سومین دوره کارگاههای آموزشی کارآفرینی

انجمن بین المللی مدیران ایرانی (i-aim) سومین دوره کارگاههای آموزشی کارآفرینی و کارورزی را از چهارم  تا هفتم آبان ماه در تهران برگزار می کند. برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.  بنا به وبسایت انجمن این دوره  برای افرادی طراحی شده است که می خواهند در نفوذ به بازارهای جدید پیشگام بوده و از فرصتهای اقتصادی، بهترین استفاده را ببرند. مطالب این دوره تشخیص و سنجش بازار، تشکیل تیم کاری موثر، بازاریابی و تامین مالی ایده جدید و مدیریت سازمان نوپا را شامل می شود. 

سوال

  برای Diminishing Marginal Returns ترجمه مناسب فارسی چی پیشنهاد می کنید؟ یک چیز شیوا و روان و ساده.

پ.ن. این چطور است: «اصطکاک سود» یا «اصطکاک بازده» فکر کنم برای خواننده فهمیدنش راحت تر باشد.

سوم شهریورماه هفتاد ساله می شود

شصت و نه سال پیش در سوم شهریور 1320سفرای اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و دولت پادشاهی بریتانیای کبیر به در خانه علی منصور نخست وزیر رضا شاه پهلوی رفتند تا به او اطلاع دهند که نیروهای نظامی این دو کشور از مرزهای شمالی و غربی ایران گذشته اند تا ایران را اشغال نمایند.  زمانیکه این دو سفیر در حال خواندن یادداشتهای رسمیشان بودند چند ساعتی بود که هواپیماهای متفقین در حال بمباران شهرهای شمالی و جنوب غربی کشور بودند، ستونهای نظامی ارتش سرخ و نیروهای نظامی انگلستان از شمال شرقی، شمال غربی و جنوب غربی وارد کشور شده بودند. ساعاتی بعد ارتش ایران در برابر این دو نیروی نظامی برتر از هم پاشید.  قبل از آنکه هفته به پایان برسد رضاشاه پهلوی شاه قدرقدرت و فرمانروای مطلق العنان ایران قزاق پیری بود که به همراه خانواده اش عازم تبعید در جزیره دورافتاده موریس می شد.

در سالهایی که از شهریور 1320 گذشت، ایران و ایرانیان حقارت آن روز را هرگز فراموش نکردند. ایران در حالی اشغال شده بود که یک کشور مستقل و عضو جامعه ملل بود. اما نه به آن اولتیماتومی داده شده بود و نه اعلان جنگی در کار بود. متفقین نیرومند تنها با توسل به زور وارد  شده بودند تا «بطور موقت» از راهها و راه آهن این کشور استفاده کنند.  کسی از ایران تقاضای همکاری نکرده بود، مذاکرات دیپلماتیکی در کار نبود.  با ایران مانند یک کشور مستعمره با حق حاکمیت اسمی رفتار شده بود. در سالهایی که از 1320 گذشت ایرانیان با غروری جریحه دار این روزها را بخاطر آوردند، روزهایی که بر سوظن و بدگمانی ایشان نسبت به جامعه جهانی  می افزودند.   اما این تحقیر نباید مانع از فراگیری درسهای این روز نکبت بار تاریخ معاصر ما گردد.

سوم شهریور 1320 هنوز گواه این مدعاست که رهبری کشور و سیستم دیپلماسی باید رابطه ای بی واسطه داشته باشند که در آن سیگنالها و اطلاعات دریافتی از نیات کشورهای خارجی با توجه به واقعیتها  و در چهارچوب رویدادهای روز و بدور از پیشفرض بررسی  و تفسیر شده باشند و نه با توجه به دلخواه زمامداران و برای خوشایند ایشان.   حضور مستشاران آلمانی در ایران انگیزه اشغال ایران بود و طی هفته های منتهی به سوم شهریور شوروی و بریتانیا بارها نارضایتی خود را از حضور این افراد در ایران اعلام کرده بودند.  اما دولت ایران به نگرانیهای ابراز شده از سوی متفقین درباره این گروه کوچک واکنش مناسبی نداده بود. پیشفرض دولت ایران و رضاخان این بود که ایران و حاکمیتش هرگز بطور یک جانبه زیر سوال نخواهد رفت و خطر اشغال نظامی در کار نیست. این پیشفرض اشتباه بود. مورخین متفق القولند که رضاخان از بزرگی خطر احتمالی بی خبر بود و یا بی خبر نگهداشته شده بود.  چرا که  رابطه رضاخان با دستگاه دیپلماسی کشور از طریق نخست وزیر وقت فیلتر شده بود و رضاخان پیامها، تلگرامها و هشدارهای سفرایش در شوروی و ترکیه را، که شاید موجب ناخشنودیش می شد، دریافت نکرده بود.

علاوه بر این بی اطلاعی فاحش بنظر می رسد که حکومت پهلوی تخمین بی اندازه خوشبینانه ای از توان نظامیش داشت.  ایران در دوره پهلوی اول برای اولین بار دارای ارتش منظم و نیروهای سه گانه زمینی، هوایی و دریایی شده بود. اما این نیروهای مسلح نوپا بودند و ساز و برگ آنها مناسب جنگ جهانی اول بود و نه دوم. نیروی دریایی ایران تنها دارای دو ناو و تعدادی ناوچه بود، نیروی هوایی ایران بهیچوجه بهره ای از جنگنده های مدرن زمان که در آستانه جنگ دوم طراحی و ساخته شده بودند نداشت و نیروی زمینی آن مجهز به واحدهای مکانیزه نبود. در نتیجه در حالیکه ایران ارتش منظمی داشت، اما این نیروی مسلح برای حفظ امنیت داخلی و جنگیدن در درگیریهای محدود مرزی کفایت می کرد و نه دفاع همزمان در برابر دو نیروی برتر نظامی که از سه جبهه مختلف وارد کشور می شدند.  با وجود آنکه مردم از حکومت رضاخانی دل خوشی نداشتند، اما همین نیروهای اندک جایی که فرماندهانشان با شجاعت رهبریشان کردند با دلاوری جنگیدند. در آبادان نیروی دریایی و در کرمانشاه نیروی زمینی با استفاده از موانع طبیعی با ستونهای اعزامی درگیر شدند و مقاومت کردند. در تهران افراد  نیروی هوایی در دوشان تپه در اعتراض به ترک مخاصمه شورش کردند و شورش آنها بزور اسلحه سرکوب شد. اما دلاوری به تنهایی کافی نبود. حتی مرگ این سربازان  و ناویان نتوانست استقلال و آزادی ایران را در آن ساعات شوم تضمین کند.

در کنار ناآگاهی و خودبزرگ پنداری پهلوی انفعال دستگاه سیاسی  در برابر خطرات قابل درک نیست. گرچه دولت ایران در روزهای 27 تیر و 25 مرداد ماه همان سال یادداشتهای اعتراض آمیزی از دولتهای شوروی و بریتانیا دریافت کرده بود، اما هیچکدام از سفرای ایران در این کشورها دستوراتی برای مذاکره و یا تحقیق دریافت نکرده بودند.  دولت ایران نکوشید تا از نقطه نظرات دولتهای مذکور در پایتختهایشان کسب اطلاع کند و یا پیشنهاد همکاری بدهد. دولت ایران حتی با دولت همسایه اش، ترکیه، که تحت فشار مشابهی بود و در آن افکار عمومی طرفدار آلمانها بودند، مشورتی نکرد.  حکومت پهلوی مانند شترمرغی سر در زمین فرو کرد و کوشید با نادیده گرفتن خطر با آن مقابله کند. این واکنش منفعلانه باعث تعجب دولتهای شوروی و بریتانیا شده بود. دكانازاوف، معاون وزارت امور خارجه شوروي به  محمد ساعد ، سفير كبير ايران در شوروي يك بار به طور صريح یادآوری کرد که: «ما قول و قراري كه با متفق جنگي خود دولت انگليس گذشته‌ايم، به علت مسئوليت خاص و مشتركي است كه در جنگ داريم. بنابراين، چرا دولت ايران ، اقدام به اخراج اتباع آلمان و ساير كشورهاي محور به عمل نمي‌آورد؟»

مورخین دوستدار رضاشاه پهلوی بیطرفی ایران را دلیل رفتار او در این روزها می دانند و تمام تقصیر را به دوش متفقین و یا «خائنین» گمنام می اندازند. اما  رضاخان خود در جنگ جهانی اول شاهد بود که قدرتهای درگیر جنگ چگونه بیطرفی ایران را نقض کرده بودند. او نمی توانست باور کند که سیاست بیطرفی بخاطر موقعیت استراتژیک ایران  سیاستی نیست که پس از حمله آلمان نازی به شوروی و پیشروی ارتشش در آفریقای شمالی معنایی داشته باشد. با اینحال دولت وقت ایران به نخست وزیری علی منصور نکوشید با تجزیه و تحلیل موقعیت سیاسی گزینه هایش را بررسی کند. موضع انفعالی این دولت و عدم پیگیری مذاکرات پویا با دولتهای درگیر جنگ باعث شد تا اشغال نظامی  به عنوان تنها گزینه عملی گردد. طنز تاریخ اینجاست که حکومتی که ادعای ترقی و ایده های نو را داشت در تمرین و اجرای این ایده ها بدتر از اسلاف قاجارش عمل کرد و خود را دربرابر عمل انجام شده قرار داد. دولت نوگرای پهلوی نتوانسته بود بپذیرد که کشوری مانند ایران خواه ناخواه بازیگر بازی قدرت جهانیست و موقعیت سوق الجیشیش آنرا در مرکز توجهات دولتهای متخاصم قرار می دهد.

درس اصلی  سوم شهریور 1320 شاید همین نکته باشد که مرزهای ایران نه پستهای مرزی آن بلکه سفارتخانه هایش هستند و بهترین دفاع از این مرزها دیپلماسی فعال و واقع بینانه و تعامل با جهان پیرامونمان است. واقع بینی که بر واقعیتها و درک درست از حریفان و منافع ایشان استوار است و نه بر تخیلات و یا پیشفرضهای رویایی.  وگرنه کشاندن منازعه به نبرد مسلحانه، جایی که حریف برتری دارد، هنر نیست.

 عکس : هواپیماهای آمریکایی در فرودگاه آبادان آماده تحویل به خلبانان روسی، منبع: ویکیپیدیا.

چین دومین اقتصاد جهان

بر اساس گزارشهای موجود در فصل دوم سال 2010  تولید ناخالص داخلی GDP کشور چین از تولید ناخالص داخلی ژاپن پیشی گرفت. اگر تولید ناخالص داخلی را مبنا بدانیم در حال حاضر چین دارای دومین اقتصاد جهان است و تولید ناخالص داخلی آن تنها از اقتصاد ایالات متحده آمریکا کمتر است.  این اتفاق باعث شده است تا دوباره این بحث مطرح شود که آیا GDP شاخص خوبی برای اندازه گیری موفقیت اقتصادی یک کشور هست یا نه.

GDP اصولا ارزش بازار جمع کالاها و خدماتیست که توسط نیروی کار و سرمایه یک کشور درون مرزهای جغرافیای آن کشور طی مدت زمان خاصی مثلا یکسال تولید می شود. از این دید GDP یکجور شاخص حجم فعالیتهای اقتصادی یک کشور است.  در نتیجه مطابق این شاخص از نظر حجم اقتصاد چین با تولید معادل 1.33 تریلیون دلار کالا و خدمات در بهار 2010 در رده دوم قرار می گیرد. اما شاخصی که نشاندهنده میزان ثروت ، جمعیت کشور است  درآمد سرانه و شاخصهای قدرت خرید است.

درآمد سرانه مردم چین در حدود 3600 دلار در سال است که ایشان را با مردم کشورهایی مانند ال سالوادور، الجزایر و آلبانی هم گروه می کند.  حتی اگر این درآمد سرانه را با شاخص قدرت خرید تطبیق دهیم مطابق آمار صندوق جهانی پول یک شهروند متوسط چین در سال معادل 6567 دلار قدرت خرید دارد و از این نظر در جهان نود و نهم است. در نتیجه در حالیکه حجم فعالیتهای اقتصادی چین همواره رو به افزایش بوده است، جایگاه جهانی شهروند متوسط چینی تغییر چندانی نکرده است.  

GDP گرچه نشاندهنده حجم فعالیتهای اقتصادی در یک کشور است، اما تاثیر رشد آن بر زندگی روزمره اعضاء جامعه در کشورهای مختلف متفاوت است. مثال خوب این امر اقتصاد کشورهای صادر کننده نفت و  زندگی اقتصادی مردم این کشورهاست. افزایش و کاهش قیمت نفت باعث نوسانات تولید ناخالص داخلی می شود، اما این نوسانات معمولا با تاخیر و با شدت کمتری بر قدرت خرید یک عضو متوسط جامعه تاثیر می گذارد.

اقتصاد چین در حال رشد است و نفوذش بر بازارهای جهان و اقتصاد ملتها در حال گسترش می باشد. اما بنظر نمی رسد شرایط زندگی فرد متوسط چینی بدون تغییر دستمزدها و سهم نیروی کار چین از درآمد ناشی از این تولید ناخالص داخلی در کوتاه مدت تغییری کند.

 این یادداشت در روزنامه اقتصاد چهارشنبه سوم شهریورماه چاپ شد.

ترافیک

دوستی می گفت ظریفی درباره تهران گفته است: » عجب شهریست این تهران، وقتی که دو ایرانی به دروازه ای می رسند که از آن پنجاه نفر به آسانی می گذرند با یکدیگر تعارف می کنند و اصرار که کدامیک اول برود، ولی وقتی پنج تا ماشین سر یک کوچه باریک می رسند، هیچکدامشان به هم راه نمی دهند.» ماشاا… هزار ماشاا… ترافیکمان فرهنگمان را روسفید کرده است.

کنار پنجره نشسته ام از کوچه بغلی صدای بوق ماشینها بلند است. دو تا ماشین وارد کوچه شده اند و سه تا دارند ورود ممنوع را بر عکس می آیند. جنگ بوقها ادامه دارد و یکی دوتا فحش آبدار رد و بدل می شود تا آخر یک جوری متخلفین از کنار دو تا بنده خدا دیگر رد می شوند. .. در بزرگراهم ماشین مقابل می رود تو خروجی و من راهنما می زنم تا بیایم کنار و از خروجی بعدی بروم بیرون، ماشینی که رفته بود با آرامش کامل از خروجی بر می گردد. نه نگاهی نه بوقی هیچی، همینطور می آید و دارد می آید تا بزند. راننده اش آرام است انگار در خلسه دارد رانندگی می کند. دوست دیگری می گفت در ایران پیاده ها تلوتلو نمی خورند ولی همه ماشینها تلوتلو می خورند.

نمی دانم از خیابان سئول گذشته اید یا نه؟ با مزه است که روبروی فرماندهی نیروی انتظامی کشور سر نبش چهار راه مکانیکی باز است که همیشه ماشینها را دوبله پارک کرده است و دو پشته و سه پشته مکانیکهایش در حال هل دادن ماشینها به جلو و عقب هستند. آن دست خیابان دژبان نیروی انتظامی با واکسیل قرمزش ایستاده است  و به ترافیکی که می آید و می رود و گیر می افتد و تصادف می کند همینطور نگاه می کند.  نه دخالتی و نه تلاشی، گاهی فکر می کنم درون پادگان هم شاید اینطور باشد. .

هر بار که وارد ترافیک تهران می شوم نمی دانم چرا همه عجله دارند، همه شتابانند. و جالب است که همه دیر می رسیم عقبیم کارهای انجام نشده داریم. پس به کجا می رویم چنین شتابان؟

نفس عمیق می کشم، صلوات می فرستم. و یاد دوست دیگری می افتم که می گفت: «به شتر گفتند گردنت کجه! گفت پدرآمرزیده کجام کج نیست!» خلاصه کجایمان کج نیست.

معرفی کتاب: صلح شرم آور

عنوان: The Shameful Peace

نویسنده: فردریک اسپاتس

ناشر: انتشارات دانشگاه ییل

سال انتشار: 2008

زبان: انگلیسی

ISBN: 978-0-300-13290-8

درباره جنگ جهانی دوم، نهضتهای مقاومت و کشورهای اشغال شده کتابهای بسیاری نوشته شده است، اما تا بحال کمتر مورخی به زندگی روزمره فرهنگی در کشورهای تحت اشغال پرداخته است. زمانیکه ارتش آلمان فرانسه را به اشغال خود درآورد، فرانسه پاسدار فرهنگی غرب و پاریس پایتخت هنری جهان بود. شهر روشنایی پناهگاه هنرمندان و نویسندگانی از چهار گوشه جهان شده بود که در کشورهای خود جایی نداشتند و زادگاه تمام مکاتب و جنبشهای هنری مهم و مطرح قرن نوزدهم و بیستم به شمار می رفت. بدون بودن در پاریس هنرمندی شهرت جهانی پیدا نمی کرد. در زمان اشغال پیکاسو، ماتیس، سیمون دوبوار، آندره ژید، سارتر و  دهها روشنفکر، فیلسوف، نویسنده و هنرمند دیگر در این شهر زندگی می کردند. «صلح شرم آور» داستان زندگی روشنفکران و هنرمندان فرانسوی در دوره اشغال فرانسه است.

زمانیکه فرانسه آتش بس را پذیرفت و تسلیم آلمان شد، جنگ فرهنگی بین دو کشور تازه آغاز شد.  اشغالگر می خواست تا از فعالیتهای فرهنگی برای آرام نگه داشتن و سرگرم نگه داشتن توده مردم تحت اشغال استفاده کند و همزمان برتری فرهنگی خود را به رخ شکست خوردگان بکشد. نتیجه این سیاست ترکیبی از سانسور فرهنگی، ترور شخصیتهای فکری و تشویق فعالیتهای هنری موافق سیاستهای آلمان نازی بود. روشنفکران و هنرمندان فرانسوی سه گزینه در پیشرو داشتند: زندگی در تبعید، مقاومت و سکوت و یا همکاری با اشغالگر.

کتاب داستان آدمهاییست که در یک دنیای دگرگون شده برای بقای خودشان و فرهنگشان می کوشند. آدمهایی که همکاری با اشغالگر را بر می گزینند و آدمهایی که ترجیح می دهند کارهایشان را برای خودشان نگه دارند ولی هرگز آنها را در معرض سانسور رایش سوم قرار ندهند. و آدمهایی که مخفیانه به چاپ و نشر آثارشان می پردازند. کتاب داستان ناشرانیست که پیش از استقرار اشغالگران به خود سانسوری روی می آورند و ناشرانیکه در چاپخانه هایشان گروههای مقاومت تشکیل می دهند.

گرچه کتاب کمی ضد فرانسویست و تعریف آن از همکاری با اشغالگر گاهی بسیار آرمانگرایانه است، اما فردریک اسپاتس با دقت و وسواس به معرفی شخصیتها و کنکاش در زوایای ناشناخته زندگی فرهنگی در این دوران  می پردازد.  بسیاری از اطلاعات و مصاحبه های کتاب برای بار اول است که ارائه می شود. تصویری که اسپاتس ارائه می کند منحصر به زمان اشغال نیست بلکه شامل  باورهای فرهنگی و پیشداوریهای جامعه فرانسه در دوره پس از اشغال هم می گردد. این تصویر همیشه زیبا نیست، اما عبرت آموز است.

خواننده می تواند آسوده خاطر باشد که کتابی خواندنی و آموزنده در پیشرو دارد.

یک فکر همینجوری

امروز داشتم فیلم Fat Man and Little Boy را می دیدم. فیلم جالبیست درباره ساخت اولین بمب اتمی و تیمی که ساختنش. یک فکر همینجوری که موقع تماشای فیلم به سرم زد این بود که اگر هیتلر و موسولینی دانشگاههایشان را پاکسازی نکرده بودند، آمریکا هیچوقت آن قدرت پژوهشی لازم برای شکافتن اتم و ساختن بمب را پیدا نمی کرد.  طنز تاریخی جالبیست! آلمان به بمب نرسید چون هیتلر برای رسیدن به مدینه فاضله و نژاد پاک آریایی اساتید آزاداندیش، چپگرا، اقلیت نژادی و یهودی را از دانشگاههای آلمان اخراج کرده بود.  و به این ترتیب تمام مغزهای لازم برای ساخت بمب اتمی سر از آمریکا درآورده بودند.  سوپرمن آریایی هیتلر فیزیک اتمیش خوب نبود.

بعد یادم افتاد که این منحصر به آلمان نبوده است. انقلابیون فرانسه لاووازیه را با گیوتین اعدام کردند چون سرمایه دار بود. اما اگر روش باروت سازی لاووازیه نبود ارتشهای فرانسه انقلابی هیچوقت نمی توانستند از آن انقلاب دفاع کنند و قبل از رسیدن به میدان نبرد مهماتشان تمام می شد. خلاصه برای مایی که با بحث تعهد و تخصص بزرگ شدیم جالب است که یادمان بیاید تاریخ آدمهایی را که تخصص را فدا کرده اند نمی بخشد. کلا یک فکر همینجوری ساده.  

صادرات و واردات و رشد

گزارشهای اقتصادی اخیر جالب توجه هستند. در حالیکه رشد اقتصاد آمریکا آرامتر از رشد پیش بینی شده است و تراز تجاری منفی آن در حال بزرگ شدن است، اقتصاد آلمان 2.2% در فصل دوم سال 2010 رشد داشته است. این بیشترین نرخ رشد اقتصاد آلمان از زمان اتحاد آن است. آلمان دومین صادرکننده جهان پس از چین است. سوال جالب اینجاست که آیا صادرات و واردات کارایی سیاستهای ضد رکورد را محدود می کنند؟ آیا کسی مقاله ای دارد که که اثر تراز تجاری را بر موفقیت سیاستهای ضد رکود نشان بدهد؟

واتسون و دو کرور تومان

واتسون عزیز، 

 رای دولت ممالک محروسه بر این است تا برای هر سر عائله که در سنه حاضر و بعد از آن متولد شود دو کرور تومان به حساب Fund آتیه فرزندان ایران زمین بگذارد.  از آنجا که حساب سرمایه گذاریست  اصل و فرع پول با هم جمع می شود و مبلغی می شود. همچنین دولت علیه حکم کرده که عقلا والدین جهت اولاد مذکور باید ماهی بیست هزار تومان به هر حساب واریز کنند.

  سنه پیش به رعیت  سه کروری  نفوس اضافه شده است و مستوفی دیوان چرتکه انداخته که دربخانه باید سه کرور و سیصد هزار کرور از این بابت به رعیت بدهد.  قیافه اعضاء دیوان و خزانه دیدنیست! البته به نظر می رسد از باب حزم و جلوگیری از مفسده اولاد رعیت نمی توانند تا سن بلوغ از این وجوه استفاده نمایند.  حالا ظریفان دارالخلافه که ماشاا… از قشون بیشترند بذله می کنند که دولت می خواهد به داد مالیه چیهای بانکی برسد وبهانه بدهد که کمی پول خرد رعیت به صندوقهایشان برگردد.  وگرنه وجوهی که تا بیست سی سال به رعیت نرسد چه دردی از ایشان دوا می کند؟ خلاصه ما مانده ایم که جواب ظریفان فضول را چه بدهیم!  

زیاده عرضی نیست به هلمز سلام برسان و بگو سگ باسکرویل گربه می شود از این حرفها که در دارالخلافه هست.

نان و ویرانه

در خبرها آمده بود که آب انباری دویست ساله در اراک  تخریب شده است. کسی ابراز تاسف کرده بود: » نسلهای آینده به وجود آثار تاریخی برای شناخت هویت خود نیازمند هستند.» دوستی که خبر را خوانده بود می گفت نسلهای آینده اول به یک شکم سیر احتیاج دارند. هویت تاریخی را می شود به آنها یاد داد. استدلال بدی نیست اصلا و دلیلیست که خیلیهایمان می آوریم تا درختی بکنیم، جنگلی را پاک کنیم و بنایی را ویران کنیم تا لقمه نانی به دست آوریم و بتوانیم همراه با حسرت درختان قطع شده و ویرانه هایمان، آنرا بخوریم.

پشت این استدلال هم این تفکر است که میراث و آب انبار، خانه قدیمی و ارک و عمارت همه و همه مزاحم پروژه ها و ساخت و سازهایمان و نان درآوردنمان هستند. خدا رحم کرد پرسپولیس بیرون شیراز است، اگر تجریش بود که ما نوادگان کوروش تا بحال سیصد بار کوبیده بودیمش تا جایش برج بسازیم. کلا کوروش شخصیت بزرگی بوده است ولی نان مهمتر است.

ولی بهتر نیست از خودمان بپرسیم: شاید دلیل دیگرش این باشد که نمی دانیم چطور از این میراث پول دربیاوریم. در واقع فراموش کرده ایم که  هویت و میراث یک فایده دیگر هم دارد و آن تقاضا برای دیدنش است، برای لذت بردن از آن و تجدید خاطره زندگیهایی که این هویت را ساخته اند. در جهان کم نیستند کشورهایی که نان ویرانه هایشان را می خورند؛ ایتالیا، ترکیه، یونان و …. چگونه است که همین آب انبارها و بناهایی به مراتب ساده تر می تواند شکم صدها و هزاران نفر را در جاهای دیگر سیر کند ولی در کشور ما مزاحم است؟

یکی از نمونه های موفق استفاده از هویت فرهنگی در جهت کسب درآمد شهر ساوانا در ایالت جورجیا آمریکاست. این شهر بندری که در 1733 تاسیس شده است زمانی یکی از فعالترین بنادر جنوب شرقی آمریکا بود. اما در قرن بیستم با کاهش فعالیتهای اقتصادی در جنوب شرقی آمریکا از درآمد این بندر کاسته شد. اما در 1978  دانشگاه هنر ساوانا یا Savannah College of Arts and Design (SCAD) آغاز به کار کرد. این دانشگاه با مشارکت با شهرداری ساوانا شروع به خرید و بازسازی ساختمانهای قدیمی و آثار معماری شهر کرد. در اولین پروژه SCAD سربازخانه قدیمی ساوانا را مرمت و بازسازی کرد و آنرا به مرکز دانشجویی و موزه هنر دانشگاه تبدیل کرد. موفقیت این مدرسه در اجرای این پروژه ها و آموزش عملی باعث شده است تا ساوانا یکی از جذابترین مراکز جهانگردی در آمریکا باشد. تنها در سال 2006 6.85 میلیون نفر از این شهر دیدن کردند. درآمد شهر ساوانا از این افراد به 2 میلیارد دلار می رسد. برای شکم سیر کردن کم پولی نیست، نه؟  باور کنیم هویتمان هم می تواند درآمدزا باشد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید