دلار چند نرخی و نرخ بهره

در شرایطی که دلار دو نرخی شده است، بسیاری بر این باورند که قیمت دلار همچنان صعود خواهد کرد. این باور می تواند باعث:

اول. انتقال نقدینگی سرگردان به بازار ارز و افزایش تقاضا برای دلار به بهانه سرمایه گذاری

دوم. افزایش سهم دلار، طلا و سایر کالاهای با دوام و مسکن در پرتفلیوی پس انداز خانوار و کاهش سهم سپرده های بانکی بشود.

کاش آماری وجود داشت که می توانست ببینیم در مدت چند هفته گذشته چند درصد سپرده گذاران در بانکها  سپرده های خود را برداشت کرده اند. این آمار بویژه درباره سپرده گذارانی که سپرده های پنج  ساله با نرخ بهره 14 تا 17 درصد داشته اند، جالب خواهد بود. راهی که برای تست این نظریه وجود دارد این است:

همیشه درصدی از سپرده گذاران سپرده های خود ار از بانکها خارج می کنند، دلایل اینکار می تواند نیازهای خانوادگی و اتفاقات غیر مترقبه باشد. درصد مذکور را برای مدت مشابه زمانی برای سالهای گذشته باید محاسبه کرد و ماه گذشته را با ماه مشابه در سالهای گذاشته مقایسه نمود. در صورتی که درصد در ماه گذشته بالاتر باشد و این تفاوت از نظر آماری قابل توجه آنوقت می توانیم ادعا کنیم که تحولات بازار ارز توانسته اند به طرز قابل توجهی پرتفلیوی پس انداز خانوار ایرانی را متحول کنند.

در چنین شرایطی افزایش نرخ بهره سپرده های بانکی اولین گام منطقی در جهت افزایش هزینه فرصت اینکار برای سپرده گذاران است. با افزایش بازده سپرده های بانکی علاوه بر جلوگیری از برداشت سپرده ها دولت می تواند جلوی شکل گیری یک حباب در بازار ارز را بگیرد و از روان شدن موجودی ریال مردم به این بازار و افزایش تقاضا برای دلار جلوگیری نماید.

افزایش نرخ دلار و تولید کننده داخلی

همه ما می دانیم دلار به یمن درآمدهای نفتی قیمت پایینی در تهران داشت.  و عملا دولت داشت به واردکنندگان کالا و خدمات سوبسید می داد. ولی نمی دانم چرا نمی توانم فکر کنم که افزایش قیمت دلار در داخل کشور به معنای افزایش صادرات و تقویت تولید کننده داخلی خواهد بود.  آیا بخاطر این است که این افزایش قیمت در نتیجه افزایش ریسک دارد صورت می گیرد و این تغییر ساختاری بر روی تولیدکننده داخلی تاثیر خواهد داشت؟ یا بخاطر اینکه مواد اولیه و قطعات مورد نیاز تولید کننده داخلی هم آنقدر گران خواهد شد که ادامه فعالیت برایش سودآور نخواهد بود؟ اگر نظری دارید لطفا مطرح کنید.

در هر صورت کاهش سهمیه ارزی مسافرتی نشاندهنده این است که دولت دارد یواش یواش می فهمد  باید فرصتهای رانت خواری را ببندد. راستی یک سوال برای موفقیت این سیاستها چرا دولت شرایط بازار را در نظر نمی گیرد؟ مثلا اگر سهمیه ارزی به مسافران می دهد، خوب باید اعلام کند دیگر نمی توانند بلیط را کنسل کنند و یا شرکتهای هواپیمایی ملزم نیستند پول بلیط را به مسافرانی پس بدهند که ارز دریافت کرده اند .

هزینه واقعی تحریم

تحریم واژه آشنای واقعیت اقتصادی امروز ایران است. هواپیمایی تحریم است، کامپیوتر تحریم است، شرکت نفت تحریم است، بانک مرکزی تحریم است.  بانکها تحریممان کرده اند. حتی فرستادن چند صد دلار کمک هزینه برای دانشجویی آنور آب دشوار است. تازه برای آن دانشجو هم دریافت پول از ایران کم هزینه نیست.  تحریمها را دور می زنیم. شخص و اشخاص ثالث وارد بازی می شوند، شرکتهای واسطه و دفاتر بازرگانی در دبی، ترکیه و چین فعال می شوند. هزینه مبادلات و معاملات بالا می رود. فروشنده و خریدار هر دو اگر ایرانی هستند باید دنبال واسطه باشند. منصف باشیم تحریم فرصتی طلاییست برای بسیاری که امکان دور زدن را فراهم می کنند.  اما اقتصادمان زیرزمینی می شود. اعداد و ارقام کمتر و کمتر به واقعیت روزمره مان ربط پیدا می کنند. دلالهایمان از تولید کننده و تاجرمان  مهمتر می شوند. این اثر کوتاه مدت تحریم است. هزینه ها افزایش می یابند، کار سودآور زیانده می شود، ماشین آلات می خوابند، محصول فروش نمی رود، قطعه گیر نمی آید. در یک کلام اقتصاد کند می شود. تحریم همه را کلافه می کند. کاش زودتر برداشته شود!

اما این تنها هزینه  تحریم نیست. نه هزینه واقعی تحریم میلیونها و میلیاردهایی نیست که در این دور زدن به هدر رفته و می رود. هزینه واقعی تحریم از دست دادن ارتباطات و نابودی آشناییهاست. بجای آنکه بانکها و مدیران ما با طرف خارجی تماس داشته باشند، دیگریست که این تماس را برقرار می کند. دیگریست که این ارتباطات را بدست می آورد.  آنها واسطه را می شناسند. تحریمها را هم که بر می دارند تازه ما می فهمیم کار کردن با بیگانگان را بلد نیستیم، دانشش نزد کس دیگری است. ما تحریم شده ایم دیگران بینزنس یاد گرفته اند. دبی و ترکیه قوی و قویتر شده اند و به ما «خدمات بازرگانی» ارایه می کنند.   این اثر بلندمدت تحریم است.  آنوقتی که با نگرانی از خودمان بپرسیم نکند عقب ماندگی ما دائمی شده است. نکند ما باید همیشه چشم یاری از همسایه داشته باشیم.  آنوقت اقتصادمان کند می ماند.

شاید من الکی نگرانم. اما اقتصاد ابزار قوت و نیروی کشور است. چه بسا کشورهایی که بدون نیروی نظامی با گوشه چشمی دنیا را می لرزانند می گویید نه از سنگاپور و هنگ کنگ بپرسید. راستی آرژانتین با انگلیس وارد جنگ شد و مدتی هم جزایر مالویناس  را اشغال کرد ولی آخر جنگ را باخت، مالویناس فالکند ماند. ولی برزیل  از انگلیس  در اقتصاد جهانی جلو زد . فکر می کنید کدامش بیشترانگلیس را بیشتر سوزاند؟

راستی این پانصدمین یادداشت این وبلاگ شد. شوخی شوخی! 

به بهانه برگزاري نهمين كنفرانس بين‌المللي مديريت

یادداشتم درباره کنفرانس مدیریت که در صفحه مدیران دنیای اقتصاد به چاپ رسیده است.

چهارشنبه، سي‌ام آذرماه، نهمین کنفرانس بین‌المللی مدیریت در برج میلاد تهران به کار خود پایان داد. دوستانی که در جریان کار اجرایی هستند می‌دانند که برپایی کنفرانسی با بیش از چندهزار شرکت کننده و چند ده سخنران از اقصي نقاط جهان کاری است مردافکن. در نتیجه تلاش‌های برگزارکنندگان کنفرانس در خور تقدیر است. در دنیای اقتصاد و علوم بازرگانی کنفرانس‌های سالانه‌ای هستند که خود به نهادهای علمی‌تبدیل شده‌اند. هفته آینده در شهر شیکاگو اتحادیه انجمن‌های علوم اجتماعی یاAllied Social Sciences Associations گردهمایی سالیانه خود را بر پا خواهد کرد که در آن حدود پنجاه انجمن و اتحادیه علمی‌شرکت خواهند کرد و حجم وسیعی از آخرین نتایج پژوهشی در زمینه‌های اقتصاد، انرژی، سیاست‌گذاری اقتصادی و غیره ارائه خواهد شد. در کنار این کنفرانس جویندگان کار با گروه‌های مختلف از صنعت و دانشگاه ملاقات خواهند کرد تا اولین مصاحبه‌هایشان را داشته باشند. شاید بگویید که این قیاس مع الفارق است، اما فراموش نکنید که این انجمن‌ها بیش از صد و بیست سال سابقه دارند. کنفرانس بین‌المللی تهران گرچه جوان است ولی راهی طولانی را در نهادینه کردن تعامل بین دانشگاهیان، کارفرمایان، کارآفرینان و مدیران پیموده است.

گرچه معمول است سخنرانی‌های افتتاحیه کلی‌گویی و خلاصه‌ای از آنچه باشد که معمولا بر همگان واضح است، سخنرانی‌های افتتاحیه کنفرانس از جنس دیگری بودند. دکتر مشایخی و دکتر نیلی درباره پژوهش‌های علمی‌و تحلیل‌شان صحبت کردند. مقاله دکتر نیلی درباره ارتباط ‌اندازه بنگاه و بهره‌وری در ایران برای هر دانشجوی اقتصادی آموزنده بود. این سخنرانی‌ها دوباره نشان دادند که تنها با بررسی و تحلیل داده‌های موجود تا چه حد می‌توان درباره اقتصاد ایران آموخت و ما تا چه حد می‌توانیم با اسير شدن در کلیشه‌ها و از واقعیت‌های اقتصادی بی‌خبر بمانیم. بعد از سخنرانان افتتاحیه آقای قالیباف شهردار تهران صحبت کرد. برای من دو نکته در این سخنان جالب بود. اول تاکید بر این واقعیت که «ما در دهه هشتاد هم نفت 11 دلاری را تجربه کردیم و هم نفت 110 دلاری را، ولی چالش‌های اقتصادی ما یکسان ماندند». دوم اشاره به اینکه «چالش‌های ما مدیریتی هستند و روش باید ثبوتی باشد». شاید تا رسیدن به این واقعیت در میان سیاست‌گذاران که چالش اصلی ما رسیدن به یک مکانیسم کارآی بازار و دولت کوچک باشد راهی نمانده باشد.

تعدادی از دوستان و نسل جدید مدیران و استادان مدیریت و اقتصاد هم که مقیم خارج از کشور هستند در این کنفرانس مقاله‌های خود را ارائه کردند. این گروه گرچه کوچک بودند ولی از بنگاه‌ها و دانشگاه‌هایی از سنگاپور تا سانفرانسیسکو آمده بودند و همه رشته‌های مدیریت و بازرگانی را نمایندگی می‌کردند. دانش این افراد و آشنایی‌شان با محیط‌های کاری و تجاری این ابرشهرها ایشان را به مشاورانی مناسب برای صنایع و بنگاه‌های داخلی تبدیل می‌کند.

هرچه تجربه ام بیشتر می‌شود یقینم به این امر بیشتر می‌شود که زیرساخت‌های اصلی ارتباطات، انسان‌ها هستند. این انسان‌ها هستند که با فرهنگ آشنا می‌شوند و می‌توانند راهکارها و راهبردهای تعامل بین صنایع و بنگاه‌ها را طراحی کنند. درست است که زیرساخت‌های ما هنوز ‌اندک هستند اما رو به گسترش می‌باشند. این کنفرانس فرصت خوبی بود برای استفاده از تجربه این دوستان و تعاملشان با فعالان بومی‌ و دانشگاهیان. برای من به عنوان یک معلم بهترین میزگرد، بحثی بود که درباره آموزش مدیریت در ایران انجام شد. اساتیدی مانند دکتر مشایخی، آذرهوش و فقیهی که پیشکسوتان این امر در ایران هستند از تجربه‌های خودشان گفتند. جوانانی مانند دکتر رحمانداد و دکتر ذواشکیانی از روندهایی صحبت کردند که آینده آموزش مدیریت را خواهند ساخت. برای من این نکته‌ها جالب بود: اول تمرکز آموزش مدیریت در تهران در حالی که هفتاد درصد صنایع خارج از تهران هستند. پیشنهاد شد که برنامه‌های تابستانی در شهرستان‌ها برگزار شود. این پیشنهاد برای مدرسی مانند من بسیار جالب است. لذت تدریس فقط به آموزش نیست، بلکه به چیزهایی که است که آموزگار از دانش آموزانش فرامی‌گیرد. چقدر می‌شود از چنین برنامه‌هایی ایده برای تحقیقات بیشتر گرفت. نکته دیگری که به آن اشاره شده اهمیت آموزش مهارت‌های به روز به بخش خصوصی بود. واقعیت اینجا است که تقاضای اصلی آموزش مدیریت در ایران از طرف بخش دولتی است. اما موتور محرک رشد و توسعه اقتصادی بخش خصوصی است. سوالی که برای من ایجاد شد این بود که آیا می‌شود از شبکه اتاق‌های بازرگانی برای پیدا کردن مخاطب مناسب و موثر برای این برنامه‌ها استفاده کرد یا نه. این اتاق‌ها می‌توانند زیرساخت مناسب چنین فعالیت‌هایی باشند.

در این روزها که نفس سرد زمستان به تهران رسیده است، بعد از سه روز و ارائه دویست و پنجاه تجربه کاری و چندین کارگاه آموزشی، کنفرانس به کار خود پایان داد تا شراره امیدی باشد برای کسانی که به آینده ایران امیدوارند.

پرنده ها را آزاد کنید

سرمقاله امروز من در دنیای اقتصاد درباره صنعت هواپیمایی.

وزیر محترم راه در حاشيه همايش سراسري مديران ستادي و فرودگاهي شرکت فرودگاه‌هاي کشور اعلام کرده‌اند «پيشنهاد افزايش قيمت بليت هواپيما در ازاي ميزان افزايش قيمت سوخت تهيه مي‌شود و به محض آغاز گام دوم هدفمندسازي يارانه‌ها به دستور رييس‌جمهور و ابلاغ ستاد هدفمندسازي يارانه‌ها، افزايش قيمت بليت هواپيما به دنبال افزايش قيمت بنزين صورت مي‌گيرد.» اما در شرایط فعلی چنین افزایشی شاید خیلی دیر و خیلی اندک باشد و نتواند به بهبود وضع شرکت‌های هواپیمایی کمک کند. بهترین سیاست در شرایط فعلی افزایش قیمت بلیت نیست، بلکه آزادسازی بازار می‌باشد. دولت مدت‌هاست که قیمت بلیت هواپیما را تعیین می‌کند. این نظام سیاست‌گذاری شاید زمانی موثر بوده که صنعت هواپیمایی کشور کاملا دولتی بود، اما در حال حاضر بیش از ده شرکت هواپیمایی به ارائه خدمات هوایی در داخل کشور مشغول هستند. دولت بیشتر نقش ناظر در هواپیمایی را دارد، نه صاحب سرمایه است و نه کارفرما. گرچه سیاستمداران بسیاری به بهانه حمایت از مصرف‌کننده دولت را محق و موظف به دخالت در بازار و تعیین قیمت محصولات می‌دانند، اما حداقل در هواپیمایی قیمت‌گذاری نه تنها راه حمایت از مصرف‌کننده است و نه حتی مهم‌ترین نگرانی. در این صنعت ایمنی حرف اول را می‌زند، دولتی که ناظر و مجری مقررات است، به جای قیمت‌گذاری، مقررات ایمنی و استانداردهای پروازی را اعمال خواهد کرد و دست شرکت‌ها را در قیمت‌گذاری محصولشان باز خواهد گذاشت. طی سی سال گذشته صنعت هواپیمایی و ساختار هوانوردی در کشور متحول شده‌اند. این تحولات را می‌توان به‌درستی همه جانبه دانست. هواپیمایی بازرگانی کشور، هم از نظر ساختار بازار و هم از نظر نهادهای دولتی و هم از نظر حجم مسافر تغییر کرده است. فراموش نکنیم این تغییرات در حضور انحصارات دولتی و تحریم‌های بین‌المللی روی داده‌اند. صنعتی که زمانی در انحصار دولت بود، اکنون شاهد حضور بخش خصوصی است و در ظاهر رقابتی و پویا است. گرچه طرف دولتی آن همچنان تمرکزگرا مانده است؛ اما اولین گام‌ها در تفکیک نقش نظارتی دولت از نقش اجرایی آن برداشته شده است.

تاسیس شرکت فرودگاه‌های کشور و تبیین نقش نظارتی سازمان هواپیمایی کشوری یکی از این گام‌ها بوده است. با این حال نقش دوگانه وزارت راه در این صنعت تغییری نکرده است. این نهاد از یک طرف در قالب سازمان هواپیمایی کشوری مسوول نظارتی هواپیمایی‌هاست و از طرف دیگر در قالب شرکت فرودگاه‌های کشور فروشنده خدمات فرودگاهی و قیمت‌گذار نهاده‌های مورد نیاز این هواپیمایی‌ها. و البته که قیمت‌گذار محصول این شرکت‌ها و خدماتشان نیز می‌باشد. این چندگانگی در شرایط فعلی کمکی به نقش نظارتی این نهاد نمی‌کند. بعد از بهینه‌سازی یارانه‌ها که تغییر قیمت بنزین و خدمات فرودگاهی را به‌دنبال داشته است، وقت آن فرارسیده که شرکت‌های هواپیمایی اجازه تعیین قیمت محصولشان را داشته باشند.
نکته جالبی که شاید از دید سیاستگذاران این صنعت پنهان مانده است این است که افزایش قیمت اسمی ‌بلیت هواپیما معمولا به معنای افزایش قیمت واقعی بلیت هواپیما نیست. مطالعه روند قیمت‌گذاری بلیت هواپیما نشان می‌دهد که افزایش تعرفه اسمی ‌بلیت در سال‌های 1380، 1382 و 1385 حتی به‌طور موقت قیمت واقعی بلیت را افزایش نداده‌اند. جالب است بدانیم در سال 1387 قیمت واقعی بلیت هواپیما از نرخ واقعی آن در سال 1381 کمتر بوده است. این روند در واقع بیانگر این واقعیت تلخ است که افزایش تعرفه اسمی ‌تنها در پاسخ به کاهش قیمت واقعی بلیت صورت گرفته است، آن هم بعد از آنکه شرکت‌های هواپیمایی با تحمل افزایش هزینه‌هایشان برای ماه‌های متمادی زیان‌های هنگفتی را متحمل شده‌اند. افزایش قیمت بلیت برای شرکت‌های هواپیمایی معمولا نوشداروی بعد از مرگ سهراب بوده است.
در کنار این تحولات ساختاری و قیمت‌گذاری دولتی تقاضا برای سفرهای هوایی همیشه در حال افزایش بوده است. نکته‌ای که با توجه به تعداد سوانح هوایی در کشورمان در خور توجه است؛ در سال 1386 تعداد مسافران هوایی داخلی به دوازده میلیون و ششصد هزار نفر رسید که سه برابر تعداد مسافران داخلی در پایان دهه شصت بوده است. در کنار افزایش سفرهای هوایی داخلی، تعداد سفرهای خارجی هم از نظر تعداد مسافران و هم از نظر سهم از کل مسافران هوایی افزایش داشته‌اند. در سال 1386 مسافران پروازهای خارجی سی و شش درصد مسافران پروازهای هوایی بوده‌اند و تعدادشان به هفت میلیون و سیصد هزار نفر رسیدند. جای تعجبی ندارد اگر بازار هواپیمایی ایران را بزرگ‌ترین بازار منطقه خاورمیانه بدانیم و عجيب نيست که شرکت‌های هوایی منطقه امیدوار به ورود به این بازار هستند. جالب اینجاست که قیمت واقعی بلیت هواپیما بر مبنای شاخص قیمت مصرف‌کننده در دهه هشتاد کاهش داشته است در حالی‌که در همین دهه تقاضاي سفرهای داخلی پنجاه درصد افزایش یافته است. در برابر این واقعیت‌ها، در حالی‌که شرکت‌های هواپیمایی هر روز با افزایش هزینه‌هایشان مواجه هستند و در شرایطی که تقاضا در بازار در حال افزایش بوده و هست، آزادسازی قیمت‌ها تنها راهکار مناسب برای تضمین کیفیت و ایمنی پرواز و تنها راه حمایت واقعی از مصرف‌کننده است.

تراژدی رانت خواری

یادداشت امروزم در روزنامه دنیای اقتصاد با عنوان تراژدی رانت خواری بر اساس مشاهدات روز یکشنبه.

امروز برای شرکت در جلسه سرمقاله نویسان روزنامه دنیای اقتصاد داشتم می رفتم طرف ساختمان جدید روزنامه در خیابان مطهری. حوالی ظهر رسیدم سر تقاطع مطهری و خیابان ولیعصر و ترافیک نه چندان دلپذیرش. درحال انتظار پشت چراغ قرمز گروهی از مردم که جلوی یک شعبه بانک ملی جمع شده بودند توجه ام را جلب کردند. متقاضیان خرید سکه طلا صف بسته بودند و جلوی در ازدحام کرده بودند. کارمندی از کارمندان بانک داشت سر مردم فریاد می زد و سعی می کرد در شعبه را ببندد. مردم فریاد می زدند. بگو مگو شروع شد و بعد از چند ثانیه دو مرد دست به گریبان شده بودند و مشغول مبادله مشت و لگد.

گویا بانک ملی در قبال ارائه کارت ملی به هر شهروند پنج سکه طلای بهار آزادی را به نرخ بانک مرکزی واگذار می کند. در حال حاضر این نرخ بین شصت تا هشتاد هزار تومان کمتر از نرخ بازار است. در نتیجه هر شهروند می تواند با استفاده از کارت ملیش در ازای یک شب انتظار در صفهای این چنینی درآمدی بین سیصد هزار تا چهارصد هزار تومان کسب کند. در جامعه ای که یک استاد دانشگاه در حدود نهصد هزار تومان در ماه حقوق می گیرد این درآمد قابل توجهی برای طبقه متوسط و قشر کم درآمد جامعه است. نتیجه تشکیل صفهاییست که در آنها دعواهای اینچنینی هم می شود.

این یک نمونه بارز از تراژدی رانت خواری در جامعه ماست. زنان و مردانی که قدرت تولید و رقابت اقتصادی دارند بجای صرف منابع خود در بازارهای اقتصادی منابع خود را صرف کسب رانتهای اقتصادی می کنند، ولو می خواهد سیصد هزار تومان باشد. این اتلاف منابع، اتلاف منابع بیشتری را بدنبال خواهد داشت و حلقه عقب ماندگی اقتصادی ما تشدید خواهد شد. کارآفرینی، مشارکت اقتصاد و رقابت پذیری برای بسیاری مفاهیمی بیگانه خواهند ماند، چون رانت هست و رانت شیرین است.

علامت سوال اینجاست که سیاستگزار با چه نیتی چنین سیاستی را، که تبعات رانت خوارانه آن کاملا مشخص است، اعمال می کند؟ آیا هدف پایین نگه داشتن قیمت سکه طلاست؟ چنین هدفی نه واقع بینانه است و نه با توجه به افزایش نرخ طلا در بازارهای جهانی ممکن. آیا هدف /کنترل نقدینگی و جایگزینی پول نقد با طلا در سبد پس انداز خانوارها و کنترل تورم از این طریق است؟ اگر چنین است بهتر است که سیاستمداران عوارض جانبی و هزینه های اجتماعی چنین سیاستی را در نظر بگیرند. دعوایی که امروز شاهدش بودم تنها یکی از مناظراتیست که در چنین مواقعی روی می دهد. چه دلیلی وجود دارد که آشوبگران اجتماعی و بدخواهان با استفاده از چنین حوادثی به چنین شعباتی حمله نکنند و ضریب ناامنی اجتماعی را افزایش ندهند؟

شاید بهتر باشد به جای فروش سکه طلا، بانک ملی آنرا پیشفروش کند و بانک مرکزی اجازه مبادله این اوراق پیشفروش را در بازار بورس سهام بدهد. آنوقت بجای چنین ازدحامهایی شاهد تشکیل یک بازار ثانویه خواهیم بود که بجای توزیع رانت به مبادله سرمایه گذاری به شکل طلا مشفول خواهد بود. و بجای اتلاف منابع می توانیم شاهد افرایش ارزش افزوده باشیم؟

 

از کاروانسرا تا اینترنت

(یادداشت امروزم در دنیای اقتصاد) هیچ فعالیت اقتصادی در دنیای امروز بدون وجود زیرساختهای لازم ممکن نیست. اما پیشرفت فن آوری و تحولات دنیای تجارت این زیرساختها را تغییر داده و می دهد. امروز برای مدتی کوتاه جهان در حال توسعه فرصتی پیدا کرده است تا در زیرساختهای اقتصادی از جهان توسعه یافته پیشی بگیرد. آیا این هم فرصتی از دست رفته خواهد بود؟

برای کسانیکه در ایران سفر کرده اند کاروانسراهای قدیمی منظره ای عادی هستند. این بناهای مستطیلی شکل که در هر گوشه بارو مانندی دارند مسکن و محل استراحت کاروانها و مسافران خسته دل بودند. اگر به تاریخ نگاه کنیم این کاروانسراها وجود جاده ابریشم را ممکن کردند و عصر طلایی تجارت ایران را رقم زدند. این عصر با افول دولت صفوی و پیشی گرفتن تجارت دریایی پایان یافت. راه چین نه از ایران که از بنادر هند می گذشت و بریتانیا بر دریاها فرمان می راند. هنوز بسیاری هستند که آرزو دارند جاده ابریشم جدیدی ایران را به اوج آن روزها بازگرداند.

زمانی که دنیا انقلاب صنعتی را پشت سر گذاشت، بنادر، خطوط راه آهن، تلگراف و بعدا تلفن و بزرگراهها شریانهای اقتصادی کشورها بودند. مهم نبود که در کجای دنیایید بدون راه آهن توسعه اقتصادی ممکن نبود. . اولین وامی که بانک جهانی تصویب کرد برای بازسازی خطوط راه آهن در کشورهای آسیب دیده از جنگ جهانی دوم بود.  با پیشرفت جوامع در قرن بیستم بیمارستانها، مدارس و دانشگاهها و مراکز آموزشی به این زیرساختها اضافه شدند. تفاوت و شکاف بین کشورهای توسعه یافته و جهان سوم هر روز بیشتر و بیشتر شد. همه برنامه های توسعه پایدار بر گسترش و توسعه زیرساختها تاکید می کردند. اما توسعه زیرساختها کاری پر هزینه بوده و هست. درآمدهای اندک کشورهای در حال توسعه برای پر کردن این شکاف کافی نبود.

اما حالا جهان در آستانه فرصت دیگریست. این روزها هیات مدیره شرکتها به راه آهن اهمیت می دهند اما مهمتر از راه آهن تعداد برجهای مخابراتی کشورهاست. این که سیستم مخابراتی تا چه حد پیشرفته است و پهنای باند اینترنت تا چه حد توان حمل اطلاعات را دارد. انگار در لابلای روزهایی که می گذرند شکافی ایجاد شده است تا کشورها بتوانند زیرساختهای اقتصادی خود را قرن بیست و یکمی کنند بدون آنکه نگران قرن بیستم باشند. موفقیت برزیل، هند، ترکیه و مالزی تا حد زیادی مدیون موقعیت شناسی این کشورها در بهره وری از این فرصت است.

از این دید توسعه زیرساختهای مخابراتی و ارتباطی مورد نیاز شبکه جهانی اینترنت در کشور ارتباط تنگاتنگی با توسعه پایدار اقتصادی و رسیدن به جایگاه  منطقه ای در خور ایران پیدا می کند. ما فرصتی داریم که نه تنها به کشورهای دیگر بپیوندیم بلکه در  زمره پیشتازان قرار بگیریم. جاده ابریشم امروز ما نه از آسیای مرکزی بلکه از شبکه جهانی اینترنت می گذرد. باعث تاسف است که نیازهای کوتاه مدت و نگرانیهای بی پایه گذرا چشمان ما را به این افق طلایی بسته است. شاید برای همین است که  حسی به من می گوید این فرصت هم در هزار خم ادارات و کوته بینی دیوانسالاران ما گم خواهد شد و ما تنها آه حسرتی خواهیم داشت.

پ.ن. عکس بقایای کاروانسرای سفیدآب در استان خراسان رضوی از وبسایت وفاق.

درباره رویدادهای بانکی اخیر

صحبتی را که با ابراهیم علیزاده درباره اختلاس اخیر و نظام بانکداری داشته ام، می توانید اینجا بخوانید. مقدمه در واقع خلاصه صحبتهاست، بنظر خودم این ها نکات اصلی هستند:

.اقتصاد ايران اقتصادي متكي به نفت و رانت حاصل ازآن است. در رفتار رانت خوارانه، منابع زيادي به هدر مي‌روند و هدف اصلي فعاليت‌هاي اقتصادي از توليد به رانت خواري منحرف مي‌شود-.

.وقتي قوانين ما ربطي به واقعيت‌هاي زندگي روزمره اقتصادي ندارند، نمي‌توان از بخش نظارت توقع داشت اين كاستي‌ها را جبران كند-

اين نظارت‌ها هزينه‌هاي جانبي اين افراد (فعالان اقتصادی) را افزايش مي‌دهند و از انگيزه آنها براي فعاليت اقتصادي كم مي‌كند. در نتيجه فعاليت‌هاي رانت‌خوارانه تشديد مي‌شوند و ريسك فعاليت اقتصادي افزايش پيدا مي‌كند. اين موضوع باعث اتلاف بيشتر منابع محدود جامعه ما مي‌شود و در نتيجه روند توسعه اقتصادي كندتر خواهد شد.

به نظر من، دچار مشكل هستيم، ما در بخش اعتبارات و بازار سرمايه مشكل داريم. همين كه رشد ما آن قدر كه بايد باشد نيست؛ به منزله اين است كه ما مشكل دار هستيم. اينكه منابع ميلياردي صرف رانت‌خواري مي‌شود و نه توليد و توسعه، اين اتفاق به منزله آن است كه ما دچار مشكليم. ما بايد با حفظ آرامش و اصلاحات پويا و پيوسته از اين روند به طرف يك‌نظام مبتني بر بازار حركت كنيم.

زمينه وقوع چنين اتفاقاتي يك‌شبه فراهم نشده است كه يك شبه برطرف شود. ما هنوز فكر مي‌كنيم زيان‌ها و عقب‌ماندگي اقتصادي را يك شبه مي‌توان جبران كرد كه اين باور نادرستي است.

ادامه

زوال اخلاق چالش اصلی توسعه اقتصادی

هر وقت به تهران می روم از حجم ثروت موجود در شهر و در ایران سرگیجه می گیرم. قیمت همه چیز به نظرم گران می آید، با این حال همه در حال خریدند، مراکز خرید شلوغ است و رستورانها پر از مشتری. ماشینهای آخرین مدل، زندگی تجملی و انواع کالاهای مصرفی همه جا به چشم می خورند. در خیابانهای شهر تهران بنظر نمی رسد ما در ابزار توسعه کمبودی داشته باشیم: سرمایه موجود است، نیروی انسانی موجود است، ماشین آلات و تکنولوژی پیشرفته سخت به دست می آید، ولی این سختی مانع نشده است تا آخرین مدل ماشینها را ببینی. گاهی آرزو می کنی همانقدر که درباره واردات ماشین همکاری می شد درباره ماشین آلات صنعتی و هواپیما هم محبت داشتند. با اینحال ما هنوز در حال توسعه هستیم، هنوز دراین دهکده جهانی تهران ته یک کوچه بن بست تاریک است..

فکر می کنم ما دیگر مشکلمان جدا نرم افزار توسعه است و نه سخت افزار آن. ما سخت افزار داریم، اما نرم افزارهای مدیریتی ما دچار مشکل هستند. برای اولین بار در این سالهایی که اقتصاد می خوانم و درباره اقتصاد ایران می نویسم به این نتیجه رسیده ام که چالش ما اقتصادی نیست، فرهنگی هم نیست، چالش اصلی ما در فرایند توسعه روابط کاری ماست که به نظر من غیر اخلاقی است.

بعنوان مثال نگاهی به مدیرانمان بیاندازیم. ایشان دو گروه هستند. گروه اول گروهی که طی سالهای گذشته در هر مقامی که بوده اند کوشیده اند کار کنند و با تلاش پروژه های مختلف را به انجام رسانده اند. اما برای انجام این کارها غالبا ناچار بوده اند استقلال رای داشته باشند و مسوولیت پذیر. بهای این استقلال رای را این روزها با مغضوب بودن و گوشه نشین ماندن می پردازند. در کنار این گروه مدیران کسانی هستند که میز نشین بوده اند و بواسطه وفاداری شخصی و وابستگی گروهی به میزهای ریاست رسیده اند. اگر از دید تصمیم گیری فردی به این آدمها نگاه کنیم برای این گروه منافع فردی بر وظیفه همیشه مقدم است. و وفاداریشان به گروه در قالب این منافع تعریف می شود. در جایی که گروه اول هزینه تنها بودن و خلاف مسیر آب شنا کردن را می پردازند این گروه خود را درگیر تشریفات اداری، بازیهای سیاسی و رقابت بر سر رانتهای دولتی کرده و می کنند. هدف ایشان افزایش مدت زمان ریاست است و نه انجام پروژه.

من اقتصاد می خوانم و از نظر من پیگیری منافع شخصی هیچ اشکالی ندارد، پیشفرض اصلی اقتصاد رفتارهای بهینه کننده است. اما وقتی به روابط کاری در جامعه نگاه می کنم، می بینم طوری تنظیم شده اند که در آن برنده افرادی هستند که فقط و فقط در پی منافع  شخصی هستند. سیستم پاداش مدیران ما مبتنی بر عملکرد نیست، جایی که گروه اول گمنام می مانند، گروه دوم مدام در هر حال تقدیر از همدیگر و ستایش ویژگیهای نداشته و کارهای نکرده هستند. وقتی ما تلاشگر را تنبیه می کنیم و به پشت میز نشین پاداش می دهیم، به جامعه سیگنال فرستاده ایم که کارایی تنها در شکل دادن ارتباطات کاری و باندبازی مهم تلقی می شود. در این فضا استقلال رای و عزت نفس اهمیتی ندارند و کارآمدی و بهره وری مهم نیستند.  و گسست بین سیستم پاداش و کارآمدی افراد انگیزه اشخاص را می کشد. هیچ جامعه ای با افراد بی انگیزه و مدیران سیاست باز به توسعه نرسیده است. شاید برای همین است که وقتی به گروه اول نگاه می کنم انگار جمعی عاشق هستند که در چنین فضایی هنوز ادامه می دهند.

اختلاس اخیر عواقب و هزینه های بسیاری  خواهد داشت ولی ضربه  اصلی آن به شرافتیست که مقدمه پیروزی در مسیر توسعه است. با این ضربه چکار خواهیم کرد؟

عبور از اختلاسهای نجومی

سرمقاله امروز دنیای اقتصاد یادداشتیست که به بهانه اختلاس اخیر نوشتم.

بحث رابطه و ضابطه در اقتصاد ما نه تازه است و نه غیر معمول. یکی از کلیشه های ذهنی ما همیشه این بوده است که فقدان ضابطه و وجود رابطه عامل اصلی بسیاری از کمبودها و کاستی هاست.  فرض ما همیشه بر این بوده است که اگر ضابطه حاکم باشد، رابطه نمی تواند کاری کند. نکته اینجاست که ضابطه بخودی خود نمی تواند حاکم باشد و اجرای آن وابسته به انسانهاست.  جالب است که ما توقع داریم انسانهایی که مامور اجرای ضوابط هستند از روابط فارغ باشند. مانند این است که بخواهیم آب را بوسیله آدمهایی به تشنگان برسانیم که هرگز تشنه نمی شوند، اما آدمی که هرگز تشنه نشود که دیگر از ما آدمیان نیست. این روزها بحث درباره اختلاس اخیر سه هزار میلیاردی باب است و بسیاری در حال محکوم کردن، سیستم بانکی، قانونگزار، مجری قانون، مسوول و خلق و خوی فرهنگی و هزار و یک چیز دیگر هستند.  با این حال کسی درباره مکانیسم اعطای اعتبارات بانکی و لزوم اصلاح آن صحبت نمی کند. آیا واقع بینانه نیست که بپذیریم در شرایط فعلی نه بانکدار و نه وام گیرنده برای پایبندی به ضوابط و خوش حسابی انگیزه زیادی ندارند؟

وامهای بانکی بندرت بر اساس قدرت بازپرداخت وام گیرنده و برای کسب درآمد اعطا می شوند. وامهای بانکی در واقع تسهیلات بانکی هستند که بعنوان امتیاز به گروههای مختلف مردم و فعالان اقتصادی در راستای سیاستهای کلان اقتصادی و اهداف توسعه اعطا می شوند. در این سیستم رفتار مسوولانه مشتری و سابقه اعتباری او محلی از اعراب ندارد.  تصمیم به اعطای وام بر اساس ویژگیهای شخص وام گیرنده گرفته نمی شود، بلکه تصمیمیست در امتداد سیاستهای رسمی و از پیش تعیین شده. در نتیجه بانکهای گنجینه ای از مطالبات معوق دارند که لرزه به اندام هر کسی می اندازد که روزی هوس سرمایه گذاری در بانکداری را داشته باشد.

نگرش حاکم بر سیستم بانکی کشور در سه دهه گذشته کسب درآمد نبوده و نیست. هم جامعه، هم دولتمردان و هم بسیاری از کارآفرینان و فعالان اقتصادی  سیستم بانکی کشور را سیستم توزیع اعتبارات  می دانند نه بنگاههایی که هدفشان کسب درآمد و سودآفرینیست، همانطور که در دهه شصت دولت بزرگترین بقالی کشور و مسوول توزیع کالا بود. در این نگرش جایی برای بازار سرمایه، عرضه و تقاضای وامهای بانکی، کاهش ریسک و تشویق خوش حسابی نیست.  طبیعیست در این سیستم  کسی موفق است که با زبان بخشنامه ها حرف بزند و پروژه ای مطابق آنچه که باب روز و مورد پسند است تعریف کند. سابقه این فرد، درآمد زایی پروژه و امکان کسب سود از محل اعطای این وام در بسیاری از موارد مهم نبوده و نیست. فراموش نکنیم که جالب ترین نکته در این اختلاس حجم آن نیست بلکه بهانه های دریافت وام و اعتبارات بانکی در آن است. تقریبا همه این وامها به بهانه پروژه های موجه اقتصادی دریافت شده اند.

با اینحال سیستم بانکی ناگزیر به حفظ ظاهربوده و هست. ولی در جایی که مکانیسم بازار مطرح نیست دوباره بخشنامه ها و ظاهرسازیهای  اداری جایگزین شده اند. گرفتن وثیقه ملکی و صدور اعتبارنامه بانکی از جمله این سیاستهاست.  روزی خدمت بزرگواری بودم که سرپرست یکی از شعب اصلی اعطای وام بود و در بانکداری فردی مطلع. می گفت «چقدر وثیقه ملکی می خواهید نشانتان بدهم که به هیچ دردی نمی خورند؟ واقعیت اینجاست که وثیقه ملکی هیچوقت جای پول را نمی گیرد.» مدتهاست که دریافت وثیقه ملکی برای اطمینان از بازپرداخت وام کارآی خود را در اقتصاد پر تلاطم ما از دست داده است. با اینحال نه کسی حرفی می زند و پیشنهادی برای اصلاح آن دارد.

در این سیستم کسی به فکر تحلیل داده ها و پیش بینی الگوهای رفتاری نیست. دولتی وامی از محل درآمدهایش اعطا می کند و خوشبخت کسی که چنین تسهیلاتی را دریافت می کند. وقتی  فرهنگ اداری تمرکزگرایمان را در نظر می گیریم طبیعیست که عامل انسانی در روند تصمیم گیری درباره اعطای وامهای بانکی بار اصلی مسوولیت را به دوش می گیرد و ضریب خطا افزایش نجومی پیدا می کند.  راه حل کاهش این ضریب خطا همیشه افزایش عوامل انسانی درگیر بوده است: کمیته ای برای تایید طرح توجیه، گروهی برای ارزش یابی، کمیسیونی برای تصمیم گیری درباره اعطای وام و ….. حاصل این کارها تنها پیچیده کردن فرایند کار و ایجاد یک سیستم بوروکراتیک ناکارآمد بوده است که در آن فرصت برای سودجویی شخصی بسیار است .

بحث نبود ضابطه و اولویت رابطه نیست، بلکه بحث درباره ضوابطیست که پیشفرضهایشان واقع بینانه نیست. جابجا کردن عوامل انسانی دراین سیستم به معنای کاهش ضریب خطا و ریسک نیست، بلکه تنها به معنای پیچیده کردن فرایند کاغذبازی در این مجموعه است.  کاش این اختلاس بهانه ای باشد برای اصلاح ساختار بانکی و تغییر پیشفرض این نهاد از توزیع به درآمدزایی.

لازمه اینکار پذیرفتن لزوم وجود سازمانی برای سنجش اعتبار بانکی مصرف کنندگان و فعالان اقتصادیست، چیزی شبیه سازمان سنجش کشور که کنکور سراسری را برگزار می کند. بعد از معرفی کد ملی و با توجه به استفاده گسترده از کارتهای بانکی در حال حاضر امکان ایجاد بانکهای اطلاعاتی درباره سابقه مصرف کنندگان و پیشینه کارآفرینان وجود دارد و زیرساخت بانکی کشور توانایی ایجاد دفاتر سنجش و رتبه بندی اعتباری افراد را دارد. داشتن این رتبه های اعتباری از یک طرف مسوولیت تصمیم گیرندگان کاهش می دهد و از طرف  دیگر مشوق خوش حسابی افراد و بنگاهها خواهد بود.  علاوه بر اینها رتبه اعتباری برای مشتریان معیاری برای سنجش عملکردشان است. اینجاست که می توان ضوابطی پایدار و با پیشفرضی واقع بینانه تعریف کرد که هم بانکدار و متقاضی وام بخواهند به آن پایبند باشند.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید