گزارش خواندنی درباره پرواز با ایلیوشین

گاهی اوقات آدم از یک چیزی که انتظارش رو نداشته است خوشحال می شود. شماره ژانویه 2010 مجله Airways را می خواندم. این مجله بخشی درباره تجربه پرواز با هواپیماهای کلاسیک دارد. گزارش این شماره درباره پرواز چارلز کندی خبرنگار این مجله با هواپیمای ایلیوشین 62 هواپیمایی آریا در تابستان گذشته بود. گزارش غیر منتظره ای بود چون هیچکس در هواپیمایی آریا درباره این گزارش و سفر این گزارشگر با این هواپیما خبر نداشت. یکی از دوستان لطف کرد و این گزارش را ترجمه کرد و من حالا نمی دانم آیا جایی می شود منتشرش کرد یا نه. در هر حال برای یکی دو نفر از دوستان مطلب را فرستاده ام و مقاله را اینجا می گذارم تا دوستان دیگر هم آنرا بخوانند.

 aircraft_revised11

فراز نهایی مقاله برایم جالب بود و آن نظر کارشناسی برخی ناظران بود:

«برخی از ناظران درباره موفقیت این هواپیما در ایران بدبین بودند. آنها به نکاتی مانند جنبه های ایمنی پروازی از لحاظ عمر و پیچیدگی عملیات پروازی این مدل هواپیما و کمبود زیرساختارهای فرودگاهی کافی برای مدلی که قبلاً در ایران پرواز نکرده بود، اشاره می کردند. من باور دارم نظرات ایشان فقط تا حدی معتبر است. با توجه به تجربه شخصی و مشاهدات خودم، پرواز کاملاً قابل اطمینان بود و عملیات پروازی حرفه ای انجام می شد. هواپیما علیرغم اینکه معمولاً از داخل کابین سخت می توان قضاوت کرد، بسیار زیبا پرواز می کرد…

در ماجرای سانحه شرکت هواپیمایی آریا نکته تازه ای وجود ندارد. فقط درسهای قدیمی راباید دوباره به خلبانان یادآوری کرد: «اگر در مرحله نهايي فرود متعادل نیستید، دور بزنيد.»"

متاسفانه مقاله آنلاین نیست، ولی خلاصه آغازین آن اینجا موجود است:

آیا داشتن گناه است؟

داستان حسنک وزیر را خوانده اید؟

«و دو قباله نبشته بودند، همه اسباب و ضياع حسنک را به جمله از جهت سلطان. و يک‌يک ضياع را نام بر وي خواندند. و وي اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت. و آن سيم که معين کرده بودند بستد. و آن کسان گواهي نبشتند. و حاکم سجل کرد در مجلس و ديگر قضات نيز عَلَي‌الرّسمِ في اَمثالِها. چون از اين فارغ شدند، حسنک را گفتند:«باز بايد گشت.» 

حسنک وزیر را قرار بود بر دار کنند و سلطان مسعود انتقام خواریهای روزهای ولیعهدیش را با کشتن حسنک وزیر از او بگیرد. پس چکار به «اسباب و ضیاع» او داشت؟ اینکه سقوط شخصیتهای سیاسی همراه با مصادره اموالشان باشد روند معمول تاریخ ماست. روی دیگر که اینست که  «داشتن» بهانه سقوط یک شخصیت سیاسی باشد . هر دو داستان تکراری هستند.

علیرغم اینکه حقوق مالکیت جزء مقدسترین حقوق اولیه هر عضو جامعه هستند و علیرغم تاکید شرع و فقه هر دو بر قداست آن ، جالب است که می بینیم در طی قرون گذشته «داراییهای» افراد هرگز بواسطه حقوق مالکیت محترم نبوده است.  در واقع احترام به حقوق مالکیت فردی حکم امتیاز و توجه مخصوص را داشته است و نه یک وظیفه عمومی و حکومتی.  طی دهه های قبل از انقلاب برداشتهای کلیشه ای روشنفکران چپ زده ما از تفکرات سوسیالیستی و مارکسیستی حتی باعث شد تا «داشتن» گناه آلود باشد و «دارا» گنهکار.

اما مگر داشتن گناه است؟ قبول عده ای شاید با سوءاستفاده از اعتماد عمومی و رانت خواری ثروتمند شده اند ولی آیا این حکم شامل حال همه است؟ با دوستی درباره تاریخ بحث می کردیم، می گفت گاهی تنها نمایش فیلمی از زندگی مجلل یک فرد برای منفور شدنش در میان ایرانیان کافیست. آیا سبک زندگی یک فرد باید جانشین مهارتها، تواناییها و دستاوردهایش بشود؟  امروز به اینها دارم فکر می کنم.

یک سوال درباره واردات میوه

در  مغازه ها چیزی که به نظر فراوان است میوه است. نارنگی پاکستانی، انگور چینی، آلوی آفریقای جنوبی و پرتغال تامسون. جایی هست که بشود آمار واردات میوه را پیدا کرد؟ آیا می دانیم چند درصد فروش میوه شب عید محصولات وارداتی بوده اند؟

چراغ ماشین

چراغ ماشین برای چیست؟  این روزها برایم جالب شده است بدانم مردم چه برداشتی از چراغ ماشین دارند. کلا رفتار جالبیست! اول چند نمونه:

 هوا گرگ و میش است و من جرات به خرج داده ام و با ماشین می روم جایی. چراغهایم روشن است. همه در حال ایماء و اشاره هستند که چراغ ماشینت روشن است!

شب ظلمات است و دارم می روم از دور دو تا کور سوی زرد دارند از پشت نزدیک می شوند، یک دفعه از دل تاریکی وانت نیسان اوراقی می آید بیرون که تا طبقه دوم نداشته اش بار زده است و گازش را گرفته است. به هزار گرفتاری جمع می کنم تا به من نزند. از کنارم که رد می شود می بینم راننده چراغ آبی رنگی بالای سرش گذاشته است و سیگاری دارد دود می کند که بیا و ببین و در عالم هپروت است.

بزرگراه است و داریم می رویم، یک نقطه قرمز رنگ در جلو می بینیم، یک چراغ قرمز کوچولوی کوچولو به بزرگی شب رنگ یک دوچرخه معمولی، خاک گرفته و کم رنگ. نور که چه عرض کنم کورسویی دارد! اما این دوچرخه نیست اصلا و ابدا. چراغ خطر کامیون با عظمتیست که پنجاه سالی هست بر جاده های ایران فرمان می راند. حالا اگر شما این ماشین به این عظمت را در دل سیاه شب در خط سبقت ندیده ای دیگه مشکل خودته.

…درست است که چراغ روشن می کنیم تا ببینیم ولی در رانندگی چراغ را روشن می کنند تا هم ببینند و هم دیده شوند. این کارکرد دیده شدن در ایران اصولا شناخته شده نیست. انگار کفر است چراغ روشن کردن تا بقیه متوجه حضور شما در جاده باشند. راستی چرا؟ چرا ما با اینکه ما را ببینند مشکل داریم؟

1389

سال 1388 تمام شد. سال 1389 شروع شد حالا در سال جدید چه کار می کنیم؟ چه می خواهیم و چه باید بکنیم.  یکی از بچه های دنیای بلاگ نوشته بود: «اصلاح دنیا بیشکش رانندگیهایتان را بهتر کنید.» من جدا با این حرف موافقم. اگر در فکر اصلاح دنیاییم 1389 کم خواهد بود. یک جایی یک بنده خدای کار درستی به من گفت»هدف باید بزرگ باشد ولی با قدمهای کوچک حساب شده باید به آن نزدیک شد.»

حکایت ماست. باید قدم برداشت ولو کوچک.

حالا حکایت ما در سال 1389 است. کارهای بزرگ که با گامهای کوچک باید انجام بدیم. پیدا کنیم کارهای بزرگ را نه؟ رانندگی، مبارزه با فقر، حقوق زنان، آموزش عمومی و…. کار بزرگتان را انتخاب کنید! 

بالاخره عید شد!

 داره بارون می آد. تهران رو ابر گرفته و توی کوهها داره برف می آد. خیابانها خلوتند. هوا خنک شد، رنگ جوانه ها سبز تازه شد و گلها دیگه مصنوعی نیستند. بالاخره عید شد.

آخرین پنجشنبه سال

آخرین پنجشنبه سال است.  صبح زود بلند می شویم. همه هستیم. سوار ماشین می شویم. می رویم هفت تیر، از آنجا اول حافظ، حافظ را یک ضرب پائین می رویم، از انقلاب رد می شویم، از کنار تالار رودکی، بیمارستان نجمیه، ساختمان بانک ملی می گذریم، می رسیم به خیابان شاپور، جون به جون تهرونیهای قدیم کنی اینجا خیابان شاپوراست حضرت عباسی فکر نکنم یکیشون حتی تابلوی خیابان را این سی سال نگاه کرده باشد! باز می رویم پائین از کنار پارک شهر می گذریم. دست چپ می پیچیم تو خیابان شوش، می رسیم میدون شوش. میدون شوش راننده ها همه یا هنرمندند یا مستانه رانندگی می کنند. دست راست می پیچیم طرف شهر ری. از پل رد می شویم، چند تا چراغ می گذریم دست چپ می پیچیم و از یک طرفه می رویم بالا. می رسیم ابن بابویه.

ابن بابویه چقدر  قدمت دارد نمی دانم شاید به زمان سلجوقیه، شاید قبلتر. اما اینقدر هست که بدانیم  چمنزاری ده هکتاری بوده است در زمان قاجار. زمان فتحعلیشاه (یا ناصرالدین شاه) سیلی می آید و دخمه ای آشکار می شود و در سردابش جسد شیخ صدوق را می یابند که هشتصدسال از مرگش گذشته بوده است. کسانیکه وارد سرداب شده بودند جسد را تازه و در شرایط خوب یافتند. ولوله به پا می شود، شاه می آید زیارت شیخ صدوق، ابن بابویه. بیدرنگ بقعه و بارگاهی برپا می شود. ابن بابویه می شود زیارتگاه و تفرجگاه تهرانیها.

بابا می گفت: «آن موقعها گاری می گرفتند و فرش می انداختند توش و ما بچه ها را سوارش می کردند و جمعه می آمدیم  ابن بابویه. سماوری به راه بود و لقمه ای غذا و تا شب بازی می کردیم»

ابن بابویه می شود آرامگاه تهران، تهرانِ درخونگاه و خیابان بوذرجمهری و شمس العماره؛ تهرانِ دهخدا، مصدق و فروغی. اول بزرگانند بعد مردم عادی. نسل سالهای آخر احمدشاه،  سالهای رضاخان و سالهای نهضت ملی. می شود مدفن شهدای سی ام تیر، آرامگاه ابدی علامه دهخدا، محمد علی فروغی و یک دوجین رجال مشروطه و دوره پهلوی. می شود جایی که تهران جهان پهلوانش را با اشک حسرت و خون دل به خاک سپرد. اینجا آخرین وصیت مصدق است:کنار شهدای سی ام تیر دفنم کنید.

 برای من ابن بابویه آخرین آشیانه باباست. بابا از پنجاه و شش سال پیش مرتب می آمد ابن بابویه. می آمد پیش مادرش عالمتاج خانم.  همیشه بعد از فاتحه برای مادرش می رفت سر خاک شیخ رجبعلی خیاط فاتحه می خواند. بار آخرش با هم بودیم. خانم پیری که بار پنجم ششمش بود بابا را می دید، پرسید: » حاج آقا، به پدرت سر می زنی اینقدر می آیی اینجا؟ » بابا گفت: » نه، به مادرم، حاج خانم الان پنجاه و شش سال است که می آیم پیشش.» بعد برای بار هزارم توی سی سال گذشته گفت: » جای من اینجاست آخرش، بیارینم اینجا. »

حالا بابا بپیش تهرانیست که باهاش بزرگ شده بود، تهرانی که بهش مردانگی یاد داده بود و محکم بودن. تهرانی که ابن بابویه شده سنگ یادبودش. 

ابن بابویه شلوغ بود، پیر و جوان اومده بودند. یک جا سه چهار تا دختر نوجوان داشتند چند تا سنگ رو آب جارو می کردند، دو تا مرد جا افتاده با دو دسته گل بزرگ رفتند قاطی ردیف سنگهای قدیمی گلها رو چیدند و ایستادند فاتحه خواندند. تو آرامگاه خانواده شمشیری رو سنگ جهان پهلوان تختی خوشه های شب بو و سنبل گذاشته بودند. جوونها وا می ایستادند تا فاتحه ای بخوانند. مادری برای پسرش داشت لوح یادبود مدالهای جهان پهلوان را می خواند.  یک سری شکلات تعارف می کردند، چند تایی نون برنجی، یک خانمی  با نون سنگک لقمه های نون و پنیر درست کرده بود توی کیسه های پلاستیکی گذاشته بود به مردم تعارف می کرد. بقیه جعبه خرما دستشون بود و شاخه های گل و گلدون. یک نفر شمع روشن کرده بود سر خاک عزیزش. همه فاتحه می خواندند. همه سلام می گفتند. همه سال نو مبارکی می گفتند. حتی اونهایی که رفته بودند. اون تهرون زنده بود.

تهران بابا زنده است، اون تهران هیچوقت نمی میره.

عیدی که انگار عید نیست

هوا گرم شده، انگار خرداد است، نه اسفند. خبری از بوی نم و خاکی که آخر اسفند غوغا می کند نیست. هوا گرم است. هوا آفتابیست ولی آسمان آبی نیست. یک خاکستری دلمرده خورشید را پوشانده، آفتاب نوازشگر نیست، بیحوصله است. مثل یک روز تابستانی.

راننده تاکسی کولر را روشن می کند. روزنامه فروشی رد می شود. چراغ سبز می شود، از کنارمان ماشینها رد می شوند، کسی دشنامی می دهد. تاکسی راه می افتد. شاخه های شکسته یک درخت چنار جوانه زده اند. نمی دانم چرا کسی حال و هوای عید ندارد. پیاده می شوم. چند قدمی می روم. اتوبوسی در اگزوزش می دمد، دهانم پر از مز گسی می شود. وارد مغازه ای می شوم، تا یه بطری آب بگیرم. خبرنگار تلویزیون دارد از خانمی می پرسد: «آقای شما خوب خرج می کند؟»…

نه اصلا حال و هوای عید و بهار را ندارد.

هواپیمایی قطر به آمریکای جنوبی می رود

هواپیمایی قطر اعلام کرد  از اواخر سال 2010 پروازهای خود را در مسیر دوحه به سائوپولو، برزیل، و بوئنس آیرس، آرژانتین، برقرار خواهد کرد. هواپیماهای بوئینگ 777 این شرکت در این مسیرها پرواز خواهند کرد.  این شرکت همچنین از تابستان امسال در مسیرهای  کپنهاگ، آنکارا، توکیو و بارسلونا پرواز خواهد داشت. برنامه تابستانی این شرکت شامل 15 مقصد بیشتر است. و پروازهای این شرکت در مسیر کاتماندو، نپال، و کلمبو، سریلانکا، افزایش پیدا خواهد کرد.

اطلاع رسانی درباره هواپیمایی

یکی از معضلات اصلی و گرفتاریهای هواپیمایی ما این روزها عدم اطلاع رسانی درباره آن است. آنچه که در مطبوعات در حال حاضر در جریان است نه اطلاع رسانی بلکه محاکمه ایست که در آن همه دادستانند و متهم  شرکتهای هواپیمایی که معمولا محکومند. در این گزارشها نه از موشکافی خبری هست و نه  از بیان نکات فنی و یا نظرات کارشناسی واقعا مستقل.

از طرف دیگر رسانه ها معمولا درباره پیشرفت و تحولات هوانوردی ساکتند و اطلاعات به روزی را از این صنعت در اختیار خواننده های خود قرار نمی دهند. این امر باعث شده است تا همه از چالشهای اقتصادی و مسائل مالی در پیشروی این صنعت تصویر غیر واقعی داشته باشند. در نتیجه تصمیم گرفتم که از این به بعد بخشی از نوشته های این وبلاگ را به این صنعت و اخبار آن اختصاص بدهم.

اولین یادداشت درباره خبریست که درباره لغو پرواز هما از مشهد به تهران در مطبوعات منتشر شده است. دلیل این لغو کمی مسافر پرواز مذکور بوده است. وبسایتها و رسانه های مختلف طوری این خبر را منعکس کرده اند که گویا در هیچ جای دنیا به دلیل کمی مسافر پروازی لغو نمی شود. خبر وبسایتهای فردا و سیماب در مورد این پرواز خواندنیست.  

وبسایت فردا می نویسد: » در بسياري از كشورهاي دنيا چنانچه تأخيري در پروازها صورت گيرد پس از عذرخواهي از تأخير پرواز، با محاسبه طول مسير، ساعت پرواز و مدت تأخير، خسارت پرداخت مي شود.»  من دوست دارم که از کلیه دوستانیکه در کانادا و آمریکا زندگی می کنند و پروازهای داخلی این کشورها را تجربه کرده اند بپرسم آیا تا بحال شده است شرکتها بخاطر تاخیر به آنها خسارت بپردازند؟؟؟؟ هر مسافری که سالی بیش از سه یا پنج بار در این کشورها پرواز کرده باشد می داند که اولا همه شرکتهای هواپیمایی حق خود می دانند که به دلیل کمی مسافر پروازی را لغو و مسافران آنرا در پرواز دیگری ادغام کنند و دوم  هیچ مسافری توقع دریافت خسارت به خاطر تاخیر ندارد. حقیقتش من تا بحال حتی یک نفر را هم ندیده ام که  از یک شرکت هواپیمایی آمریکایی به خاطر «تاخیر» موفق به دریافت خسارت شده باشد.  

از این نوع اطلاع رسانی نادرست و ساختن کلیشه های غیرواقعی چه سودی عاید هواپیمایی ما و مسافران آن می شود؟  آیا این دامن زدن به انتظارات غیرواقعی تلاشی برای انحراف از  ریشه یابی علمی و موثر مشکلات هواپیماییهای ما نیست؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 69 مشترک دیگر بپیوندید