از گاندی

مهاتما گاندی پیامبر عدم خشونت عادت داشت به همراهانش بگوید اگر من روزی در بستر مردم می توانید به مردم بگویید من یک مهاتما – روح بزرگ- دروغین بودم. اما  اگر با کلام خدا – رام- بر زبانم کشته بشوم آنوقت است که می توانید به مردم بگویید روح من راستین بوده است. پایانش همانطور بود که برازنده یک روح راستین است کشته شدن به دست یک هندوی افراطی در حالی که عازم نیایش شبانگاهیش بود و دستانش را به هم فشرده بود تا به قاتلش سلام بدهد. شاید به همین خاطر بود که جورج برنارد شاو گفت: «مرگ گاندی نشان می دهد خوب بودن چقدر خطرناک است.»

برای همه آدمهایی که در این روزها خوب هستند.

سخن هفته

مارتین لوتر کینگ، رهبر الهام بخش مبارزه سیاهان آمریکایی برای حقوق برابر، از جمله کسانی بود که در مراسم استقلال غنا در 1957 شرکت کرد. در شام رسمی جشن استقلال او با ریچارد نیکسون که آن موقع معاون اول رییس جمهور بود، ملاقات کرد و به او گفت: «من امیدوارم شما روزی برای دیدن ما به آلاباما (ایالت جنوبی آمریکا و معروف به نژادپرستی) بیایید، جایی که ما چیزی جز این آزادی و برابریی، که شما برای جشن گرفتنش آمده اید، نمی خواهیم.» وقتی که مارتین لوتر کینگ به آلاباما برگشت، در موعظه هفتگیش  گزارش جالبی از این سفر به سیاهان آمریکا داد. متن این سخنرانی را که به «تولد یک ملت» معروف شد، می توانید اینجا بخوانید. سخن هفته این هفته فرازی از این سخنرانیست:

«در روح هر زن و مردی تمنایی ابدی هست که برای آزادی فریاد می کشد. این تمنا شاید در ابتدا خاموش باشد، اما در نهایت شعله ور می گردد.»

هر کجا که هستیم

داستان از اینجا شروع شد که لینک این وبلاگ  را تو صفحه فیس بوک گذاشتم تا بچه ها ببینند. داستان جالبیست بخصوص این بخشش:

دوربین ناگهان روی موسیو چرخید و فیلم‌بردار ‌پرسید: خب موسیو آنلاین خان حالا می‌خواین چکار کنین؟ موسیو سرش را پایین انداخت. چند لحظه مکث ‌کرد و بعد با اعتماد به نفسی نفس‌بر به دوربین زل ‌زد و گفت: «می‌خواهم به مملکتم خدمت کنم.«

تنم لرزید، خون به مغزم دوید و قلبم به تپش افتاد. اگر کسی پانزده سال پیش از من همین سوال را می‌پرسید قطعا جواب مشابهی می‌گرفت. اگر آن‌ روزها از خیلی‌هامان این سوال را می‌کردند نطق‌های پرشوری می‌شنیدند

یکی از بچه ها که در ایالت نیویورک دارد اقتصاد می خواند این نظر را داد: «آیا ما واقعا ایران را دوست داریم یا بیشتر در هر دست و پا زدن بین دوست داشتن و دوست نداشتنش هستیم؟»

راستش اگر در جوانی و نوجوانی از پشت بام آرمانگرایی خام افتادیم زمین حالا داریم از پشت بام واقع بینی سطحی پرت می شویم. راستی خدمت به ایران را چطور تعریف می کنیم؟ مگر برای دوست داشتن ایران و هویت ایرانیمان باید حتما در جای خاصی قرار داشته باشیم؟

این سوال دوستمان مرا یاد داستانی انداخت که سالها پیش از بچه های نیروی هوایی درباره تیمسار فکوری وزیر دفاع و فرمانده شهید نیروی هوایی شنیده بودم.  راوی که یکی از درجه داران نیروی هوایی بود تعریف می کرد در یکی از سخنرانیهایش در آن روزهای پر آشوب تیمسار فکوری کلافه از بحثهای این چنینی گفته بود: «من الان در جیب چپم دوازده هزار دلار پول نقد دارم.» اسکناسها را درآورده بود و نشان پرسنل داده بود. » در جیب راستم شرفم، وطنم و ایمانم. حالا کدامشان را بچسبم؟ جیب راست را یا چپ را؟» بعد دوباره پولها را درآورده بود و گفته بود «هیچکدامشان را، در عوض تا آخرین سنت این پول را خرج این سه چیز می کنم.» …

 گاهی فکر می کنم بحثهای ما هم درباره چسبیدن به یکی از دو جیب است. بدون اینکه بفهمیم چسبیدن به جیبها هیچکدامشان را برایمان حفظ نمی کند.  ما فراموش می کنیم که ایران از ما جدا نیست و ما از ایران جدا نیستیم.  بدیهای ایران بدیهای ماست، مهم نیست چقدر خودمان را خوب بدانیم. و خوبیهایش هم خوبیهای ماست، مستقل از اینکه کجا هستیم.  ایران یک چیز جدایی نیست. ما ایرانیم، هر کجا که هستیم.  ما آدمهایی هستیم که تصمیم گرفته ایم از یک اقیانوس شناکنان بگذریم. و در این چالش هم دوری بسیار کشیده ایم و می کشیم و هم تنهایی بسیار دیده ایم و خواهیم دید. اما درنهایت نباید فراموش کنیم که هر جا که هستیم ایران هم آنجاست.  می خواهد دانشگاهی باشد در نیویورک یا شهری در وسط برهوتی که مرکز آمریکاست. ما این فرصت را داریم تا به مردم نشان بدهیم ایران دیگری هم وجود دارد. ایرانی که رسانه ها درباره آن ساکتند و فراموشش می  کنند. واقعیتیست که بد نیست به خودمان یادآوری کنیم و بجای چسبیدن به آن یا یا جنگیدن با آن کمی خرجش کنیم. ما در اقیانوس زندگی دست و پا می زنیم نه بین دوست داشتن و نداشتن ایرانی که می شناسیم و هستیم.

مصر و چیزهایی که نمی دانیم

دو هفته ایست که مصر توجه همه را به خودش جلب کرده است.  از اظهار نظرها که بگذریم یک «بین خودمان بماند» باید بگوییم و بپرسیم ما درباره مصر چه می دانیم؟ فکر می کنم درباره  جمال عبدالناصر فقط یک زندگینامه خوب به فارسی باشد که سرهنگ غلامرضا نجاتی نوشته بود. کتابهای خوب دربار مصر کدام است؟ درباره مردمش؟ درباره فرهنگ مصر؟ درباره جنبش روشنفکریش؟ درباره اخوان المسلمین؟ درباره صنعت توریسم؟

نمی دانم ولی بعضی اوقات فکر می کنم ما از همسایه هایمان هیچ چیزی نمی دانیم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید