تخمین زیان اقتصادی یک فاجعه محیط زیستی

این روزها دل هر دوستدار طبیعتی از شنیدن تراژدی دریاچه ارومیه خون است.  در کنار عزاداری ها و نوحه خوانی ها چند نفری هم درباره اینصحبت کردند که این تراژدی یک شبه روی نداده است که یک شبه بتوان آنرا درمان کرد. در بحث محیط زیست و خسارتهای محیط زیستی در کشور ما ابعاد اقتصادی نه تنها غایبند بلکه فراموش شده هم هستند. اولین سوال در این بحث چگونگی محاسبه زیان اقتصادی ناشی از چنین تراژدیهایی هست. بحثی که هم حسین و هم حامد به آن اشاره کردند. در  شماره ماه اوت مجله آمریکن اکونومیک ریویو The American Economic Reviewمولر، مندلسون و نورداوس مقاله ای درباره چگونگی تخمین زیان  اقتصادی صدمات محیط زیستی نوشته اند. آنها در این مقاله روش تخمین زیان اقتصادی آلودگی هوا در ایالات متحده آمریکا و احتساب آنرا در حسابهای ملی تشریح کرده اند. خلاصه روش تخمین حاشیه زیان برای هر صنعت و محاسبه زیان کل بعنوان حاصلضرب این حاشیه زیان و کل آلودگی ایجاد شده در منبع آلودگیست. مقاله جالبیست که خواندنش را به همه دانشجویان اقتصاد علاقمند به محیط زیست توصیه می کنم.

Muller, Nicholas Z., Robert Mendelsohn, and William Nordhaus. 2011. «Environmental Accounting for Pollution in the United States Economy.»American Economic Review, 101(5): 1649–75.

پ.ن. مراحل مرگ تدریجی این دریاچه را هیچ عکسی مناسبتر از این عکس نشان نمی دهد که فکر می کنم امید پرتوی آنرا گرفته است.

درباره سیاستهای انقباضی در اروپا

یادداشت امروز پاول کروگمن در نیویورک تایمز جالب بود.  ولی من خوب نفهمیدمش. خوب قبول یورو باعث شد سرمایه گذاران کشورهای اروپایی را یک جور ببینند و فکر کنند اوراق قرضه کشوری مثل یونان با حسابهای ملی تقلبی هم ارزش اوراق قرضه اقتصادی مثل آلمان است. حتی این مشاهده کروگمن را قبول دارم که ایتالیا و اسپانیا با یونان فرق دارند. یکی بشدت بدهکار است ولی کسری بودجه سنگینی ندارد و آن یکی تا بحران فعلی مازاد بودجه داشت. اما اینرا نمی فهمم که چرا از برونینگ صدراعظم آلمان در سالهای 1930 تا 1932 مثال می آورد تا بگوید سیاستهای انقباضی الان مناسب نیستند. در واقع کروگمن پیشنهاد می کند سیاستهای انبساطی در ایتالیا و اسپانیا کارآمدتر خواهند بود. خوب اینجا را من نمی فهمم! کاش یکی از بچه های کلان خوان کمی توضیح می داد.

برای مادران جنگ

سی و یک سال از جنگ گذشته است.  داستانی که ما از جنگ می گوییم هنوز منحصر است به چیزهایی که شنیده ایم و نه چیزهای که پرسیده ایم. داستان مادران جنگ داستان ناگفته ایست. جالب است که حتی در اینجا هم خودمان را منحصر به شنیده ها کرده ایم. گاهی در گزارشی یا خاطره ای سطری درباره درد و رنج زنان جنگ می خوانیم و از آن می گذریم بی آنکه از خودمان پرسیده باشیم که ایشان که بودند و چه روزهایی بر آنها گذشته است. روزهایی که اکنون  تنها در خاطره کسانی مانده اند که آنها را تجربه کرده اند.

داستان جنگ بدون داستان مادران و همسران آن هرگز کامل نبوده و نیست. و روایت رسمی با این بخش از تاریخ جنگ هم مهربان نبوده است. زنان  جنگ مانند مردان جنگ از همه اقشار ملت ایران بوده و هستند. از سکولار تا مذهبی، از سنتی تا مترقی، از شهری تا روستایی. با این حال ما از کنار داستان آنها هم گذشته ایم. سخت است از درد پرسیدن و بی خبری را فهمیدن. با اینحال نباید گذاشت که این گروه از زنان فراموش شوند.  کسی جایی را سراغ دارد که بخواهد یک یادداشت جدی – گزارشی در اینباره چاپ کند؟

سی و یکمین سالگرد آغاز جنگ

جنگ هم سی و یک ساله شد.  امروز باید  هشت سال فداکاری و ایثار، جانبازی و شجاعت و هشت سال درد و رنج را بیاد آورد. گاهی فکر می کنم باید آن روزها را به یاد آورد تا هرگز فراموش نکنیم.  مصاحبه ای را در خبرگزاری فارس می خواندم درباره جانبازیهای خلبانان نیروی هوایی در ماههای اول جنگ. در هشت سال جنگ 212 خلبان شهید شده اند، هفتاد نفر یا یک سوم در شش ماه اول جنگ به شهادت رسیده اند.  شکی نیست که بدون برتری هوایی در ماههای اول جنگ برتری ارتش عراق در زمین می توانست به برتری استراتژیک غیرقابل تغییری تبدیل شود.

روزی که جنگ شروع شد، پدر با درجه سرگردی فرمانده پایگاه ششم شکاری بوشهر بود. یگانهای این پایگاه اولین واحدهایی بودند که به تجاوز نیروهای عراقی پاسخ دادند و ظرف کمتر از دوساعت بعد از  حمله به پایگاه، پایگاه هوایی بصره را بمباران کردند (لینک به مستند شبکه  چهارم). ).  من درباره  تجربه او در روزهای جنگ چیزهای زیادی نمی دانم، در خانه مطلقا درباره این مسائل صحبت نمی شد. در سالهای آخر گاهی خاطراتی را تعریف می کردند، خیلی مختصر و مفید. یکی درباره اولین جلسه بریفینگ بعد از شروع جنگ، وقتی در پست فرماندهی بریفینگ شروع می شود و پدر شروع به صحبت می کند یکی از افسران حفاظت اطلاعات به او می گوید:

- جناب سرگرد یادتان رفت بگویید بسم ا… الرحمن الرحیم

پدر جواب داده بود:

- من بسم ا… الرحمن الرحیمم را چهار صبح گفتم که شما خواب بودی!

به یاد کسانی که بسم ا… گفتند وقتی که ما خواب بودیم. یادشان جاوید باد.

پ.ن. در همین باره:  سی سال شد،  به بهانه روز نیروی هوایی، درباره آدمهای سی سال پیش، بیست و هشت سال پیش.

جدی گرفتن نقش اقتصادی شبکه های اجتماعی

یک خبر خوب این است که بچه ها دارند نقش شبکه های اجتماعی مانند facebook را در معرفی فعالیتهای جدید و بازاریابی در ایران جدی می گیرند. یکی از دوستان از طریق فیس بوک در حال تبلیغ آرایشگاهیست که در آن سرمایه گذاری کرده است. شبکه های اجتماعی کاربردهای زیادی برای گسترش و معرفی بنگاههای بازرگانی و کالاهای جدید دارند. الان همه شرکتها و حتی موزه ها و گالریهای کوچک در این شبکه ها دارای صفحه و فضای خاص خودشان هستند. این پتانسیلیست که می تواند هزینه راه اندازی و فعال کردن یک بنگاه را به شدت کاهش دهد. ولی استفاده از آن ظرافتهای خاص خودش را دارد:

اول مدیریت محتوا: چند خطی که برای معرفی محصول در اختیار شماست را نباید با واژه های معمولی و یا سنگین پر کرد. باید توجه داشت کلمه ها دارند تصویر شما می شوند آنها را باید به دقت انتخاب کرد.

دوم. مدیریت گرافیکی: استفاده از تصویر، عکسها و سایر نمایشهای گرافیکی که باعث می شود تا بیننده توجه بیشتری به صفحه شما کند.

سوم. داشتن یک مکالمه با بازدیدکنندگان و مشتریان: مغازه شلوغ همیشه سیگنال خوب بودن کالا بوده است، یا حداقل نایاب بودن آن، سعی کنید به هر بهانه ای از مشتریانتان فیدبک بگیرید: گفته ها، نوشته هایشان و شرح تجربه شان. باعث می شود تا هم ترافیک بالا برود و هم جدی گرفته شوید.

خوشحالم که بحث آنلاین در حوزه بازرگانی دارد جدی گرفته می شود.

ده سالگی وبلاگ

برای آدمی که دیر وارد بحث وبلاگ نویسی شده است نوشتن درباره سالگرد وبلاگستان تنها با تاخیر مناسب است. من یادداشتهای بچه ها را می خوانم و این واژه ها متداولند: «دلمردگی» ، «سکون» و «انفعال». حالا چون وبلاگ به تازگی روزهای اول نیست  و بچه ها متوجه شده اند که خاطرات نویسی دائمی شاید هیجان انگیز نباشد چرا باید حرف دلمردگی زد؟ نمی دانم شاید استفاده از واژه های منفی مد روز است.

یادداشت پارسالم در تحلیلگران عصر اطلاعات ..چیز زیادی درباره آن عوض نشده است. و فکر می کنم روند همین است.

برابری و نابرابری

برابری و نابرابری همواره یکی از دلمشغولیهای سیاستگزاران و رسانه های جامعه ما بوده اند. اما هرگز درباره مفهوم واقعی برابری و نابرابری یک توافق فراگیر در جامعه وجود نداشته است که بتواند مبنای سیاستگزاریها و طراحی راهبردهای اقتصادی قرار گیرد. در فقدان چنین توافق و چنین تعریفی بنظر می رسد حساسیتها بیشتر متوجه نمادهای نابرابری اقتصادیست تا درک ریشه های نابرابری و راهکارهای کاهش شکافهای درآمدی.

آخرین نمونه این حساسیتها ماجرای بستنی روکش طلایی برج میلاد است. در هفته های گذشته  فروش این بستنی خاص در یکی از مجموعه های تحت نظارت شهرداری  به قیمتی گزاف تیتر روزنامه ها شد و به  اصطلاح «رسانه ای» شد. بدنبال این اطلاع رسانی معلوم شد که این محصول  حرمت شرعی دارد و اعلام شد که فروش آن ادامه نخواهد یافت. اعلام حرمت شرعی بستنی روکش طلایی نقطه پایان این داستان بود.  منتقدان پس از نوشتن چند سطری در مذمت فروش آن و نکوهش خریدارانش به سراغ موضوع دیگری  رفته اند و  سیاستگزاران پس از تاکید به تعهدشان به ایجاد برابری به دنیای واقعیتهای اقتصادی بازگشته اند. دنیایی که در آن نابرابری و شکاف درآمدی وجود دارد. در این میان نه کسی می پرسد برابری به کدام مفهوم منظور است و نه درباره ریشه ها نابرابری کنکاش می کند.

راستی چرا چنین حساسیتی درباره نمادهای ثروت وجود دارد؟ آیا این حساسیت زاییده وجود رانتهای متعدد و فقدان فرصتهای برابر نیست؟

اگر واقع بینانه به قلمروی اقتصاد ملی بنگریم متوجه می شویم که همه آحاد کشور از استعدادهای یکسانی برخوردار نیستند. فردی در کار تحلیل بهتر است، دیگری کاسب خوبی ست و آدمی هم مدیر مدبریست.  از طرف دیگر فرصتهای کاری و درآمدزایی برای همه شهروندان یکسان نبوده و نیست. چه بسیار کارآفرینان نوآفرینی که به واسطه ناآشنایی و بی کسی در سیستم اداری قربانی بوروکراسی موجود شده اند و چه بسیار افرادی که به واسطه بودن در جای مناسب در زمان مناسب موفق شده اند تا شاهد پیروزی را در آغوش بگیرند. چه بسا با خبر بودن از واقعه ای باعث شده است تا فردی با تصمیم گیری مناسب بتواند از فرصت ایجاد شده بخوبی بهره ببرد و چه بسا بی خبری از نتایج واقعی یک رویداد بنگاهی را به ورشکستگی کشانده است. شاید واقعیت اینجاست که چه بخواهیم و چه نخواهیم نابرابری در جامعه ما وجود داشته است و وجود خواهد داشت.

شاید بهتر است فکر کنیم این نابرابری در داشته ها نیست که باعث شده است تا چنین حساسیتی در جامعه وجود داشته باشد، بلکه نابرابری در فرصتها و فقدان جریان کامل اطلاعات اقتصادی است که باعث می شود داستان بستنی روکش طلایی یادآور فرصتهای از دست رفته باشد. سوال اینجاست که آیا با حذف این بستنی از منوی غذایی جامعه به ایجاد برابری کمک کرده ایم یا تنها نمادی از نمادهای نابرابری را حذف کرده ایم تا صورت مساله را نبینیم.  بر خلاف تصور منتقدان برابری در داشته ها نه ممکن است و نه واقع بینانه، این برابری در فرصتهاست که هم قابل تحقق است و هم می تواند مبنای سیاستگزاریهای کلان و تنظیم راهبردهای اقتصادی باشد.

فرض کنیم برابری در داشته ها مبنای سیاستگزاری قرار گیرد. کسانیکه استعداد کارآفرینی و ایجاد درآمد دارند انگیزه ای برای فعالیت اقتصادی و رقابت ندارند. کسی نه بدنبال سرمایه گذاری در تواناییهایش خواهد بود و نه دلیلی برای پرورش استعدادهایش دارد. از طرفی چنین هدفی باعث می شود تا کسی باور نکند که تواناتر بودن می تواند به ثروتمند بیانجامد. در چنین تفکری ثروتمند شدن نتیجه دسترسی به منابع قدرت است و نه تواناییها و استعدادهای فرد.

اما اگر برابری در فرصتها مبنای سیاستگزاری باشد نه تنها رقابت و نوآفرینی در اقتصاد  افزایش می یابد، بلکه  عدالت اجتماعی نمادی واقعی می یابد. وقتی فرصتها برابر می شوند دیگر دولتها مسوول منحصر بفرد نتایج نیستند بلکه افراد هم بواسطه تلاششان مسوولیت پیدا می کنند. اینجاست که داشتن ترکیب مناسب تواناییها و مهارتها باعث می شود تا احتمال موفقیت افراد بیشتر افزایش پیدا کند و در نتیجه ایشان برای پرورش استعدادها و مهارتهایشان سرمایه گذاری کنند. در چنین نگرشی تواناییهای فردی هم نقشی در کسب ثروت و موقعیت اجتماعی فرد دارند. و همه چیز به حساب دسترسی به منابع قدرت و یا رانت خواری گذاشته نمی شود.

شکی نیست در اقتصاد رانت زده ما که رانت خواری در آن  یک سنت شده است تاکید بر برابری در فرصتها نه آسان است و نه چندان محبوب. با اینحال بستنیهای طلایی دیگری در راه هستند و شکاف درآمدی اقشار مختلف جامعه تنها بیشتر می شود. شاید بد نباشد بجای بازتوزیع مجدد آنچه که هست به فکر بیشتر کردن داشته ها باشیم و یکبار هم به برابری فرصتها فرصتی بدهیم.

بستنی طلایی

برای بستنی خورهای قهار، بستنی با همه طعمی معنا دارد جز با طلا. حالا بستنی طلایی هم البته در دنیا هست.، تا الماسش بیاید. گویا در برج میلاد بستنی طلایی هم جزء منو بوده است و باعث بحثهای زیادی هم در سطح جامعه شده است.  یادداشت سایت الف درباره عواقب اجتماعی و بازتاب منفی این بستنیهای روکش طلایی و غذای چند صد هزارتومانی گویای نوع نگرش برابری خواهانه اکثر رسانه ها به این مساله است. یادداشت حامد درباره حداکثرسازی سود شهر تهران و شهرداری از طریق عرضه این بستنی هم خواندنیست.

شاید اگر روزنامه واشنگتن پست درباره این بستنی روکش طلایی یادداشتی نمی نوشت مشکلی ایجاد نمی شد. اما بنظر می رسد «بازتاب» نابرابری از خود آن در جامعه ما مهمتر تلقی می شود. و این غم انگیز است. بجای مبارزه با نابرابری و ایجاد فرصتهای برابر بسیاری می کوشند بخودشان بقبولانند در جامعه ما نابرابری وجود ندارد. ولی نابرابری وجود دارد، حالا برای کاهش آن چکار خواهیم کرد؟ وگرنه کسی که بستنی 300 هزارتومانی می خورد هنوز هم می تواند آنرا از جای دیگر تهیه کند. از مشکل شرعی آن بگذریم آیا بهتر نبود این پول بجای آنکه در اقتصاد زیرزمینی به گردش بیفتد وارد خزانه دولت محلی می شد و صرف پروژه های عمرانی شهر تهران می شد که از این شکاف کم می کنند؟

یک بدبختی مسائل توسعه این سیاست زدگی دائمی آنهاست که باعث می شود آدمها زیاد درباره آنها فکر نکنند. فراموش نکنید من نمی گویم فروش این بستنی کار درستی بوده است ولی این جنجال سر پاک کردن مساله است و نه حل آن.

دوباره رانت خواری

یادداشتهای خوب پویان و حسین را درباره رانت خواری در سیستم وام بانکی و مدعی العموم بودن بعضیها را از دست ندهید. کلا وقتی رانت هست کی حوصله تولید و این قرتی بازیها را دارد؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید