دختری که آخرین زندانی سیاسی استالین بود

هفته پیش لانا پیترز 85 ساله به علت ابتلا به سرطان در ریچلند ایالت ویسکانسین درگذشت. او زندگیش را در 28 فوریه 1926 با نام دیگری آغاز کرده بود: اسوتلانا استالینا. پدرش جوزف استالین دومین رهبر اتحاد جماهیر شوروی و مخوفترین دیکتاتور تاریخ این کشور بود. »مهم نیست کجا می روم، هند، آمریکا، استرالیا یا سوییس من همیشه و همه جا زندانی نام پدرم هستم».  اسوتلانا در آخرین مصاحبه اش در سال گذشته به خبرنگار مشتاقی گفته بود » من هرگز پدرم را نخواهم بخشید او زندگی مرا نابود کرد». بنظر می رسد که اسوتلانا بالاخره از این زندان آزاد شد.

تنها دختر استالین دومین فرزند او از دومین ازدواجش بود. مادرش نادژدا آلیلویوا دختر یک مارکسیست قدیمی و یک انقلابی جوان و آرمانگرا بود.  می گویند او عاشق استالین بود.  »مردی ساده و خشن» که دوستانش را یک به یک حذف می کرد. آرمانگرایی اولین قربانی  دیکتاتوری استالین  شد . نادژدا در 1932 خودکشی کرد.  بعد از نادژدا نوبت یاکوب پسر استالین از ازدواج اولش رسید «مردی خوب و ساده دل، موجودی کمیاب در آن روزها» . یاکوب به ارتش سرخ پیوسته بود و در اولین هفته های حمله آلمان به اسارت نازیها درآمد. «پدر تلفن کرد: یاکوب اسیر شده است.  اما به یولیا چیزی نگو. پلیس فکر می کند آنها با دشمن همکاری کرده اند». نظامیان ارتش سرخ می دانستند که در صورت اسارت خانواده های آنها نه تنها مورد حمایت دولت نیستند که بلکه در معرض اتهام هم قرار دارند. کم نبودند زنانی که به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند در حالیکه همسرانشان در اسارت آلمانها بودند. «قانونی ظالمانه، ناعادلانه،  و بیرحمانه! یولیا به من احتیاج داشت ولی در کشور ما مردم می ترسیدند به هم کمک کنند». یاکوب در اسارت کشته شد، بنا به قولی با پرتاب خودش روی سیمهای برقدار اسارتگاه خودکشی کرد.

وقتی خانواده های سران از مسکو به کوبیشف فرستاده شدند، اسوتلانا  اولین عشقش را ملاقات کرد؛ آلکسی کپلر فیلمساز40 ساله روسی. دوباره تلفنی از کرملین «پلیس می گوید آلکسی جاسوس انگلیسهاست» آلکسی برای ده سال به قطب شمال تبعید شد. ازدواج اول اسوتلانا با همکلاسیش مورد تایید پدرش نبود ولی اینار به جای تبعید به طلاق انجامید. ازدواج دوم  اسوتلانا با یوری ژدانف پسر همکار و جانشین احتمالی استالین آندره ژدانف هم به طلاق انجامید.  اسوتلانا داشت از پدرش دور می شد.

«او  نمی خواست من ادبیات بخوانم.  درعوض مرا به خواندن تاریخ تشویق کرد. اما نمی توان تاریخ خواند و دیکتاتوری را پذیرفت».   دختر رهبر کمونیسم مایل نبود کمونیست باشد. با این حال بی انصافیست که همه زندگی اسوتلانا را بد بدانیم. «پدرم مرد ساده ای بود، همه چیز درباره او ساده بود. او مرا دوست داشت و بهمین خاطر می خواست من کنارش باشم» در دهه سی وقتی مردم برای داشتن کتابی ممنوع تیرباران می شدند اسوتلانا با پدرش در سینمای کرملین فیلمهای چارلی چاپلین و محصولات هالیوود را تماشا می کرد. زندگی علیرغم چالشهای عاطفی راحت بود «پدرم پول را عامل همه بدیها می دانست و اصلا نمی دانست در دنیای واقعی پول به چه دردی می خورد. همه هزینه های او پرداخت می شد. حقوقش را خرج نمی کرد.  او دستی پر از اسکناس به طرف من می گرفت و می پرسید «چیزی لازم نداری؟.

این دنیا با مرگ استالین پایان یافت «تمام شد. اعضاء دفتر مرکزی رفتند آنها باید می رفتند. پزشکان اتاق را ترک کردند، باید آخرین تشریفات انجام می شد. من به آشپزخانه رفتم و کنار خدمتکاران نشستم. آنها می دانستند که من دختر خوبی برای پدرم نبودم. آنها می دانستند که او مرا دوست می داشت، آنها می دانستند من هم او را دوست می داشتم. رادیو روشن بود. منتظر بودیم. گوینده خبر مرگ را اعلام کرد. انگار مرگ رسمی شد. صدای شیون برخاست. آشپزها و باغبانها گریه می کردند.  آن مرد مخوف که ملتی از او می ترسیدند آدم ساده ای بود که از چیزهای ساده لذت می برد و با آنها همیشه مهربان بود».  اسوتلانا دیگر دختری نبود که به افتخارش عطر جدیدی به بازار عرضه  شود و اعضای حزب برای نشان دادن وفاداریشان به استالین نام دخترانشان را اسوتلانا بگذارند.

سالهای بعد از استالین برای اسوتلانا، مدرس دانشگاه مسکو و مترجم و عضو کانون نویسندگان شوروی، سالهای خوبی نبود. برادر تنیش واسیلی که در زمان پدرش به درجه ژنرالی در نیروی هوایی رسیده بود، به الکل روی آورد و در سن 40 سالگی درگذشت.  او نامش را هم عوض کرد و از نام خانوادگی مادرش،  آلیلویوا، را برگزید. در سال 1963 او با براجش سینگ، یک کمونیست هندی، در تبعید آشنا شد، اما رهبری شوروی ازدواجشان را ممنوع کرد. در 1966 براجش درگذشت.  به اسوتلانا اجازه داده شد تا خاکستر معشوقش را به هند ببرد. بعد از یک اقامت هشت ماهه در هند اسوتلانا به سفارت آمریکا در دهلی رفت و تقاضای پناهندگی کرد. جنگ سرد در اوج بود و پناهندگی دختر استالین به امپریالیسم آمریکا جهان را لرزاند. در اولین مصاحبه اش او پدرش را «یک دیو»  خواند. دختر استالین پسر و دختر نوجوانش را در مسکو رها کرده بود.

 اسوتلانا در سالهای جنگ سرد و دهه هشتاد هم آرامش نداشت.  ابتدا  در پرینستون مستقر شد و به نوشتن و تدریس ادامه داد. اولین  زندگینامه او »بیست نامه به یک دوست»  جز پرفروشترین کتابهای سال شد.  برای بار سوم، اینبار با یک آرشیتکت آمریکایی ازدواج کرد و از او صاحب یک دختر شد و نامش را به لانا پترز تغییر داد.  لانا همچنان بین قاره آمریکا و اروپا، مذاهب مختلف  و گروههای مختلف سرگردان ماند و برای سومین بار طلاق گرفت.  در پایان دهه هشتاد اسوتلانا  ورشکسته و خسته بود. او برای آخرین بار به آمریکا بازگشت.  حالا دختر استالین زنی گمنام و فقیر بود. آخرین توقفگاهش  یک  خانه سالمندان در یک شهر کوچک در ایالت ویسکانسین آمریکا بدور از هیاهو و جنجال دنیای سیاست بود.

در آخرین مصاحبه اش با خبرنگار سمجی که موفق شده بود او را پیدا کند اسوتلانا آخرین اعترافش را کرد:

» هیچوقت از اسم پدرم رها نشدم.  با این اسم متولد شده بودم، سرنوشت من بود… همه جا با من هست. مردم می گویند دختر استالین دختر استالین انگار من باید یک تفنگ بردارم و آمریکایی ها را بکشم. مردم این طرف می گویند دختر استالین اینجاست، دختر استالین شهروند آمریکا شده است. تا من بمبی باشم علیه طرف دیگر. من نه اینم و نه آن. من یکجایی در میانه هستم. این وسط بودن را مردم نمی فهمند».

وقتی لانا پترز درگذشت، تیتر همه خبرگزاریها یکی بود: «دختر استالین مرد» . اسوتلانا در مرگ هم اسیر نام پدر ماند.

پ.ن.  غیر از پاراگرافهای آخر بقیه جملات در گیومه برگرفته از کتاب «بیست نامه به یک دوست» هستند.

جنگی که هنوز کشتار می کند

 نوشتن این یادداشت آسان نیست. چرا که درباره مرگ فرزندیست. پس اول با تسلیت باید شروع شود. به سردار محسن رضایی باید تسلیت گفت که عزادار مرگ فرزندشان احمد رضایی هستند. سخت است به  عزای عزیزی نشستن و سخت تر از آن عزادار فرزند بودن است. برای بازماندگان آرزوی صبر و برای درگذشته طلب رحمت و غفران  می کنم.

طبق معمول حوادث در وبلاگستان هر کس از دری سخنی گفت، کسانیکه درگذشته را نمی شناختند از او آدمی ساختند که تنها در ذهن خودشان وجود داشت و به بهانه این تصویر موهومی حرف خودشان را زدند. جالب است کسانی در اینباره صحبت کردند که در زمان حیات احمد رضایی نه با او همصحبت می شدند و نه توان درک شرایط و چالشهای او را داشتند. عده ای هم به بهانه پسر به پدر تاختند و به او حمله بردند. فارغ از دردی که می کشد..

اما واقعیت چیز دیگریست. جوانی که در خانواده ای جنگ دیده و در حصار محدودیتهای ناشی از شغل پدر و تحت تاثیر فشارهای محیطی نظامی بزرگ شد و به بلوغ رسید، از میان ما رفت .  مانند بسیاری دیگر از درگذشتگان تا بود نه غمخوارش بودیم و نه کوشیدیم دردش را بفهمیم.  درگذشتن او یادآوری این نکته تلخ است که آن جنگ ویرانگر هشت ساله هنوز به کشتار مشغول است.  واقعیتیست که باید گفت و هرگز هرگز نباید فراموش کرد: جنگها با خاموشی تفنگها و توپها پایان نمی یابند. زخمهایشان  تا نسلها به خونریزی ادامه می دهند و جوانان را از پای در می آورند. تلخترین واقعیت هر جنگی این است که هیچکس نمی تواند کشته ها و مجروحانش را بدرستی بشمارد. ، زخمهای هر جنگی پنهان می مانند.  جنگها تلفاتی دارند که هیچوقت به چشم نمی آیند. خانواده هایی که رنج دوری عزیزانشان را تحمل می کنند، فرزندانی که دور از پدرانشان و برادرانشان بزرگ می شوند و باید با دهها چالش عاطفی و زخم روحی کنار بیایند. مادرانی که در جامعه ای مردسالار و بی تفاوت هم باید مرد خانه باشند و هم پدر خانواده، هم بر تنگ نظریها غلبه کنند و هم از موانع پیرامونشان بگذرند.  و در نهایت باید بپذیرند که هیچکس هیچوقت  از رنجشان آگاه نخواهد شد. در سایه بوده اند و در سایه می مانند.

کاش کسانیکه بر طبل جنگ می کوبند امروز برای یک لحظه تامل کنند و به احمد رضایی نگاه کنند. هنوز زخم جنگ قبلی خوب نشده است، جنگ دیگری لازم نیست. در جنگها مردمی بیگناه می میرند، و بعد ازآنها فرزندانشان در تنهایی خود خواهند مرد. و ما…، ما بی تفاوت خواهیم بود.

جالبتر می شود

نمی فهمم که بعضیها چه اصراری دارند بگویند کاپیتالیسم مرده است. خوب گیرم کاپیتالیسم مرد! یعنی شما دیگر از بقالی ماست نخواهید خرید!! بازارها هنوز کار می کنند، منابع همچنان محدود است و هر کاری می تواند نتیجه عکس داشته باشد. زندگی ادامه دارد ….. و همینطور اقتصاد

سخن هفته

برای مردگان، یتیمان، آوارگان چه اهمیتی دارد که ویرانی جنون آوری که دچارش شده اند، بنام تمامیت خواهی بر سرشان نازل شده است یا با نام مقدس آزادی و دموکراسی همراه بوده است.

مهاتما گاندی

What difference does it make to the dead, the orphans, and the homeless, whether the mad destruction is wrought under the name of totalitarianism or the holy name of liberty and democracy?                                                            Gandhi

وقتی نمی نویسی

«آرام آرام شروع به مردن می کنی وقتی نمی خوانی، نمی نویسی، نمی بینی»  خوب  من آنقدر هم مرده نیستم.  روی یک مقاله جدید دارم کار می کنم اگر بشود هفته دیگر تمام خواهد شد.   آخر ترم است و من در حال شنیدن انواع بهانه ها هستم. از بارداری تا امراض  عجیب و غریبی که باید از دوستان پزشکم بپرسم که یک موجود نوزده ساله می تواند آنها را داشته باشد یا نه.

ترم که تمام بشود  دوباره مسافرم.  شاید یک ارائه داشته باشم. دارم به یک موضوع جدید هم فکر می کنم برای کار پژوهشی. اگر تهران آمدنی شدم خبر می دهم.  زندگی ادامه دارد، زندگی همیشه ادامه دارد.

از کاروانسرا تا اینترنت

(یادداشت امروزم در دنیای اقتصاد) هیچ فعالیت اقتصادی در دنیای امروز بدون وجود زیرساختهای لازم ممکن نیست. اما پیشرفت فن آوری و تحولات دنیای تجارت این زیرساختها را تغییر داده و می دهد. امروز برای مدتی کوتاه جهان در حال توسعه فرصتی پیدا کرده است تا در زیرساختهای اقتصادی از جهان توسعه یافته پیشی بگیرد. آیا این هم فرصتی از دست رفته خواهد بود؟

برای کسانیکه در ایران سفر کرده اند کاروانسراهای قدیمی منظره ای عادی هستند. این بناهای مستطیلی شکل که در هر گوشه بارو مانندی دارند مسکن و محل استراحت کاروانها و مسافران خسته دل بودند. اگر به تاریخ نگاه کنیم این کاروانسراها وجود جاده ابریشم را ممکن کردند و عصر طلایی تجارت ایران را رقم زدند. این عصر با افول دولت صفوی و پیشی گرفتن تجارت دریایی پایان یافت. راه چین نه از ایران که از بنادر هند می گذشت و بریتانیا بر دریاها فرمان می راند. هنوز بسیاری هستند که آرزو دارند جاده ابریشم جدیدی ایران را به اوج آن روزها بازگرداند.

زمانی که دنیا انقلاب صنعتی را پشت سر گذاشت، بنادر، خطوط راه آهن، تلگراف و بعدا تلفن و بزرگراهها شریانهای اقتصادی کشورها بودند. مهم نبود که در کجای دنیایید بدون راه آهن توسعه اقتصادی ممکن نبود. . اولین وامی که بانک جهانی تصویب کرد برای بازسازی خطوط راه آهن در کشورهای آسیب دیده از جنگ جهانی دوم بود.  با پیشرفت جوامع در قرن بیستم بیمارستانها، مدارس و دانشگاهها و مراکز آموزشی به این زیرساختها اضافه شدند. تفاوت و شکاف بین کشورهای توسعه یافته و جهان سوم هر روز بیشتر و بیشتر شد. همه برنامه های توسعه پایدار بر گسترش و توسعه زیرساختها تاکید می کردند. اما توسعه زیرساختها کاری پر هزینه بوده و هست. درآمدهای اندک کشورهای در حال توسعه برای پر کردن این شکاف کافی نبود.

اما حالا جهان در آستانه فرصت دیگریست. این روزها هیات مدیره شرکتها به راه آهن اهمیت می دهند اما مهمتر از راه آهن تعداد برجهای مخابراتی کشورهاست. این که سیستم مخابراتی تا چه حد پیشرفته است و پهنای باند اینترنت تا چه حد توان حمل اطلاعات را دارد. انگار در لابلای روزهایی که می گذرند شکافی ایجاد شده است تا کشورها بتوانند زیرساختهای اقتصادی خود را قرن بیست و یکمی کنند بدون آنکه نگران قرن بیستم باشند. موفقیت برزیل، هند، ترکیه و مالزی تا حد زیادی مدیون موقعیت شناسی این کشورها در بهره وری از این فرصت است.

از این دید توسعه زیرساختهای مخابراتی و ارتباطی مورد نیاز شبکه جهانی اینترنت در کشور ارتباط تنگاتنگی با توسعه پایدار اقتصادی و رسیدن به جایگاه  منطقه ای در خور ایران پیدا می کند. ما فرصتی داریم که نه تنها به کشورهای دیگر بپیوندیم بلکه در  زمره پیشتازان قرار بگیریم. جاده ابریشم امروز ما نه از آسیای مرکزی بلکه از شبکه جهانی اینترنت می گذرد. باعث تاسف است که نیازهای کوتاه مدت و نگرانیهای بی پایه گذرا چشمان ما را به این افق طلایی بسته است. شاید برای همین است که  حسی به من می گوید این فرصت هم در هزار خم ادارات و کوته بینی دیوانسالاران ما گم خواهد شد و ما تنها آه حسرتی خواهیم داشت.

پ.ن. عکس بقایای کاروانسرای سفیدآب در استان خراسان رضوی از وبسایت وفاق.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید