وقتی تاریخ اتفاق می افتد!

وقتی تاریخ اتفاق می افتد، نفست را حبس می کنی و منتظر می شوی. انگار یک جایی یک انرژی پنهانی وجود دارد که دارد اتفاقات را به جلو می برد. بعد نفس عمیقی می کشی و از خودت می پرسی کی واقعا خواهی فهمید که چه داشته اتفاق می افتاده است.

دستور پخت یک غذای مصری

کاریکاتور شماره اخیر هفته نامه اکونومیست.

خبر خوب برای تهران

موسسه حمل و نقل و توسعه  Institute for Transportation and Development Policy شهر تهران را نامزد دریافت جایزه توسعه حمل و نقل شهری کرده است. چهار شهر دیگر هم نامزد دریافت این جایزه هستند: گوان جوی چین که محل برگزاری بازیهای آسیایی بود، لیون مکزیک، نانت فرانسه و لیما پایتخت پرو.  در وبسایت این موسسه درباره تهران می خوانیم:

«تهران پایتخت ایران با 8 میلیون نفر  جمعیت  بخاطر اجرای قاطعانه سیاست گسترش وتوسعه شبکه حمل و نقل شهری و استفاده از گزینه های جدید در این شبکه در منطقه (خاورمیانه)  نمونه است.  این شهر یک سیاست جامع حمل و نقل عمومی تدوین کرده است که بخشی از نقشه جامع شهر برای بهبود و ارتقاء کیفیت زندگی شهر با استفاده از سیستم حمل و نقل آسان، سریع، پاکیزه و سالم شهریست که متکی به منابع محدود است. «

باعث خوشحالیست نه؟

پدران پیروزی کجا رفتند؟

پدران پیروزی حالا طلبکاران پیروزی هستند. تیم ملی دوباره یتیم شد!

پدران پیروزی

دارم اظهار نظرها را درباره موفقیت تیم ملی در جام ملتها می خوانم. از کریهایی که برای آقای قطبی خوانده شده و می شود بگذریم. چقدر باعث تاسف است که خیلیها با یک لحنی حرف می زنند که آدم می فهمد موفقیت تیم ملی را بخاطر اختلافشان با آقای قطبی نمی توانند بپذیرند و برایشان شیرینی این پیروزیها تلخی شکست رویاهای شخصیشان است.
البته همه چیز به بازی با کره وابسته است ولی تا همین جا هم تیم نتیجه خیلی خوبی گرفته است و واقعا مقتدرانه صعود کرده است. البته پیروزی هزار پدر دارد و شکست یتیم است. اما یک خسته نباشید حسابی به بچه های تیم ملی باید گفت.
حالا اگر کره را شکست بدهیم همه چیز مدیون همه کس بوده است الا آقای قطبی ولی اگر ببازیم همه چیز تقصیر ایشان است.  کاش پدران پیروزی یکبار به برادری رضایت می دادند و اینقدر ادعای پدری نداشتند.

تا کی؟

رفته بودم بلیطم را بگیرم. به پاسپورتم نگاه می کند.

- شما با ….نسبتی دارید؟

- پسرشان هستم

- تسلیت می گویم

یکسال و پنج ماه گذشته است. مانده ام چه بگویم.

- خواهرم در پرواز کاسپین بود.

- من خیلی خیلی متاسفم

برای او یکسال و شش ماه گذشته است.

چند کلمه محبت آمیز رد و بدل می شود تا از درد فقدانی که باید بقیه عمرت را با آن بگذرانی بکاهد. لبخند می زنیم نه از روی همدردی، لبخند می زند و لبخند می زنم چون درد را می شناسیم. بیرون می آیم. زندگی در جریان است. ….

دارم می روم و زنگ می زنم تا خبری بگیرم.

- ایران ایر در ارومیه زمین خورد؟

کی؟ چرا؟ -

هوا بد است، برف می باریده، دید نبوده است. it has missed its approach…همه کلمه های آشنایی هستند.

تلفن دوباره زنگ می زند. دوست نازنینیست دل نگران.

- از کجا باید پرسید؟

از کجا؟ نمی دانم! از هلال احمر؟ از ستاد بحران؟ از وزیر؟ از معاونش؟ از مدیر عامل ایران ایر؟ از که؟ نمی دانم؟

انسانهایی مرده اند، انسانهایی زنده مانده اند. به همین راحتی، به همین بی رحمی، به همین سردی.

انگار همه دیگر دارند عزیزی را هم در سانحه هواپیمایی از دست می دهند. انگار سهم ما از پرواز مرگ است. چه بگویم؟ به که بگویم؟ از که بپرسم تا کی؟ پرنده مردنیست می دانم، می دانی، می دانیم…اما پرواز چطور؟

برف

برف می بارد. یاد رحمت و برکت می افتی. کلا برف شاعرانه است. همه جا سفید می شود کوهها، ماشینها و درختها و حتی زباله های بیرون مانده از سطل آشغال. انگار هر کسی و هر چیزی شانسی برای سفید بودن و پاک بودن دارد. خوشحال می شوی در سفیدی غرق می شود و لذت می بری. کودک درونت خوشحال است….

حالا می روی رانندگی کلا کودک درونت در دنیای رانندگی آدم بزرگها می تواند زنده بماند؟ نمی دانم!  ماشینها با چراغهای خاموش و شیشه های مه گرفته در فضای خاکستری در حال حرکتند. نمی بینیشان و تو را نمی بینند! خلاصه اشکالی دارد یک چراغی روشن کنید تا حس شاعرانه مان خراب نشود؟

راستی چرا حس شاعرانه مان به ما نمی گوید چراغهایت را روشن کن؟!

نکته روز

دقت کرده اید که در کشورهای دیگر آدمها تلوتلو می خورند در تهران ماشینها! امیدوارم ربطی به سوختشان نداشته باشد.

امروز

امروز دکتر جواد صالحی اصفهانی در دانشکده مقاله ای ارایه کرد. ایام سال نو میلادی حداقل این خوبی را دارد که اساتید و دانشجویانی که می توانند به تهران سری بزنند برای ارایه مقاله و سمیناری سری هم به دانشگاهها می زنند. دیروز آرش نکویی ارایه داشت و هفته پیش هژیر رحمانداد در دانشکده صنایع مقاله ارایه کرد. بچه ها در ارایه دکتر صالحی سوالهای خوبی پرسیدند. کاش می شد از این برنامه ها بیشتر داشت و کارهای پژوهشی واقعی بیشتر ارایه می شدند. این یکی از لذتهای زندگی دانشگاهیست.

امروز: باد، آسمان آبی و خورشید…

امروز باد غربی می وزد و هوا پاک است. از یادگار امام که به طرف جنوب می روی شهر را می بینی نه آن دود کثافتی که می خواهی خدا دستش را دراز کند و از افق پاکش کند. شهر یعنی خانه ها، برجها، درخشش پنجره ها زیر نور خورشید. کوهها را می بینی و حتی صخره هایشان را. آسمان آبیست نه خاکستری.

یک روز عادی یک روزی آنجوری که قرار است روز باشد. خورشید طلاییست و آرامش بخش نه سفید و یادآور پلیدی موجود در هوایی که تنفس می کنیم.. 

از اکباتان کوه دماوند پیداست …. احساس نمی کنی که به اینجا تعلق داری …عجیب است ولی احساس می کنی می خواهی به اینجا به این شهر به این روز به این کوه تعلق داشته باشی…..

  چه ظلمی به خودمان می کنیم وقتی طبیعتمان را زشت می کنیم.  

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید