زندگی شریف است

دوشنبه کلاسها شروع می شوند و من هم می روم سر کلاس. پنجشنبه رسیدم آتلانتا، سر زندگی و غریبی.  امروز این یادداشت نقطه سرخط را خواندم. قشنگ بود ولی راستش ربطی به مفهومی بنام زندگی نداشت، از آن یادداشتهایی که ما مردمی می نویسیم که فکر می کنیم زندگی یعنی موضع داشتن و ارزش گذاشتن روی همه چیز، حتی ماکارونی!

واقعیت این است که انسانها متفاوت هستند. انگیزه هایشان و اهدافشان می توانند متفاوت باشند، همینطور راهی را که انتخاب می کنند. راستش نمی دانم چرا بعد از خواندن این نوشته فکر کردم هنوز چقدر در ذهنمان از دنیا جدا هستیم و جدا مانده ایم. آیا همه آن چیزهایی که ما در زندگیمان می خواهیم باید در مرزهای سرزمین خودمان پیدا شود؟

من نمی دانم چرا آدمها می روند، اما برای ادامه تحصیل از کشور خارج نشدم چون افسر راهنمایی رانندگی از من رشوه خواسته بود، که خواسته بودند و من جیب خالی دانشجوییم را نشانشان داده بودم. من آمدم چون می خواستم اقتصاد بخوانم و می خواستم دنیا را ببینم. این مردمی را که ما فقط تصویرشان در فیلمهای قیچی شده صدا و سیما می دیدیم. نمی دانم چرا ولی همیشه هم ایرانی ماندم. چه وقتی که در دانشگاه داوطلب بودم درباره فرهنگ و تاریخمان برای کسانیکه دوست دارند و می شنوند حرف بزنم، چه وقتی که می نویسم و چه وقتی که خودم را معرفی می کنم. من می دانم خیلیها می آیند چون باید با دنیا تعامل کرد چون باید سفر کرد، چون سفر ذهنهای بسته را باز می کند، چون می فهمی بقیه هم غیبت می کنند، بدقولی می کنند، دیر سر قرار می آیند و حتی برایت می زنند.  وقتی سفر می کنی می بینی جاده های بقیه هم چاله دارند، بقیه هم حوصله ندارند، غم دارند، سختی دارند، فقر دارند.

مهمتر از همه اینها وقتی سفر می کنی می بینی ایران همه جهان نیست، هر چقدر هم که دوستش داشته باشی کشوریست مانند بقیه کشورها.  می بینی که ایران برای بزرگیش، برای رشد و توسعه اش باید در همین جهان حضور داشته باشد و بدود. اینجاست که آدمی مثل من فکر نمی کند آنهایی که رفته اند در ساختن ایران نقشی نداشته اند. کسانیکه هر روز در محل کارشان، سر کلاس درسشان، میان بیمارانشان و در معامله با شرکایشان نماینده و سفیر ایران هستند، هر روز دارند تصویری ملموس و انسانی از ایران ارائه می کنند. شاید بخندید اما حتی در آتلانتا همکاران من همه یکی یک دندانپزشک خوب ایرانی را می شناسند. دوستی می گفت ما اینجا فرد نیستیم هر کداممان فرد جامعه هستیم چون هر روز در حال مبارزه با تصویری هستیم که رسانه ها از جامعه ما ارائه می کنند.  کم کاری نیست هر روز به دیگران یک دروغ بزرگ را یادآوری کردن.

در همین سال گذشته بچه هایی که از همین دانشگاه شریف به آمریکا آمده اند، در تلاشی که منجر به تغییر سیاست این دولت درباره ویزای دانشجویی شد نقش به سزایی ایفا کردند. بسیاری از همکلاسیهایم که الان در دانشکده های مهندسی و اقتصاد استاد هستند به تاسی از پیشکسوتان ایرانی این رشته ها به دانشجویان ایرانی برای ادامه تحصیل کمک می کنند.  آیا اینها ساختن ایران نیست؟

اینها را نگفتم که بگویم ایران خانه من نیست. هنوز تهران تنها شهریست که وقتی وارد بانکش می شوم صدایی پشت سرم می گوید «در کوله پشتی شما باز است» و وقتی بر می گردم یک همکلاسی نازنین دوره دبیرستان را می بینم. هنوز تهران تنها شهریست که به دوستان خوبم می توانم زنگ بزنم و بدانم همیشه می توانم از دیدنشان خوشحال بشوم. ایران خانه من است، تهران شهر من. با همه آلودگیش، زشتیش، رانندگی دیوانه وار اهالیش و تفرعن بعضی ساکنینش تهران هنوز تنها شهریست که بودن در آن برای من یعنی زنده بودن. اما اینرا  هم می دانم که هر کجا هستم باشم باز می توانم به ایران خدمت کنم. من از تهران می روم ولی تهران از پیشم نمی رود.

کاش بجای نوشتن این یادداشتهای ارزشی و پیشداوری های بیات شده کمی از خودمان می پرسیدیم چکار کنیم که ایران در این تعامل با دنیا موفق تر باشد. کاش بیادمان باشد زندگی یعنی مجموع احتمالات و گزینه ها و هر ایرانی که در خارج است گزینه های ایران و شانسش را برای موفقیت افزایش داده است.   نه دوست عزیز ایران را فقط آنها که مانده اند نمی سازند.

دختری که آخرین زندانی سیاسی استالین بود

هفته پیش لانا پیترز 85 ساله به علت ابتلا به سرطان در ریچلند ایالت ویسکانسین درگذشت. او زندگیش را در 28 فوریه 1926 با نام دیگری آغاز کرده بود: اسوتلانا استالینا. پدرش جوزف استالین دومین رهبر اتحاد جماهیر شوروی و مخوفترین دیکتاتور تاریخ این کشور بود. »مهم نیست کجا می روم، هند، آمریکا، استرالیا یا سوییس من همیشه و همه جا زندانی نام پدرم هستم».  اسوتلانا در آخرین مصاحبه اش در سال گذشته به خبرنگار مشتاقی گفته بود » من هرگز پدرم را نخواهم بخشید او زندگی مرا نابود کرد». بنظر می رسد که اسوتلانا بالاخره از این زندان آزاد شد.

تنها دختر استالین دومین فرزند او از دومین ازدواجش بود. مادرش نادژدا آلیلویوا دختر یک مارکسیست قدیمی و یک انقلابی جوان و آرمانگرا بود.  می گویند او عاشق استالین بود.  »مردی ساده و خشن» که دوستانش را یک به یک حذف می کرد. آرمانگرایی اولین قربانی  دیکتاتوری استالین  شد . نادژدا در 1932 خودکشی کرد.  بعد از نادژدا نوبت یاکوب پسر استالین از ازدواج اولش رسید «مردی خوب و ساده دل، موجودی کمیاب در آن روزها» . یاکوب به ارتش سرخ پیوسته بود و در اولین هفته های حمله آلمان به اسارت نازیها درآمد. «پدر تلفن کرد: یاکوب اسیر شده است.  اما به یولیا چیزی نگو. پلیس فکر می کند آنها با دشمن همکاری کرده اند». نظامیان ارتش سرخ می دانستند که در صورت اسارت خانواده های آنها نه تنها مورد حمایت دولت نیستند که بلکه در معرض اتهام هم قرار دارند. کم نبودند زنانی که به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند در حالیکه همسرانشان در اسارت آلمانها بودند. «قانونی ظالمانه، ناعادلانه،  و بیرحمانه! یولیا به من احتیاج داشت ولی در کشور ما مردم می ترسیدند به هم کمک کنند». یاکوب در اسارت کشته شد، بنا به قولی با پرتاب خودش روی سیمهای برقدار اسارتگاه خودکشی کرد.

وقتی خانواده های سران از مسکو به کوبیشف فرستاده شدند، اسوتلانا  اولین عشقش را ملاقات کرد؛ آلکسی کپلر فیلمساز40 ساله روسی. دوباره تلفنی از کرملین «پلیس می گوید آلکسی جاسوس انگلیسهاست» آلکسی برای ده سال به قطب شمال تبعید شد. ازدواج اول اسوتلانا با همکلاسیش مورد تایید پدرش نبود ولی اینار به جای تبعید به طلاق انجامید. ازدواج دوم  اسوتلانا با یوری ژدانف پسر همکار و جانشین احتمالی استالین آندره ژدانف هم به طلاق انجامید.  اسوتلانا داشت از پدرش دور می شد.

«او  نمی خواست من ادبیات بخوانم.  درعوض مرا به خواندن تاریخ تشویق کرد. اما نمی توان تاریخ خواند و دیکتاتوری را پذیرفت».   دختر رهبر کمونیسم مایل نبود کمونیست باشد. با این حال بی انصافیست که همه زندگی اسوتلانا را بد بدانیم. «پدرم مرد ساده ای بود، همه چیز درباره او ساده بود. او مرا دوست داشت و بهمین خاطر می خواست من کنارش باشم» در دهه سی وقتی مردم برای داشتن کتابی ممنوع تیرباران می شدند اسوتلانا با پدرش در سینمای کرملین فیلمهای چارلی چاپلین و محصولات هالیوود را تماشا می کرد. زندگی علیرغم چالشهای عاطفی راحت بود «پدرم پول را عامل همه بدیها می دانست و اصلا نمی دانست در دنیای واقعی پول به چه دردی می خورد. همه هزینه های او پرداخت می شد. حقوقش را خرج نمی کرد.  او دستی پر از اسکناس به طرف من می گرفت و می پرسید «چیزی لازم نداری؟.

این دنیا با مرگ استالین پایان یافت «تمام شد. اعضاء دفتر مرکزی رفتند آنها باید می رفتند. پزشکان اتاق را ترک کردند، باید آخرین تشریفات انجام می شد. من به آشپزخانه رفتم و کنار خدمتکاران نشستم. آنها می دانستند که من دختر خوبی برای پدرم نبودم. آنها می دانستند که او مرا دوست می داشت، آنها می دانستند من هم او را دوست می داشتم. رادیو روشن بود. منتظر بودیم. گوینده خبر مرگ را اعلام کرد. انگار مرگ رسمی شد. صدای شیون برخاست. آشپزها و باغبانها گریه می کردند.  آن مرد مخوف که ملتی از او می ترسیدند آدم ساده ای بود که از چیزهای ساده لذت می برد و با آنها همیشه مهربان بود».  اسوتلانا دیگر دختری نبود که به افتخارش عطر جدیدی به بازار عرضه  شود و اعضای حزب برای نشان دادن وفاداریشان به استالین نام دخترانشان را اسوتلانا بگذارند.

سالهای بعد از استالین برای اسوتلانا، مدرس دانشگاه مسکو و مترجم و عضو کانون نویسندگان شوروی، سالهای خوبی نبود. برادر تنیش واسیلی که در زمان پدرش به درجه ژنرالی در نیروی هوایی رسیده بود، به الکل روی آورد و در سن 40 سالگی درگذشت.  او نامش را هم عوض کرد و از نام خانوادگی مادرش،  آلیلویوا، را برگزید. در سال 1963 او با براجش سینگ، یک کمونیست هندی، در تبعید آشنا شد، اما رهبری شوروی ازدواجشان را ممنوع کرد. در 1966 براجش درگذشت.  به اسوتلانا اجازه داده شد تا خاکستر معشوقش را به هند ببرد. بعد از یک اقامت هشت ماهه در هند اسوتلانا به سفارت آمریکا در دهلی رفت و تقاضای پناهندگی کرد. جنگ سرد در اوج بود و پناهندگی دختر استالین به امپریالیسم آمریکا جهان را لرزاند. در اولین مصاحبه اش او پدرش را «یک دیو»  خواند. دختر استالین پسر و دختر نوجوانش را در مسکو رها کرده بود.

 اسوتلانا در سالهای جنگ سرد و دهه هشتاد هم آرامش نداشت.  ابتدا  در پرینستون مستقر شد و به نوشتن و تدریس ادامه داد. اولین  زندگینامه او »بیست نامه به یک دوست»  جز پرفروشترین کتابهای سال شد.  برای بار سوم، اینبار با یک آرشیتکت آمریکایی ازدواج کرد و از او صاحب یک دختر شد و نامش را به لانا پترز تغییر داد.  لانا همچنان بین قاره آمریکا و اروپا، مذاهب مختلف  و گروههای مختلف سرگردان ماند و برای سومین بار طلاق گرفت.  در پایان دهه هشتاد اسوتلانا  ورشکسته و خسته بود. او برای آخرین بار به آمریکا بازگشت.  حالا دختر استالین زنی گمنام و فقیر بود. آخرین توقفگاهش  یک  خانه سالمندان در یک شهر کوچک در ایالت ویسکانسین آمریکا بدور از هیاهو و جنجال دنیای سیاست بود.

در آخرین مصاحبه اش با خبرنگار سمجی که موفق شده بود او را پیدا کند اسوتلانا آخرین اعترافش را کرد:

» هیچوقت از اسم پدرم رها نشدم.  با این اسم متولد شده بودم، سرنوشت من بود… همه جا با من هست. مردم می گویند دختر استالین دختر استالین انگار من باید یک تفنگ بردارم و آمریکایی ها را بکشم. مردم این طرف می گویند دختر استالین اینجاست، دختر استالین شهروند آمریکا شده است. تا من بمبی باشم علیه طرف دیگر. من نه اینم و نه آن. من یکجایی در میانه هستم. این وسط بودن را مردم نمی فهمند».

وقتی لانا پترز درگذشت، تیتر همه خبرگزاریها یکی بود: «دختر استالین مرد» . اسوتلانا در مرگ هم اسیر نام پدر ماند.

پ.ن.  غیر از پاراگرافهای آخر بقیه جملات در گیومه برگرفته از کتاب «بیست نامه به یک دوست» هستند.

لیبی دیگر قذافی نیست!

تمام شد. به همین راحتی به عربی «تمّت!»

قذافی آمد تا آخر ایستادگی کند ولی به قول خبرنگار الجزایر آنکه به ضرب شمشیر حکومت کرد به ضرب شمشیر از پای درآمد. اسیرش کردند و کشتندش و بر نعشش رقصیدند. پایانی بود شبیه به پایان مرد دیگری. که تاریخ لیبی او را خوب می شناسد: موسولینی.

سال 1945 است؛ ارتش سرخ به دروازه های برلین رسیده است و بقایای ارتش آلمان در حال فرار از ایتالیاست. آخرین روزهای جمهوری فاشیستی ایتالیاست، حکومتی که موسولینی پس از تسلیم دولت قانونی ایتالیا به متفقین تحت حمایت آلمانها تاسیس کرده است. موسولینی هم دنبال جاییست تا بتواند تا به آخر مقاومت کند، می خواهد با آخرین فاشیستها به کوههای شمال بگریزد و «برای آینده فاشیسم، برای آنکه نشان بدهد آینده ایتالیا به فاشیسم گره خورده است» تا پای جان بجنگد. توهم این پایان خیالی وقتی پایان می یابد که آخرین سربازان فاشیست با دریافت ضمانت جانی به پارتیزانها تسلیم می شوند. موسولینی را چند روز بعد در حالیکه در یک کاروان سربازان آلمانی پنهان شده است و یونیفورم یک سرجوخه را پوشیده پیدا می کنند. تیربارانش می کنند و نعش خون آلود خودش و معشوقه اش را در میلان از تیرهای چراغ برق یک پمپ بنزین می آویزند. «مردم با چوب به سر او می کوبیدند و زنان به صورتش تف می کردند، مردی که اگر چند سال پیش مرده بود از او مانند قدیس ستایش شده بود. (یک شاهد عینی). امروز که رقص مردم بر سر نعش قذافی را دیدم یاد این صحنه در تاریخ افتادم. پایان قذافی چقدر به پایان موسولینی شبیه بود.

اما تاریخ لیبی مرد دیگری را هم خوب می شناسد و به یاد می آورد: عمر مختار، شیر صحرا . داستان عمر مختار و موسولینی را همه می دانند، عمر مختار اسیر می شود، در دادگاهی محاکمه می شود که هرگز آنرا به رسمیت نشناخته بود، توسط قدرتی که هرگز دربرابر آن تسلیم نشده بود و تابع حکمش نبود. او را در برابر چشم طرفدارانش به دار می کشند. پنجاه سال بعد معمر قذافی، رهبر جوان و سودازده لیبی انقلابی، منابع مالی لازم را در اختیار یکی از بزرگترین کارگردانان تاریخ سینما قرار داد تا با ساختن شاهکاری یاد عمر مختار، قهرمان ملی لیبی، را جاودانه کرده باشد. اما طنز تاریخ است که پایان قذافی بجای آنکه شباهتی به پایان عمر مختار داشته باشد شبیه پایان اشغالگر لیبی و قاتل عمر مختار است. شاید قذافی می خواست عمر مختار باشد ولی موسولینی شد. حکایتها دارد این تاریخ!

برای مادران جنگ

سی و یک سال از جنگ گذشته است.  داستانی که ما از جنگ می گوییم هنوز منحصر است به چیزهایی که شنیده ایم و نه چیزهای که پرسیده ایم. داستان مادران جنگ داستان ناگفته ایست. جالب است که حتی در اینجا هم خودمان را منحصر به شنیده ها کرده ایم. گاهی در گزارشی یا خاطره ای سطری درباره درد و رنج زنان جنگ می خوانیم و از آن می گذریم بی آنکه از خودمان پرسیده باشیم که ایشان که بودند و چه روزهایی بر آنها گذشته است. روزهایی که اکنون  تنها در خاطره کسانی مانده اند که آنها را تجربه کرده اند.

داستان جنگ بدون داستان مادران و همسران آن هرگز کامل نبوده و نیست. و روایت رسمی با این بخش از تاریخ جنگ هم مهربان نبوده است. زنان  جنگ مانند مردان جنگ از همه اقشار ملت ایران بوده و هستند. از سکولار تا مذهبی، از سنتی تا مترقی، از شهری تا روستایی. با این حال ما از کنار داستان آنها هم گذشته ایم. سخت است از درد پرسیدن و بی خبری را فهمیدن. با اینحال نباید گذاشت که این گروه از زنان فراموش شوند.  کسی جایی را سراغ دارد که بخواهد یک یادداشت جدی – گزارشی در اینباره چاپ کند؟

سی و یکمین سالگرد آغاز جنگ

جنگ هم سی و یک ساله شد.  امروز باید  هشت سال فداکاری و ایثار، جانبازی و شجاعت و هشت سال درد و رنج را بیاد آورد. گاهی فکر می کنم باید آن روزها را به یاد آورد تا هرگز فراموش نکنیم.  مصاحبه ای را در خبرگزاری فارس می خواندم درباره جانبازیهای خلبانان نیروی هوایی در ماههای اول جنگ. در هشت سال جنگ 212 خلبان شهید شده اند، هفتاد نفر یا یک سوم در شش ماه اول جنگ به شهادت رسیده اند.  شکی نیست که بدون برتری هوایی در ماههای اول جنگ برتری ارتش عراق در زمین می توانست به برتری استراتژیک غیرقابل تغییری تبدیل شود.

روزی که جنگ شروع شد، پدر با درجه سرگردی فرمانده پایگاه ششم شکاری بوشهر بود. یگانهای این پایگاه اولین واحدهایی بودند که به تجاوز نیروهای عراقی پاسخ دادند و ظرف کمتر از دوساعت بعد از  حمله به پایگاه، پایگاه هوایی بصره را بمباران کردند (لینک به مستند شبکه  چهارم). ).  من درباره  تجربه او در روزهای جنگ چیزهای زیادی نمی دانم، در خانه مطلقا درباره این مسائل صحبت نمی شد. در سالهای آخر گاهی خاطراتی را تعریف می کردند، خیلی مختصر و مفید. یکی درباره اولین جلسه بریفینگ بعد از شروع جنگ، وقتی در پست فرماندهی بریفینگ شروع می شود و پدر شروع به صحبت می کند یکی از افسران حفاظت اطلاعات به او می گوید:

- جناب سرگرد یادتان رفت بگویید بسم ا… الرحمن الرحیم

پدر جواب داده بود:

- من بسم ا… الرحمن الرحیمم را چهار صبح گفتم که شما خواب بودی!

به یاد کسانی که بسم ا… گفتند وقتی که ما خواب بودیم. یادشان جاوید باد.

پ.ن. در همین باره:  سی سال شد،  به بهانه روز نیروی هوایی، درباره آدمهای سی سال پیش، بیست و هشت سال پیش.

ما قربانی نیستیم!

در ایالات متحده آمریکا آفریقاییهای بی شماری زندگی می کنند که از جای جای این قاره پهناور به این کشور مهاجرت کرده اند.  تیرگی رنگ پوست و برخی شباهتهای ظاهری باعث شده است تا خیلیها نتوانند تفاوتی بین مهاجران قاره سیاه قائل شوند. انگار ملیت این مهاجران در سیاهی پوستشان ناپدید شده است. گاهی گروهی را می شود از روی پوشش و لباسهای محلیشان تشخیص داد، مثل مهاجران سومالیایی، یا با دقت در لهجه شان فهمید که از یکی از مستعمرات سابق بریتانیا یا فرانسه آمده اند. با این حال یک گروه هستند که همیشه قابل تشخیص هستند، بی آنکه لهجه داشته باشند و یا لباسهای محلیشان را بپوشند: اتیوپیاییها. به دو دلیل اول برازندگی در ظاهر و دوم نوع برخورد. من هنوز یک مرد یا زن اتیوپیایی ندیده ام که موقع صحبت سرش خم باشد. بر عکس بسیاری در موقع صحبت سرشان را راست می کنند و با متانت و یکجور بزرگ منشی در چشم طرف مقابلشان نگاه می کنند.

وقتی در بانک جهانی کارآموز بودم در قهوه خانه کوچکی قهوه می خوردم که  در گوشه خیابان و کنار ساختمان بود و یک خانم میانسال اتیوپیایی آنرا اداره می کرد. وقتی دلیل این نوع رفتار را پرسیدم. به من گفت وقتی ایتالیاییها اتیوپی را اشغال کردند، مردم اتیوپی برای اینکه نشان بدهند که گرچه اشغال شده اند اما شکست نخورده اند تصمیم گرفتند هیچوقت به یک اروپایی یا ایتالیایی با سر خمیده نگاه نکنند. » ما می خواستیم آنها به چشمان ما نگاه کنند و ببینند که ما هرگز شکست نخورده ایم و روح ما تسخیر ناپذیر است». راست و دروغ داستان پای راویش، ولی از آن موقع این داستان با من ماند. مردمانی بوده اند که اشغال شده اند ولی شکست نخورده اند. یک چیزهایی در این داستان شبیه تاریخ ایران بود، مردمی که همیشه اشغالگرانشان را متحول کرده اند.

حالا چرا یاد این ماجرا افتادم؟

تا بحال این متنها را دیده اید «من ایرانی نیستم چون….» یا یادداشتهایی که ریشه تمام مشکلات را در اتفاقات هزار و چهارصد سال پیش می بینند و می دانند؟ ترسناک اینجاست که آدمهایی از این حرفها دفاع می کنند  که تحصیلکرده هستند و می توانند در این زمینه مطالعه کنند و درکی داشته باشند. با اینحال بر حرفهایی تاکید می کنند که نه سندیت تاریخی دارند و نه کاربردی در گفتمان امروزی جامعه. شاید تنها دلیل برای زدن این حرفها ناتوانی گویندگان و ضعفشان باشد. هر چه باشد لذتیست در قربانی بودن. قربانی نیازی به احساس مسوولیت ندارد. قربانی از گذشته درخشانی می آید که تنها در ذهن او وجود دارد. قربانی قرار نیست ایرادی داشته باشد یا اشکالی متوجه اش باشد. قربانی کاملترین موجود است چون همه چیز تقصیر دیگران بوده است. چندین سال پیش دانشجویی تازه از راه رسیده داشت برایم نطق می کرد که اگر یزد را دیده بودم می فهمیدم » ما چه بودیم و چه شدیم» وقتی از او پرسیدم که آیا هیچوقت اوستا را خوانده است یا نگاهی به تاریخ ساسانیان انداخته است جواب داد «نه، ولی معلوم بود که ما چه ملتی بودیم!» اصلا از یادآوری این نکته خوشش نیامد که در این چهارده قرنی که گذشته اقوام ساکن فلات ایران بیشتر از چند بار عوض شده اند. و شاید قطره ای از خون ایرانیان قبل از اسلام در رگهای ما جاری نباشد (لطفا رگ غیرتتان بیرون نزد، گفتم شاید!)  انگار مخاطبم شاهزاده ای  ساسانی بود که  روزی در کاخهای شوش و تیسفون زندگی می کرده است.

چرا بعضیها هنوز دوست دارند خود را قربانی اتفاقاتی بدانند که قرنها از وقوع آنها می گذرد؟ طنز آمیز اینجاست که اگر همه معایب و دشواریهای فعلی را تقصیر تمام حوادث گذشته، اقوام اشغالگر، همسایگان و غیره بدانیم، در نهایت این ما هستیم که باید تغییر کنیم تا در وضعیتمان تغییری پیش بیاید.   حرف بزرگمردی سالهاست که با من است «اگر ایران بد است، بدی ماست و اگر خوب است خوبی ما، ما شریک همه زیبایها و همه زشتیهایش هستیم» چرا ما از واقعیت امروزمان به توهم یک گذشته پرشکوه پناه می بریم که درباره آن چیزی هم نمی دانیم؟ هنریست البته احساس بزرگی کردن بواسطه کارهای اقوامی که صدها سال پیش شکوهی از خود به یادگار گذاشته اند. چون در این احساس غرور نه اصالتیست که متکی به رنج باشد و نه نجابتی که از دستاوردهای امروزین آمده باشد. شاید بد نباشد یکبار هم ما سرمان را بالا بگیریم و چشم درچشم تاریخمان نگاه کنیم.  تا بداند که ما هنوز تسخیر نشده ایم. تا بداند ما قربانی نیستیم.  تا بداند که ما درسهایش را می خواهیم و از شکوه گذشتگان بی نیازیم.

سخن هفته

یکصد و پنجاه سال پیش جنگ داخلی آمریکا شروع شد:

«آیا من با تبدیل دشمنانم به دوست آنها را نابود نکرده ام؟»  آبراهام لینکلن 

یادداشتهای مجارستان – 3

پیتر میهالای در دهه  هشتاد یک دانشجوی هجده ساله مجارستانی بوده است که با ده پوند، تمام  ارزی که پدر و مادرش می توانستند تهیه کنند، برای تحصیل به انگلیس رفته است. خودش می گوید که اینقدر هیجان داشته است که از خودش نپرسیده است که در دو ماه آینده چطور غذا خواهد خورد.  بعد از فروپاشی  بلوک شرق پیتر در گروههای مختلف کاری دولت کار کرده است و شاهد گذار مجارستان از اقتصاد دولتی به بازار آزاد بوده است. وقتی صحبت درباره آن دوران صحبت می کردیم، می گفت بنیادهای دولتهای کمونیستی آنقدر انعطاف ناپذیر شده بودند که وقتی اصلاحات اقتصادی کاملا ضروری شد، انجام این اصلاحات بدون فروپاشی ممکن نبود.  دلیل دیگر فروپاشی از نظر پیتر جمهوریهای آسیای مرکزی شوروی بودند.  او فکر می کند که در دهه هشتاد روسها برای اولین بار در پولیت بورو اکثریت را بدست آوردند. وقتی آنها با بحران اقتصادی ناشی از رقابت تسلیحاتی با غرب مواجه شدند، بنظرشان آمد که پرداخت هزینه  برای حفظ این جمهوریها، که در توسعه اقتصادی از سایر بخشها عقب بودند، برای روسیه دیگر ممکن نیست.  در نتیجه تصمیم گرفتند خود را از حمل این بار اضافه معاف کنند.

مجارها هویت ملی مستقلی دارند: زبان، رسوم و سنتها و تاریخشان آنها را در همه قرنهای گذشته از سایر ملل اروپای شرقی متمایز کرده است. اما مانند بسیاری از این ملتها تنها بعد از جنگ جهانی دوم توانسته است کشور مستقلی باشد. پس از شکست خوردن در نبرد موهاج  در سال 1526 از سلطان سلیم عثمانی و مرگ لویی دوم شاه مجارها در این نبرد، این کشور بین اتریش هابسبورگها و امپراتوری عثمانی تقسیم شد و تا1919 کشور مستقلی نشد. مطابق قرارداد صلح تریانون بعد از جنگ جهانی اول این کشور دو سوم اراضی قلمرو مجارستان در امپراتوری اتریش – مجارستان و یک سوم جمعیتش را از جمله بنادرش را از دست داد. این اراضی دلیل اصلی همکاری مجارستان با آلمان در جنگ جهانی دوم بودند. اما با قطعی شدن شکست آلمان نازی در این جنگ هورتی نائب السلطنه مجارستان از ارتش سرخ  در سال 1944تقاضای آتش بس کرد. نازیها با یک کودتا و ربودن فرزند هورتی او را وادار به استعفاء کردند و یک دولت فاشیستی بر سر کار آوردند که پاکسازی نژادی مجارستان را شروع کرد. آیشمن شخصا به بوداپست آمد تا ترتیب انتقال یهودیان مجار را به اردوگاههای مرگ بدهد. جامعه یهودیان مجارستان که در حکومت هورتی در امنیت زندگی کرده بودند حالا با خطر نابودی مواجه شدند و 437000 از آنها به آشویتس فرستاده شدند. در بعد از جنگ روسها امیدوار بودند که حزب کمونیست را از طریق انتخابات به قدرت برسانند. اما در اولین انتخابات آزاد این حزب تنها 17 درصد آراء را بدست آورد ولی با فشار روسها وارد دولت شد. در دومین انتخابات با وجود آنکه نخست وزیر و وزیر کشور هر دو کمونیست بودند و این حزب به تقلبت گسترده در آراء دست زد توانست تنها 24 درصد آراء را بدست آورد. در 1949 مجارستان رسما به یک کشور کمونیستی تبدیل شد وهمه احزاب غیر از حزب کمونیست در آن غیرقانونی اعلام شدند.

شاید به خاطر این تاریخ پر از رنج و اسارت باشد که مجارها در سرود ملیشان می گویند:

خداوندا به سرزمین مجارها برکت ببخش

و دست نگهبانت را بر سر ما بگذار

از رنج رهایمان کن

که مردم ما برای همه گناهان گذشته و آینده، رنج کشیده اند.

از گاندی

مهاتما گاندی پیامبر عدم خشونت عادت داشت به همراهانش بگوید اگر من روزی در بستر مردم می توانید به مردم بگویید من یک مهاتما – روح بزرگ- دروغین بودم. اما  اگر با کلام خدا – رام- بر زبانم کشته بشوم آنوقت است که می توانید به مردم بگویید روح من راستین بوده است. پایانش همانطور بود که برازنده یک روح راستین است کشته شدن به دست یک هندوی افراطی در حالی که عازم نیایش شبانگاهیش بود و دستانش را به هم فشرده بود تا به قاتلش سلام بدهد. شاید به همین خاطر بود که جورج برنارد شاو گفت: «مرگ گاندی نشان می دهد خوب بودن چقدر خطرناک است.»

برای همه آدمهایی که در این روزها خوب هستند.

سخن هفته

مارتین لوتر کینگ، رهبر الهام بخش مبارزه سیاهان آمریکایی برای حقوق برابر، از جمله کسانی بود که در مراسم استقلال غنا در 1957 شرکت کرد. در شام رسمی جشن استقلال او با ریچارد نیکسون که آن موقع معاون اول رییس جمهور بود، ملاقات کرد و به او گفت: «من امیدوارم شما روزی برای دیدن ما به آلاباما (ایالت جنوبی آمریکا و معروف به نژادپرستی) بیایید، جایی که ما چیزی جز این آزادی و برابریی، که شما برای جشن گرفتنش آمده اید، نمی خواهیم.» وقتی که مارتین لوتر کینگ به آلاباما برگشت، در موعظه هفتگیش  گزارش جالبی از این سفر به سیاهان آمریکا داد. متن این سخنرانی را که به «تولد یک ملت» معروف شد، می توانید اینجا بخوانید. سخن هفته این هفته فرازی از این سخنرانیست:

«در روح هر زن و مردی تمنایی ابدی هست که برای آزادی فریاد می کشد. این تمنا شاید در ابتدا خاموش باشد، اما در نهایت شعله ور می گردد.»

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 57 مشترک دیگر بپیوندید