.  وقتی سفر می کنی می بینی جاده های بقیه هم چاله دارند، بقیه هم حوصله ندارند، غم دارند، سختی دارند، فقر دارند.

مهمتر از همه اینها وقتی سفر می کنی می بینی ایران همه جهان نیست، هر چقدر هم که دوستش داشته باشی کشوریست مانند بقیه کشورها.  می بینی که ایران برای بزرگیش، برای رشد و توسعه اش باید در همین جهان حضور داشته باشد و بدود. اینجاست که آدمی مثل من فکر نمی کند آنهایی که رفته اند در ساختن ایران نقشی نداشته اند. کسانیکه هر روز در محل کارشان، سر کلاس درسشان، میان بیمارانشان و در معامله با شرکایشان نماینده و سفیر ایران هستند، هر روز دارند تصویری ملموس و انسانی از ایران ارائه می کنند. شاید بخندید اما حتی در آتلانتا همکاران من همه یکی یک دندانپزشک خوب ایرانی را می شناسند. دوستی می گفت ما اینجا فرد نیستیم هر کداممان فرد جامعه هستیم چون هر روز در حال مبارزه با تصویری هستیم که رسانه ها از جامعه ما ارائه می کنند.  کم کاری نیست هر روز به دیگران یک دروغ بزرگ را یادآوری کردن.

در همین سال گذشته بچه هایی که از همین دانشگاه شریف به آمریکا آمده اند، در تلاشی که منجر به تغییر سیاست این دولت درباره ویزای دانشجویی شد نقش به سزایی ایفا کردند. بسیاری از همکلاسیهایم که الان در دانشکده های مهندسی و اقتصاد استاد هستند به تاسی از پیشکسوتان ایرانی این رشته ها به دانشجویان ایرانی برای ادامه تحصیل کمک می کنند.  آیا اینها ساختن ایران نیست؟

اینها را نگفتم که بگویم ایران خانه من نیست. هنوز تهران تنها شهریست که وقتی وارد بانکش می شوم صدایی پشت سرم می گوید «در کوله پشتی شما باز است» و وقتی بر می گردم یک همکلاسی نازنین دوره دبیرستان را می بینم. هنوز تهران تنها شهریست که به دوستان خوبم می توانم زنگ بزنم و بدانم همیشه می توانم از دیدنشان خوشحال بشوم. ایران خانه من است، تهران شهر من. با همه آلودگیش، زشتیش، رانندگی دیوانه وار اهالیش و تفرعن بعضی ساکنینش تهران هنوز تنها شهریست که بودن در آن برای من یعنی زنده بودن. اما اینرا  هم می دانم که هر کجا هستم باشم باز می توانم به ایران خدمت کنم. من از تهران می روم ولی تهران از پیشم نمی رود.

کاش بجای نوشتن این یادداشتهای ارزشی و پیشداوری های بیات شده کمی از خودمان می پرسیدیم چکار کنیم که ایران در این تعامل با دنیا موفق تر باشد. کاش بیادمان باشد زندگی یعنی مجموع احتمالات و گزینه ها و هر ایرانی که در خارج است گزینه های ایران و شانسش را برای موفقیت افزایش داده است.   نه دوست عزیز ایران را فقط آنها که مانده اند نمی سازند.

به بهانه برگزاري نهمين كنفرانس بين‌المللي مديريت

یادداشتم درباره کنفرانس مدیریت که در صفحه مدیران دنیای اقتصاد به چاپ رسیده است.

چهارشنبه، سي‌ام آذرماه، نهمین کنفرانس بین‌المللی مدیریت در برج میلاد تهران به کار خود پایان داد. دوستانی که در جریان کار اجرایی هستند می‌دانند که برپایی کنفرانسی با بیش از چندهزار شرکت کننده و چند ده سخنران از اقصي نقاط جهان کاری است مردافکن. در نتیجه تلاش‌های برگزارکنندگان کنفرانس در خور تقدیر است. در دنیای اقتصاد و علوم بازرگانی کنفرانس‌های سالانه‌ای هستند که خود به نهادهای علمی‌تبدیل شده‌اند. هفته آینده در شهر شیکاگو اتحادیه انجمن‌های علوم اجتماعی یاAllied Social Sciences Associations گردهمایی سالیانه خود را بر پا خواهد کرد که در آن حدود پنجاه انجمن و اتحادیه علمی‌شرکت خواهند کرد و حجم وسیعی از آخرین نتایج پژوهشی در زمینه‌های اقتصاد، انرژی، سیاست‌گذاری اقتصادی و غیره ارائه خواهد شد. در کنار این کنفرانس جویندگان کار با گروه‌های مختلف از صنعت و دانشگاه ملاقات خواهند کرد تا اولین مصاحبه‌هایشان را داشته باشند. شاید بگویید که این قیاس مع الفارق است، اما فراموش نکنید که این انجمن‌ها بیش از صد و بیست سال سابقه دارند. کنفرانس بین‌المللی تهران گرچه جوان است ولی راهی طولانی را در نهادینه کردن تعامل بین دانشگاهیان، کارفرمایان، کارآفرینان و مدیران پیموده است.

گرچه معمول است سخنرانی‌های افتتاحیه کلی‌گویی و خلاصه‌ای از آنچه باشد که معمولا بر همگان واضح است، سخنرانی‌های افتتاحیه کنفرانس از جنس دیگری بودند. دکتر مشایخی و دکتر نیلی درباره پژوهش‌های علمی‌و تحلیل‌شان صحبت کردند. مقاله دکتر نیلی درباره ارتباط ‌اندازه بنگاه و بهره‌وری در ایران برای هر دانشجوی اقتصادی آموزنده بود. این سخنرانی‌ها دوباره نشان دادند که تنها با بررسی و تحلیل داده‌های موجود تا چه حد می‌توان درباره اقتصاد ایران آموخت و ما تا چه حد می‌توانیم با اسير شدن در کلیشه‌ها و از واقعیت‌های اقتصادی بی‌خبر بمانیم. بعد از سخنرانان افتتاحیه آقای قالیباف شهردار تهران صحبت کرد. برای من دو نکته در این سخنان جالب بود. اول تاکید بر این واقعیت که «ما در دهه هشتاد هم نفت 11 دلاری را تجربه کردیم و هم نفت 110 دلاری را، ولی چالش‌های اقتصادی ما یکسان ماندند». دوم اشاره به اینکه «چالش‌های ما مدیریتی هستند و روش باید ثبوتی باشد». شاید تا رسیدن به این واقعیت در میان سیاست‌گذاران که چالش اصلی ما رسیدن به یک مکانیسم کارآی بازار و دولت کوچک باشد راهی نمانده باشد.

تعدادی از دوستان و نسل جدید مدیران و استادان مدیریت و اقتصاد هم که مقیم خارج از کشور هستند در این کنفرانس مقاله‌های خود را ارائه کردند. این گروه گرچه کوچک بودند ولی از بنگاه‌ها و دانشگاه‌هایی از سنگاپور تا سانفرانسیسکو آمده بودند و همه رشته‌های مدیریت و بازرگانی را نمایندگی می‌کردند. دانش این افراد و آشنایی‌شان با محیط‌های کاری و تجاری این ابرشهرها ایشان را به مشاورانی مناسب برای صنایع و بنگاه‌های داخلی تبدیل می‌کند.

هرچه تجربه ام بیشتر می‌شود یقینم به این امر بیشتر می‌شود که زیرساخت‌های اصلی ارتباطات، انسان‌ها هستند. این انسان‌ها هستند که با فرهنگ آشنا می‌شوند و می‌توانند راهکارها و راهبردهای تعامل بین صنایع و بنگاه‌ها را طراحی کنند. درست است که زیرساخت‌های ما هنوز ‌اندک هستند اما رو به گسترش می‌باشند. این کنفرانس فرصت خوبی بود برای استفاده از تجربه این دوستان و تعاملشان با فعالان بومی‌ و دانشگاهیان. برای من به عنوان یک معلم بهترین میزگرد، بحثی بود که درباره آموزش مدیریت در ایران انجام شد. اساتیدی مانند دکتر مشایخی، آذرهوش و فقیهی که پیشکسوتان این امر در ایران هستند از تجربه‌های خودشان گفتند. جوانانی مانند دکتر رحمانداد و دکتر ذواشکیانی از روندهایی صحبت کردند که آینده آموزش مدیریت را خواهند ساخت. برای من این نکته‌ها جالب بود: اول تمرکز آموزش مدیریت در تهران در حالی که هفتاد درصد صنایع خارج از تهران هستند. پیشنهاد شد که برنامه‌های تابستانی در شهرستان‌ها برگزار شود. این پیشنهاد برای مدرسی مانند من بسیار جالب است. لذت تدریس فقط به آموزش نیست، بلکه به چیزهایی که است که آموزگار از دانش آموزانش فرامی‌گیرد. چقدر می‌شود از چنین برنامه‌هایی ایده برای تحقیقات بیشتر گرفت. نکته دیگری که به آن اشاره شده اهمیت آموزش مهارت‌های به روز به بخش خصوصی بود. واقعیت اینجا است که تقاضای اصلی آموزش مدیریت در ایران از طرف بخش دولتی است. اما موتور محرک رشد و توسعه اقتصادی بخش خصوصی است. سوالی که برای من ایجاد شد این بود که آیا می‌شود از شبکه اتاق‌های بازرگانی برای پیدا کردن مخاطب مناسب و موثر برای این برنامه‌ها استفاده کرد یا نه. این اتاق‌ها می‌توانند زیرساخت مناسب چنین فعالیت‌هایی باشند.

در این روزها که نفس سرد زمستان به تهران رسیده است، بعد از سه روز و ارائه دویست و پنجاه تجربه کاری و چندین کارگاه آموزشی، کنفرانس به کار خود پایان داد تا شراره امیدی باشد برای کسانی که به آینده ایران امیدوارند.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید