هانیبال الخاص ۲۰۱۰

آنیتا الخاص،‌ دوست خوب روزهای میلواکی که در دانشگاه ویسکانسین میلواکی استاد زبان فرانسه است، این وبسایت را برای بزرگداشت پدرش،‌ هانیبال الخاص، برپا کرده است. وبسایتی خیلی خوبیست که مصاحبه ها و منابع زیادی را درباره هانیبال به زبان انگلیسی معرفی می کند.

سی سال شد

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. انگار تمامی ندارد، در کابوسهایمان هنوز خواب بمب و موشک می بینیم. از همه روزهایی که با حمیدرضا صدرایی، مازیار ایلداری و حمید افشار پیاده می رفتیم مدرسه فقط یک روز یادم می آید. بهار بود و زمینهای خالی کنار جاده گلستان یکم پر از سبزه بودند. یک سبز مخملی کم رنگ که جابجا شقایقهای قرمز و گلهای زرد رنگ لکه دارش کرده بود. بهار بود،‌ هوا صاف و افق باز… و پر از دود سیاهی که از جایی نزدیکی تهران بر می خاست. صبح میگها یا موشکهای اسکاد آمده بودند و انفجاری سوغات آورده بودند.

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست و من صدای زن همسایه را می شنوم که در خیابان جیغ می کشید و بر سر و رویش می کوبید. سال ۶۷ بود سال آخر جنگ شاید ماه آخر اما جنگ بود و رحم نکرده بود و پسر سربازش را گرفته بود. سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. سالهای بعدش در دبیرستان هر سال بخاطر می آوردیم که چه کسانی رفتند. شصت و پنج نفر … هنوز عکسهایشان را می بینم صورتهای ساده و جوان با ریشهای تازه رسته نگاههای معصوم.

سی سال شد ولی هنوز جنگ با ماست. ‌دیوانه ای خواب امپراتوری دیده بود و هنوز از بدمستیش می سوزیم،‌هنوز جنگ با ماست. و هنوز کودکیمان را در آن جا گذاشته ایم و بجای رویاهایمان کابوس گرفته ایم.

 سی سال گذشت جنگ شد. اسطوره ها برخاستند و راست قامت ایستادند تا ما آسوده باشیم. پهلوان شدند تا تاریخ به ما تحمیل نشود. و بعد مثل کوهها ماندند. بلندترینهایشان بی ادعا ترینها هستند. مثل دماوند که زود در غبار تهران گم می شود و گاهی فراموشش می کنیم. ولی هست. و ما می دانیم به آنها زمین زیر پایمان استوار شده است. سی سال شد و زندگی های ما هیچوقت همانی نشد که سی شهریورماه ۱۳۵۹ بود. سی ویکم دنیایمان به هم ریخت. سی سال گذشت.

باز خبر پرکشیدن

دوست خوبم دکتر فرشاد فاطمی سوگوار از دست دادن مادرش است. چه می شود گفت جز تسلیت؟ و تازه می دانی تسلیت گاهی فقط یک کلمه است..بعضی غمها نمی روند، بعضی دردها مرهم نمی گیرند.

کوبا کاپیتالیست می شود؟

هر وقت بحث از اصلاح اقتصادی و حرکت به سمت بازار آزاد پیش می آید، اکثریت منتقدان و مخالفان را کسانی تشکیل می دهند که اعتقاد دارند این اصلاحات باید طوری انجام بگیرد که گروه های کم درآمد و آسیب پذیر جامعه آسیب نبینند. اما به جای ایجاد و طراحی شبکه های حمایتی این گروه هر نوع تلاشی برای اصلاحات اقتصادی را متوقف می کنند. سیاستمداران هم که بهیچوجه بدنبال ناراحت کردن کسی بر سر مسائل اقتصادی نیستند ترجیح می دهند بجای برنامه های مدون و پیوسته از حرکتهای ضربتی استفاده کنند که اثرشان پس از مدتی خنثی می شود. کمتر کسی در میان منتقدین و مجریان جرات می کند بگوید: «اگر الان اقدامی نکنیم بسیار دیر خواهد شد.» البته وقتی هم دیر می شود هزینه تاخیر را مردم عادی خواهند پرداخت.  بنظر می رسد برای کوبا وقت اصلاحات گذشته است و ساعت خودکشی فرارسیده است.

اگر کشوری باشد که در آن اقتصاد میدان نبرد بشمار می آید یا حداقل اینطور بنظر می آمد بدون شک آن کشور کوباست. مدل اقتصادی این کشور تا سالها «یا سوسیالیسم یا مرگ» بوده است. دولت کوبا مالک، کارفرما، کارآفرین، تولید کننده، توزیع کننده و قانونگزار و مجری قانون  در اقتصاد این جزیره کوچک بوده است. 80 درصد نیروی کار پنج میلیون نفری کوبا در دولت شاغل هستند. اوضاع اقتصادی کوبا چطور است؟ در یک کلمه: خراب! راه حل دولت کوبا یا  درست تر بگوئیم ابتکار برادران کاسترو برای مواجه با این وضعیت چیست؟ اجرای یک شبه سیاستهایی که طی پنجاه سال گذشته سعی کرده اند نادرستیشان را بدنیا ثابت کنند.

 در گام اول دولت کوبا تصمیم دارد پانصد هزار نفر از شاغلین در بخش دولتی را اخراج کند؛ این یعنی یک نفر از  هر پنج نفر کوبایی بیکار خواهد شد. چه کسی قرار است برای این افراد شغل ایجاد کند؟ دولت کوبا که نود درصد اقتصاد را در اختیار دارد این را وظیفه بخش خصوصی می داند. اما چه کسی در کوبا بخش خصوصیست؟  مغازه داران خرده پا، سلمانیها، و آدمهایی که در دکه های کوچک  ساندویچ درست می کنند و می فروشند. بخش خصوصی کوبا شامل هیچ شرکت بزرگ یا بنگاه عمده ای نیست. و شرکتهای رسمی بخش خصوصی در واقع تعاونیهایی هستند که دولت آنها را تاسیس کرده است و یا به آنها مجوز فعالیت داده است.  در حال حاضر 832,000 در بخش خصوصی مشغول به فعالیت هستند  اما بزودی این بخش کوچک باید نیروی کار خود را دوبرابر کند.

این کار راحتی نیست. تحریمهای اقتصادی آمریکا بر علیه کوبا هنوز بر قرارند و دولت آمریکا هنوز اتباع خود را از سفر به کوبا منع می کند.  اما  آمریکا نزدیکترین همسایه کوبا و بزرگترین بازار بالقوه و سرمایه گذار احتمالیست.  و دو برابر کردن ظرفیت بخش خصوصی حتی اگر سرمایه مورد نیاز جذب شود ظرف یک شب اتفاق نخواهد افتاد.

از طرف دیگر پس از نیم قرن حکومت سوسیالیستی فیدل کاسترو بر کوبا معلوم نیست که کوباییها بتوانند عدم اطمینان و ریسک فعالیت در بازار کار آزاد را تحمل کنند. بسیاری آنها به داشتن شغل و یک وعده غذا در روز در محل کارشان عادت کرده اند. این فرمان برای آنها به معنای آغاز دنیای جدید و ترسناکیست که با آن آشنا نیستند.  و اینها همان قشر آسیب پذیری هستند که باید هزینه تاخیر پنجاه ساله کاسترو را در پذیرفتن اقتصاد بازار بپردازند. آن تاخیرها فقط باعث افزایش درد و رنج ایشان شده است.

داستان امروز کوبا، داستان کشوریست که بجای داشتن نگاه هزینه فایده  در سیاست گذاری اقتصادی برخورد ایدئولوژیک با اقتصاد را برگزید. و به بهانه  حمایت از اقشار کم درآمد و عدالت اجتماعی آنقدر اصلاحات اقتصادی را به تاخیر انداخت که اکنون همان مردمی را قربانی می کند که ادعای حمایت از ایشان را داشت. برادران کاسترو گرسنه نخواهند ماند اما کوباییهای زیادی گرسنگی را تجربه خواهند کرد.  شاید بد نباشد قبل از آنکه فرصت تمام شود از تجربه کوبا درس بگیریم.  وگرنه چیزی و کسی برای نجات دادن نخواهد ماند.

بعنوان سرمقاله روز یکشنبه روزنامه دنیای اقتصاد منتشر شد.

برگزاری چهارمین دوره کارآفرینی مدرسه خورشید

بچه های مدرسه کارآفرینی خورشید چهارمین دوره کلاسهای شش هفته ای رایگان و آنلاین این مدرسه را برگزار می کنند. کلاسها درباره مقدمات کارآفرینی، بازاریابی و بازاریابی اینترنتی هستند و کلیه بانوان می توانند در آنها شرکت کنند. این کلاسها بویژه برای افرادی که می خواهند وارد فعالیتهای اقتصادی بشوند شروع بسیار خوبیست و اطلاعات بسیار مفیدی در اختیار ایشان قرار می دهد. علاوه بر این شرکت کنندگان با مجموعه ای از آدمها آشنا می شوند که می توانند از تجربیات و راهنماییهای ایشان استفاده کنند.

مهلت ثبت نام چهارمین دوره مدرسه خورشید تا 5 مهرماه خواهد بود. برای ثبت نام لازم است در لینک زیر عضو سایت شده
http://khorshidschool.org/user/register/untyped
و سپس فرم مربوط به دوره دلخواه را در لینک زیر تکمیل و ارسال نمایید:
http://khorshidschool.org/online-training

عید فطر، یازده سپتامبر

 جمعه عید فطر بود. که شاید مهمترین عید مسلمین باشد و در تمام دنیای اسلام جشن گرفته می شود و در بعضی کشورها هنوز جشنهای مربوط به آن ادامه دارد.

شنبه یازده سپتامبر بود. نهمین سالگرد حمله تروریستی به نیویورک و پنتاگون. در حمله به مرکز تجارت جهانی در نیویورک 2752 نفر از 77 کشور جهان کشته شدند.

تمام هفته پیش به جنجال مطبوعاتی بر سر تاسیس مرکز اسلامی در نیویورک و نقشه های یک واعظ  زرنگ ولی کم عقل اونجلیکن برای آتش زدن کتاب مقدس مسلمانان گذشت. واعظ داستان ما که سبیل گاوچرانهای غرب وحشی قرن نوزدهم و ادبیات کشیشهای قرن پونزدهم را دارد حالا یک شخصیت بین المللی است. .کلیسای کوچکش که تنها پنجاه عضو داشته است حالا دارای پنجاه سخنگوی مختلف است. رسانه ها و هیاهوی تبلیغاتی آنها این آدم را که نه نماینده مسیحیت است و نه حتی عضو برجسته ای در کلیسای اونجلیکن به صدا و تصویر مسیحیان برای مسلمانان تبدیل کرد. ظلمی که قبل از آنکه در حق مسلمانان باشد در حق مسیحیان است.

 روزنامه ها پر از سرمقاله ها و مصاحبه هایی که هر دو طرف درباره ترسها و نومیدیهایشان حرف می زنند. بقول یکی انگار جو بعد از یازده سپتامبر 2001 در حال تکرار شدن با غلظت بیشتری از بدگمانیهایست.  آدمهایی در دفاع از مسلمانی می نویسند که بقول خودشان هرگز فکر نمی کردند یکروزی بخاطر زادگاه پدران و مادرانشان به دعوایی کشیده بشوند که بنظرشان هیچ ربطی به آنها ندارد. اما اینجا همینکه اسمت به مسلمانان بخورد سفیر اسلامی و باید به سوالهای مردم اطرافت پاسخ بدهی و با بدگمانیها و کج فهمیها کنار بیایی.

عید فطر آمد و گذشت ماه خودشناسی ما مسلمانان تمام شد. اما این پایان شناخت نیست، دیواری که وحشت و ترس می کشند در روزهای گذشته بلندتر شد. اما این دیوار کوتاه می شود و می شکند اگر ما همدیگر را بشناسیم  و بشناسانیم. هر چه باشد خداوند ما را از قبائل و تیره های گوناگون آفرید تا یکدیگر را بشناسیم و آیات او را تحسین کنیم. این هیاهوی خبری نباید ما را به این صرافت بیاندازد که همه از قماش این کشیش احمق فلوریدایی هستند. بسیاری تشنه یادگیری درباره اسلام و ملتهای خاورمیانه هستند. فرصت گرانبهاییست که نباید از دستش داد.

چقدر امروز جا خوردم وقتی رادیو WABE داشت قرائتی از سوره طارق را با صدای یک زن مسلمان پخش می کرد. شناختن هیچوقت تمام نمی شود.

پ.ن. این قضیه فلوریدا راه تازه ای  برای آدمهای تشنه توجه و شهرت باز کرده است. از این به بعد هر کشیش و واعظ آمریکایی که بخواهد مشهور بشود می تواند یکی از این اداها بیاید و به یکی از مقدسات مسلمانان توهین کند.  مرحله سختیست. مرحله صبر و شکیباییست.  وگرنه افراط گرایی آنها افراط گرایی ما را دامن می زند و بالعکس. 

وبلاگ نویسی فارسی نه ساله شد

سه شنبه وبلاگ نویسی فارسی نه ساله شد.   دو روز تاخیر دارم در یادآوری این روز. اینها یادداشتهای جالبی هستند درباره وبلاگ نویسی : روز بلاگستان فارسی، یک پزشک، برساحل سلامت وکاتالاکسی

نه سال گذشت. شاید جالب باشد که وقتی وبلاگ نویسی شروع شد آدمهایی بودند مثل من که از حرکت این قطار بی خبر بودند و تا سه چهار سالی به آن نپیوستند.  در دانشگاه ما در ویسکانسین نه سال پیش فقط دو دانشجوی ایرانی بودند؛ از همه جا بی خبر و در یک جور انزوا.  در ایران اما بچه ها وبلاگ را کشف کردند. 

تا بحال صدای خودتان را ضبط کرده اید و به آن گوش داده اید؟ تجربه جالبیست. آدم صدای خودش را با گلویش می شنود ولی صدای بقیه را با گوشش. همیشه یک کمی آدم جا می خورد وقتی صدای ضبط شده خودش را می شنود. وبلاگ نویسی فارسی یک جورایی به ما، به جامعه ما، کمک کرد صدای خودمان را ضبط کنیم و گوش کنیم و جا بخوریم. آدمهایی که در رسانه های رسمی و روزنامه های جایی نداشتند، رسانه پیدا کردند. رسانه ای که نویسنده اش، سردبیرش، سانسورچیش و حروفچینش خودشان بودند. جامعه ما صدایش را ضبط کرد و وقتی به این صدا گوش کردیم راجع به خودمان خیلی چیزها یاد گرفتیم.

یادداشتهای نه سالگی وبلاگستان را می خوانم. چند نفری هستند که شکایت می کنند وبلاگها دیگر تازگی ندارند یا دچار رکودند. شاید حرفشان درست باشد، در نه سالی که گذشت وبلاگها گوشه های تاریک و روشن زیادی از روزمرگیها، اندیشه ها، تخیلات، رویاها و کابوسها و واقعیتهای زندگیهای فردی و اجتماعی ما را آشکار کردند.  روزهای اول صرف داشتن وبلاگ جذاب بود و نوشتن به خاطر نوشتن هیجان انگیز. این روزها اینطور نیست. اما این بلوغ نشانه رکود نیست. فکر می کنم یک جور خودباوری دارد شکل می گیرد. ما داریم به شنیدن صدایمان عادت می کنیم. گرچه هنوز بعضی جاها اعصابمان از آدمی که هستیم خورد می شود.

چه بخواهیم چه نخواهیم وبلاگها بخشی از واقعیت زندگی روزمره آدمهایی شده اند که به اینترنت دسترسی دارند. رقابت دیگر بر سر اول بودن نیست بر سر کیفیت است. و یک جوری قربان صدقه هم رفتن در کامنتها که در ابتداء مد شده بود دیگر زیاد فایده ندارد. گرچه هنوز هست و نارسیسممان را خوشحال می کند.  مارک تواین می توانست تا شش هفته با شنیدن یک قربان صدقه خوب شاد باشد.

راست است موج اول وبلاگ نویسی در ایران چند سالیست که تمام شده است. مثل همه موجهای دیگر هم آدمهای سنگین وزن بالا آمدند و هم آدمهای سبک. وبلاگ نویسی باعث ورود آدمهایی به دنیای رسانه ها شد که  هیچکس فکر نمی کرد روزی این تاثیر اجتماعی را داشته باشند یا آن رسواییهای جنجالی را به پا کنند.  بعضیهایشان توانستند این به ساحل رسیدن را دائمی کنند ولی بعضیهایشان نتوانستند و بازی را باختند.

اما هنوز وبلاگها می توانند تازه باشند، چون بلاگرها در حال رشدند، چون هر روز چیزهای تازه ای یاد می گیریم، تجربه های تازه ای بدست می آوریم.  وبلاگها هنوز امیدوار کننده هستند چون شاید برای اولین بار در تاریخ معاصر رسانه ای داریم که چشم و آینه ما شده است. و وقتی مبالغه ها و راست و دروغش را جمع می زنیم برایندش تصویر جامعه ماست. تصویری که بعضی جاها زشت است، بعضی جاها زیبا. یک جاهایی ما را می ترساند و یک جاهایی خوشحالمان می کند. 

این دستاورد کمی نیست،پس جا دارد خوشحال باشیم و امیدوار.  

پ.ن. کامنت چهارم را عینا در این پست می گذارم:

4. حسین – سپتامبر 10, 2010

کاش در همین پست یادی هم از حسین درخشان که اولین وبلاگ نویس است میکردید این طفل معصوم هنوز در زندان است.

یادداشتی بر اساس این یادداشت در شماره شهریورماه ۱۳۸۹ ماهنامه تحلیلگران عصر اطلاعات منتشر شده است.

سخن هفته

باید به پیش رفت، باید به پیش رفت و هرگز درنگ نکرد،‌پیشرفت یعنی کمال. به پیش رو و درنگ مکن و نترس از خارهای راه، آنها خون فاسد را می ریزند…. خلیل جبران

درباره واردات

این یادداشت جالبیست درباره واردات که امروز در روزنامه دنیای اقتصاد به چاپ رسیده است. این روزها که بحث مدیریت واردات مطرح است، خوب است که هم تقاضای بازار برای واردات را در نظر بگیریم و هم تقاضا برای محدود شدن واردات را و هم تقاضا برای سایر سیاستهای مشابه.  فرض عمومی بر این است که در صورت واردات مصرف کنندگان از گزینه های بهتری برخوردار می شوند و سطح زندگیشان بهتر می شود. از طرف دیگر افزایش رقابت در بازار باعث می شود تا تولید کنندگان داخلی با افزایش کیفیت کالاهای خود و یا مدیریت هزینه هایشان برای بقا در بازار بکوشند.

اما راه حلهای دیگری هم برای بقاء وجود دارد. فشار سیاسی به دولتها برای بسته نگه داشتن بازارهای داخلی یکی از ابزارهای قدیمی صنایع داخلی هر کشوریست. و البته دولتها، بویژه دولتهایی که بدنبال استراتژی جایگزینی واردات هستند، خود را موظف به این حمایت می دانند. در نتیجه بویژه در کشورهای در حال توسعه ای مانند کشور ما وارد کننده خود را در معرض ریسک بالایی قرار می دهد و ادامه کسب و کارش به نظر لطف سیاستمداران وابسته است. 

این یادداشت جالب است چون بنوعی حرف بخش بازرگانی در این بحث است و اهم موضوعات و دلنگرانیها را از جانب ایشان بیان می کند. اما جالبترین نکته این یادداشت تقاضا برای کاهش نرخ بهره بانکیست و نه تقاضا برای اصلاح قیمت ارزهای خارجی مانند دلار و یورو. راستی وقتی که از کاهش نرخ بانکی حرف می زنیم چون نرخ بهره بانکی در کشورهای رقیب پائین است، آیا فرض می کنیم که پارامترهای ریسک اقتصادی و مکانیسم بانکی کشور ما هم مشابه این کشورهاست؟ چون این فرضی ربطی به دنیای واقعی ندارد. هدف نرخ بهره بانکی ایجاد مزیت نسبی در تجارت خارجی نیست بلکه هدف آن حمایت از سرمایه گذار و سرمایه گذاریست.  برای اصلاح این کمبود و برتری رقبای خارجی باید نرخ مبادله ارز را اصلاح کرد.  جالب است که در بحثهای مربوط به واردات نرخ ارز موضوع فراموش شده ایست.

 

سقف مهریه

معمولا دولتها برای حمایت از مصرف کنندگان و اقشار کم درآمد جامعه به مجموعه ای از سیاستها روی می آورند، تا کالاها و خدمات به قیمتی پائین و قابل استفاده برای همه در اختیار همه قرار گیرد. بویژه در کشور ما دولتمردان مانند عامه مردم اعتقاد دارند که هر چیزی یک قیمت عادلانه دارد. البته معمولا برداشتها از «قیمت عادلانه» متفاوت است و همین اولین تناقض در این اعتقاد است. هر کس درباره این قیمت عادلانه نظری دارد و حرفی می زند. اما این تفاوتها باعث نمی شوند تا کسی درباره کاریی این سیاستها شک کند. علیرغم سابقه و تاریخچه این سیاستها در کشورمان و کمبودهای ناشی از آنها و اخلالی که در عملکرد بازار ایجاد کرده  و می کنند، هنوز هم این سیاست اولین راه  حلیست که به ذهن بسیاری می رسد.

سقفی که برای مهریه تعیین شده است، یکی از تازه ترین کاربردهاییست که برای این سیاست تعریف شده است. و مانند تجربیات پیشین محکوم به شکست است. چون سیاستی نیست که دلیل افزایش مهریه را در نظر بگیرد و براحتی از کنار همه علتها می گذرد و به معلول می پردازد. شاید این سقف باعث آسودگی خاطر کسانی بشود که می خواستند کاری کنند ولی نه باعث اصلاح امور است و نه باعث تحکیم بنیاد ازدواج.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید